چرا برخي اساتيد نئو ماركسيسم را ترويج مي كنند؟
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي شبكه خبر دانشجو،سايت «شبهه» نوشته است:
چرا برخي از استاتيد دوباره «نئو مارکسيسم» را به صورت تبليغي مطرح ميکنند و هدف چيست؟
پاسخ: در اين که متأسفانه برخي از اساتيد، به صورت خواسته يا ناخواسته، خود را مطيع، وامدار و مأمور غرب ميدانند و گمان ميکنند که بايد عيناً نظريات، خواستهها و يا رفتارهاي آنان را اجرا کنند شکي نيست! اما، گاه يک نظريه، يک انديشه يا مکتب و يا حتي يک جريان سياسي براي شناخت، تحليل و نقد مطرح ميگردد، که در اين صورت نه تنها هيچ اشکالي ندارد، بلکه لازم هم هست، ولي به طور قطع در چنين حالتي، تبليغ توسط استاد، معنا و جايگاهي ندارد.
اما گاهي هدف از طرح يک موضوع، درس و تحليل علمي يا نقد نيست، بلکه جهت دادن به اذهان عمومي و جريان سازي به منظور تحقق خواستههاي غير است، که در اين صورت سوء استفاده استاد از موقعيت، کاري بسيار زشت و نکوهيده محسوب ميگردد و اين گونه استاد نماها بهتر است شغل ديگري براي ارتزاق دست و پا کنند.
اما در خصوص هدف، به نکات ذيل دقت فرماييد:
الف – پس از فروپاشي شوروي و به موزه سپرده شدن مارکسيسم و کمونيسم، اخيراً مجدداً جرياني تحت عنوان «نئو مارکسيسم» در جهان غرب به صورت هدفدار مطرح شده است و طرح آن در برخي از محافل علمي ايران نيز بر اساس ديکته و در راستاي همان اهداف صورت ميپذيرد که ذيلاً توضيح داده ميشود.
ب- انسان و جامعه به ناچار و هميشه بين دو حالت «فرصت و تهديد» زندگي و رشد مينمايند. خواه فرصتها و تهديدها واقعي و حقيقي باشند و خواه کاذب و سفارشي.
اديان، مکاتب، سياستها و دولتها نيز از اين قاعدهي کلي خارج نيستند. چنان چه اسلام نيز فرصت حيات و هدايت از يک سو و تهديد انحراف و ضلالت را از سوي ديگر طرح مينمايد.
بديهي است که «امکان» براي مقابله و از ميان برداشتن تهديدها و تبديل آنها به فرصتها، بايد متناسب باشد. به عنوان مثال: شما نميتوانيد تهديد گرسنگي را با امکان و فرصت بازي با توپ – يا تهديد جهل را با امکان و فرصت تفريح و خوشگذراني از ميان برداريد. لذا ناچاريد براي رفع گرسنگي به فکر و تلاش جهت تأمين غذا باشيد و براي رفع فقر نيز بايد در انديشه وتلاش جهت کسب و بسط علم باشيد.
مارکسيسم (کمونيست)، تهديدي براي انديشه و سازمان «امپرياليسم – ليبراليسم و صهيونيسم» قلمداد ميشد و اسلام نيز تهديد بزرگتر بود و هست. لذا «امپرياليسم – ليبراليسم و صهيونيسم» بايد با امکاني مناسب به مبارزه برخيزد.
در گذشته افراد بسياري در سرتاسر جهان و در هر عصر و نسل «به ويژه از نسلهاي نو»، به ماهيت واقعي «امپرياليسم – ليبراليسم و صهيونيسم» و دروغهايي که فقط به خاطر فريب اذهان عمومي و به نفع سرمايهداري است پي ميبردند و حاضر نبودند که تن به اين خفت عقلي – نظري و عملي دهند و به همين دليل گرايش به انديشههاي مارکسيستي پيدا ميکردند، چون انديشه متقابل ديگري براي آنان مطرح نشده بود.
