فلاحيان کيست؟
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»، اميرحسين ثابتي در آخرين پست وبلاگ «دست نوشته هاي يک دانشجو» با انتقاد از مواضع علي فلاحيان در برنامه ديشب «ديروز امروز فردا»، نوشت:
آنقدر پس از شنيدن حرفهاي فلاحيان به هم ريخته ام که نتوانستم خودم را قانع کنم تا از نوشتن اين مطلب بگذرم و يا حتي نوشتن آن را به صبح موکول کنم. حقيقتا اول برنامه که يامين پور گفت از خدا مي خواهد تا از پس اين موضوع حساس به خوبي برآيد فکر نمي کردم فلاحيان طوري حرف بزند که نه تنها موضوع اصلي برنامه بسوزد که حتي با گفتن حرفهاي نامربوطش، بحث ديگري را به ميان بکشد و ثابت کند مي توان سالها وزير اطلاعات بود اما همزمان جزو خواص بي بصيرت درجه يک هم بود. و موضوع بي بصيرتي نه اختصاص به استوانه دارد و نه استوانه زاده و نه آن آقاي فيلسوف و نه بردار محسن و نه هيچ کس ديگر. مي توان در هر لباسي و در هر کسوتي عنوان خواص را يدک کشيد اما با حرف زدن ثابت کرد که تفکر خميني (ره) همچنان مظلوم است. آن قدر مظلوم است که بعد از 30 سال اگر يک بچه دهاتي مثل مسعود ده نمکي آن را فرياد بزند همه مي خواهند او را خاموش کنند، حتي اگر موضوع برنامه عزل منتظري و اعدام مهدي هاشمي باشد!
در وصف شرافت ده نمکي حرفي در چنته ندارم، که معتقدم گفت آنچه که بايد مي گفت اما نمي دانم پشت صحنه و کارگردان "ديروز امروز فردا" اساسا بر چه مبنايي دعوت از فلاحيان را در دستور کار قرار دادند؟ و اگر قرار بود کسي پيرامون منتظري و مهدي هاشمي صحبت کند ري شهري، احمد سالک و حتي حميد روحاني لايق تر از فلاحيان نبودند؟
از اين مسئله هم مي گذرم اما از اين حرف فلاحيان نمي توانم بگذرم که گفت در دوران مسئوليت من در راه مبارزه با اشرافيگري تلاش هاي زيادي شد (نقل به مضمون). بيش از 3 سال از زماني که خاطرات عزت شاهي را خواندم مي گذرد اما اگر يک قسمت خاطرات او در ذهنم همچنان مانده باشد آنجايي است که عزت با تلخي از دوراني ياد مي کند که آقاي فلاحيان در ابتداي انقلاب و در کميته چطور به ريخت و پاش اقتصادي عادت داشت و اساسا همين روحيه فلاحيان موجب درگيري عزت شاهي با او و نهايتا هم استعفايش از کميته انقلاب شد. قسمتي از آنچه که عزت روايت مي کند:
«من در متن استعفا به ارزيابي روند و روال جديد پرداختم و به تفکر وارد شده به کميته از سوي فلاحيان و اطرافيانش خدشه وارد کردم.با آمدن فلاحيان در سياست هاي کلي و جزئي کميته تغييرات اساسي ايجاد شد، اما آنچه مشهود بود بريز و بپاش و اسراف در تمامي شئون و مراتب کميته بود.
لازمه اين اسراف، اخذ بودجه و تامين اعتبار بود. در دوره هاي قبلي در شش ماهه اول سال مقدار کمي از بودجه مصرف مي شد، اما در اين دوره هنوز بودجه تخصيص نيافته مصرف مي شد. بدين ترتيب در پايان سال با کسري بودجه مواجه مي شدند. در آن زمان کميته حدود 11 ميليارد تومان بودجه داشت که در دوره آقاي مهدوي و برادرش باقري کني، کلي از بودجه زياد مي آمد که به خزانه دولت برمي گرداندند. ولي در دوره آقاي فلاحيان در همان سال اول که من بودم، پس از گذشت چهار ماه حدود 3 ميليارد از بودجه خرج شد و بعد بقيه اش هم مصرف شد که هيچ، کلي هم کسري بالا آورد.
تز فلاحيان و اصفهاني اين بود که کسري بودجه بهتر از مازاد بودجه است و سبب افزايش آن در سال آتي خواهد شد. لذا در پايان سال به دليل اين که با مازاد بودجه مواجه نشوند، شروع به خريد وسايل و اقلام غير ضروري مي کردند. يکبار تعداد زيادي ماشين بنز از خارج وارد کردند، و دادند دست بچه هاي جوان و کم سن و سال کميته، يکي زد به تير چراغ برق، يکي زد به جدول، يکي در خيابان تصادف کرد، خلاصه همه را از بين بردند. بعد هم آنها را تحت عنوان مازاد بر احتياج فروختند.
