شگفتترين نوع خويشتنداري
سكوت مي كنم و عشق در دلم جاري است
كه اين شگفت ترين نوع خويشتن داري است
جاذبه نگاه و صدايي كه ديروز پس از 17 سال، جوانان نسل امروز و فردا را به تالار بزرگ كشور كشاند و منتظر و عاشق به عكس هاي آقا مرتضي چشم دوزاند و سراپا نگاهشان داشت تا دوباره روايت او را بازجويند و بازيابند و باز !
ديروز تالار بزرگ كشور شاهد حضور انبوه و پرشكوه و «همدلانه» نسل امروز و فرداي اين كشور بود كه پس از 17سال، هنوز دنبال ريتم صداي آسماني «سيد دلها» بودند و هستند و ... خواهند بود.
چهره ها متنوع و نگاه ها متغير، و معلوم كه انديشه ها از طيف هاي گسسته از هم، اما پيوسته با يك نقطه مشترك است: سيد مرتضي آويني.
دوست دارم به جاي سيد مرتضي آويني كلمات ديگري را به كار بندم مثل «نشانه خدا»، مثل «رها و بي صدا»، مثل «اخلاص و ريا»، مثل «آزاده و در بند هوي».
و او حالا رمز رمز است و مرز حركت.
جاذبه صدايي كه ديروز پس از 17سال، جوانان نسل فردا را به تالار بزرگ كشور كشاند تا بار ديگر در گذر از هر كس و چيزي كه مطرح مي شود و مي رود و از ياد دور مي شود، تنها هرم همان صدا باقي بماند در جان يكان يكان آنها كه آمده اند تا بار ديگر فقط «صداي سيد مرتضي آويني» را بشنوند و بنوشند.
ديروز سخنران مراسم جناب آقاي رحيم پورازغدي كه كسي در بيان جذاب و بنان طنّاب ايشان ترديدي ندارد، بحثي را درباره سكولاريزم و ليبراليسم و دوران اصلاحات و البته چند پاراگراف از يكي از نوشته هاي سيد مرتضي آويني را خواندند و ما همه مثل گذشته از بيان معظم له بهره مند و مستفيض شديم.
و بعد گفت و گويي ميان عده اي از آشنايان قديمي او و بعد شعر خواني «استاد» علي معلم و بعد ... و بعد دوباره همان «صدا» و دوباره همان «تصوير» كه هنوز پس از 17 سال هرمش برّنده است و بَرنده؛ بّرنده حق و باطل و اخلاص و ريا و بَرنده ما از اينجا به آسمان به جايي آن طرفتر از حرف هايي كه ...
سيد مرتضي آويني هنرمندي بود كه هرگز فرصت نيافت در صدد چيزي باشد و او اصلاً فرصتي براي در صدر بودن نداشت؛ سيد مرتضي آويني آمد و سوخت و رفت و تمام. و اين تمام كه مي گويم نه آنكه فكر كني ديگر نيست. نيست، اما هست؟!
پندار ما اين است كه
شهدا رفته اند و ما مانده ايم
اما حقيقت اين است كه
شهدا ماندند و زمان ما را با خود برده است.
او زنده ترين است ميان ما مردگان و ما زنده به عشقيم و زنده به آن كه موج باشيم كه آسودگي نيابيم و به عدم نرسيم كه عدم، خود، نرسيدن است.
ديروز، بعد از 17 سال يك مشت آدم سمج، لابلاي آن جمعيت آمده بودند تا بگويند نه؛ آنها حرفي براي گفتن نداشتند كه حالا ديگر زبان سكوت و نگاه گيراتر است. مگر نديدي چهره سيد مرتضي آويني را در آن عكس نفس برده كه چگونه نگاهمان مي كرد و حرفي نمي زد، اما تمام حرف ها در همان سكوت بود كه تو اگر از سكوت كسي درس نگيري از قال و مقال او درسي نخواهي گرفت.
صلي الله عليك يابن فاطمه الزهرا(س)!
/انتهاي پيام/