ساده گذر نکن
اين پيامبر صبح از پى كار خود رفت در بين راه به يك كوه سياه بزرگ برخورد كرد، ايستاد و گفت: خداوند به من دستور داده اين كوه را بخورم، متحير شد بالاخره به خود گفت خدا امر به كار غير مقدور نمي كند؛ پيش رفت تا كوه را بخورد، همين كه به نزديك آن رسيد ديد كوچك شد وقتى به كنارش رسيد ديد لقمهاى بيش نيست، آن را خورد كه آن لذيذترين خوراكيها بود.
به راه خود ادامه داد و به يك طشت طلا برخورد كرد و گفت: خدا دستور داده اين را بپوشانم، گودالى حفر كرد و طشت را درون خاك جاى داد و روى آن را با خاك پر كرد و به راه خود ادامه داد.
همين كه برگشت و نگاهى به پشت سر خود كرد، ديد طشت باز آشكار شده، گفت من مأموريت خود را انجام دادم، باز رفت تا رسيد به يك پرندهاى كه عقابى از آن تعقيب ميكرد، آن پرنده اطراف او دور ميزد، گفت: خدا به من دستور داده اين پرنده را بگيرم، آستين گشود پرنده داخل آستين او شد.
عقاب به او گفت شكار مرا گرفتى و من چند روز است كه از او تعقيب مي كنم، با خود گفت خداوند به من دستور داده كه اين چهارمى را مأيوس نكنم، از رانش مقدارى گوشت جدا كرد و پيش او انداخت و رفت.
در بين راه برخورد كرد به گوشت گنديدهاى پر از كرم و بدبو، گفت: خدا دستور داده از اين فرار كنم و فرار كرد.
در بازگشت در خواب به او گفتند: آنچه به تو دستور داده بوديم، انجام دادى؛ اما ميدانى فلسفه آن كارها چه بود، گفت نه، به او گفتند:
آن كوه خشم و غضب بود، وقتى شخص خشمگين مىشود، خود را نمىبيند و از خود فراموش مي كند به واسطه عظمت، غضب وقتى خود را نگهداشت و مقام خويش را يافت و غضبش فرو نشست و مانند يك لقمه خوشمزه است كه ميخورد.
اما طشت، عمل صالح بود، وقتى بنده آن را بپوشاند و پنهان كند، خداوند آشكارش مي كند تا او را بدين وسيله بيارايد، به اضافه ثوابى كه در آخرت به او مي دهد.
اما پرنده او مردى است كه نصيحتى به تو ميكند، آن را بپذير و نصيحتش را به گوش گير.
عقاب شخصى است كه پيش تو براى حاجت و نيازى مىآيد، آن را رد نكن و مأيوس مگردان.
اما گوشت بد بو غيبت و بدگوئى پشت سر مردم است كه از آن بايد بگريزى.(1)
1- خصال ج 1 ص 128.
/انتهاي پيام/