آنها مي خواستند کميته را شبيه سازمان سيا کنند، يگان دريايي و يگان هوايي درست کردند، و چون حساب و کتابي نبود هر کسي هر طور مي خواست عمل مي کرد. سليقه اي و حسب ارتباطش معاملات مي نمود. نه بر اساس مصوبات مجلس و دولت، با همين رويه مقدار معتنابهي اسلحه و مهمات خريدند، تعدادي را به کلاس هاي زبان فرستادند تا پس از يادگيري زبان خارجي براي انجام معاملات سلاح و مهمات و بي سيم و ... به خارج بروند، خدا مي داند که ايشان در آن سال ها چه معاملاتي انجام دادند. بعدها اين روند در وزارت اطلاعات آقاي فلاحيان نيز دنبال شد، در واقع اين وزارت خانه در دوره او بيشتر به وازت خانه بازرگاني و تجارت مي ماند تا اطلاعات.
اين حيف و ميل ها به جد مرا ناراحت مي کرد و روحم را آزار مي داد، اما کاري از دستم برنمي آمد.
قبلا در اتاق رئيس کميته از ميزهاي قديمي و چوبي نقش و نگاردار وجود داشت، وقتي آقاي فلاحيان آمد آنها را کنار گذاشت و ميز شيشه اي جايش نهاد، زير آن هم يک "تردميل" قرار داده بود که هنگام صحبت و کار کردن بازي هم مي کرد.
من تمام اين مطالب را در استعفا نامه ام آوردم، و تاکيد کردم که حال بر شما ثابت شد که ما باند نيستيم، خاصه باند لاجوردي، چراکه من هرگونه باند و باند بازي را محکوم مي کنم و آن را خيانتي بيش بر سر انجام وظايف نمي دانم. شما ما را محکوم به باند بازي مي کنيد ما به شما تحميل شده بوديم و شما صبر مي ورزيديد!
شمايي که دچار اين اسراف ها شديد و براي خودتان بروبيايي درست کرده ايد، ماشين ضد گلوله سوار مي شويد محافظ داريد و دفتر و دستکي به هم زده ايد. من از شما مي خواهم براي خاطر خدا هم که شده بياييد برويد سري هم به قبر شهدا بزنيد، ببينيد و از خود بپرسيد که ايشان براي که و چه کشته شده اند. مردم در زير بار مشکلات مالي ناشي از جنگ کمر خم کرده اند و شما براي خود اين طور زندگي درست کرده ايد، اين جور حيف و ميل مي کنيد؟!! اگر وحشت داريد روزها در ملا مردم ظاهر شويد، شما که ماشين و امکانات داريد شب سري به قبرستان شهدا بزنيد.
جالي اينکه آنها همه اين بريز و بپاش ها و حيف و ميل ها را مرتکب مي شدند و اگر کسي به آنهاخرده مي گرفت مي گفتند ما نماينده ولي فقيه هستيم و چنين تشخيص مي دهيم! و بقيه هم بايد به اين تشخيص عمل کنند، ولي من اين طور نبودم اگر همين نماينده ولي فقيه مي گفت: اين ليوان را بگذار فلان جا، مي پرسيدم چرا؟ مي گفت: شما کاري به اين حرف ها نداشته باش، من مي گويم بگذار! شمات هم بگو چشم! مي گفتم: نشد! من اگر اين ليوان را بگذارم لب ميز مي افتد زمين و مي شکند. مي گفت: به تو چه مربوط است، من نماينده ولي فقيه هستم، هر چه مي گويم بايد انجام شود. مي گفتم: والله که من ولي فقيه و نماينده اين جوري را قبول ندارم. و مطمئن هم هستم که خود ولي فقيه هم اين وضع و اين شکل از تبعيت را قبول ندارد، شما اگر راست مي گوييد بياييد وقت ملاقات از ولي فقيه بگيريم و برويم نزد ايشان، بپرسيم که آيا اين کار شما صحيح است با نه؟! اگر گفتند تبعيت کنيد، ما هم روي چشمان مي گذاريم، اما من مطمئنم اگر ايشان بداند که شما اين گونه عمل مي کنيد با شما برخورد خواهند کرد.
بعد از تهيه چنين استعفانامه اي، آن را در پاکتي گذاشته مهر و موم کردم و بردم پيش آقاي اصفهاني، گفتم: اين استعفانامه را بدهيد به آقاي فلاحيان و خداحافظ! گفت: خودتان ببريد و بدهيد. گفتم: مگر شما هميشه نمي گفتيد که بايد سلسله مراتب رعايت شود. خب آقاي فلاحيان مسئول شماست و شما هم مسئول من هستيد، به قول خودت من رئيس دفترت هستم، پس بايد شما اين استعفا نامه را به ايشان بدهيد.»
