حکومت ديني يعني حكومت دين
گروه انديشه؛ بحث ما درباره ي هدف از دين است با عنايت به قرآن کريم و بويژه آيه ي 55 سوره ي نور.
اساساً دين و انبياء براي ساختن يک جامعه ي همراه با عدالت و توأم با قسط و رفاه براي همه و جامعه اي براي انسان سازي آمده اند. و بنا بر اين نبوده که افراد به صورت انفرادي و جداي از جامعه به رشد و کمالشان برسند. بشر به گونه اي خلق شده که رشد استعدادهاي او در گرو ابتلائات و امتحاناتي است که اين ابتلائات به صورت فردي به وجود نمي آيد؛ يعني اگر کسي فرض بشود که در يک گوشه اي يا جايي تنها بخواهد زندگي کند و مسير کمال را طي کند، آن استعدادهايي که در وجود انسان نهفته اند و بايد شکوفا بشوند، به صورت کامل و صحيح شکوفا نمي شوند. در يک بُعدي ممکن است که پيشرفتي داشته باشيم و به جايي برسد، اما در همه ي ابعاد و به صورت جامع نمي تواند رشد کند. بلکه بشر در کشاکش زندگي اجتماعي و در ارتباط با همه ي انسان هاست که مي تواند آن استعدادهايي را که درونش وجود دارد به کمال برساند.
به عنوان مثال فرض کنيد که حضرت سيد الشهداء(ع) از همان ابتداي جواني مي رفت و در گوشه اي انزوا مي طلبيد و در يک غاري يا جنگلي يا بياباني يا مسجدي زندگي مي کرد و کاري به کسي نمي داشت و صرفاً از طريق عبادت و زهد و رياضت و ذکر و دعا مي خواست به تصفيه ي درون بپردازد و روحش را به رشد و تعالي برساند، در آن مسير پيشرفت هايي مي کرد ولي به آن کمال مطلوب که در عرصه ي اجتماعي رسيد و حماسه ي عاشورا را خلق کرد، به آن مرحله نمي رسيد و آن مقامي که در اين جريان به وي رسيد در غير آن صورت در خواب هم به گرد آن مقام نمي رسيد. آن مقامي که امروز حتي انبياء و ملائکه به آن غبطه مي خورند در مسير زندگي اجتماعي و مسائلي که در اين مسير پيش آمد به وجود آمد. و فکر نکنيد که حماسه ي او منحصر به يک قيام و جنبش بود. اين حرکت موجب رشد در همه ي ابعاد براي آن حضرت بود.
بنابراين هدف از دين و بعث انبياء اين نيست که به انسان ها بگويند که شما يک بُعد دروني و روحي داريد که اين را بايد با دعا و زهد و مناجات پرورش بدهيد و به کمال برسيد.انبياء دنبال اين بودند که انسان ها را در جامعه پرورش بدهند؛ و به بياني ديگر انبياء به دنبال اين بودند که جامعه بسازند و اين جامعه بستري براي رشد انسان ها بشود و جامعه بهترين محيط و ميدان براي اين رشد است. جايي که در جامعه به علت اينکه افراد درون خود تمايلاتي دارند، خود محوري دارند، تمايل به سيطره ي ديگران دارند و مي خواهند همه چيز را به نفع خودشان بهره برداري کنند و حتي انسان ها را در تسلط خود درآورند، اين مناسبات وضعيت هايي را به وجود مي آورد که انساني که مي خواهد به کمال برسد در اين کشاکش و برخورد با اين ناملايمات و حسادت ها و خود محوري ها زمينه هاي رشدش به وجود مي آيد که معلوم شود که چه کسي به دنبال خود محوري است و چه کسي در پي مبارزه با اين خود محوري است و مي خواهد انسان ها را نجات بدهد و آزادي را برايشان به ارمغان بياورد.
لذا قرآن کريم درآيه ي 55 سوره ي نور وعده ي آن جامعه ي آرماني را که قرار است انبياء و اولياء بسازند مي دهد. که مي فرمايد: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الْأَرْضِ»؛ که نهايتاًجامعه اي به وجود مي آيد که انسان هاي پاک و مؤمن و صالح در آن جامعه جايگزين خواهند شد. اولين ويژگي اين جامعه اينست که «لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ»؛ دينشان در اين جامعه قدرت و تمکين دارد؛ يعني در اين جامعه دين حاکم است و خداوند تعالي دينشان را قدرت مي دهد.
