قصه من، وقتي سيزده قرن پيش...
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»، نويسنده وبلاگ «شكاف احد» ضمن دستمايه قرار دادن برخي اتفاقات تاريخ اسلام چنين نوشته است:
- فكر مي كنم آخر قصه چه مي شود؟ به كجا مي رسد؟ جا! يعني يك مكان، يك نقطه، آنجا كه مي رسد يا مي رسم چه طور است. فكر مي كنم. سؤال مي كنم. مي گردم..
- شده بودند شخص پرست. همه چيز را براي خود او مي خواستند. شخص را از شخصيت جدا كرده بودند. كار سختي بود ولي آنها اين كار را كرده بودند. كاري كه خود آن شخص هم نكرده بود. سابقه دار بود. اين ظلم را بر سر قبلي ها هم آورده بودند. اما اينبار قضيه فرق مي كر..
- بعد از شهادت پدرش، واقفيه هم ماندند در شخص او. و شخصيتش را جدا كردند از خودش. اين را انگار همان اول مي دانستند. روي همين حساب گفتند كلنا نورُ واحد..
- بعد از آن سفر قضيه بدتر شد. سفري كه نمي دانم لعنتي اش بخوانم يا عزيز. از يك طرف او را آورد در كنار بدترين زمانِ خودش، و آخر هم به كشتنش داد. از آن طرف عزيزترين همه زمانها را آورد نزديك ما. از طرفي خواهرش را هم كشاند تا نيمه ي راه و.. و از طرفي يك مأمن ديگر به ما هبه كرد. در اين دو گانه، معلق رها مي شوم و مي روم پاراگراف بعد..
- واقفيه اينبار شدند هفت اماميون و به اسماء او يك اسم افزودند. كنار اباالرئوف، سلطان، معين الضعفا... . غريب الغربا را هم اضافه كردند. داستان اينگونه شد. بيشتر كه نگاه مي كنم يك اسم ديگر با اينكه كهنگي زمان جدش را دارد پررنگي مي كند. گفته بود. پاره ي تن من در خراسان دفن مي شود.. بي اختيار ياد پاره ي تني ديگر مي افتم. فاطمه بضعه مني..
- چه ارتباط است ميان اين دو شخصيت است؟.(بي خيال مي شوم مي گذارم اين جمله تنها در اين پارگراف باشد. بلكه مهمتر بودنش معلوم شود)
- نمي خواهم خيلي مقدمه بچينم. برايم مهم نيست كه هر كس اينها را مي خواند بپذيرد. خيلي سراغ قواعد نوشتن نمي روم، يكباره به قلم جسارت مي دهم و خود را راحت مي كنم. حتي اگر بعدش كسي بقيه اش را نخواند برايم مهم نيست.
- ولايت.
- بيچاره ها نمي فهميدند كه با ولايت سر و كار دارند نه «موسي بن جعفر» روحي فداه. نمي فهميدند كه به ك’«جا» مي روند. به جاي اينكه سؤال كنند حكم دادند. انصافا هم سخت بود فهميدنش. ولي دليل نمي شد كه در حد غريب الغربا رهايش كنند. همين كه اسمش، اشكم را در مي آورد، مي فهمم كه رسول ا.. چرا او را گفته بود پاره ي تنم. و همنام مادرش شده بود. اين دو «شخص» با اينكه خود «ولي» بودند براي «ولايت» يك كار ويژه كردند. اين شد كه اينگونه شد.
- يادداشتم با همه سختي و آشفتگي اش بالاخره تمام مي شود. همين كه مي آيم براي خاتمه اش. «والسلام»ي عرض كنم و نفس راحتي بكشم برق از قلمم مي جهد. به يك باره سي سال تاريخ منقول و مكتوب و مبصور مي خورد سقف ذهنم. بي اختيار مي نويسم: واقفيه تمام نشده اند. ولايت خاتمه نيافته است. هنوز براي والسلام زود است. ترس پشتم را مي لرزاند. به ك’«جا» مي روم؟ چه مي شود؟ چه مي شوم؟ پيرو خط امام؟ پيرو خط امام و رهيري؟ يا «پير»و هيچ كدام؟..
- (نه والسلام، حتي نمي توانم آخرش يك نقطه بگذارم) /انتهاي پيام/