لاله زاري نزديك قم
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبكه خبر دانشجو»، سايت خبري جوان آنلاين در خبري به قلم كبري آسوپار نوشت:
لابد خيلي طبيعي است گمكردن راه، وسط كوير و سرگرداني در اتوبان قم - كاشان براي يافتن روستايي كوچك و نقلي كه جمعيت دائمش از 800-700 نفر فراتر نميرود و با مساحت اندكش حتي وسط نقشه استان قم هم، گم شده است، چه رسد به نقشه ايران! اما روستايي كه ما پياش ميگشتيم، اين قدرها هم نبايد گمنام ميبود كه حتي تابلويي هم سمت و سويش را نشانمان ندهد؛ روستايي كه يكشبه، نامش از صفحه ذهن معدودي از ايرانيها، به صفحات شبكه جهاني اينترنت راه يافت و در ليست كلمات پر جستوجو قرار گرفت. با اين همه، هيچ تابلويي، راهنماي سرگرداني ما نميشود و اين نبودن تابلو،هرطور كه حساب كني، براي چنين روستايي طبيعي نيست. «فردو» يك روستاي معمولي نيست كه وقتي تابلو كه هيچ،حتي اهالي منطقه، راهي براي راهنماييمان به آنجا بلد نيستند، به نظرمان عجيب نيايد. براي مايي كه فردو را ابتدا در اينترنت جستهايم و بعد در زمين پياش ميگرديم، نه به آن شهرت جهاني يكشبه و نه به اين تابلو نداشتنهاي لابد چندين و چند ساله!
«فردو» سايت هستهاي ندارد!
فردو وقتي پسوند سايت هستهاي تازه تأسيس ايران قرار گرفت، معروف شد، اصلاً قبل از آن، كسي چه ميدانست (حالا هم خيليها چه ميدانند) كه در 49 كيلومتري جنوب قم و درست وسط گرماي كوير، روستايي نقلي سربرآورده كه با همه كوچكياش، در جغرافياي هويت ايران، حرفهاي بسياري براي گفتن دارد. با اين همه، اين اعتبار و داشتن حرف، هيچ ارتباطي به سايت هستهايمان ندارد. فردو اعتبارش را از جايي ديگر گرفته و آن «جايي ديگر» آنقدر شعاع اعتبار و افتخارش روشنايي داشته كه بر سر سايت هستهايمان هم بنشيند! قشقاوي، سخنگوي وقت وزارت خارجه كشورمان در جلسهاي با خبرنگاران دليل اين نامگذاري را بيان ميكند: «دليل اين نامگذاري، قرابت جغرافيايي نيست؛ بلكه انتخاب نام «فردو» يك حركت سمبليك براي تجليل از شهيدان روستاي فردو بوده است، زيرا روستاي فردو در بين تمام روستاهاي ايران، بيشترين شهيد را در طول جنگ تحميلي داده است.» اين بيشترين، دقيقترش ميشود 104 شهيد! 104 شهيد، پنج آزاده و حدود 200 جانباز، آن هم با جمعيت حدوداً 1000 نفري روستاي فردو! اعتبار فردو،به اين شهداست و دليل حضور ما و تهيه گزارش، همين اعتبار دوستداشتني فردو است نه سايت هستهاي كه اعتبارش حتي اگر از جغرافياي مجادلات سياسي بگذرد، تنها به كار دنياي اين ملت ميآيد و بس! شرفالمكان بالمكين؛ شرافت فردو به مردمي است كه انگار راه رسيدن به آسمان را خوب بلد بودهاند!
شهر ستارهها
قصه فردو و فداكاري مردانش، از قبل انقلاب آغاز ميشود؛ از روزهاي خونين خرداد 42 كه دادخواهيهاي آقا روحالـله خميني (ره)آرام آرام، عامه مردم را هم به ميدان جهاد ميكشاند. مردان فردو آن روزها كفن پوشيده و راهي قم شدند. اين اما همه ماجرا نيست؛ درگيري اهل فردو و مأموران شاه گاه حتي به كوچهپسكوچههاي خاكي فردو هم رسيد! تعدادي از جوانانشان كه دستگير شدند، فردو هم، تلخي شكنجه را چشيد، اما آنچه در كام فردو ماند، حلاوت جانبازي در راه اعتقادي الهي بود. نسل بعد، همان سربازان خميني كه در روزهاي 42، هنوز در قنداقهايشان بودند، سالها بعد، وقتي كه باز شيپور جنگ نواخته شد تا شناختن مرد از نامرد آسان شود، سر به ميدان سپردند. 500 نفر از مردان فردو به درياي لشكر 17 پياده عليبنابيطالب پيوستند و از اين ميان 104 نفر آسماني شدند؛ سرداران جعفر حيدريان، محمد اويسي، الياس فضلياللهي،علي محمدي، غلامعلي محمدي و ...؛ ستارگاني كه به آسمان فردو نشستند و چراغ راه شدند.
