فيضيه؛ بوي کربلا
کد خبر:۶۳۱۴۵
دل نوشته هايي به مناسبت حمله مزدوران پهلوي به مدرسه فيضيه

فيضيه؛ بوي کربلا

ديوارهاي مدرسه، قطره قطره رنگ خون به خود گرفتند، مردان فيضيه، از بام ها به زمين افتادند تا به اوج برسند، زماني اين حجره ها، جايي بود براي واگويه هاي عالمانه و اکنون نگارخانه اي است از خون عالمانه شهيدان؛ صفحات روشن تاريخ تا هميشه نگاه خواهد داشت خاطره پرواز پرندگان را.

عباس محمدي ـ گروه انديشه؛ بوي خون و دود، درهم گره مي خورد. پرچم هاي عزادار گريه مي کردند. ديوارهاي فيضيه را با خون رنگ مي زدند؛ از خون دست هايي که آمده بودند تا پرچم رسالت پيامبر را برافراشته کنند.

گل هاي باغ محمدي را يکي يکي پرپر مي کردند. فيضيه، بوي کربلا مي داد؛ بوي عاشورا، بوي خيمه هاي سوخته. بهار سياهپوش، عزادار رسولان در خون تپيده اش شد. فريادهاي دم آخر شهيدان فيضيه، زيباترين آوازي شد که پرندگان را به رقص پرواز کشيد.

تمام شهر، گريه مي کرد؛ حتي پنجره ها هم ديگر حوصله تماشاي آفتاب را نداشتند. پنجره ها يکي يکي بسته مي شد و پرده ها کشيده. بوي خيانت در چهره هاي غريب هاي که از فيضيه بيرون مي آمدند، موج مي زد. گلوله ها بوي نفرت مي دادند؛ بوي ترس، بوي سرسپردگي. کبوتران حرم، يک دقيقه که نه، يک ساعت در اين فاجعه سکوت کردند، ساعت ها متوقف شدند. زمان فراموش شد. روز پرتاب شد وسط سياهي بلندترين شب هاي يلدا. رودها، لکنت زبان گرفتند. باران، به مهماني هيچ پنجرهاي نيامد. درخت ها زانو زدند. پياده روها به خون ختم شدند.

بوي جگر سوخته اسلام، مثل تمام لباس هاي مقدس روحانيت که در آتش مي سوختند، دنيا را پر کرد. آتش شعله مي کشيد؛ مثل شعله دل هايي که از اين همه دردِ خيانت و سرسپردگي مي سوختند. داشتند دين را ذبح شرعي مي کردند. صداي خنده هاي مستان هاي که بوي استعمار مي داد، حالِ تمام ديوارها را بد مي کرد. روز، ديگر توان ادامه دادن تا غروب را نداشت. اسماعيل ها را يکي يکي قرباني مي کردند؛ مشتي شيطان، مشتي نمرود، مشتي فرعون، مشتي طاغوت.

يکبار ديگر، برق سکه هاي زر، تاريخ را به خون ورق زد. بندگان زر و زور، مثل هميشه از پشت، خنجر زدند. مي خواستند اسلام را فلج کنند. طاعون شدند و به عشق زدند؛ اما عشق را هيچگاه نمي شود آلوده کرد. نه با زر، نه با زور. اگر چه دل ها خون شدند، جامه ها خونين، پرها خوني و ديوارها خونآلود، اما هيچ سري به تسيلم، فرو نيامد.

فيضيه، بوي کربلا مي داد؛ بوي عاشورا بوي نيهاي سوخته نيستان هاي غريب را مي داد. آفتاب، به خون نشست و روز، خودش را پشت اندوه پنهان کرد. شب، تمام قم را سياهپوش فاجعه کرد تا بوي عزا، بغض هاي پنهان را اشک کند. شهر، در تنهايي خويش گريه مي کرد بر زخمي که هيچگاه رنگ فراموشي نخواهد گرفت.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار