حماسه محبت
کد خبر:۶۱۴۱۶
حکايتي جالب از غلام امام صادق(ع)

حماسه محبت

مرد خراساني، بعد از مدتها راهپيمايي در شهر مدينه گام‏ مي‏گذارد، عطش زيارت امام صادق(ع) بي‏تابش کرده است، مي‏خواهد قبل‏ از زدودن غبار راه به حضور حضرت برسد...

کوچه‏هاي شهر را يکي بعداز ديگري پشت‏سر مي‏گذارد. در بين راه، هزاران فکر و خيال به‏سرش هجوم مي‏آورند:

دو مرتبه به خراسان برگردم يا...، شايد امام قبول نکند!

به سرعت گامهايش مي‏افزايد. چند دقيقه بعد به مجلس امام صادق(ع)وارد مي‏شود. حضرت را به آغوش مي‏کشد و سجدگاهش را بوسه‏باران‏مي‏کند. آن‏گاه در مقابلش زانو زده محو تماشايش مي‏گردد. هماندم‏از ذهنش عبور مي‏کند:

تمام زندگي‏ام فدايش، چه جمال نوراني و چه سيماي درخشاني!

چشمش به غلامي مي‏افتد که مودبانه، کمر به خدمت امام بسته است.با خود مي‏گويد:

چه سعادتي نصيبش شده، خوش به حالش، حتما سالهاست که اين وظيفه‏مقدس را بر عهده دارد!

از مجلس امام بيرون مي‏رود. جسمش درکوچه‏هاي شهر سرگردان است،اما فکر و ذهنش درگرو جمال امام و اسير محبت او.

لحظات قبل، در ذهنش تداعي مي‏شود که: همچنان به سيماي امام زل‏زده است. به مفهوم جملات امام مي‏انديشد. به علم، فضل، جود وکرمش فکر مي‏کند. کرامت و شفاعت‏حضرت مدهوشش ساخته است. همين‏طور به سعادت ابدي غلام غبطه مي‏خورد و با خودش مي‏گويد: آخرتش‏آباد، خوش به حالش.

جرقه‏اي که در ذهنش مي‏تابد، افکارش را به هم مي‏ريزد:

شايد خسته شده باشد. وقتي تمام اموالم را برايش ببخشم; حتماقبول مي‏کند.

بر مي‏گردد. يک راست‏خودش را به غلام مي‏رساند. خطاب به اومي‏گويد:

در خراسان اموال بسياري دارم. وظيفه‏ات را بده به من، همه‏اموالم مال تو.

سرتاپاي غلام را حيرت فرا مي‏گيرد. خودش را پا به پا مي‏کند. آب‏دهانش را جمع کرده قورت مي‏دهد. بدون اين که شگفتي‏اش را آشکارکند، مي‏پرسد:

همه ثروتت را به من مي‏دهي؟!

بله، به تو مي‏دهم. اکنون نزد امام(ع) برو، خواهش کن تا غلامي‏من را بپذيرد، آن‏گاه به خراسان برو و تمام اموال مرا ضبط کن.

غلام گيج مي‏شود. نمي‏داند چه اتفاقي افتاده است. هم قبول کردن‏خواسته مرد خراساني مشکل است و هم ردکردنش. از مرد خراساني جدامي‏شود، اما سخنان او لحظه‏اي تنهايش نمي‏گذارند. از خودش مي‏پرسد:

آيا همه اموالش را به من خواهد داد؟!

سپس به خودش نهيب مي‏زند: نه، نه، خدمت‏به امام صادق(ع) بيش از اموال او ارزش دارد.

بارديگر ذهنش به ميدان تاخت و تاز افکار ضد و نقيض تبديل‏مي‏شود. از جدال سختي که در درونش ايجاد شده رنج مي‏برد. از خودش‏مي‏پرسد: قبول کنم يا نه؟! اول قبول مي‏کند و بعد پشيمان مي‏شود وهمين طور پشيمان مي‏شود و بعد قبول مي‏کند. ذهنش از شک و ترديدآشفته شده است. ناخودآگاه بر زبانش جاري مي‏شود:

هرگز! هرگز از در اين خانه دور نمي‏شوم.

اما هنوز خيالات پرجاذبه راحتش نمي‏گذارند و بيش از گذشته به سرش‏هجوم مي‏آورند: سالهاست که پشت اين در خدمت مي‏کني، اگر خدا قبول کند هفتادپشتت را کافي است. فرصت‏خوبي است. قبل از اين که از چنگت‏خارج‏شود... تو که نبايد تا آخر عمر غلام باشي! يک سال، دو سال، سه‏سال و بالاخره غلامي تاکي؟

و پاسخ مي‏دهد: آخر چگونه اين در را رها کنم؟ چرا خودم را از شفاعت اين‏خانواده محروم سازم؟

بازهمان خيالات پرجاذبه در ذهنش جولان مي‏دهند و آن تفکرات مخالف،آسايشش را سلب مي‏کنند: مواظب باش، از دستت نرود. قابل تکرار نيست.

به خود مي‏آيد. لحظه‏اي به فکر فرو مي‏رود. آن‏گاه به تصورات جنجال‏آفرين ذهنش سر و سامان داده مي‏گويد: اگر امام راضي شود، چه عيب دارد؟ سالهاست که خدمتش مي‏کنم.اين همه شيعه مخلص، منهم يکي از آن‏ها، مگر همه بايد غلام امام‏باشند؟! امروز غلامي، فردا فرمانروايي، آفرين براين شانس!

خنده‏اش را مي‏خورد و راه مي‏افتد. خودش را به امام صادق(ع)مي‏رساند. با نوعي حياء و اضطراب، قضيه را با حضرت در ميان‏مي‏گذارد: فدايت‏شوم، ... مي‏داني که خدمتکار مخلص شمايم. سالهاست که...حال اگر خداوند خيري به من برساند، آيا... شما از آن، جلوگيري‏مي‏کنيد؟

سکوت مي‏کند. چشمانش به زمين دوخته شده است. قلبش تندتند مي‏زند.منتظر مي‏ماند تا امام پاسخش را بدهد. بعد از چند لحظه، امام‏سکوت را مي‏شکند: نه، اگر آن خير، نزد من باشد، به تو مي‏دهم. اگر ديگري به توبرساند، هرگز از آن جلوگيري نمي‏کنم.

غلام با خوشحالي همه چيز را به امام مي‏گويد. حضرت حرفهاي غلامش‏را گوش مي‏کند. چشم از او بر نمي‏دارد. در نگاهش يک عالم معنانهفته است. لبانش از تبسم هميشگي‏اش باز نمي‏ايستد. مي‏فرمايد: مانعي ندارد. اگر تو بي‏ميل شده‏اي، او خدمت مرا پذيرفته است.او را به جاي تو مي‏پذيرم و تو را آزاد مي‏کنم.

شادي و سرور از چهره غلام خوانده مي‏شود. از امام کم کم فاصله‏مي‏گيرد و خودش را به مرد خراساني مي‏رساند. وقتي جريان را با اودرميان مي‏گذارد، او نيز از خوشحالي بال در مي‏آورد. شادماني‏اش‏را پاياني نيست. غلام هم خوشحال است ولي نه به اندازه او.خوشحالي غلام بيشتر به اين جهت است که دارد به يک ثروت بادآورده‏نزديک مي‏شود. ثروتي که فکرش را هم نمي‏کرد. از خودش مي‏پرسد: با آن همه ثروت چه کنم؟!

و بعد پاسخ مي‏دهد: هرکاري که دلم خواست انجام مي‏دهم. خريد، فروش، خانه، زندگي،ازدواج و...

و اضافه مي‏کند: پول که باشه، راه خرجش زياده.

قبل از آن که به سمت‏خراسان راه بيفتد، خودش را به امام‏مي‏رساند تا با حضرت خدا حافظي کند. مقابل حضرت زانو مي‏زند.براي آخرين بار به سيماي نوراني امام خيره مي‏شود. چهره دلرباي‏حضرت به دلش چنگ مي‏زند. انوار معنوي سيماي امام بي‏تابش مي‏کند،ولي تمام سعي او اين است که مهر امام را از قلبش بيرون کند وبا افکار ناخوشايندش مبارزه نمايد.