ستاره كوير قم!
حالا وسط خشكي بيابان و به مدد كروكي گرفتنهاي شفاهي! و تلفني! راه را يافتهايم؛ فردو از توابع بخش كهك قم است و در محدوده كوهستاني جنوب شرقي آن. هر چه به روستا نزديك ميشويم هم هوا خنكتر ميشود، هم كوهها، نرم نرمك پايشان به اين بيابان باز ميشود! همان كوههايي كه خيليها فكر ميكردند سايت هستهاي ايران را در خود جاي دادهاند؛ سايتي كه 60 كيلومتري با فردو فاصله دارد و جغرافيايش، ربط چنداني به فردو و كوههايش ندارد.
فاصلهمان با روستا كه كم ميشود، درختها هم بيشتر ميشوند؛ خانههاي ويلايي كوچك و زيبايي به چشم ميخورد؛ سايز كوچكتر (خيلي كوچكتر) همانهايي كه در سواحل مازندران ديدهايد لابد! اصلش اين خنكي دلچسب و كوهستاني بودن و درختان و ويلاهاي نقلي با سقفهاي شيرواني، همه تصورات ذهنيمان را به هم ميريزد؛ حتي به ذهنمان خطور ميكند كه «آيا اينجا واقعاً جنوب قم است؟!» هنوز ذهنياتمان را مرتب نكردهايم كه تابلو ورودي روستا به ما خوشامد ميگويد.
روي تابلو ورودي، جمعيت دائم را 732 نفر نوشته؛ سطري هم مربوط ميشود به محصولات عمده كشاورزيشان گيلاس، گردو، بادام و ... باغهاي گيلاس از همين جا پيداست. در ذهنم ميآيد فصل گيلاس هم سري به اينجا بزنم. روي تابلو ورودي اما، خبري از شهدا نيست؛ كمي دلم ميگيرد!
چند متري جلوتر، روي ديواري نه خيلي خوشفرم كه چندان به قامت شأن 104 شهيد روستا نميآيد، بنياد شهيد و امور ايثارگران قم، ياد و خاطره سرداران و 104 شهيد روستاي فردو را گرامي داشته است؛ كار فرهنگي و زنده نگه داشتن ياد شهداست لابد! لايه ديگري بر گرفتگي دلم افزوده ميشود!
ماشينمان از چند پيچ ميگذرد تا به ميدان اصلى! فردو ميرسيم؛ ميدان شهدا. يك ايستگاه تاكسي كوچك با جملهاي از مقام معظم رهبري در وصف شهداي فردو، اولين تصوير جالب اين ميدان است. دو خيابان آسفالت شده؛ وروديهاي روستا محسوب ميشوند. چند تاكسي و رانندههايشان هم در ميانه ميدان كوچك شهدا روستا بودن فردو را خدشهدار ميكنند. وقتي ثانيههايي بعد و با جستوجوي چشمي! نگاهمان در آن سوي درهاي كوچك، به سالن چند منظوره شهداي فردو ميخورد، باورمان ميشود كه اينجا، همه چيز قرار است ذهنيات ما را درباره يك روستاي كوچك و نقلي در جنوب استان قم به هم بريزد؛ اصلش گويي كه به روستا نيامدهايم؛ اينجا شهر كوچكي است كه فقط مساحتش، شباهتهايي به روستا دارد! امامزاده معروف روستا هم كه در جوارش يادبود شهدا و محل دفن اموات است، از همين جا پيداست؛ زيبايي دلنوازي دارد.
وارد روستا ميشويم، از كوچههاي خاكي روستايي، خبري نيست. ديوارنوشتههايي از حضرت امام (ره) و رهبري و گاه وصيتنامه شهيدي به چشم ميخورد. هر كدام از كوچهها به نام شهيدي است يا شهدايي با نام خانوادگي مشابه. دلگرفتگيام را از ياد ميبرم؛ دلم باز ميشود و روحم در هوايي معطر به ياد شهدا، نفسي تازه ميكند. فكر ميكنم كه روستاهاي ايران، اغلب از افتخار داشتن شهيد محروم نبودهاند، اما ذوق ناميدن خيابان يا كوچهاي از روستا به نام شهيد را، در كمتر روستايي ديدهام. از اذان ظهر ساعتي گذشته و مقابل مسجد كه ميرسيم، همه رفتهاند و خلوتياش مانده براي ما! به مذاق خبرنگاريمان چندان خوش نميآيد اما گم كردن راه، محاسباتمان را براي رسيدن به نماز جماعت روستا و حضور در جمع اهالي، بههم ريخته است. پيرمردي از دور ميآيد، نگاهمان ميكند؛ از نگاهش معلوم است غريبيمان را دريافته و حالا ميخواهد بداند اينجا چه ميكنيم؟ ما هم بدمان نميآيد گپي بزنيم.