آن جامعه ي آرماني که جامعه ي حکومت صالحان و پاکان است، اولين ويژگي اش اينست که دين در آن قدرت دارد، دومين ويژگي اش اينست که امنيت به صورت کامل و در همه ي ابعاد وجود دارد «وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا». و هدفش هم نهايتاً عبادت است. اينکه عبادت چگونه مي شود هدف دين و هدف بعثت انبياء و انسان با آن به رشد و کمال مي رسد بحث مفصلي است که در اين مقال فرصت بيانش وجود ندارد. در اين مطلب راجع به دين سخن مي گوييم.
دين به معناي راه است، روش است و در واقع دين واژه اي است که نشان مي دهد مسير زندگي انسان ها چه بايد باشد. اکنون در کلام جديد به هر راه و روشي که انسان ها دارند دين گفته مي شود، لذا تعريف درستي نمي شود از دين ارائه داد. تقريباً مي شود گفت که متکلمين از ارائه ي يک تعريف از دين عاجز مانده اند، زيرا اين تعاريف همه ي ابعاد مسئله را در بر نمي گيرد.
مثلاً مي گويند که دين يعني خداشناسي بعد مي بينند که در بعضي اديان خدايي نيست، يا مي گويند که دين يعني راه زندگي و متوجه مي شوند که بعضي از اديان به زندگي کار چنداني ندارد و ... ! در هر حال هنوز نتوانسته اند تعريف کامل وجامعي را از دين ارائه کنند.
اما منظور ما از دين مجموعه اي است از باورها، اعتقادات، جهان بيني، انسان شناسي و مجموعه اي از قوانين و احکام براي زندگي و مجموعه اي از گزاره ها در رابطه با روح و نفس انسان، که در 3 بخش اين ها را خلاصه مي کنند: اعتقادات، الاق و احکام.
دين را به اين شکل هم مي توانيم تعريف کنيم که دين يعني اعتقاد به خداي واقعي، اعتقاد به پيامبر واقعي و اعتقاد و التزام به آنچه که آن پيامبر از سوي آن خداي واقعي آورده است؛ اين مي شود دين. پس دين مجموعه اي مي شود از خداشناسي، پيامبر شناسي و هر معرفت و جهان بيني که پيامبر از سوي خداوند براي بشر به ارمغان آورده است.
آن جامعه اي را که خداوند وعده داده که هدف انبيا است، جامعه اي است که اين دين در آن جامعه حاکميت داشته باشد. پس جامعه ي آرماني که پيامبر اکرم(ص) به عنوان آخرين فرستاده ي خداوند پايه گذار آن است، جامعه اي است که دين نه به عنوان صرفاً راهنما يا کتاب، بلکه مجموعه اي که بايد حاکميت داشته باشد در آن مستقر است؛ يعني بايد منشاء همه ي تصميمات و کارها و اقدامات و سياست ها دين باشد. زيرا مي فرمايد «وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ». يعني جامعه جامعه اي است که افراد در آن قدرت ندارند، دينشان قدرت دارد. يعني حاکميت خود افراد هر چند صالح باشند کفايت نمي کند.
نمونه اش را مي گويم: خود رسول اکرم(ص) از بدو ورود به مدينه حکومت تأسيس کردند و حاکم بودند. ما در عالم خلقت بالاتر و شريفتر و گرامي تر و عاقل تر و عالم تر از پيامبر اکرم(ص) از اول خلقت تا به آخر سراغ نداريم. پيامبر اکرم(ص) به قول فلاسفه عقل کامل است و جلوه ي اولين نور خداوند. يک چنين شخصي(اول شخص عالم هستي) دارد حکومت مي کند، اما آيا اين جامعه همان جامعه ي آرماني است که خداوند مي خواهد و هدف بعثت و دين و رسالت انبياي الهي است؟
قطعاً اين نبوده است. جامعه ي حکومتي رسول اکرم(ص) جامعه اي است که در آن منافق فراوان است، انسان هاي بيمار دل و اهل کژي و انحراف در آن فراوان است. نمونه اش اينست که در جنگ تبوک براي آمادگي سپاه اسلام و نبرد با روميان ايشان مدت بسياري خون دل خورد. و تلاش کرد به ضرب آيه و تهديد و ...، اما در حين حرکت تفرقه افتاد، و لشگر دو دسته شد و عده اي که جداي از پيامبر حرکت کردند، تعدادشان از لشگر اصلي پيامبر بيشتر بود. انسان نمي داند که چگونه بر اين امر تأسف بخورد!
جالب اينست که اينان به حساب دين خدا آمده اند و مي خواهند به جنگ بروند، آنوقت حساب پيامبر خدا را از اين مسئله جدا کرده اند، و مي گويند چون خداوند گفته مي آييم اما با تو نمي آئيم، خودمان جداگانه مي آئيم. اين مظلوميت رهبر جامعه است، که تعداد کناره گرفته از پيامبر بيشتر است از ياران حقيقي. اين جامعه اي است که پيامبر در آن حاکم است اما دين به معناي کاملش در آن حاکم نيست.
مثال هاي بسياري از خون دل خوردن هاي پيامبر در تاريخ هست. پيامبر وقتي به عنوان رهبر جامعه ي ديني و اسلامي وقتي مي خواهد بحث ولايت و جانشيني بعد از خود را به مردم بگويد جرأت نمي کند! پيامبر هدفش هدايت است و مي بيند که با گفتن اين مطلب مردم از دين منحرف مي شوند. لذا نمي تواند در يک مراسم حج که تعداد بسياري جمع هستند، به طور علني اين موضوع را مطرح کند، تا جائي که خداوند به ايشان مي فرمايد که اين مسئله را حل مي کنم و نمي گذارم که مشکلي پيش بيايد. و بعد از آن ايشان موضوع ولايت را مطرح مي کند.
يا در آن شب ليله الخميس که پيامبر قلم و کاغذ خواست تا چيزي بنويسد و عمر نگذاشت، بعدها خود عمر به ابن عباس مي گويد که مي داني چرا نگذاشتم در آن شب پيامبر چيزي بنويسد؟ زيرا من مي دانستم که او مي خواهد جانشيني علي را مکتوب کند. اما من اين مسئله را به صلاح اسلام ندانستم و نگذاشتم! اين يعني اينکه پيامبري که خود آورنده و صاحب دين است ـ نعوذ بالله ـ نمي فهمد که چه مي کند. پس اين جامعه ي آرماني نيست. اين آن جامعه اي نيست که هدف دين باشد. پس صرف اينکه يک انسان در اعلي درجه ي علم و ايمان عمل و تقوا و عدالت حاکم شود کفايت نمي کند. بايد چاشني مهم تري باشد. نمونه ي ديگر اين نقصان، در حکومت امير المؤمنين(ع) قابل مشاهده است.
بايد گفت که مردم تابع دين نيستند، ايشان تابع هواهاي خود هستند. مردم تابع آن چيزي هستند که خود مي فهمند. حتي اگر تابع دين باشند، آنچه را که از دين مي فهمند اجرا مي کنند. وچون آنچه را که مي فهمند و مي خواهند با هواهاي نفساني شان هماهنگ است، لذا دين را هم به سوي هواي خودشان مي کشند.
پس مي بينيم که اين حکومت ها با دين تطابق ندارد، اما وعده ي الهي اينست که دين حاکميت داشته باشد و نه فقط انسان هاي سالم. پس براي رسيدن به آن جامعه ي بستر ساز فضائل خوبي ها و نيکي ها حاکميت و اجراي دين و احکام آن است.
اگر اجرا نشود و دين در رأس امور نباشد، جامعه افراد خود را به فضيلت رهنمون نمي شود. لذا مي بينيم که پيامبر اکرم(ص) 23 سال تلاش مي کند و صدها هزار نفر ظاهراً دينش را مي پذيرند، ده سال حاکميت داشته است، اما لحظه اي که ايشان دارد از دنيا مي رود، تعداد افراد دريابنده ي دين و حقيقت ايمان که معرفت يقيني و حقيقي به دين داشته باشند و در اين بستر جامعه ي ديني پرورش يافته اند، به تعداد انگشتان دست هم نمي رسد. نمي گويم پيامبري شده باشند براي خود؛ خير؛ مي گويم سلمان و ياسر و مقداد و بلال شده باشند!
