حوادث شب ولادت پيامبر اکرم(ص)
کد خبر:۶۱۴۱۴
به مناسبت ولادت خاتم الانبياء

حوادث شب ولادت پيامبر اکرم(ص)

در روايات ما آمده است که در شب ولادت پيامبر(ص) حوادث مهم و اتفاقات زيادى در اطراف جهان بوقوع پيوست که‏ پيش از آن سابقه نداشت و يا اتفاق نيفتاده بود.

جامعترين حديث در اين باره حديثى است که مرحوم صدوق‏ (ره) در کتاب امالى بسند خود از امام صادق عليه السلام‏ روايت کرده و ترجمه‏اش چنين است که آن حضرت فرمود:

ابليس به آسمان ها بالا مى‏رفت و چون حضرت عيسى‏ (ع) بدنيا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مى‏رفت، و هنگامي که رسول خدا (ص)بدنيا آمد از همه آسمان هاى هفتگانه ‏ممنوع شد، و شياطين بوسيله پرتاب شدن ستارگان ممنوع‏ شدند، و قريش که چنان ديدند گفتند: قيامتى که اهل کتاب مى‏گفتند برپا شده!

عمرو بن اميه که از همه مردم آن زمان به علم کهانت و ستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت: بنگريد اگر آن ستارگانى ‏است که مردم بوسيله آنها راهنمايى مى‏شوند و تابستان و زمستان ‏از روى آن معلوم مي شود، پس بدانيد که قيامت‏ برپا شده و مقدمه ‏نابودى هر چيز است و اگر غير از آنهاست امر تازه‏اى اتفاق ‏افتاده.

و همه بتها در صبح آن شب به رو درافتاد و هيچ بتى در آن روز بر سر پا نبود، و ايوان کسرى در آن شب شکست ‏خورد و 14 کنگره آن فرو ريخت. و درياچه ساوه خشک شد. و وادى سماوه پر از آب شد.

آتشکده‏هاى فارس که هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش شد و مؤبدان فارس در خواب ديدند شترانى سخت اسبان عربى‏ را يدک مى‏کشند و از دجله عبور کرده و در بلاد آنها پراکنده‏ شدند، و طاق کسرى از وسط شکست‏ خورد و رود دجله در آن ‏وارد شد.

و در آن شب نورى از سمت ‏حجاز برآمد و همچنان بسمت ‏مشرق رفت تا بدانجا رسيد، فرداى آن شب تخت هر پادشاهى‏ سرنگون گرديد و خود آنها گنگ گشتند که در آن روز سخن‏ نمى‏گفتند.

دانش کاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گرديد، و هر کاهنى که بود از تماس با همزاد شيطانى خود ممنوع گرديد و ميان آنها جدايى افتاد.

آمنه گفت: بخدا فرزندم که بر زمين قرار گرفت دست هاى‏ خود را بر زمين گذارد و سر بسوى آسمان بلند کرد و بدان‏ نگريست، و نورى از من تابش کرد و در آن نور شنيدم گوينده‏اى ‏مى‏گفت: تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.

آن گاه او را به نزد عبدالمطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته ‏بود به عبدالمطلب گزارش دادند، عبدالمطلب او را در دامن‏ گذارده، گفت: الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطيب الاردان قد ساد فى المهد على الغلما؛ ستايش خدايى را که به من عطا فرمود اين فرزند پاک و خوشبو را که در گهواره بر همه پسران آقاست.

آن گاه او را به ارکان کعبه تعويذ کرد. (1) و در باره او اشعارى ‏سرود.

و ابليس در آن شب ياران خود را فرياد زد (و آنها را به يارى ‏طلبيد) و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند: اى سرور چه چيز تو را به هراس و وحشت افکنده؟ گفت: واى بر شما از سر شب تا به حال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مى‏بينم و بطور قطع در روى زمين اتفاق تازه و بزرگى رخ داده که از زمان ولادت عيسى‏بن مريم تا کنون سابقه نداشته، اينک بگرديد و ببينيد اين اتفاق ‏چيست؟

آنها پراکنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند: ما که تازه‏اى‏ نديديم.