منبرهاي شهيدپرور
پيرمرد، اول به ناهار دعوتمان ميكند؛ نه از سر تعارفات معمول غيرواقعي، بلكه از روي مهماننوازي واقعي و به اصراري مهربانانه (غير از مساحت، اينجا هنوز شباهتهاي ديگري هم با روستا دارد؛ صفايي كه در شهرنشيني كمتر يافت ميشود). از شهدايشان ميپرسيم و چرايي اين تعداد بالاي شهدا و حال و هواي روستا در سالهاي دفاع؛ پيرمرد، اول از بيكاري در روستا ميگويد؛ اينجا كارخانهاي نيست و جوانان براي كار، به تهران و قم ميروند و...(پيرمرد هم انگار يادش رفته كه اينجا روستاست!) با اين همه، از هويت روستا دفاع ميكند:«اين روستا، از قديمالايام، عالماني داشته، منبر ميرفتند، مردم را آگاه ميكردند. آن هم نه عالمي كه با فضاي روستا غريبه باشد؛ از اهالي همين جا! منبرش كه تمام ميشد، بيلش را روي دوش ميگذاشت، سوار قاطر ميشد و ميرفت كشاورزي. عمامهاش را هم همانجا كنار زمين كشاورزياش ميگذاشت. عالم حقيقي بودند اينها! پاي چنين منبرهايي، چنان جواناني تربيت ميشدند». بعد ياد سالهاي جنگ ميافتد:«هر روز يكي از بچهها، شناسنامهاش را دستكاري ميكرد و براي اعزام، راهي قم ميشد. بعد وقتي متوجه تقلبش ميشدند و اعزام نميشد، با گريه برميگشت. اين صحنهها در آن سالها، زياد در روستا ديده ميشد». از صحبت با پيرمرد، درمييابيم كه اكثر شهداي روستا در امامزاده علي بن جعفر قم، به خاك سپرده شدهاند و همه دلخوشي اهالي روستا، يادبود شهدايشان در جوار امامزاده است. پيرمرد اما با دلخوري از اين يادبود ياد ميكند:«پايين امامزاده، براي هر كدام از شهدا، سنگ يادبودي بود، در واقع محلي براي درددل با شهدا و... چند ماهي است كه اين يادبود را خراب كردهاند. خراب كردهاند كه بهتر و زيباتر بسازند و همه سنگها شبيه هم باشند، اما نيمهكاره رها شده است.» دلگرفتگيام باز خودش را نشان ميدهد.
ويرانهاي به جاي بناي يادبود
همه ذوق حضور در فردو و نفس كشيدن در فضاي لالهگون روستا و سرخوشي از گپ زدن با پيرمرد باصفاي روستا، با ورود به محل دفن شهداي فردو از بين ميرود؛ همه حجم دل را همان گرفتگي پر ميكند. از همه بناي يادبودي كه قرار بود اينجا ساخته شود، اسكلهاي آهني با سنگهايي شكسته بر جاي مانده؛ اسكلهاي كه نيمهكاره رها شده و سنگهايي كه به منظور ساخت بناي يادبود جديد خراب شدهاند. شيشههايي هم براي بناي يادبود جديد آورده شده كه در گذر ايام، تعداديشان شكستهاند. وقت زيارت شهدا، بايد مراقب خرده شيشهها هم بود! به اينها اضافه كنيد زبالههايي را كه رسماً اينجا را به ويرانه تبديل كردهاند. اينجا، محل خاكسپاري يا يادبود شهدايي است كه به منظور تكريم سمبليك آنها، سايت هستهايمان را به نام روستايشان ناميدهايم! آنقدر كه به سمبلها چسبيدهايم، اصل قضيه در خاطرمان نيست انگار! براي خانواده شهيد نه اسم آن سايت هستهاي و يك شبهجهاني شدن روستا بهواسطه شهدايش مهم است، نه داشتن سايت در شبكه اينترنت و نه حركتهاي سمبليك؛ اما خيلي مهم است كه وقت سر زدن به فرزندانشان، محل يادبود آنها را چنين ويرانه نبينند. از سر اهمالكاريهايي اينچنيني است كه مخالفتها با طرح يكسانسازي قبور شهدا بالا ميگيرد وگرنه فطرت انسانها زيبايي را ميپسندد. فردو را در حالي ترك ميكنيم كه دلمان از سويي در شوق صفاي مردمانش مانده و از سويي از مسامحه مسؤولينشان گرفته و غمين است. /انتهاي پيام/