در دوران حکومت اميرالمومنين هم همينطور است، به گونه اي که با مظلوميت به شهادت مي رسند. حضرت امام مجتبي(ع) هم به زحمت به تعداد انگشتان دست ياور حقيقي دارد؛ يعني کساني که دين را شناخته باشند. وقتي سيدالشهداء(ع) به شهادت رسيد امام صادق(ع) فرمود بعد از شهادت جدم حسين(ع) همه ي مردم مرتد شدند و کساني که بر معرفت و دين حقيقي ماندند از 3 يا 4 نفر تجاوز نکردند؛ يعني تعداد بسيار اندکي. اين نشان مي دهد که دين در هيچ يک از اين مراحل حاکميت نداشته است، در حالي که جامعه اي که خداوند و انبياء مي خواهند جامعه اي است که دين در آن ها حاکميت داشته باشد.
من يک روايت از امير المؤمنين بگويم. حضرت در يکي از خطبه هايشان مي فرمايند که يکي از دلايلي که دين حاکميت پيدا نمي کند آميخته شدن حق و باطل است. «إنَّما بَدءُ وُقُوعِ الفِتَنِ أهوَاءٌ تُتَّبَع» آغاز واقع شدن فتتنه ها هوا هايي است که تبعيت مي شود؛ يعني يک عده اي هواي نفسشان را مطرح مي کنند و ديگران به دنبال اين هواي نفسِ آن ها حرکت مي کنند. يک عده مثل معاويه هواي نفسشان اين است که حکومت پيدا کنند و اشرافي زندگي کنند، ديگران همه خدم او باشند، با دين مبارزه کند و به خاطر حسادت هايي که با خاندان بني هاشم دارد اين خاندان را ذليل کند، و چون قدرت پيدا مي کند عده اي را هم به دنبال خود مي کشاند. و اين جامعه اي است که به کمال نمي رسد. به جاي اينکه دين و عدالت محور باشد هواهاي نفساني عده اي مورد تبعيت است.
دوم، احکامي که خارج از دين بوجود مي آيد و بدعت گذاشته مي شود. بدعت يعني قانوني که به اسم دين ايجاد مي شود اما براي دين نيست. ما بيشتر بدعت را در عبادات مطرح مي کنيم و در اذکار و زيارات و... که از روي دلخواه خود ايجادشان مي کنيم. اما بدعت هاي مهم تر در حوزه ي اجتماعي و سياسي است که افراد قانون هايي از خود ايجاد مي کنند و به نام دين آن را تمام مي کنند. حضرت مي فرمايد که آغاز وقوع فتنه ها دو چيز است: يکي پيروي از هواي نفس که منبع تصميم گيري مي شود و دوم احکامي که به صورت بدعت به وجود مي آيد.
«يخالَفُ فيها کتابُ الله وَ يتَوَلّي عَليها رِجالٌ عَلَي غَيرِ دينِ الله»؛ مخالفت با کتاب خدا مي شود و مرداني حاکميت مي يابند بر اساس دين غير خدا. پس مي بينيم که حضرت مي فرمايد حتي حاکم هم بايد بر اساس قانونِ دين بر مسند حکومت بنشيند.
جامعه ي آرماني جامعه ي حکومت دين است. دين بهانه ي افرادي که مي خواهند بر اساس آن بر گرده ي افراد بنشينند نيست. مردم را فريب دادن کار دين نيست. دين براي تزئين جامعه نيست.
وقتي دين بخواهد در رأس قرار بگيرد چند شرط لازم است. يکي اينکه آن ديني که خداوند مي خواهد و خداوند فرستاده همان دين به مردم معرفي شود. لذا در آيه ي 55 سوره ي نور هم مي فرمايد که «وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ» آن ديني که برايشان پسنديده است. و لازمه اش اينست که عده اي باشند تا اين دين را که خداوند فرستاده است در جامعه حاکم کنند و به مردم معرفي کنند. و آن معرفي کنندگان دين بايد کساني باشند که کارت شناسايي داشته باشند و معلوم باشند و هر کسي بر اين مسند ننشيند، تا اينکه تحريف در دين انجام نگيرد؛ زيرا تحريف در دين بسيار آسان اتفاق مي افتد.
