آفتاب هشتمين
کد خبر:۵۹۴۸۳
به مناسبت سالروز شهادت جانسوز امام هشتم

آفتاب هشتمين

وقتي از امام رضا و مشهدش سخن مي گويي دلت ناگهان مي لرزد،  اشک در چشمانت مي نشيند، بغض راه گلويت را مي بندد و دلت را روانه مي کني وسط صحني از بهشت رضا؛ دلت مي خواهد پر بکشي و سلامي به آقا بدهي، اما صد حيف که رهي طولاني در پيش است ... !

گروه انديشه؛ گرد آوري اين مطلب کاري سهل و ممتنع بود. هم بايد از بين مطالب زياد انتخاب مي کردم و هم اينکه انتخاب بخش هايي از زندگي امام هشتم لذتي دارد و سختي کار را آسان مي کند. و حال اين مطلب را گرد آوردم تا قطره اي از دريايي بي کران را با هم بنوشيم.

همه چشم به راهش بودند. مي خواستند پاره ي تن پيامبر را ببينند. پيامبر دو نفر را پاره تن شان خوانده بودند. فاطمه و رضا.

***
وقتي مي خوابيد از شکمش صداي ذکر مي آمد. مي ترسيد، بيدار مي شد. صدايي  نمي آمد. فرزندش که به دنيا آمد، دست هايش را گذاشت زمين. سرش را برد بالا و لب هايش تکان خورد. همسرش آمد. در گوش کودک اذان گفت و اقامه. آب فرات خواست. چکاند توي دهانش. بعد دادش به او: «بگير طاهره. اين بقيه الله است روي زمين، بعد از من.»

***
ـ ام احمد! امانتي پدرم را به من بده.

رنگ از صورت ام احمد پريد، صداي شيونش بلند شد: «مونس دردمندان از دنيا رفت.»

به سر و صورتش مي زد و مي گريست. آرامش کردند.

ـ إنّا لله وَ إنّا إلَيهِ راجِعُون. ام احمد، اين راز را در سينه ات پنهان کن. کسي نبايد بفهمد تا خبر به والي مدينه برسد.

ام احمد امانتي ها را گذاشت جلوي امام.

ـ يا ابالحسن! وقتي پدرتان وداع کردند به من گفتند: «با کسي از اين وديعه ها حرف نزن تا وقتي از دنيا بروم. پسرم که آن وقت امام توست مي آيد و اين ها را از تو مي طلبد... .» پدرتان کي از دنيا رفت؟

ـ ديروز من به اذن خدا به بغداد رفتم. پدرم را غسل داده، کفن کردم و بر او نماز خواندم و دفنش کردم. با چند نفر از شيعيانمان عزاداري کرديم و من بازگشتم.

تا چند روز ديگر خبر  به مدينه مي رسد.

***
رفته بودم حج. امام کاظم تازه شهيد شده بودند.

توي دلم گفتم: «آيا بشري را که از جنس ماست پيروي کنيم، نکند وارد آتش شوم. خدايا! جوابم را بده.»

امام رضا مثل برق از کنارم رد شدند، گفتند: «والله منم که واجبست پيروي کني از من.»

خجالت کشيدم. گفتم: «ببخشيد، شک کردم آقا.»

تبسم کرد: «آمرزيده اي.»

***
آقا به يکي از شيعيانش مي گفت: «هر وقت خواستي ببيني چه قدر ياد تو هستم، ببين تو چه قدر ياد مني و من در نظرت چگونه ام؟»

***
شاگردهايش را جمع مي کرد دور خودش. قرآن مي خواند، تفسير مي کرد. حديث مي گفت. مي ايستاد، بلند بلند مي گفت: «من امام شما هستم.»

بند دل دوستانش پاره مي شد. مي گفتند: «آقا جان! جاسوسان هارون مي شنوند.»

صدايش را بلند تر مي کرد، مي خواست همه بشنوند: «بي خود نگرانيد. با من کاري نمي توانند بکنند.»

***
ياسر، خادم امام رضا بود. مي گفت: «وقتي کارهاي روزانه ي آقا تمام مي شد و خانه هم خلوت بود؛ همه ي ما را دور خودش جمع مي کرد. از کوچک تا بزرگ. بدون ما غذا نمي خورد.

هميشه هم مي گفت اگر من موقع غذا خوردن آمدم بالاي سرتان، به احترام من بلند نشويد. اگر صداتان کردم و سر سفره بوديد بگذاريد غذاتان تمام شود، بعد بياييد پيشم.»

***
رفته بود ديدن امام. محاسنشان را رنگ کرده بودند، مشکي. گفتم:« فدايتان شوم، مبارک باشد.»

گفتند:« بله. هميشه تميز و آراسته باش! مخصوصاً براي همسرت. تو دلت مي خواهد وقتي مي روي خانه، همسرت را نا آراسته ببيني؟»

گفتم:« نه يابن رسول الله.»

