نگاهي به ماجراي صلح امام حسن مجتبي(ع)
محمد گنجي- گروه انديشه؛ تاريخ اسلام و زندگاني اهل بيت ـ عليهم السلام ـ پر است از فراز و نشيب هاي متفاوت و مختلف كه گاه اين مسئله را به ذهن متبادر مي كند كه چرا امام معصومِ ما، در اين ماجرا چنين روشي را برگزيده و راه ديگري را در پيش نگرفته است. درباره ي حسين بن علي(ع) كه چرا جهاد كرد و صلح نكرد، يا چرا امام رضا(ع) ولايتعهدي را پذيرفت و يا اگر پذيرفت حكومت را در دست نگرفت، و يا اينكه چرا امام حسن(ع) صلح كرد؟! چرا حسن بن علي(ع) مانند پدر گراميشان اميرالمؤمنين(ع) يا سيد الشهدا(ع) جهاد را رها كرد؟ مگر نه اينكه سپاهي داشت.
ابتدا بياييم و نگاهي به اوضاع روزگار داشته باشيم. در اين ايام پس از خلافت خلفاي راشدين امامت و خلافت به حسن بن علي(ع) مي رسد و هنوز اختلافات در قالب حكومت امام حسن(ع) در مدينه و سلطنت معاويه در شام ادامه دارد. اين اختلافات در ظاهر به نفع معاويه رقم مي خورد؛ زيرا اولين رقيب جدي اش علي بن ابي طالب(ع) از دنيا رفته و حال پسر ارشدش به خلافت رسيده و دستگاه تبليغاتي مسموم معاويه اين انديشه را در ذهن ها شكل داده كه براي خون خواهي خليفه ي مقتول مي خواهد قيام كند و علم خونخواهي بر دوش مي كشد و با تخريب چهره ي بني هاشميون اين راه را در پيش گرفته است. از سوي ديگر امام مجتبي(ع) در حال تدارك سپاهي است براي مقابله با ترفند جديد معاويه. اين سپاه با هزار زحمت جمع شد، اما هنوز تزلزل در ميان افراد لشگر مشاهده مي شد. اينها بقدرى سست پيمان بودند كه نه تنها پيمان شكستند بلكه قصد جان امام را كردند و به خيمهي او حملهور شدند. غير از آن، فرماندهي سپاه امام نيز خيانت كرد و يكى از خوارج بر حضرت جراحتى وارد كرد. علاوه بر آن شايعات جاسوسان معاويه و زودباورى جمعى از سپاه امام دربارهي همكارى قيس بن سعد و سعيد بن قيس، دو تن از فرماندهان سپاه امام با معاويه در بين سپاه امام پخش گرديد كه آنها هم مثل عبيدالهپ بن عباس به سپاه معاويه پيوستهاند، اوضاع و شرايط بسيار ناگوارى را براى امام پيش آورد، كه سپاه امام يكسره دچار هرج و مرج شد و از هم پاشيد و خطر شهادت امام توسط سپاه خود جدى شد كه سرانجام امام(ع) از اين صحنه نجات يافت.
يكي از نقاط عطف در تاريخ اسلام حادثهي كربلاست كه نه تنها يزيد و خلافت او را زير سؤال برد، بلكه مردم آن روزگار را نيز روسياه كرد، چرا كه حق و باطل برايشان روشن بود. امام حسين(ع) ميدانست كه كشته ميشود، اما رفت تا خونش براي دفاع از حق و ارزشهاي اسلام ريخته شود، ولي قيام ايشان و كشته شدنش تنها وقتي اثر داشت كه مردم حقانيت او را باور داشته باشند و يزيد را به عنوان خليفهي ستمكار بشناسند، وگرنه قيام او به گونهي ديگري تفسير ميشد. همهي مردم حقانيت امام حسين(ع) را ميشناسند و همه به ناحق بودن خلافت يزيد ايمان دارند و چون اين حجت بر مردم تمام شده بود، امام حسين(ع) قيام كرد و به شهادت رسيد.
مسلمانان امام حسين(ع) و يزيد را از كجا شناختند؟ آنها در ميان اين دو دشمن، حق و باطل را چگونه تشخيص دادند؟ اينجا بايد به عقب بازگشت؛ جايي كه حادثهاي حق و باطل را از هم جدا كرد. به زماني برميگرديم كه مردم دو خليفه را ميديدند كه با هم ميجنگند؛ يكي مدعي است پسر پيامبر اكرم(ص) است و جانشين او و در ضمن بزرگ بنيهاشم نيز هست كه اغلب مردم با او بيعت كردهاند و طرف ديگر كسي است كه خود را صحابهي پيامبر(ص) ميداند و كاتب وحي. خواهرش همسر پيامبر(ص) بوده است و بزرگ بنياميه محسوب ميشود. او مدعي است تنها خونخواه خليفهي مقتول است.
