فايده وجود امام در دوران غيبت
در احاديث متعدّد و گوناگونى كه در زمينه فلسفه و فايده وجود امام عليه السلام در دروان غيبت به ما رسيده، تعبير بسيار پر معنى و جالبى در يك عبارت كوتاه ديده مىشود كه مىتواند كليدى باشد براى گشودن اين رمز بزرگ و آن اين كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ اين پرسش كه چه فايدهاى وجود مهدى عليه السلام در عصر غيبتش دارد فرمود: آرى سوگند به خدايى كه مرا به نبوّت برگزيده، مردم از نور رهبرى او در دوران غيبتش بهره مىگيرند همانگونه كه از خورشيد به هنگام قرار گرفتن پشت ابرها!(بحارالانوار، ج52)
براى فهم اين كليد رمز، نخست بايد نقش خورشيد را بطور كلّى، و به هنگامى كه چهره تابناكش پشت ابرها پنهان مىگردد؛ دريابيم:
خورشيد داراى دو نوع نور افشانى است: نور افشانى آشكار و نور افشانى مخفى، يا به تعبير ديگر، نورافشانى «مستقيم» و نور افشانى غير «مستقيم».
در نورافشانى آشكار، اشعّه آفتاب بخوبى ديده مىشود، هر چند قشر ضخيم هوا كه اطراف كره زمين را پوشانيده همانند يك شيشه ضخيم كار مىكند؛ شيشهاى كه هم از شدّت تابش آفتاب مىكاهد و آن را قابل تحمّل مىسازد؛ و هم نور آفتاب را تصفيه مىكند و شعاعهاى مرگبارش را خنثى و بى اثر مىسازد، ولى به هر حال مانع از تابش مستقيم آفتاب نيست.
ولى در تابش غير مستقيم، ابرها، همانند يك شيشه مات، نور مستقيم خورشيد را گرفته و پخش مىكنند.
نور آفتاب مهمترين نقش را در دنياى حيات و موجودات زنده دارد: نور و حرارتى كه از خورشيد به هر سو پاشيده مىشود تنها انرژى خلّاق موتورهاى زندگى در گياهان و حيوانات و انسان است: رشد و نمو موجودات زنده؛ تغذيه و توليد مثل آنها؛ حسّ و حركت و جنبش؛ آبيارى زمينهاى مرده؛ غرّش امواج دريا؛ وزش حياتبخش بادها؛ ريزش دانههاى زندگى آفرين باران و برف؛ صداى زمزمه آبشارها؛ نغمههاى مرغان؛
زيبايى خيره كننده گلها؛ گردش خون در عروق انسان و طپش قلبها؛ عبور برق آساى انديشه از لابهلاى پردههاى مغز؛ و لبخند شيرينى كه بر لب گلبرگ مانند يك كودك شيرخوار نقش مىبندد و ...
همه و همه بطور مستقيم يا غير مستقيم به نور آفتاب بستگى دارد و بدون آن همه اينها به خاموشى خواهد گرائيد، و اين موضوع را با كمى دقّت مىتوان دريافت.
خوب، حالا اين سؤال پيش مىآيد كه آيا اين بركات و آثار زندگىبخش، مخصوص زمانى نيست كه نور بطور مستقيم مىتابد؟
پاسخ اين سؤال روشن است: نه؛ بسيارى از اين آثار در نور مات خورشيد از پشت ابرها نيز وجود دارد.
مثلًا در كشورها يا شهرهائى كه چندين ماه از سال ابرها سراسر آسمان را پوشانيدهاند آفتاب ديده نمىشود، ولى گرما؛ نمو و رويش گياهان؛ توليد انرژى لازم براى موتور حيات؛ رسيدن غلّات و ميوهها؛ خنديدن گلها و شكوفهها وجود دارند.
