اینجا شلمچه! صدای ما را از جوار خدا می شنوید
السلام عليک يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائک عليک مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي اليل والنهار ولاجعله الله آخرالعهد مني لزيارتکم السلام علي الحسين وعلي علي بن الحسين وعلي اولادالحسين وعلي اصحاب الحسين
...و به سمتي بروم که درختان حماسي پيداست
ته اتوبوس نشسته ام، کنار يکي از بستگان ، و صندلي هاي کنار ما، جوان هاي شاد وشنگولي که گل مي گويند و گل مي شنوند و دائم قهقهه مي زنند.
اولين رگه هاي دلتنگي روي قلبم خط مي اندازند ؛ مي خواهم گريه کنم اما در ميان اين "جمع "، نمي شود؛ گرچه" دلم جاي ديگر" است.
حس عجيبي دارم؛ انگار چيزي از وجودم را در جايي در همين جاده ها، درشهر، درزمين، جا گذاشته ام.
حس عميق من کنده شدن تکه اي از قلبم است.
اين روزها، غمهايم ابعاد وسيع تري به خود گرفته اند و هر روز به حفره هاي روحم اضافه مي شود.
درد مدام، حسرت مداوم، سر گرداني مستمر؛ اين داستان تکراري اين روزهاي من است.
چقدر جاي بارش چند قطره همدردي در کوچه پس کوچه هاي خاکي احساسم خاليست.
شب را در برزخ افکاري که در سرم پرسه مي زنند، با سردرد، سرما، و بيماري جسمي اندکي که دارم به پايان مي برم. صبح، حالم کمي بهتر است. جذب زيبايي کوه هاي سبز، دشت هاي سبز و رودخانه گل آلود پل دختر مي شوم. به ياد سفري مي افتم که با همکلاسي هاي دوم دبيرستان ، به کاشان داشتم. چقدر برايم مفرح بود؛ آن هم بعد از آن همه اصرار به مرحوم آقاجون، و رضايتي که بالاخره با استخاره به دست آمده بود. اينجا اما، همکلاسي و دوست و هم شأني ندارم و درآغوش تنهايي نشسته ام.
اتوبوس به مدد خواب صبح گاه مسافران ، ساکت است. فضا جان مي دهد براي نوشتن، اما من، جاني براي نوشتن ندارم. سردرد سمج ، دوباره شدت گرفته است . حوصله نوشتن جزئيات را ندارم.
آرزو مي کنم به مقطع اصلي سفرکه رسيديم، حالم مساعد باشد براي نگارش درسهاي عشقي که روزگاري برادرهايم، اينجا آموخته اند و با شهادت، با خون، با جنون پس داده اند.
به دو کوهه مي رسيم. مهم ترين پادگان خوزستان از آغاز تا پايان جنگ، پادگان اختصاصي «لشکر27 محمد رسول الله» قدمگاه حاج احمد متوسليان، حاج ابراهيم همت، و تک تک شهداي لشگر محمد رسول الله.
دو کوهه، قطعه اي از کربلاست؛ ديوار نوشته اي که مرا مي برد به کربلا. اينجا فضا در سيطره چيزي است که ماهيتش را نمي شناسم.
استراحت کوتاهي در حسينيه شهيد همت مي کنيم، سر و ته صبحانه را - که همراه با چاشني نوحه کويتي پور است- زود هم مي آورم، چند عکس يادگاري کنار تانکها و نفربرهايي که زخم جنگ بر چهره هايشان نشان گذاشته است مي گيرم و گوش مي سپارم به خاطرات رزمنده اي که داغ عزيزاني بر سينه دارد.
بيرون از حسينيه همت، چشمم روي چند عکس بزرگ از لاله هاي سرخي که سالها پيش به خاک افتادند و جاودانه شدند جا به جا مي شود. دلم را به دريا مي زنم و درياي متلاطم قلبم را روي گونه هايم جاري مي کنم و گپ کوتاهي با شهدايي که نامي، نامي تراز «فرزند روح الله» زينت بخش سنگ مزارشان نيست، مي زنم...