بسياري از مردم ميانديشيدند كه دعواي اين دو، همان كهنه حكايت جنگ بنياميه و بنيهاشم است كه از ديرباز رقيب و دشمن يكديگر محسوب ميشدند. در سپاه امام، بسياري بودند كه اصلاً اعتقادي به امامت نداشتند. برخي تنها به جهت تعصبات نژادي با او بيعت كرده بودند. بعضي ديگر كه از خوارج بودند كاري به امام نداشتند، اما به دليل دشمني با معاويه حاضر بودند در ركاب امام با معاويه بجنگند. در اين ميان نيز بسياري فرصتطلب بودند، زيرا پيروزي امام را حتمي ميديدند و ميخواستند در لشكر پيروز باشند و غنيمت به دست بياورند. اين عده وقتي غلبه با معاويه را ديدند به سرعت نسبت به او اظهار همكاري كردند و عدهي كمي بودند كه اصولاً به حقانيت امام مجتبي(ع) اعتقاد داشتند.
اما در لشكر معاويه، بسياري به او ايمان داشتند، حضرت علي(ع) و اولادش را كافر ميدانستند. آنها در ركاب معاويه با حسنبن علي(ع) ميجنگيدند و نيتشان رضاي خدا بود! اما حق را از باطل تشخيص نميدادند، زيرا شبانهروز عليه حضرت علي(ع) و فرزندانش بمباران تبليغاتي صورت ميگرفت.
با اين اوضاع و كمبود ياران فداكار در صحنه، جهاد راهي بس خطرناك مي نمود كه مي توانست به قيمت از هم پاشيدن نظام اسلام نبوي و نابودي كامل آن تمام شود. در اين اوضاع آشفته، معاويه نيز دست به اقدامي زد كه از مدت ها پيش به آن مي انديشيد؛ پيشنهاد صلح به امام مجتبي(ع).
امام چارهاى جز صلح در اين شرايط و اوضاع آشفته نداشت. با دست خالى و تنها كه نمى شد جنگ كرد! با خيانتكاران و عهدشكنان كه نمىشد به جنگ نيرنگبازى چون معاويه رفت، و امام تنها راهى كه براى حفظ اساس دين و امامت امت اسلامى مىديد كنارهگيرى از خلافت بود و خود مىدانست كه معاويه اهل صلح نيست و كسى نيست كه به صلح و پيمان پاىبند باشد و آن را رعايت كند امّا جلوي خونريزى بىهدف را مىگرفت و از حيثيت دين محافظت مىنمود.
حقيقت اين است كه اگر حتي پيروزي نظامي براي امام حاصل ميشد از نظر سياسي اثبات حقانيتش امكانپذير نبود، پس كار ديگري بايد كرد. حال كه مردم قدرت تشخيص حق از باطل را ندارند، بايد به نوعي چهرهي واقعي معاويه را نشان داد. بايد حقانيت پسر پيغمبر(ص) روشن شود.
در اين اوضاع امام پيشنهاد صلح را در بين ناباوري همراهانش پذيرفت. معاويه عهدنامهاي فرستاد كه از قبل آن را مهر كرده بود يعني هرچه بنويسي قبول دارم، فقط از خلافت كنارهگيري كن. شرايط امام در اين صلحنامه به گونهاي بود كه اگر معاويه آن را اجرا ميكرد، اصلاً به اهدافش نميرسيد و اگر اجرا نميكرد، عهدشكن بود. در اين صورت نيز به عنوان كسي كه فقط به دنبال رياست دنياست شناخته ميشد، زيرا آشكار ميشد كه براي رسيدن به خلافت به هيچ عهدي پايبند نيست و چنين نيز شد. اين همان چيزي بود كه امام(ع) ميخواست؛ يعني چهرهي حقيقي معاويه براي تمام كساني كه او را نميشناسند، آشكار شود.