بنابراين، تابش خورشيد از پشت پرده ابرها قسمت مهمّى از بركات خود را در بر دارد؛ و تنها قسمتى از آثار آن كه نياز به تابش مستقيم دارد موجود نيست؛ مثلًا مىدانيم تابش آفتاب اثر حياتى خاصّى روى پوست و ساير جهاز بدن انسان و موجودات زنده دارد و به همين دليل در كشورهايى كه از اين نظر در محروميّت به سر مىبرند در روزهاى آفتابى بسيارى از مردم حمّام آفتاب مىگيرند؛ و در برابر اين نور حياتبخش برهنه مىگردند و با تمام ذرّات وجود خود كه تشنه اين هديه آسمانى است ذرّات اين نور را مىمكند.
و نيز تابش مستقيم آفتاب، علاوه بر اين كه روشنايى و گرماى بيشترى مىآفريند، اثر خاصّى- به خاطر همان اشعّه ماوراى بنفش- در كشتن انواع ميكروبها و سالمسازى محيط دارد كه در نور غير مستقيم ديده نمىشود.
از مجموع بحث بالا نتيجه مىگيريم كه هر چند پردههاى ابر، بعضى از آثار آفتاب را مىگيرد ولى قسمت مهمّى از آن همچنان باقى مىماند.
اين بود حال «مشبّه به» يعنى آفتاب، اكنون بازگرديم به وضع «مشبّه» يعنى وجود رهبران الهى در حال غيبت.
اشعّه معنوى نامرئى وجود امام عليه السلام به هنگامى كه در پشت ابرهاى غيبت نهان است داراى آثار گوناگون قابل ملاحظهاى است كه علىرغم تعطيل مسأله تعليم و تربيت و رهبرى مستقيم، فلسفه وجودى او را آشكار مىسازد.
اين آثار به صورت زير است:
1 اثر اميد بخشى
در ميدانهاى نبرد تمام كوشش گروهى از سربازان زبده و فداكار اين است كه پرچم، در برابر حملات دشمن همچنان سر پا در اهتزاز باشد؛ در حالى كه سربازان دشمن دائماً مىكوشند پرچم مخالفان را سرنگون سازند، چرا كه بر قرار بودن پرچم مايه دلگرمى سربازان و تلاش و كوشش مستمرّ آنها است.
همچنين وجود فرمانده لشكر در مقرّ فرماندهى- هر چند ظاهراً خاموش و ساكت باشد- خون گرم و پر حرارتى در عروق سربازان به حركت در مىآورد، و آنها را به تلاش بيشتر وا مىدارد كه فرمانده ما زنده است و پرچممان در اهتزاز!
امّا هر گاه خبر قتل فرمانده در ميان سپاه پخش شود يك لشكر عظيم با كارائى فوقالعاده يكمرتبه متلاشى مىگردد، گوئى آب سردى بر سر همه ريختهاند، نه، بلكه روح از تنشان بيرون رفته!
رئيس يك جمعيّت يا يك كشور مادام كه زنده است، هر چند مثلًا در سفر يا فرضاً در بستر بيمارى باشد، مايه حيات و حركت و نظم و آرامش آنها است؛ ولى شنيدن خبر از دست رفتن او گرد و غبار يأس و نوميدى را بر همه مىپاشد.
جمعيّت شيعه طبق عقيدهاى كه به وجود امام زنده دارد، هر چند او را در ميان خود نمىبيند، خود را تنها نمىداند. (دقّت كنيد)
او همواره انتظار بازگشت آن سفر كرده را كه قافلههاى دل همراه اوست مىكشد، انتظارى سازنده و اثر بخش، او هر روز احتمال ظهور او را مىدهد.
اثر روانى اين طرز فكر در زنده نگهداشتن اميد در دلها و وادار ساختن افراد به خود سازى و آمادگى براى آن انقلاب بزرگ كه شرحش در بحث «انتظار» گذشت، كاملًا قابل درك است. امّا اگر اين رهبر اصلًا وجود خارجى نداشته باشد و علاقهمندان مكتبش در انتظار تولّد و پرورش او در آينده باشند وضع بسيار فرق مىكند.