اصلاً مسائل اجتماعي و سياسي به گونه اي هستند که هر کسي که زبانش چرب تر باشد و بهتر بتواند حرف بزند و مثال هاي خوبي بزند و ... مي تواند حرفش را بر کرسي بنشاند. قدرت بيان قدرت کمي نيست.
در يونان باستان يکي از اتفاقات رخ داده اين بود که در دادگاه هاي آن ها قاضي بيکار است و تنها جلسه را اداره مي کند و هيئت منصفه است که تصميم گيري مي کند. از شرايط هيئت منصفه هم اينست که نبايد تحصيلات حقوقي داشته باشند و از افراد عادي جامعه باشند. لذا قاضي هر چند بر اساس موازين حقوقي و... مي فهمد که شخص گنهکار است اما هيئت منصفه بگويند که گناهي ندارد آن شخص تبرئه مي شود. در چنين جايي وکيل مهم ترين نقش را دارد و هر وکيلي که چرب زبان تر باشد و بهتر بتواند حرف بزند رأي دادگاه را به نفع خود مي کند و هيئت منصفه را با خود همراه مي کند. لذا در يونان باستان در برهه اي از زمان وکلا چنان قدرتي پيدا کردند که هر کسي پايش به دادگاه کشيده مي شد بهترين وکيل ها را مي گرفت تا رأي را به نفع خود تمام کند. تا جائي که وکلا به جايي رسيدند که گفتند اصلاً حق و باطلي در جهان وجود ندارد. من هرچه را که مي گوئيد باطل است آنقدر برايش استدلال و شواهد و مدارک مي آورم که حق را بنمايد. و شک گرايان ابتدايي در يونان باستان همين وکلا بودند که از کارهاي خود بدينجا رسيدند.
مي گويند احمقي بوده در عرب که کودکان بسيار اذيتش مي کردند. او هم براي راحت شدن از شر اين کودکان به دروغ مي گفته که فلان جا آش مي دهند. تا بچه ها مي شنيدند که آشي هست، همه مي دويدند به آن سمت. اين احمق هم که مي ديده بچه ها با اين شور و هيجان مي دوند خودش هم باورش مي شده که آش مي دهند و مي دويده که جا نماند. اين وکلا هم چنان زبان چرب و نرمي داشتند و طوري حق را باطل مي کردند و بالعکس، خودشان هم به شک افتادند که نکند اصلاً حقي وجود ندارد!
اين حرف يعني چه؟ يعني اينکه مي خواهم بگويم که واقعاً اگر خداوند خودش کساني را براي معرفي دين نفرستد آنقدر شيادان و افراد بد ذات هستند که دين را واژگونه نمايان کنند. همان طور که در دنياي اسلام امروز مي کنند. همه مي دانند که قرآن را پيامبر آورده است و مبين آن خود پيامبر است و کسي است که از روي هواهاي نفساني سخن نمي گويد، اما امروز جهان اسلام دينش را از خلفاي سه گانه ي پس از پيامبر مي گيرد و تمام بيانات رسول را کنار گذاشتند و منع کتابت حديث را اجرا کردند. مدت هاي مديدي پس از پيامبر اکرم(ص) کار به اين شکل بود تا جايي که ابو حنيفه معتقد است که روايات معتبر از رسول اکرم(ص) به بيست حديث هم نمي رسد. پس اين همه کتب حديثي قطور با روايات متعدد از کجا آمده است؟ اين ها همه نقل قول صحابه است. اهل سنت دين را از صحابه گرفته اند و خب اين وضعيت جامعه است که مي بينيد.
لذا اگر خداوند رسولي را نفرستد ما از فهم دين عاجز خواهيم بود. پس اولين مقدمه ي اين که دين حاکم شود اينست که دين واقعي به مردم معرفي شود، آن هم توسط افراد مورد وثوق خداوند و فرستاده و تعيين شده ي خداوند.
*قرآن پژوه و مدير گروه معارف شبكه دو سيماي جمهوري اسلامي
/انتهاي پيام/