عقده هايم را که بيرون مي ريزم، حس مي کنم شهيدان هم به من لبخند مي زنند، انگار خوشحالند که باري از دوشم برداشته اند؛ حس کودکي را دارم که مراقبش هستند، شرمنده سخاوت بي حدشان مي شوم و با شرم نگاهشان مي کنم. کاش من هم مي توانستم غمگسار غربت دوکوهه باشم.
دو کوهه تنها و غمگين است. حسرت رزمندگاني که روزها در گرماگرم نبرد، مهمان نقطه نقطه خاکش بودند، و امروز در آسمان بالاي سرش نظاره گر زمينيان جامانده اي هستند که حتي به گرد پاي شاهدان هم نرسيده اند و تنها سعادتشان نشستن روي خاک و زمزمه هاي دلتنگي با آسمانيان است، براي دو کوهه جانکاه است.
دو کوهه دلتنگ شهيدان است. دوکوهه غربت حاج همت را در دل دارد. دو کوهه هنوز پژواک فرياد حاج احمد را در خود تکرار مي کند که: "من و تو بايستي اين پرچم را خودمان درآنجا بکوبيم؛ در انتهاي افق! هروقت به آنجا رسيدي و پرچم خودت را کوبيدي، بعد ديگر مي تواني بروي و آرام بگيري، ولي تا آن وقت، نه!"
آرام و بي صدا از کنار دل شکسته دوکوهه عبور مي کنم تا چيني نازک احساسش دوباره ترک برندارد.
فکه؛ انک بالوادي المقدس طوي
فکه سرزمين پهناوري از رمل و ماسه، با چند تپه ماهوري است.
عمليات والفجر مقدماتي است. بچه ها در شياري بين دو تپه که مملو از مين هاي والمري است پناه گرفته اند، در محاصره آتش دشمن، بچه ها سه روز بي آب مقاومت مي کنند و عاقبت، همه تشنه لب، به سوي نوشيدن آب حيات پر مي کشند.
قدوم ناپاکم را در فکه مي گذارم. اينجا بر سر در وادي کبوتران در خون غلطيده نوشته اند:« فاخلع نعليک انک بالوادي المقدس طوي»
چه لذتي حس مي کني وقتي پا برهنه قدم بر رملهاي گرمي مي گذاري که روزي برادرانت، به ذره ذره اش تقدس بخشيده اند. رملهايي که عطر قدوم لاله ها را در خود دارند.
هر گام که به جلو بر ميداري، رملها تو را اندکي عقب مي رانند. گويي در پذيرش وجود ناپاک تو ترديد دارند.
فکه اي که تو اينک بر آن قدم مي گذاري، معبر باريکي است ما بين ميدانهاي وسيع مين که با سيمهاي خاردار احاطه شده اند. چشم که مي اندازي، رنگ غربت را که بر آسمان ميدان چادر زده است مي بيني.
آرزو مي کني کاش مين ها تو را براي پرواز انتخاب مي کردند.
کاش اين سيمهاي خاردار را که بر بيابان فکه حصار شده اند بر مي داشتند و تو رها از زنجيرهايي که کبوتر روحت را در بند کرده اند مي دويدي آزاد، در ميدان تقدير، روي رملهاي تيره اي که عکس آسمان در آن پيداست، و فرود مي آمدي بر مين ها و اوج مي گرفتي تا آسمان، تا آويني، تا آنسوي روزمره گيهايي که سيد را خسته کرده بود.
عزيزي که همرزم سيد شهيد بود مي گفت: يک هفته پيش ازشهادت، آويني درحسينيه همت دوکوهه، شبي تا سحر عبادت کرد. صبح، بيرون از حسينيه صدايم زد، دستم را گرفت و فشرد و گفت: فلاني! خسته نشدي از اين دنيا، از اين روزمره گي، از اين زندگي تکراري؟ فکر نمي کني ديگر بايد بروي؟
فکه جاي عجيبي است؛ بلندترين نقطه اي که آويني براي پرواز برگزيد، جايگاه عروج 120 شهيدي که همه وجودشان تکه تکه شد و به آسمان پاشيد و چيزي جزکلاه هاي سوراخ سوراخ و چکمه هاي پاره ازآنها نماند.