و اگر يك نكته ديگر را به اين موضوع بيفزائيم مسأله شكل جدّىترى به خود مىگيرد، و آن اينكه: طبق اعتقاد عمومى شيعه كه در روايات بسيار زيادى در منابع مذهبى آمده است، امام به طور مداوم، در دوران غيبت، مراقب حال پيروان خويش است؛ و طبق يك الهام الهى از وضع اعمال آنها آگاه مىگردد و به تعبير روايات همه هفته برنامه اعمال آنها به نظر او مىرسد و از چگونگى رفتار و كردار و گفتار آنها آگاه مىگردد.
اين فكر سبب مىشود كه همه معتقدان در يك حال مراقبت دائمى فرو روند و به هنگام ورود در هر كار توجّه به آن «نظارت عالى» داشته باشند؛ اثر تربيتى اين طرز فكر نيز قابل انكار نيست.
2 پاسدارى آئين خدا
«على» آن ابر مرد تاريخ بشر در يكى از سخنان كوتاه خود كه در آن اشاره به لزوم وجود رهبران الهى در هر عصر و زمان مىكند مىگويد: آرى هيچ گاه صفحه روى زمين، از قيام كننده با حجّت و دليل خالى نمىماند؛ خواه ظاهر و آشكار باشد، يا مخفى و پنهان، تا دلائل و اسناد روشن الهى ضايع نگردد، و به فراموشى نگرايد (و مسخ و تحريف نشود).»(نهج البلاغه)
اكنون به توضيح اين سخن توجّه كنيد: با گذشت زمان و آميختن سليقهها و افكار شخصى به مسائل مذهبى و گرايشهاى مختلف به سوى برنامههاى ظاهر فريب مكتبهاى انحرافى، و دراز شدن دست مفسده جويان به سوى مفاهيم آسمانى، اصالت پارهاى از اين قوانين از دست مىرود و دستخوش تغييرات زيانبخشى مىگردد.
اين آب زلال كه از آسمان وحى نازل شده با عبور از مغزهاى اين و آن تدريجاً تيره و تار گشته، صفاى نخستين خود را از دست مىدهد.
اين نور پرفروغ با عبور از شيشههاى ظلمانى افكار تاريك، كمرنگ و كمرنگتر مىگردد.
خلاصه، با آرايشها و پيرايشهاى كوته بينانه افراد و افزودن شاخ و برگهاى تازه به آن، چنان مىشود كه گاهى بازشناسى مسائل اصلى دچار اشكال مىگردد!
با اين حال، آيا ضرورى نيست كه در ميان جمع مسلمانان كسى باشد كه مفاهيم فناناپذير تعاليم اسلامى را در شكل اصلىاش حفظ و براى آيندگان نگهدارى كند؟
آيا مجدّداً وحى آسمانى بر كسى نازل مىشود؟ مسلّماً نه! باب وحى با مسأله خاتميّت براى هميشه بسته شد.
پس چگونه بايد آئين اصيل حفظ گردد، و جلو تحريفات و تغييرات و خرافات گرفته شود و اين آئين براى نسلهاى آينده محفوظ بماند. آيا جز اين است كه بايد اين رشته بوسيله يك پيشواى معصوم ادامه يابد، خواه آشكار و مشهور باشد يا پنهان و ناشناس (لئلّا تبطل حجج اللّه و بيّناته).
مىدانيم در هر مؤسّسه مهمّى «صندوق آسيب ناپذيرى» وجود دارد كه اسناد مهمّ آن مؤسّسه را در آن نگهدارى مىكنند، تا از دستبرد دزدان محفوظ بماند؛ بعلاوه، هرگاه مثلًا آتش سوزى در آنجا روى دهد از خطر حريق مصون باشد كه اعتبار و حيثيّت آن مؤسّسه پيوند نزديكى با حفظ آن اسناد و مدارك دارد.
سينه امام و روح بلندش صندوق آسيبناپذير حفظ اسناد آئين الهى است كه همه اصالتهاى نخستين و ويژگيهاى آسمانى اين تعليمات را در خود نگاهدارى مىكند «تا دلائل الهى و نشانههاى روشن پروردگار باطل نگردد و به خاموشى نگرايد». و اين ديگر از آثار وجود او- گذشته از آثار دگر- است.