ابليس گفت: اين کار شخص من است آنگاه در دنيا به جستجو پرداخت تا به حرم-مکه- رسيد، و مشاهده کرد فرشتگان اطراف آن را گرفته‏اند، خواست وارد حرم شود که فرشتگان بر او بانگ زده و مانع ورودش شدند، به سمت غار حرا رفت و چون‏ گنجشکى گرديد و خواست درآيد که جبرئيل بر او نهيب زد:

- برو اى دور شده از رحمت‏حق!

ابليس گفت: اى جبرئيل ‏از تو سوالى دارم؟

گفت: بگو.

پرسيد: از ديشب تا کنون چه تازه‏اى در زمين رخ‏داده؟

پاسخ داد: محمد-صلى الله عليه و آله- بدنيا آمده.

شيطان پرسيد: مرا در او بهره‏اى هست؟

گفت:نه.

پرسيد: در امت او چطور؟

گفت:آرى.

ابليس که اين سخن را شنيد، گفت: خوشنود و راضيم.

و در حديث ديگرى که در کتاب کمال الدين نقل کرده‏ چنين است که در شهر مکه شخصى يهودى سکونت داشت و نامش يوسف بود، وى هنگامى که ستارگان را در حرکت و جنبش مشاهده کرد با خود گفت: اين تحولات آسمانى به خاطر ولادت همان پيغمبرى است که در کتاب هاى ما ذکر شده که‏ چون به دنيا آيد شياطين رانده شوند و از رفتن به آسمان ها ممنوع ‏گردند. و چون صبح شد به مجلسى که چند تن از قريش در آن بودند، آمد و بدان ها گفت: آيا دوش در ميان شما مولودى بدنيا آمده؟

گفتند: نه.

گفت: سوگند به تورات که وى بدنيا آمده و آخرين پيامبران ‏است و اگر اينجا متولد نشده حتما در فلسطين متولد گشته است.

اين گفتگو گذشت و چون قريشيان متفرق شدند و بخانه‏هاى‏ خود رفتند داستان گفت و گوى با آن يهودى را با زنان و خاندان خود بازگو کردند و آنها گفتند: آرى ديشب در خانه عبدالله بن‏عبدالمطلب پسرى متولد شده است.

اين خبر را به گوش يوسف يهودى رساندند.

وى پرسيد: آيا اين‏ مولود پيش از آن که من از شما پرسش کردم به دنيا آمده يا بعد از آن؟

گفتند: پيش از آن!

گفت: آن مولود را به من نشان دهيد.

قريشيان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند: فرزند خود را بياور تا اين يهودى او را ببيند و چون مولود را آوردند و يوسف يهودى او را ديدار کرد جامه از شانه مولود کنار زد و چشمش به خال سياه و درشتى که روى شانه وى بود بيفتاد در اين وقت قريشيان مشاهده کردند که حالت غش بر آن مرد يهودى ‏عارض شد و به زمين افتاد قريشيان تعجب کرده و خنديدند.

يهودى برخاست و گفت: آيا مى‏خنديد؟ بايد بدانيد که اين پيغمبر، پيغمبر شمشير است که شمشير در ميان شما مى‏نهد...

قريشيان متفرق شده و گفتار يهودى را براى يکديگر تعريف‏ مى‏کردند.

و در حديثى که مرحوم کلينى شبيه به روايت‏بالا از مردى از اهل کتاب نقل کرده آن مرد کتابى به قريشيان که وليد بن مغيره وعتبه بن ربيعه و ديگران در ميانشان بود رو کرده و گفت: نبوت ‏از خاندان بنى اسرائيل خارج شد و به خدا اين مولود همان کسى ‏است که آنها را پراکنده و نابود سازد!

قريش که اين سخن را شنيدند، خوشحال شدند. مرد کتابى ‏که ديد آنها خوشنود شدند بديشان گفت: خرسند شديد! به خدا سوگند اين مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پيدا کند که ‏زبانزد مردم شرق و غرب شود.

ابوسفيان از روى تمسخر گفت: او به مردم شهر خود تسلط مى‏يابد!

و نظير آنچه در روايات ما آمده برخى از اين حوادث در روايات اهل سنت نيز ذکر شده، اما در بسيارى از آنها اين حوادث‏ قبل از بعثت رسول خدا (ص) ذکر شده نه مقارن ولادت.