شهيداني که هيچ نقطه اي از اين زمين پست را اشغال نکردند؛ آنها که آسمان را براي ماندن برگزيدند.
فکه جاي عجيبي است؛ جاي زنده شدن آرزويي که براي شهادت داري، اين آرزوي چند ساله مزمن!
فکه جاي عجيبي است؛ جايگاه رمل هايي که اگر همت و عشق نباشد تو را باز مي دارند از رفتن!
فکه قطعه اي از کربلاست، فکه بريده اي از عاشوراست.
فکه يعني آرامش ابدي پاهاي خسته آويني!
فکه يعني پيکرهايي که سوختند و ستاره شدند!
فکه يعني تشنه ماندن در کوير!
فکه يعني عشق بازي با اعمال شاقه!
فکه را با حسرت ترک مي کنم در حاليکه هنوز نيمي از حرفهايم را با شهدا نگفته ام و نيمي از قلبم روي سيم هاي خاردار ميدان مين جامانده است.
پس از شبي بيتوته در دبيرستان فارابي اهواز که مخصوص زائران شمال تهران است، صبح عازم سرزميني مي شويم که «شلمچه» بهترين تعريف براي آن است.
قطعه اي از بهشت
شلمچه، صحرايي سوزان بين خرمشهر و بصره است. محل حماسه سخت کربلاي 5 با رمز «يا زهرا(س)» که لشگر 10 سيدالشهدا و لشگر محمد رسول الله به فرماندهي رهبري عزيز، خالق آن شدند.
حماسه اي که با مقابله تمام عيار دشمن که در منطقه آب رها کرده بود مواجه شد.
شلمچه قطعه اي از بهشت است؛ تعبيري که رهبر عزيز انقلاب از اين سرزمين بيان فرمود.
هر ذره ازخاک اينجا، با قطره هاي خون لاله ها آبرو گرفته است. هر تکه از زمين اينجا قطعه قطعه هاي پيکر پاک ترين فرزندان وطن را آذين خود کرده است.
اينجا، شهادت همه قدرتش را، همه زيباييش را به رخ کشيده است تا ببينيم اسماعيل ها تکرار مي شوند و هر روز در اينجا عيد قربان است.
شلمچه ميعادگاه خدا و خستگان از دنياست. شلمچه جغرافياي جنون و شيدايي است.
در شلمچه زمين با تو حرف مي زند، آسمان با تو حرف مي زند. وقتي چشم مي گرداني در اين بيابان وسيع که روزگاري نبرد انسان و شيطان در آن جريان داشت، که روزگاري محل تقابل شهادت و شقاوت بود، انگار روح انبوهي از شهيدان را مي بيني که آسمان را پوشانده اند و تو زير سايه حضور پررنگ آنها امان مي يابي و دمي مي نشيني روي خاک هايي که داغ است از حرارت ايثار گل هايي که در اينجا پرپر شدند و پرکشيدند به سمت ارتزاق از سفره مخلد خدا، به سوي حيات جاودان.
اينجا حس مي کني ارواح پاک و خوش بويي در کنار تو هستند که صداي دل شکستگي هايت را مي شنوند، نجوايت را ارج مي نهند و به تو نگاه مي کنند؛ نگاهي که تو را از دلدادگي سرشار مي کند، ازعشق مجنون مي کند و تو را بر ايثار جانت مشتاق مي کند.
دست مي کشي روي خاک هايي که تو را اسير مي کنند، تو را مي خوانند به ماندن، به همين جا ماندن، شلمچه تورا مي خواند به بريدن از دنيا، به شهادت، به بهشت.
اروند! چرا غمگيني؟!
سفر عشق را پي مي گيريم به سوي « اروند کنار» محل تولد عمليات والفجر8 به همت غواصان لشگر 14 امام حسين و بچه هاي خط شکن که سختي هاي عمليات همچون شناسايي منطقه، جريان نامنظم آب و سرعت آن، گل ولاي ساحل رودخانه، جزرومد و موانع دشمن را با خلوص و عشق به انجام وظيفه پشت سر گذاشتند و پرچم گنبد امام رضا(ع) را بر مناره بلند شهر فاو به اهتزاز درآوردند.