3 تربيت يك گروه انقلابى آگاه
بر خلاف آنچه بعضى فكر مىكنند، رابطه امام در زمان غيبت بكلّى از مردم بريده نيست؛ بلكه آن گونه كه از روايات اسلامى بر مىآيد گروه كوچكى از آمادهترين افراد كه سرى پر شور از عشق خدا، و دلى پر ايمان، و اخلاصى فوقالعاده براى تحقّق بخشيدن به آرمان اصلاح جهان دارند، با او در ارتباطند و از طريق اين پيوند تدريجاً ساخته مىشوند؛ و روح انقلابى بيشترى كسب مىكنند؛ انقلابى سازنده و بارور براى ريشه كن ساختن هر گونه ظلم و بيدادگرى در جهان!
ممكن است آنها خودشان پيش از اين قيام از دنيا بروند ولى به هر حال آمادگى و تعليمات انقلابى را به نسلهاى آينده شان، و به ديگران منتقل مىسازند، و در پرورش گروه نهايى سهيم و شريكند.
سابقاً گفتيم معنى غيبت امام اين نيست كه او به شكل يك روح نامرئى و يا اشعّهاى ناپيدا در مىآيد، بلكه او از يك زندگى طبيعى آرام برخوردار است؛ و به طور ناشناخته در ميان همين انسانها رفت و آمد دارد، و دلهاى بسيار آماده را بر مىگزيند؛ و در اختيار مىگيرد و بيش از پيش آماده مىكند و مىسازد.
افراد مستعد به تفاوت ميزان استعداد و شايستگى خود، توفيق درك اين سعادت را پيدا مىكنند؛ بعضى چند لحظه؛ و بعضى چند ساعت و چند روز؛ و بعضى سالها با او در تماس نزديك هستند!
به تعبير روشنتر، آنها كسانى هستند كه آنچنان بر بال و پر دانش و تقوا قرار گرفته و بالا رفتهاند كه همچون مسافران هواپيماهاى دور پرواز بر فراز ابرها قرار مىگيرند؛ آنجا كه هيچ گاه حجاب و مانعى بر سر راه تابش جانبخش آفتاب نيست؛ در حالى كه ديگران در زير ابرها در تاريكى و نور كمرنگ به سر مىبرند.
حساب صحيح نيز همين است؛ من نبايد انتظار داشته باشم كه آفتاب را به پائين ابرها بكشم تا چهره او را ببينم؛ چنين انتظارى اشتباه بزرگ و خيال خام است؛ اين منم كه بايد بالاتر از ابرها پرواز كنم تا شعاع جاودانه آفتاب را جرعه جرعه بنوشم و سيراب گردم. به هر حال، تربيت اين گروه يكى ديگر از فلسفههاى وجود او در اين دوران است.
4 نفوذ روحانى و ناآگاه
مىدانيم خورشيد يك سلسله اشعّه مرئى دارد كه از تركيب آنها با هم، هفت رنگ معروف، پيدا مىشود؛ و يك سلسله اشعّه نامرئى كه به نام «اشعّه فوق بنفش» و «اشعّه مادون قرمز» ناميده شده است.
همچنين يك رهبر بزرگ آسمانى خواه پيامبر باشد يا امام، علاوه بر تربيت تشريعى كه از طريق گفتار و رفتار و تعليم و تربيت عادى صورت مىگيرد، يك نوع تربيت روحانى و از راه نفوذ معنوى در دلها و فكرها دارد كه مىتوان آن را تربيت تكوينى نام گذارد؛ در آنجا الفاظ و كلمات و گفتار و كردار كار نمىكند بلكه تنها جاذبه و كشش درونى كار مىكند.