متن صلح نامه بدين شرح است: «بسم الله الرحمن الرحيم. حسن بن علي بن ابيطالب با معاويه بن ابي سفيان صلح کرد که حسن متعرض معاويه نگردد به شرط آنکه او در ميان مردم به کتاب خدا و سنت رسول خدا ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ و خلفاي شايسته عمل کند به شرط آنکه پس از خود هيچکس را براي امر خلافت تعيين ننمايد و مردم مسلمان، خود با شورا خليفه تعيين کنند؛ و شرط کرد که مردم در هر کجاي عالم که باشند از شام و عراق و حجاز و يمن از شر او ايمن باشند و جان و مال و زنان و اولاد شيعيان علي بن ابيطالب از معاويه در امان بماند. و نيز بر معاويه شرط شد که براي حسن بن علي و برادرش حسين و ساير اهل بيت و خويشان رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مکري نينديشد و آشکار و پنهان ضرري به ايشان نرساند و هيچکس از ايشان را در هيچ کجاي زمين نترساند؛ و شرط شد که ديگر علي را در قنوت نماز لعن نکنند چنانکه تاکنون ميکردند. خدا و رسولش بر اين صلحنامه گواه گرفته شدند و عبدالله بن الحارث و عمرو بن ابي سلمه و عبدالله بن عامر و عبدالرحمن بن سمره بر آن شهادت دادند.»
در بعضي از منابع تاريخي، اين مفاد هم در صلح نامه ذکر شده است: »خلافت پس از معاويه براي حسن و سپس براي حسين باشد، حسن مجبور نباشد معاويه را اميرالمؤمنين بنامد، معاويه هر سال دوميليون درهم براي حسن بفرستد، حسن هر سال 5 ميليون درهم از بيت المال کوفه بردارد تا آن را براي کمک به شيعيان وفقراي شيعه به مصرف برسانند، معاويه براي بازماندگان شهداي جنگ جمل و صفين از سپاه علي يک ميليون درهم از خراج و ماليات زمينها و دارابگرد خرج کند.»
وقتى شخصى به صلح حضرت اعتراض كرد، حضرت در جوابش چنين فرمود: «من به اين دليل مجبور به قبول صلح با معاويه شدم و حكومت را به وى سپردم كه در مقابل وى يارانى براى پيكار با او نداشتم، اگر يارانى داشتم شبانه روز با او مىجنگيدم تا كار يكسره شود. من كوفيان را خوب مىشناسم و بارها آنها امتحان پس دادهاند، آنها مردمان فاسدى هستند؛ اصلاح ناپذير و سست پيمان و بىوفا كه دو نفر آنها با همديگر موافق نيستند، ظاهراً مطيع مايند ولى در عمل حامى دشمن ما و...»(بحارالانوار، ج 44، ص 147)
تا اينكه بالاخره، معاويه كه در ظاهر، صحابي متديني بود و ميخواست احكام اسلام را پياده كند، نيت باطنيش را نشان داد و نتوانست چهرهي خود را پشت آن نقاب حفظ كند. وقتي خلافت را در چنگال خود ديد و رقيبي براي خود نيافت، نقاب دين را از چهره انداخت و آنگاه همگي فهميدند قضيه از چه قرار بود.
معاويه پس از صلح با امام مجتبي(ع) علناً اعلام كرد كه به عهد خود با امام حسن(ع) وفا نميكند. سخن معاويه در كوفه پس از صلح با حسن بن علي(ع) چنين است كه: «من با شما نجنگيدم كه نماز بخوانيد و روزه بگيريد يا زكات بدهيد، بلكه نبرد كردم كه حكومت بر شما را به دست گيرم و خدا اين خواستهي مرا اجابت كرد. هر چند شما نميخواستيد و شرطي چند با حسنبنعلي كردهام كه همه در زير پاي من است و به هيچ يك از آنها وفا نخواهم كرد.» بدين ترتيب، چهرهي واقعي اين فريبكار تاريخ روشن شد.
امام مجتبي(ع) يك عقبنشيني تاكتيكي كرد تا معاويه از چهرهي يك مصلح امت به چهرهي يك حاكم دنياپرست و ظالم تبديل شود و در مقابل، خلافت خود را بشناساند تا امام حسين(ع) در كربلا با چهرهي يك انقلابي بر حق قيام كند، كشته شود و براي طول تاريخ، حق و باطل را از هم جدا كند و ديگر براي هيچ انسان منصفي سؤال نماند كه حق با كيست. اگرچه اين فهم تاريخي به قيمت از دست رفتن حكومت ائمه(ع) باشد، ولي اين نتيجه به آن قيمت ميارزيد./انتهاي پيام/