گل بی خار
علي ميرزائي - گروه پاتوق شيشه اي؛ تقديم به آستان ولايت و محض كوري چشم معاندان و بدخواهانش؛ تقديم به علمدار ولايت و پاسدار نعمتي كه حق است، قدرش را بيشتر بدانيم.
غصه دارم به دل انگار و خدا مي داند
که سپردم به وي اين کار و خدا مي داند
مَرکبي تا برسم باز به ميخانه دوست
برسان چونکه منم زار و خدا مي داند
شوق پرواز به دل، گريه به چشمانِ تَرَم
شده همواره تَل انبار و خدا مي داند
هر که از دل نشود ياور دلدار، دگر
باشد از جمله اغيار و خدا مي داند
همه ياران و عزيزان و حريفان دانند
که ندارد گل ما خار و خدا مي داند
دست بر سينه و در خدمت اويم همه جا
نَبُوَد بهر من اين عار و خدا مي داند
عطشي وسوسه آلود، مرا برده کجا؟
بر در خانه خَمار و خدا مي داند
بين مردم به لِساني که تو بهتر داني
عاشقي را زده ام جار و خدا مي داند
هجر بلبل همه سختي است، خصوصاً روزي
که کلاغي بکند قار و خدا مي داند
ديده بگشا و ببين آتش و گل را با هم
که خليلي شده در نار و خدا مي داند
ياعلي گفتم و مي گويم و ميخوانم باز
يار ما گشته علي وار و خدا مي داند
آنکه از چشمه جوشان ولايت نوشيد
ميشود عاشق اين دار و خدا مي داند
يار غائب ز نظر، تا که تو با ما باشي
روزگارم نشود تار و خدا مي داند
جمع مردان خدا بي شك و بي استدلال
مي درد پرده پندار و خدا مي داند
/انتهاي پيام/