در حالات بسيارى از پيشوايان بزرگ الهى مىخوانيم كه گاه بعضى از افراد منحرف و آلوده با يك تماس مختصر با آنها بكلّى تغيير مسير مىدادند، و سرنوشتشان يكباره دگرگون مىشد، و به قول معروف با 180 درجه انحراف راه كاملًا تازهاى را انتخاب مىكردند؛ يكمرتبه فردى پاك و مؤمن و فداكار از آب در مىآمدند كه از بذل همه وجود خود نيز مضايقه نداشتند!
اين دگرگونيهاى تند و سريع و همه جانبه، اين انقلابهاى جهشآسا و فراگير، آنهم با يك نگاه يا يك تماس مختصر (البتّه براى آنها كه در عين آلودگى يك نوع آمادگى نيز دارند) نمىتواند نتيجه تعليم و تربيت عادى باشد بلكه معلول يك اثر روانى نامرئى و يك جذبه ناخودآگاه است كه گاهى از آن تعبير به «نفوذ شخصيّت» نيز مىشود.
بسيار از كسان اين موضوع را در زندگى خود تجربه كردهاند كه به هنگام برخورد با افرادى كه روحهاى بزرگ و عالى دارند چنان بىاختيار و ناخود آگاه تحت تأثير آنان قرار مىگيرند كه حتّى سخن گفتن در برابر آنها برايشان مشكل مىشود؛ و خود را در ميان هالهاى مرموز و غير قابل توصيف از عظمت و بزرگى مىبينند.
البتّه ممكن است گاهى اين گونه امور را با تلقين و امثال آن توجيه كرد؛ ولى مسلّماً اين تفسير براى همه موارد صحيح نيست بلكه راهى جز اين ندارد كه بپذيريم كه اين آثار نتيجه شعاع اسرارآميزى است كه از درون ذات انسانهاى بزرگ برمىخيزد.
سرگذشتهاى فراوانى در تاريخ پيشوايان بزرگ مىبينيم كه جز از اين راه نمىتوان آنها را تفسير كرد؛ داستان آمدن جوان آلودهاى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و انقلاب ناگهانى روحى او.
يا برخورد اسعد بن زراره بت پرست به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در كنار خانه كعبه و تغيير جهش آساى طرز تفكّر او.
و يا آنچه دشمنان سرسخت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نام آن را سحر مىگذاردند و مردم را به خاطر آن از نزديك شدن به او باز مىداشتند، همه حاكى از نفوذ شخصيّت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در افراد مختلف از اين طريق است.
همچنين آنچه درباره تأثير پيام امام حسين عليه السلام روى فكر «زهير» در مسير كربلا نقل شده تا آنجا كه با شنيدن پيام امام حتّى نتوانست لقمهاى كه در دست داشت به دهان بگذارد، و آن را به زمين نهاد و حركت كرد.
و يا كشش عجيب و فوق العاده كه «حرّبن يزيد رياحى» در خود احساس مىكرد، و با تمام شجاعتش همچون بيد مىلرزيد؛ و همين كشش سرانجام او را به صف مجاهدان كربلا كشانيد و به افتخار بزرگ شهادت نائل آمد.
و يا داستان جوانى كه در همسايگى «ابوبصير» زندگى داشت، و با ثروت سرشار خود كه از خودش خدمتى به دستگاه بنى اميّه فراهم ساخته بود به عيش و نوش و بىبند و بارى پرداخته بود و سرانجام با يك پيام امام صادق عليه السلام بكلّى دگرگون شد، و همه كارهاى خود را در هم پيچيد و تمام اموالى را كه از طريق نامشروع گرد آورده بود به صاحبانش داد، يا در راه خدا انفاق كرد.
و يا سرگذشت كنيز خواننده و زيبا و عشوه گرى كه هارون به گمان خام خود براى منحرف ساختن ذهن امام كاظم عليه السلام به زندان اعزام داشته بود؛ و منقلب شدن روحيّه او در يك مدّت كوتاه، تا آنجا كه قيافه و طرز سخن و منطق او هارون را به حيرت و وحشت افكند ...