درغروب 20 بهمن 64، سه هزار غواص، پس از نماز، از يکديگر حلاليت طلبيدند و وارد اروند شدند، در حاليکه ساعت 8 شب هوا باريدن گرفته بود و باد سنگيني مي وزيد، به ارتفاع آب يکي دومتر افزوده شده بود و عمليات ناممکن مي نمود. اما توسل به ائمه اطهارعليهم السلام و رمز يا فاطمه الزهرا(س) پشتوانه اي از اميد آفريد و حماسه غواصاني که غرق در اخلاص بودند، رقم خورد. حماسه اي که 78 روز امتداد يافت و با تسخير فاو پايان گرفت.
امروز اما، اروند غمگين است بدون موج سواراني که 24 سال پيش هيبتش را شکستند و امواج خروشانش را در مد بلند عشقشان خاموش کردند.
اروند غمگين است در نبود غواصاني که برخي، درشبهاي بهمن ماه در آبهاي سرد، کرخت شدند و در ميانه رود بي حرکت ماندند.
اروند غمگين «فرزندان روح الله» است که روزي موج هاي سرکش رود را به زانو درآوردند و اکنون، نامي در گمنامي، در برابر معشوق به زانو درآمدند.
اکنون، مي انديشم به شب هايي که پيکر مقدس غواصان، به اروند سرکش، آرامش و قداست بخشيد.
مي انديشم به شبهايي که درسرعت جنون آميز امواج، عشق به شهادت سرعت گرفت.
به شبي مي انديشم که رزمنده اي، برادر زخمي اش را براي اينکه دشمن زبون، صداي ناله اش را نشنود و عمليات لو نرود، آن قدر در زير آب نگه داشت تا روح از تن مجروحش پر کشيد و آخرين نفسهايش، به اروند گرما بخشيد.
غروب غمگيني است. امروز، قلبم سنگين و درماندگي ام مضاعف و افسردگي ام دوچندان است.
زير نوربي فروغ خورشيد، چشمانم به اندوهي خيره مي ماند که روي اروند موج مي زند.
روز من امروز غمگين است. مرا دريابيد ارونديان، مرا با خود ببريد.
امروز بيش از هميشه غريبم، بيش ازهميشه دلگيرم، مي خواهم اينجا بمانم، کنار شاهدان گمنام، کنار موجها، روي اين اسکله که پايه هايش روي خون شما استوار شده است.
مي خواهم با آب حماسي اينجا وضو بگيرم و گناه از چهره ناپاک وجدانم بشويم. مي خواهم پاهايم را در اروند فرو کنم و گرماي خون شما همه وجودم را حيات دوباره ببخشد. من طراوت حماسي اروند را مي خواهم.
زياد حرف دارم باشما! دلم پر از اندوه روزمره گي است، دلم پر از تنهائيست.
پر از اسارتم، پر از زخمهاي ترميم نيافته ام، مرا دريابيد ارونديان!
غربتم را احساس نمي کنيد؟ تنهايي ام را ميان انبوه آدم ها نمي بينيد؟ حرف هاي نگفته ام را نمي شنويد؟
اشکهاي نريخته ام را نمي بينيد؟
اينجا، جايي نيست براي تنها نشستن دور از چشم آدم ها، و نجوا کردن و دردهاي دل را گفتن!
در شلمچه ، خودت رامي سپاري به وسعت داغ بيابان و دردهايت را بدون اينکه کسي تو را را ببيند، در معرکه خودت و شهيدان، به نمايش مي گذاري، اينجا در اروند اما، ساحل تنگ است و زمين محصور در نگاه نا محرمان، و من فريادم را روي اروند، در وسعت غربت آب ها رها مي کنم! اينجا جايي براي فرياد زدن ندارم!
به چه زباني خستگي ام را فرياد بزنم تا صدايم را بشنويد؟ ديگر رمق ندارم، تواني ندارم براي درد دل، دلم تنگ است ارونديان!، شما را به خدا اين گنجشک بال و پر شکسته را ببينيد!
دوستتان دارم ارونديان! دلم پرمي کشد براي ديدنتان! مرامتان را عشق است.