از جايش بر مي‏خيزد. دست امام را لاي دستانش قرار مي‏دهد. گرماي‏دست امام(ع) برايش احساس برانگيز است. لبهايش را به دست‏حضرت‏نزديک مي‏کند. مي‏بوسد و راه مي‏افتد. هنوز چند قدم بيشتربرنداشته است که صداي «مهرباني‏» درجا ميخ‏کوبش مي‏سازد. بارديگر افکار رنگارنگ، صفحه ذهنش را به بازي مي‏گيرند. از خودش‏مي‏پرسد: چه مي‏خواهد بگويد؟ آيا پشيمان شده است؟

و خودش پاسخ مي‏دهد: نه، نه، سالهاست که مي‏شناسمش. چيزي که به راه خدا داد، پس‏نمي‏گيرد.

به پشت‏سرش نگاه مي‏کند. امام با چهره متبسم و نوراني به او چشم‏دوخته است. صورتش چون ماه مي‏درخشد. ناخودآگاه چند قدم سوي‏امام(ع) برمي‏دارد. لبخندي تواءم با اضطراب، در لبهايش گل‏مي‏کند. امام(ع) نيز گامي به سوي او پيش مي‏آيد و با لحن‏محبت‏آميزي مي‏فرمايد: «به خاطر خدمتي که نزدم کرده‏اي مي‏خواهم نصيحتت کنم; آن‏گاه‏مختاري که بروي يا بماني. نصيحتم اين است که وقتي روز قيامت‏برپاشود، رسول خدا(ص) به نور خدا چسبيده است و علي(ع) به رسول‏خدا و ما امامان به علي(ع) چسبيده‏ايم و شيعيان ما هم به ماچسبيده‏اند. آن‏گاه ماهرجا وارد شويم، شيعيانمان نيز واردمي‏شوند.»

پاهاي غلام سست مي‏شود. قلبش به طپش مي‏افتد. آب دهانش گم مي‏شود ولبهايش به خشکي مي‏گرايد. بار ديگر خيالات گذشته به ذهنش هجوم‏مي‏آورند:

- فرصت طلايي است. ثروت را از دست نده. شانس زندگي فقط يکبار گل‏مي‏کند... غلام در آخرين لحظات اين نبرد، از لابلاي فرمانهاي هوي و هوس،تصميمش را مي‏گيرد. در مي‏يابد که رابطه‏اش با امام(ع) جدا نشدني‏است. احساس مي‏کند که محبت دل‏انگيز امام(ع)، بر دلش افزوني‏يافته است. محبتي که به اندازه يک دريا شور و هيجان دارد. وشايد هم فراتر از درياها.

از خودش مي‏پرسد: چرا مرد خراساني در مقابل به عهده گرفتن خدمت امام(ع)، ازسرمايه و زندگي‏اش دست مي‏کشد؟

آنگاه پاسخ مي‏دهد: عشق، عشق، عشق به امام(ع).

و بعد به خودش نهيب مي‏زند: او به عشق امام(ع)، از دنيايش مي‏گذرد ولي من براي رسيدن به‏دنيا، آخرتم را مي فروشم; واي برمن، واي بر من!!

سپس خودش را به پاهاي امام(ع) مي‏اندازد. بعد از چند لحظه اشک وسکوت و نجواي دروني، چشمانش را به چهره تابناک امام(ع) گره‏مي‏زند و مي‏گويد: آقايم! دل از تو برکندن، هرگز و چشم از تو بستن، خير; درخدمتت‏باقي مي‏مانم و آخرتم را به دنيايم نمي‏فروشم.

... چگونه از لطف و حمايتت‏برگردم، با اين که علاقه‏ام به شمامايه افتخارم است؟

بي روي تو خورشيد جهان سوز مباد هم‏بي تو چراغ عالم افروز مباد بي‏وصل تو کس چو من بد آموز مباد آن روز که تو را نبينم آن روز مباد.

مولايم! جانم اسير کمند عشق و محبت توست. زندگي‏ام برخاک باد،اگر به در خانه ديگري اميد بندم و چشم به آستان کرامت و شفاعت‏غير شما دوزم که مي‏دانم ديگران را شفاعت و کرامتي نيست.

منبع: داستان دوستان، ج 4، ص‏166، به نقل از منازل الاخره، ص‏164.

پربازدیدترین آخرین اخبار