گفت:« او هم از تو همين انتظار را دارد. اين کار علاوه بر پاداش نزد خدا باعث پاک دامني خانواده مي شود.»

***
نامه ي اول، محترمانه؛ با بزرگان آل علي به مرکز خلافت بياييد. امام نپذيرفت.

نامه ي دوم؛ اصرار و تأکيد. نپذيرفت.

نامه هاي مکرر. رجاء بن ضحاک را فرستادند دنبال امام. با خدم و حشم. جمعيت مقابل خانه اش جمع شده بودند. غم مدينه راگرفت. کوچک وبزرگ گريه مي کردند. وقتي امام از مدينه مي رفت به همه گفت که مجبورش کرده اند. هيچ يک از افراد خانواده اش را هم با خودش نبرد.

***
ناقه ي امام آذين بسته، کجاوه ي نقره، پرده هاي حرير انداخته. کاروان رسيد نيشابور. نمي خواستند بايستند تا امام پياده شود. جمعيت مردم مي ترساندشان.

مردم طاقت نياوردند امام را نبينند. دونفر از بزرگان آمدند جلو.

ـ آقا جان! به حق پدران بزرگوارتان اجازه دهيد ببينيم تان و حديثي بگوييد از آن ها.
ناقه را نگه داشتند، پرده ها کنار رفت. سر امام بيرون آمد. ماه بود، آفتاب بود... . نمي دانم، هرچه بود در چشم هاي مردم مي درخشيد.

مردم از هوش رفتند، نعره ها زدند، گريبان ها دريدند، انگار مي خواستند دست هايشان را ببرند.

خودشان را انداختند روي خاک ها و آن ها که نزديکتر بودند ناقه اش را بوسه باران کردند. آن قدر گريه کردند که لباس هايشان خيس شد. ظهر شد، روز به نيمه رسيد. فرياد اشک و اشتياق ادامه داشت.

***

همان دو نفر فرياد زدند: «مردم آرام باشيد، نمي گذاريد صداي امام بهتان برسد. امام را اذيت نکنيد.» ساکت شدند.

ـ آقا جان! نمي خواهيد حديثي بگوييد که در دنيا و آخرت از آن بهره ببريم.

 امام کلمه به کلمه گفت. آرام، تا هر بيست و چهار هزار نفر بنويسند.

ـ «پدرم، موسي بن جعفر شنيده از پدرش جعفر بن محمد و او از پدرش محمد بن علي و او از پدرش علي بن حسين و او از پدرش حسين بن علي و او از پدرش علي بن ابي طالب که گفت پيامبر حديث کرد مرا از جبرئيل که شنيده از خداوند تعالي کلمه ي لا اله الا الله دژ محکم من است؛ هر کس داخل دژ من شود از عذاب من ايمن خواهد بود.»

***

ناقه ي امام راه افتاد. چشم ها دنبال ناقه. همه محو حديث. دوباره ايستاد. دوباره صورت ماه امام از کجاوه آمد بيرون.

ـ بِشَرطِها وَ شُرُوطِها...  وَ أنَا مِن شُروطِها!

***
مأمون، فضل، اميران و بزرگان ابن عباس. چند فرسنگ آمده بودند بيرون مرو، منتظر. براي استقبال. مرکب امام را که ديدند رفتند جلو.

مردم، هلهله، شادي، هياهو. قصر را آماده کرده بودند براي امام. مأمون رو کرد به طرف همه: «دوستان! هرچه در آل علي و آل عباس تأمل کردم، هيچ کس را لايق تر از علي بن موسي الرضا براي خلافت نديدم. پس خودم را از خلافت خلع و اباالحسن را جاي گزين مي کنم.» خلعت شاهانه اش را درآورد مقابل امام.

امام گفت: «اگر خلافت را خدا به تو داده که نمي تواني به ديگري ببخشي. اگر هم او نداده که حق نداري چيزي را که مال تو نيست به ديگري بدهي.»

اين اولين شکست مأمون بود.

***
پير مرد سرش را انداخته بود پايين. خجالت مي کشيد و معذرت خواهي مي کرد.
امام با لبخند دلداري اش مي داد. رفته بود حمام. امام را نشناخته بود. کمک خواسته بود. امام هم حسابي پشتش را ليف کشيده بودند.

***
جاثقيل مي گفت: «عيسي خداست.»

امام رضا گفت: « مابه عيسي ايمان داريم، فقط يک عيب داشت! کاهل نماز و کم روزه بود.»

جاثقيل بر آشفت: « چه مي گويي!؟ او حتي يک روز افطار نکرد و شب ها تا صبح در نماز بود.»

امام گفت: «عيسي براي چه کسي نماز مي خواند و روزه مي گرفت؟ مگر خدا نبود؟»

سرش را انداخت پايين... . گنگ شده بود انگار.

***
عمران صابئي از متکلمين بود. گفت: «من کوفه و بصره و شام و الجزاير را گشته ام، اما هيچ کس نتوانسته واحدي را برايم ثابت کند که غير از او نباشد و به خودش قائم باشد.»

وقتي امام همه را پاسخ داد عمران گفت: « أشهَدُ أن لا إلَهَ إلا الله وَ أنّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله.» و به طرف قبله سجده کرد.

***
حرف هايش کسي را نمي آزرد. حرف کسي را قطع نمي کرد. حاجت احدي را اگر برايش مقدور بود رد نمي کرد. پاهايش را جلوي کسي دراز نمي کرد. تکيه نمي داد. با کسي بد حرف نمي زد، حتي با خدمه اش. آب دهانش را جلوي کسي نمي انداخت. قهقهه نمي زد، تبسم مي کرد. مي گفت بي ادبي است در کوچه و بازار چيزي بخوريد. شب ها کم مي خوابيد. زياد روزه مي گرفت. صدقه خيلي مي داد، مخصوصاً در تاريکي شب.

***
ياسر تعريف مي کرد، عرصه چنان بر امام تنگ شده بود که هر جمعه، از مسجد جامع که برمي گشت، باهمان غبار و عرق راه، دست ها را مي برد بالا: «خدايا! اگر فرج و گشايشم در مرگ من است، در مرگم تعجيل کن.»

ياد علي مي افتاديم و چاه و نخلستان. آخرش هم به خداي علي رستگار شد.

***
مي گفت: «همه ي ما اهل بيت کشته و شهيد مي شويم.»

گفتم: «پسر پيامبر! شما را چه کسي شهيد مي کند؟»

گفت: «بدترين خلق خداوند در آن زمان. به زهر و دور از يار و ديار، در غربت دفن مي شوم.»

***
امام به ابا صلت گقت: «فردا به مجلس مأمون مي روم. وقت بازگشت اگر سرم را با چيزي پوشانده بودم با من حرف مزن، اما اگر سرم را نپوشانده بودم مي تواني حرف بزني.»

?
امام از در مجلس آمد بيرون. قدم هايش را به سنگيني بر مي داشت، سرش را با ردايش پوشانده بود، حالش بد بود.

چيزي نگفتم فقط از پشت سر مواظب بودم تا وارد خانه شد. گفت: «در را ببند... .»
بستم. امام تکيه دادند به در، زانوهايشان سست شد، نشستند. گريه ام بند نمي آمد ولي، نمي توانستم بپرسم چه شد. امام را بردم توي بستر.

?
 بوي عطر فضا را پر کرد. نگاه کردم. نوجواني نوراني، مشکين مو... . شبيه امام. زبانم بند آمده بود.

ـ من درها را بسته بود. از کجا آمديد؟

ـ آن قادري که مرا به يک لحظه از مدينه به طوس آورد، از درهاي بسته هم داخلم کرد.

ـ شما کيستيد؟

ـ من حجت خدا بر تو هستم، ابا صلت! محمد بن علي. آمده ام پدر غريب و مظلوم و معصوم و مسمومم را ببينم. آمده ام براي خداحافظي.

چشم هايش خيس بود.

***
لب هايش تکان مي خورد، زمزمه ي قشنگ قرآنش به گوش مي رسيد. رنگش پريده، اما نوراني تر از هميشه بود. چشم هاي خسته اش را از اين دنيا بست. دلش براي رفتن پر مي زد... . همه منتظرش بودند. پيامبران، ائمه، اولياء... . ملائک، همه ي آسماني ها.

***
 مي گفت:« روزي قطعه زميني در خراسان محل رفت و آمد ملائک مي شود.»

گفتند:«کجا؟»

گفت:« در طوس.»

به خاک که سپردندش، آنجا شده بود قطعه اي از بهشت. فرشته ها مي آمدند و مي رفتند.

***
پدرشان مي گفتند:« زيارت رضا مثل زيارت خداست در عرش.»

خودشان مي گفتند:« سه موقع مي آيم سراغتان. اول نامه ي اعمالتان را که مي دهند. دوم پل صراط. سوم پايِ حساب وکتاب.»

پسرشان مي گفتند:«از طرف خدا ضمانت مي کنم بهشت را براي زائر با معرفت پدرم.»

برگرفته از: کتاب آفتاب هشتمين، نوشته ي ليلا شمس

/انتهاي پيام/

 

پربازدیدترین آخرین اخبار