غروب تيره تر مي شود، اروند را با همه غربتي که در خود دارد و همه اندوهي که به دلم گذاشته است، مي گذارم و مي گذرم اما همچنان به دنبال نگاه شهدا مي گردم.
شبي ديگر مهمان اهواز مي شويم تا آخرين شب حضورمان را پشت سر بگذاريم و صبح ، زائر «طلائيه» باشيم.
طلائیه؛ همان کربلا، همان عاشورا
طلائيه، منطقه اي در نزديکي هور و خشکي، با شبهاي سرد زمستاني و روزهاي 50 درجه تابستاني که افتخار عمليات بدر و خيبر را از آن خود کرده است.
طلائيه دشتي مسطح است و در ديد مستقيم دشمن، و بچه ها آن روزها مجبور شدند براي تردد در منطقه، از کانال کمک بگيرند.
عراقي ها، آب فرات را در کانال ها رها کردند. آب، همه منطقه را به باتلاقي تبديل کرد که حرکت را از ادوات جنگي گرفت و چرخ ها از چرخش ايستادند.
بچه ها مجبور شدند روي کانال، پل بزنند تا عبور و مرور امکان پذير شود، اما اين پل، راه ارتباط زمين وآسمان شد؛ رزمندگان در تيررس مستقيم دشمن قرار گرفتند و پيکر پاک شهدا که روي هم تل انبار شده بود سه راهي شهادت را رقم زد؛ سه راهي شهادت روي پلي که زمينيان را به آسمان مي برد.
طلائيه، معراج30 هزار کبوتري است که در کنار فرات، تشنه جان سپردند.
اينجا، کربلاي مجسم است.
همين جا بود که حسين خرازي در شب عمليات به بچه ها گفت: " امشب، شب عاشوراست. نماينده امام از ما خواستند در طلائيه وارد عمل شويم. ما با تمام توان لشکر، به دشمن خواهيم زد. هرکس مي تواند بماند و هرکس نمي تواند، آزاد است برود."
همين جا بود که حسين خرازي، دستش را در راه خدا فدا کرد، تا ابوالفضل العباس را و کربلا را و عاشورا را تداعي کند.
و همين جا بود که شهيد ميثمي گفت: " هرکس در طلائيه ايستاد، در کربلاهم بود مي ايستاد."
و حميد باکري گفت: " ما به فرموده امام، حسين وار وارد جنگ شديم و حسين وار به شهادت مي رسيم."
طلائيه کربلاي مجسم است. و سه راهي شهادت نقطه عروج عاشورائيان، و من همچون مادري که فرزند گم شده اش را بعد از سالها مي بيند، مشتاق زيارت سه راه شهادتم تا برخاک پاکش سجده کنم و دو رکعت نماز نياز بخوانم، شايد دستي ازآسمان، دستم را بگيرد و روح سرگردانم را به آرامش جاودانه اي دعوت کند.
طلاي طلائيه را به طلايه داران فتح، که امروز، راوي حماسه هاي سال هاي دورند مي سپارم و ازخاک ناب آنجا ، تنها سنگي را به يادگار برمي دارم؛ شايد آنگاه که نگاه گناه آلودم را به آن مي دوزم، جادوي نگاه شهيدان را حس کنم و آسماني بينديشم.
با سه راه شهادت وداع مي کنم وآرزو مي کنم راه شهادت به رويم گشوده شود.
اکنون به سمت هويزه رهسپار مي شويم.
هویزه؛ داغی که برای همیشه به دل می ماند
هويزه را فقط بايد ديد و تک تک شهدا را لمس کرد. نه قلم چيزي در چنته دارد براي نوشتن، نه زبان لياقت دارد فضايي را که به هويزه قداست و صفا بخشيده است بيان کند.
حسين علم الهدي و 68 شهيدي که در مظلوميت تمام با همه وجود، تا آخرين نفس، مردانه جنگيدند و به مبارزه آبرو دادند تو را مي بينند و با توحرف مي زنند، فرياد تو را که در عين خاموشي از حنجره ات فرياد مي کني، مي شنوند.
اينجا همه چيز زنده است و صداي نفس هاي هويزه مظلوم، دائم در گوشت تکرار مي شود، و تو آرزو مي کني کاش در آن روزها که جواني علم الهدي و دوستان ايثارگرش در اين خاک هاي گرم و آسمان خونبار، با جنون و شهادت عجين شده بود تو هم اينجا بودي! تو چه گناهي داري که هرجا آرزوي بودنش را مي کني، نيستي و هرجا که هستي، دير رسيده اي؟
چقدر احساس بيچارگي مي کني! چقدر بي خاصيتي و چقدر حتي براي مردن بي اعتباري که بايد داغ ننگ زندگي را بر پيشاني داشته باشي و دوباره برگردي به ما قبل تاريخ، به جغرافياي پستي که دستهاي کثيفش را روي حلقومت گسترده است و نفس هايت را از لابلاي دنيا زدگي بشنوي که به شماره افتاده است.
هويزه داغي است که بر دل مي ماند؛ براي هميشه!
در هويزه مزار شهيدي را ديدم که پيکر نداشت؛ سري که تيغ شقاوت از تن جدايش کرده بود و اکنون مهمان خاک هويزه بود. سري بدون تن! شهيدي که تنها سر بود! شهيد بي پيکر!
هويزه بر مزار قديساني مي نشيني که تنديس اخلاص و ايثارند و عقده دل وا مي کني، شايد بوسه بر سنگ داغ مزارشان، مرهمي بر زخم عميقي باشد که قلبت را دوپاره کرده است.
هويزه را بايد ببيني و بشنوي و با پوستت لمس کني و در خونت جاري کني تا درکش کني!
چفيه ام را که اينک سند عشق به بسيجي مردن است و بسيار دوستش دارم، به سنگ مزار علم الهدي متبرک مي کنم، دمي بر مزار شهيد بي سر مي نشينم شايد فاتحه اي برايم بخواند، اشک هاي لرزانم را در يادمان شهيدان فرو مي ريزم شايد نگاهم کنند و وداع غم انگيزي با سربازان وطن مي کنم شايد سلامشان را که مرا به سوي خود مي خوانند بشنوم.
آهسته مي گذرم از کنار هياهوي شاهدان و سرافکنده، پا از بهشت بيرون مي گذارم به سمت هبوط!
و باز هم هبوط مکرر
چه غروب غم انگيزي است؛
سفر عشق به انتها نزديک مي شود و تو محکومي به بازگشت، به رانده شدن دوباره ازبهشت، کم کم، دورمي شوي از وادي لاله ها وشقايق ها.
دور مي شوي از دوکوهه، فکه، دهلاويه، قلاويزان.
دور مي شوي از چزابه، شرهاني، طلائيه.
دور مي شوي از شلمچه، اروند، هويزه.
دور مي شوي از فتح المبين، والفجر، طريق القدس.
دور مي شوي از بدر، خيبر، کربلا، بيت المقدس.
دور مي شوي از چمران ، آويني، جهان آرا، عابديني.
دور مي شوي از خرازي، باکري، زين الدين.
دور مي شوي از همت، اردستاني، صمدي پور.
دور مي شوي از شاهدان نامي در گمنامي، از فرزندان روح الله.
دور مي شوي ازحيات، از جاودانگي.
تورا جا مي گذارند در دنيازدگي ات، در اسارتت، در زنده ماندنت، در نفس کشيدنت.
تورا جا مي گذارند در زنجيرهايي که روحت را در بند کرده اند.
تو مي ماني در تنهايي خودت، در انتظار، درحسرت.
تو مي ماني در تکرار و تکرار و تکرار...
باز مي گردي با کوله باري از غربت، با نقشه هاي نقش برآب شده.
باز مي گردي به زنداني که از آن گريخته بودي، باز مي گردي به درد.
ظهر است؛ اتوبوس به قم رسيده است، با همسفران که مقصدشان تهران است خداحافظي مي کنم.
به شهر که مي رسم، بغض کهنه اي گلويم را مي فشارد.
سرم مثل نارنجکي است که ضامنش را کشيده اند...
آغاز سفر به ديار لاله ها- عروج – 23 اسفند 88
پايان سفر ........... - هبوط مکرر- 27 اسفند 88
طاهره ناطقی
/انتهای پیام/