مانند رواياتى که در سيره ابن هشام و تاريخ ‏طبرى و جاهاى ديگر است و در صحيح بخارى نيز از ابن عباس روايت‏شده (2) و فخر رازى نيز در تفسير آيه شريفه «فمن يستمع‏الآن يجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شياطين از نفوذ در آسمان ها و تيرهاى شهاب همين گفتار را داشته و اقوالى در اين باره نقل ‏کرده (4) و از ابى بن کعب نيز حديثى در اين مورد نقل کرده‏اند که ‏گفته است:

«لم يرم بنجم منذ رفع عيسى عليه السلام حتى بعث رسول‏الله-صلى الله عليه و آله-» (5) و در اشعار بعضى از شاعران ‏عرب نيز قسمتى از اين حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعار زير که از شاعرى به نام قيروانى نقل شده که مى‏گويد:

و صرح کسرى تداعى من قواعده و انفاض منکسر الاوداج ذاميل‏ و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم يسل‏خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل

اکنون جاى يک سوال هست که اگر کسى بگويد: آيا نظير آنچه در اين روايات آمده در کتاب هاى تاريخى و روايات غير اسلامى هم ذکرى از آنها شده يا نه؟

که ما در پاسخ اين سوال مى‏گوييم: اولا اگر حديث و روايتى از نظر سند و صدور از امام معصوم عليه السلام اثبات ‏شد ديگر کدام روايت و تاريخى براى ما معتبرتر از آن حديث ‏و روايت مى‏تواند باشد، و همه بحث ها در همان قسمت اول و اعتبار سند و به اصطلاح ‏«صغراى قضيه‏» است، ولى پس از اثبات ديگر استبعاد و زير سوال بردن حديث، جز ضعف ايمان و تاريخ زدگى مهمل ديگرى نمى‏تواند داشته باشد، وگرنه کدام ‏تاريخ و روايتى معتبرتر از آن تاريخ و روايتى است که از منبع ‏وحى الهى سرچشمه گرفته باشد و کدام داستان و حديثى‏ محکمتر از داستان و حديثى است که از زبان پيمبران و ائمه‏معصوم عليهم السلام صادر شده باشد!

مگر نه اين است که سرچشمه پر فيض و زلال همه علوم‏ آنهايند؟ و معيار صحت و سقم همه دانش هاى بشرى گفتار آنهاست؟

و ثانيا مى‏گوييم: مگر تاريخ صحيح و دست نخورده‏اى از گذشتگان و زمان هاى قديم در دست داريم که بتوانيم اين ‏روايات را با آنها منطبق ساخته و يا تاييدى از آنها بگيريم؟

جايى که مقدس‏ترين کتاب ها مانند تورات و انجيل با آن همه ‏نسخه‏هاى متعددى که معمولا از آنها در دست مردم آن زمان ها بوده و جمله جمله و کلمه به کلمه آنها مورد احترام و متن دستورات‏ دينى آنها بوده از دستبرد و تحريف و تصحيف و اسقاط در امان ‏نبوده، و طاغوت هاى زمان و جيره خوارانشان، احکام و فرامين آنها را به نفع ايشان تغيير داده و يا اسقاط کرده‏اند، ديگر چگونه کتاب هاى ‏تاريخى معدودى که در زواياى کتابخانه‏ها با نسخه‏هاى خطى‏ منحصر به فرد يا انگشت‏شمارى وجود داشته مى‏تواند مورد اعتماد باشد؟

و ثالثا- بر فرض که چنين تاريخى وجود داشته باشد که ‏اوضاع و احوال آن زمان ها را نوشته و ثبت کرده باشد آيا همه ‏وقايعى که در آ نزمان ها اتفاق افتاده در تاريخ ها ثبت و نگارش‏شده؟ و آيا وسايل ارتباطى آن چنان بوده که تاريخ نگاران بتواننداز هر اتفاقى که در گوشه و کنار جهان آن روز اتفاق مى‏افتاده‏ مطلع گردند و آن را در تاريخ ثبت کنند؟ مگر امروزه با تمام اين ‏وسايل ارتباطى و مخابراتى و راديوها و تلويزيون ها و ماهواره‏ها و... چنين کارى انجام شده و چنين ادعايى مى‏توان کرد؟...