اما پس از فروپاشي شوروي و رسوايي مارکسيسم – اگر چه ابتدا امپرياليسم احساس تک قطبي و پايان کار را نمود – اما با خلاء بزرگ «تهديد» مواجه گرديد. از اين رو سعي کرد تا خود «تهديد»هاي کاذبي بتراشد. لذا مسئلهي تروريسم را علم کرد و با ترفند 11 سپتامبر و حضور نظامي در عراق و افغانستان، سعي نمود تا «تروريسم» را تهديد و مسملين را تروريست بخواند. اما، به ناگاه خود را با تهديد واقعياي به نام «اسلام» که پس از پيروزي انقلاب اسلامي در جهان مطرح گرديده بود مواجه ديد. تهديدي جدي، به ويژه در حوزهي علم، انديشه و نظر. تا آن جا که زنگ خطر کثرت گرايش به اسلام بارها در پارلمانها و محافل رسمي سياسي آمريکا و اروپا به صدا درآمد.
اينک جهان «امپرياليسم – ليبراليسم و صهيونيسم» بايد در مقابل اسلام جبههگيري نموده و مقابلهاي سخت را – به ويژه در حوزهي نظري - نوسازي نمايد، اما امکانات و شرايط آن براي مقابله با فرهنگ غني اسلام، نه تنها بسيار ضعيف، بلکه پوشالي و تو خالي است و بر اساس قاعدهي کلي «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً (الأسراء -81)، به هيچ وجهي ياراي مقابله وجود ندارد. امروز اسلام سر بلند کرده است و اسلامشناسان و نظريهپردازان ميداني براي طرح نظريات اسلام پيدا کرده و به مقابلهي جدي برخواستهاند و نتيجهي اين مقابلهي دو سپاه نيز بسيار روشن است:
الَّذينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ في سَبيلِ اللَّهِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ في سَبيلِ الطَّاغُوتِ فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعيفا (النساء – 76)
ترجمه: كسانى كه ايمان آوردهاند، در راه خدا پيكار مىكنند، و آنها كه كفر را پيشه خود كردهاند در راه طاغوت مىجنگند، پس شما اى مؤمنان با ياران شيطان پيكار كنيد، كه كيد شيطان هميشه ضعيف بوده است.
اينک جهان غرب بايد چارهي ديگري بيانديشد. در گذشته مسئله متفاوت بود. از يک سو «مارکسيسم يا کمونيسم» نيمي از جهان را در اختيار داشت و از حمايت دولتي برخوردار بود و از طرفي ديگر، اسلام فقط به گرايشات و باورهاي شخصي محدود بود و هيچ قدرتي نداشت و تهديدي محسوب نميگرديد. اما امروزه قضايا فرق کرده است. از سويي ديگر مارکسيسم از حمايت دولتي برخوردار نيست و ديگر تهديد محسوب نميگردد و از سوي ديگر، اسلام به صورت مقتدرانه به ميدان آمده و يک «تهديد» واقعي و جدي محسوب ميگردد. مضافاً به اين که «امپرياليسم – ليبراليسم و صهيونيسم» را به هيچ وجه قدرت مقابله – به ويژه در عرصهي نظر – با هيچ کدام نبوده و نيست، به ويژه با اسلام.
لذا جهان غرب به اين نتيجه رسيده است تا مجدداً انديشههاي مارکسيستي را جهت جذب مخالفين «امپرياليسم – صهيونيسم»، به جرياني که تحت کنترل خودش باشد و خطري نداشته باشد، مطرح کند.
بديهي است اگر نظر مخالفين (اعم از انديشمندان يا جوانان) به جرياني تحت عنوان «نئو مارکسيسم» جلب شود، نه تنها تحت کنترل خواهد بود، بلکه هيچگاه تهديد محسوب نميشوند و در صورت بروز احتمالي خطر نيز با توجه به سابقهي تلخ تاريخي مارکسيسم، قابل کنترل و خنثي? سازي خواهد بود، اما اگر نظرها به «اسلام» جلب گردد، امکان تبديل اين «تهديد» به «فرصت» وجود ندارد و «تهديد» به خطري بسيار جدي و آزار دهنده براي آنها تبديل ميگردد.
لذا طرح مسئله «نئو مارکسيسم» آن هم به صورت تبليغي توسط برخي از اساتيد(نماهاي) طوطي، اجراي محض دستورات است و هدف از آن نيز جذب پنانسيلهاي مخالف با «امپرياليسم – ليبراليسم و صهيونيسم» به انديشهها و نظرياتي به غير از اسلام است. /انتهاي پيام/