اگر براي خداست بگذار گمنام بمانم
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبکه خبر دانشجو»،نويسنده وبلاگ «بهشت خوبان» مطلبي را با اين مضمون به نقل از جمال الدين رحيميان درج نموده است:
سيد سلام!
چند هفته اي ميشود که نتوانستم بيايم پيش تو. نميدانم چرا؟ اصلاً ديگه فرصت پيدا نميکنم که بيايم اينجا، يادش بخير اون اوايل، هر هفته عصر جمعه که ميشد هر جا که بودم خودم را به اينجا مي رساندم و يکي دو ساعت با تو حرف مي زدم و بار دلم سبک ميشد؛ ولي حالا ديگه اينطور نيست. دل، دل ديگري شده و کم کم داره مغلوب اون چيزهايي ميشه که سالها پيش ما ضد ارزش بود. سيد مي دوني چيه؟ روزگار خيلي عوض شده، همه چيز فرق کرده به قول بعضي ها دوره، دوره عقل و خرد شده و کمتر کسي از عشق حرف ميزنه. البته از هوس بازي حرف بسيار هست و به قول بعضي هاي ديگه، دوران، دوران نام و شهرت و نشانهاي درجه يک، دو و سه هست. بازار روز ما و شبهاي سرشار عشق و شور جنگ کساد شده. اگر اون روزها ميزان، تقوا بود حالا ميزان پست و پول و پارتي شده. اگر اون روزها خانه دوست را زير نخلهاي سر بريده جستجو ميکردند، امروز در «زير درختان زيتون » جستجو ميکنند. اگر اون روزها معنويت و عرفان را در برج قيام و قعود شبانه جستجو مي کردند امروز در «برج مينو» جستجو ميکنند. اگر اون روزها بر پيشانيمان شعار سرخ «شهادت دگر هيچ» مي درخشيد امروز بر پيشانيمان مهر سرد «زندگي دگر هيچ» حک ميکنند . خلاصه سيد فقط بايد گفت:
روز وصل دوست داران ياد باد ! ياد باد آن روزگاران ياد باد !
گفتم دوره، دوره نام و شهرت است. يادم هست چند روز پيش از بزرگراه شهيد گمنام رد ميشدم البته نه با « دوو» و يا « بنز» با اتوبوس واحد بودم. براي يک لحظه کلمه گمنام که روي تابلو نوشته شده بود توجهم را جلب کرد و يک مرتبه خاطره اون روز فراموش نشدني تو ذهنم زنده شد. حتماً مي دوني کدام روز را ميگويم؛ آره، منظورم اولين روزي است که تو را ديدم. در لحظه هاي اول که تو را از پشت ماشين به داخل معراج آوردند و من براي شناسايي بالاي سرت آمدم - البته سر که چه عرض کنم - وقتي جستجو کردم که پلاک و يا نوشته اي از تو جيبهايت براي شناسايي پيدا کنم، با زحمت يکي دو تا از دکمه هاي باقي مانده بلوزت را بار کردم. زير پيراهني سفيدت را ديدم که رنگش قرمز شده بود. در آن هنگام متوجه جمله اي شدم که روي زير پيراهنت نوشته بودي، گفتم حتماً اسم يا نشانه اي باشد که براي شناسايي کمکمان کند؛ ولي خوب که دقت کردم ديدم اونجا نوشته بودي:
«اگر براي خداست بگذار گمنام بمانم»
در يک لحظه مات و مبهوت ماندم و تقريبا نااميد از شناسايي تو. اون روز براي اولين بار با کلمه « گمنام » برخوردم، و هر چه از آن روز ميگذرد معماي گمنامي برايم پيچيده تر ميشود و الان که ديگر تقريباً لا ينحل شده. چرا گمنامي؟!
يادم نميرود ماه ها در معراج شهدا در قسمت شهداي گمنام ماندي و شناسايي نشدي. شهدا مي آمدند و مي رفتند ولي تو در گوشه اي فقط نظاره گر بودي و ناشناخته. خانواده هاي زيادي براي شناسايي شهدايشان مي آمدند اما هيچ کدام نتوانستند تو را شناسايي کنند و نشانه اي از عزيزانشان در تو بيابند.
يکبار هم به اشتباه تو را به جاي يک مفقود الاثر به قم بردند ، بعد معلوم شد که اشتباه شده است؛ البته اشتباه که نه ، تقدير تو چنين بود که با اين تن بي سر به پابوس حضرت معصومه - عليها سلام - بروي و برگردي. شايد هم تو از اون بچه سيدهاي با صفا هستي و با خودت گفتي که اين دم آخر به نيابت مادرمان فاطمه زهرا (س) به زيارت حضرت معصومه (ع) بروي و حتما در انتخاب گمنامي هم به ايشان اقتدا کرده اي و نخواستي قبري داشته باشي.
شهدا مي آمدند و مي رفتند و تو هنوز مانده بودي مثل اينکه تقدير تو چنين رقم خورده بود که به قول خود «براي خدا گمنام بماني» و همينطور هم شد. بعد ماهها که ديگر امکان نگهداري تو در معراج وجود نداشت تو را آورديم و در همين قطعه به ابديت سپرديمت. البته اون موقع قبرهاي اطراف تو سنگ نداشت ولي بعدها متوجه شدم که دو برادر -که سيد هم بودند- در فاصله چند روز به شهادت مي رسند و در کنار تو مي آرامند؛ يکي سمت راست و ديگري سمت چپ تو. از اون زمان به بعد بود که هر وقت از جبهه به مرخصي مي آمدم و در شهر بودم عصرهاي جمعه به ديدار تو مي آمدم و زورق طوفان زده روح و روانم را به ساحل گمنامي تو ميرساندم و آرام مي گرفتم ، اما هر وقت به اينجا مي آمدم مي ديدم که سنگ مزار تو و اين دو سيد با آب شسته شده، چند شاخه گل روي قبرها گذاشته شده بود و به اين جهت بود که گفتم تو را «سيد» خطاب کنم.
سيد جان! خورشيد غروب کرده و هوا کم کم دارد تاريک ميشود، از بين شاخه هاي گل ياسي که اون سالها بالاي سر تو کاشته ام چراغهاي گنبد حرم امام عزيز را ميبينم که روشن شده اند و صداي روح نواز صوت قرآن از آن مأذنه عشق به گوش مي رسد، يعني هنگام رفتن بسوي خداست .
سيد! برايم دعا کن! دعا کن که تب تجمل و مدگرايي تن نحيفم را نيازارد و ويروس روز مرگي روحم را به محبس تنگ تکرار و عادت نکشاند. و دعا کن که يکبار ديگر سفره پر فيض شهادت گشوده شود و ما واماندگان سلسله جهاد و شهادت را توان بهره گيري از آن خوان پر برکت باشد. سيد با اينکه سالها از آن اولين برخورد گذشته است ، لکن هنوز من مانده ام و معماي گمنامي تو و آن نوشته جانسوز که:
«اگر براي خداست بگذار گمنام بمانم»
خداحافظ سيد . . . /انتهاي پيام/