نمي دانم منزل فلاحيان کجاست. اما در اين يک مورد مي دانم خيابان ايران و فرمانيه اش چندان تفاوتي ندارد. چون امام (ره) همان زمان در تحليل هاي مارکسيستي اش! گفته بود: "و تنها آنهايي تا آخر خط با ما هستند که طعم درد و محروميت و استضعاف را چشيده باشند" و با حرفهاي فلاحيان حتم دارم نه طعم درد و محروميت را چشيده و نه معناي استضعاف را فهميده است.
چقدر از تلاشش براي مايه گذاشتن از رهبري جهت توجيه حرفهايش مشمئز شدم که سعي مي کرد مجوز حرفهاي نامربوطش را به آقا نسبت دهد. اگر چه بازهم تناقض در کلامش موج مي زد. از يک سو ناخواسته به کلام اميرالمومنين (ع) اشاره مي کرد که طبق آن مسئولين بايد مثل "اضعف الناس" زندگي کنند و از سوي ديگر مي گفت رهبري به ما گفته اين مدل زندگي کردن فقط شامل شخص من مي شود! غافل از آنکه هزار بار آقا فرموده اين حرفهايي که از قول من مي زنند که در يک ديدار خصوصي و در گوش بنده فلان و ... همه و همه بي اعتبار هستند و آقاي فلاحيان تصور مي کند ما حرفهاي صريح رهبري پيرامون عدالت اجتماعي و به خصوص درباره سطح زندگي مسئولين و از همه مهم تر همان کلام حضرت امير (ع) را با اين خاطرات خصوصي و درگوشي تعويض مي کنيم و حتم دارم رويش نشد وگرنه مدعي مي شد که حضرت شب قبل از ضربت به بنده فرمودند آن قضيه اضعف الناس را خيلي هم جدي نگيريد که مخصوص من معصوم بود و شما برويد به دنبال شناسايي دشمنان نظام باشيد!
از عمق دل معتقدم ظلمي که فلاحيان و فلاحيان ها به نظام و مستضعفين مي کنند کمتر از همان ضد انقلابي نيست که با ذوق و شوق مردم را به شناسايي آنها دعوت مي کرد. ضد انقلاب به دنبال حذف اسلام هستند آن هم به طور مستقيم. مي گويند جمهوري ايراني و اگرچه 7 ماه زمان براي کنار رفتن پرده نفاقشان کافي بود اما بالاخره چهره شان مشخص است و همه مي دانند دشمن کيست. اما آقاياني که خواسته يا ناخواسته ساده زيستي مسئولين را ديد مارکسيتي! مي دانند بروند و صحيفه را تورق کنند که : "روحيه اشرافي گري مسئولين همانا و از دست رفتن جمهوري اسلامي همانا ... مسئولين بايد از طبقه پايين جامعه باشند ... روزي که خوي کاخ نشيني در مجلسيان رسوخ کرد بايد فاتحه جمهوري اسلامي را بخوانيم و ..." و سانسور کردن اين جملات روي ديگر سکه اي است که جمهوري ايراني را مي خواهد. خواسته يا ناخواسته اش تفاوتي ندارد که هنوز چند روزي از هشدار اخير رهبري نمي گذرد که فرمود برخي غفلت ها نتيجه خيانت بار به همراه دارد ...
اتفاقا بر خلاف فلاحيان معتقدم الان همه ديگر ضد انقلاب را مي شناسند. مهاجراني و کديور و سروش و گوگوش و موسوي و کروبي نه شاخ دارند و نه دم! و مردم هم گوشهايشان دراز نيست. همان مردمي که سال 60 بني صدر را فراري دادند اول او را شناختند بعد او را فراري دادند و الان هم نفاق جريان فتنه و سرانش نکته مبهمي در بر ندارد. مردم کارشان را بلدند. بحث اصلي دقيقا بايد به روي مسئوليني باشد که تنها يک روي سکه جملات امام را ديدند. مبارزه با استکبار را ديدند اما روحيه ضد اشرفي امام را نديدند، ولايت فقيه و دم زدن از آن را ياد گرفتند اما ساده زيستي و مردمي بودن را مختص ولي فقيه دانستند و در نهايت صدها صفحه ديگر از صحيفه را نه ديدند و نه ورق زدند ...
چه زيبا نوشت سيد مرتضي:
خلاف آنچه بسياري مي پندارند، اخرين مقاتله ما _ به مثابه سپاه عدالت _ نه با دموكراسي غرب كه با اسلام آمريكايي است ، كه اسلام آمريكايي از خود آمريكا دير پاتر است ...
/انتهاي پيام/