همه و همه نشانه و نمونههايى از همين تأثير ناخودآگاه است كه مىتوان آن را شعبهاى از «ولايت تكوينى» پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم يا امام عليه السلام دانست، چرا كه عامل تربيت و تكامل در اينجا الفاظ و جملهها و راههاى معمولى و عادى نيست، بلكه جذبه معنوى و نفوذ روحانى عامل اصلى محسوب مىشود.
اين برنامه- همان گونه كه گفتيم- منحصر به پيامبران و امامان نيست؛ بلكه رجال راستين و شخصيّتهاى بزرگ نيز به تناسب ميزان شخصيّت خود هالهاى از اين نفوذ ناخودآگاه اطراف خود ترسيم مىكنند، منتها قلمرو گروه اوّل با گروه دوم از نظر ابعاد و گسترش قابل مقايسه نيست.
وجود امام عليه السلام در پشت ابرهاى غيبت نيز اين اثر را دارد كه از طريق اشعّه نيرومند و پردامنه نفوذ شخصيّت خود، دلهاى آماده را در نزديك و دور تحت تأثير جذبه مخصوص قرار داده به تربيت و تكامل آنها مىپردازد و از آنها انسانهايى كاملتر مىسازد.
ما قطبهاى مغناطيسى زمين را با چشم خود نمىبينيم، ولى اثر آنها روى عقربههاى قطب نما، در درياها راهنماى كشتيهاست؛ و در صحراها و آسمانها راهنماى هواپيماها و وسائل ديگر است. در سرتاسر كره زمين از بركت اين امواج مغناطيسى، ميليونها مسافر راه خود را به سوى مقصد پيدا كرده، يا وسائل نقليّه بزرگ و كوچك به فرمان همين عقربه ظاهراً كوچك از سرگردانى رهايى مىيابند.
آيا تعجّب دارد اگر وجود امام عليه السلام در زمان غيبت با امواج جاذبه معنوى خود افكار و جانهاى زيادى را كه در دور يا نزديك قرار دارند هدايت كند، و از سرگردانى رهايى بخشد؟
ولى نمىتوان و نبايد فراموش كرد كه همان گونه كه امواج مغناطيس زمين روى هر آهن پاره بى ارزشى اثر نمىگذارد بلكه روى عقربههاى ظريف و حسّاسى كه آب مغناطيس خوردهاند و يك نوع سنخيّت و شباهت با قطب فرستنده امواج مغناطيسى پيدا كردهاند اثر مىگذارند، همينطور دلهايى كه راهى با امام دارند و شباهتى را در خود ذخيره نمودهاند تحت تأثير آن جذبه غير قابل توصيف روحانى قرار مىگيرند.
با در نظر گرفتن آنچه در بالا گفتيم، يكى ديگر از آثار و فلسفههاى وجودى امام عليه السلام در چنين دورانى آشكار مىگردد.
5 ترسيم هدف آفرينش
هيچ عاقلى بى هدف گام بر نمىدارد، و هر حركتى كه در پرتو عقل و علم انجام گيرد در مسير هدفى قرار خواهد داشت.
با اين تفاوت كه هدف در كار انسانها معمولًا رفع نيازمندى خويش و برطرف ساختن كمبودهاست، ولى در كار خدا هدف متوجّه ديگران و رفع نيازهاى آنهاست؛ چرا كه ذات او از هر نظر بى پايان است و عارى از هر گونه كمبود و با اين حال انجام دادن كارى به نفع خود، درباره او مفهوم ندارد.
از مجموع آنچه در اين فصل تحت پنج عنوان گفته شد، چنين نتيجه مىگيريم:
آنها كه دور نشستهاند و وجود امام را در عصر غيبت يك وجود شخصى و بدون بازده اجتماعى دانستهاند و به عقيده شيعه در اين زمينه تاخت و تاز كردهاند كه وجود چنين امامى چه نفعى در مقام رهبرى و امامت خلق مىتواند داشته باشد، آنچنان كه آنها گفتهاند نيست، و آثار وجودى او در اين حال نيز فراوان است.(1)
1- حكومت جهانى مهدى (عج).