مگر وسايل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سياست ها و اختناق ها و خارج از کانال هاى مخصوص و صافي هاى انحصارى ‏مى‏توانند کوچکترين خبرى را منتشر کنند؟ آن هم خبرى که ‏بصورت معجزه آسمانى براى شکست ‏يک قدرت طاغوتى و يک‏د ربار سلطنتى بوقوع پيوسته باشد...؟ مگر معجزاتى امثال ‏«شق‏القمر» که وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مى‏باشد و بگفته ‏دکتر سعيد بوطى، نويسنده مصرى در کتاب فقه السيره از امور متفق عليه در نزد علما و دانشمندان اسلامى است در تاريخ هاى‏گذشته نقل شده...؟ و بلکه معجزات انبياي گذشته مانند سرد شدن آتش بر ابراهيم خليل عليه السلام و شکافته شدن دريا بوسيله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعيدن تمام مارهاى‏ جادويى ساحران و زنده شدن مردگان به دعاى حضرت مسيح و امثال آن جز در کتاب هاى مقدس و مذهبى در تاريخ ها و روايات ‏ديگر آمده و ذکرى از آنها ديده مى‏شود؟!...

و حقيقت آن است که تاريخ نويسان و وقايع نگاران گذشته ‏در انحصار طاغوت هاى زمان بوده- چنانچه امروزه نيز عموما اينگونه‏ است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قيد و بند ايشان آزاد سازد- و انبياي الهى نيز پيوسته بر ضد همان طاغوت ها قيام مى‏کرده و مبارزه داشتند، و آنها همواره در صدد از بين بردن انبيا و محو نام و آثار ايشان بوده و به هر وسيله مى‏خواسته‏اند آنها را افرادى ‏ماجراجو و بى شخصيت و افسادگر معرفى کنند، و هرگز اجازه‏ نمى‏دادند آنها را بعنوان مردانى الهى که قدرت انجام معجزه را دارند معرفى کنند، و به همين دليل معجزاتى را که بوسيله ايشان ‏انجام مى‏شده انکار کرده و يا توجيه مى‏نمودند، و اگر کتاب هاى ‏آسمانى و روايات مذهبى نبود اثرى از اين معجزات به جاى نمانده ‏و به دست ما نرسيده بود...

چنانچه اکنون نيز ما در انقلاب اسلامى خود که يک انگيزه‏ مذهبى داشته و ادامه آن را نيز به يارى خدا همان انگيزه مذهبى و عشق شهادت طلبى در راه خدا و دين، تضمين کرده و بر ضد طاغوت هاى شرق و غرب قيام کرده همين شيوه تبليغى را مى‏بينيم‏ که هر حرکتى به نفع اين انقلاب در داخل و يا خارج بشود مانند راهپيمايى ميليونى و غير ميليونى که در داخل و يا خارج انجام‏ مى‏گيرد اصلا منعکس نمى‏شود و در راديوها و وسايل ارتباط جمعى ذکرى از آن نمى‏شود، اما کوچکترين حرکت ضد انقلاب- مانند اجتماعات اندکى که جمعا به صد نفر نمى‏رسد با آب و تاب در همه رسانه‏هاى گروهى بعنوان يک حرکت ضدرژيم نه يکبار بلکه چند بار پخش مى‏گردد.

و بهمين دليل ما مى‏گوييم انگيزه و نيازى براى تحقيق در تاريخ هاى گذشته نداريم و اگر هم تتبع کنيم معلوم نيست ‏به جايى برسيم، مگر اينکه بخواهيم به هر وسيله و هر ترتيبى که شده‏ تاييدى از تاريخ براى اين روايات پيدا کنيم اگر چه مجبور شويم ‏براى تطبيق اين روايات با تاريخ دست ‏به توجيه و تاويل هاى ‏نامربوط بزنيم، چنانچه نظير آن را در داستان اصحاب فيل ذکر کرده و شنيديد و خوانديد، که ما آن عمل را محکوم کرده و دليل بر ضعف ايمان و غرب‏زدگى و تاريخ زدگى و غيره دانستيم

1-يعنى او را به کنار خانه کعبه آورد و براى سلامتى و پناه او از شر شياطين و دشمنان،بدنش را به چهار گوشه کعبه ماليد.
2-صحيح البخارى ج 6 ص 73.
3-سوره جن آيه 9.
4-مفاتيح الغيب ج 8 ص 241.
5-بحار الانوار ج 15 ص 331.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار