چهره پرهيزگاران
کد خبر:۶۴۶۶۹

چهره پرهيزگاران

از بس خوف بر پرهيزگاران مستولى شده و آنها را به عبادت كشانده، اجسام آنها نحيف و رنگ‌هاى آنها زرد شده، به طورى كه وقتى آنها را مى‌بينند، تصور مى‌كنند، افراد مريضى هستند، در حالى كه اگر انسان‌هاى سالمى وجود داشته باشد، آنها هستند.

يَنْظُر اِلَيْهم النّاظر فَيحْسَبُهُم مَرْضى و ما بَالقومِ مِنْ مَرَض و يقولُ: قد خُولِطُوا و قَدْ خالَطَهُم امرٌ عظيم.

ترجمه: بيننده وقتى به قيافه پرهيزگاران نظر مى‌كند، آنها را مريض مى‌پندارد؛ ولى هيچ مرضى در وجود آنها نيست و آن بيننده گويد: آنها ديوانه شده‌اند، در حالى كه انديشه‌اى بس بزرگ آنان را به اين وضع درآورده است.

شرح؛

از بس خوف بر پرهيزگاران مستولى شده و آنها را به عبادت كشانده، اجسام آنها نحيف و رنگ‌هاى آنها زرد شده، به طورى كه وقتى آنها را مى‌بينند، تصور مى‌كنند، افراد مريضى هستند، در حالى كه اگر انسان‌هاى سالمى وجود داشته باشد، آنها هستند، مردم به هم مى‌گويند اعمال و رفتارى كه اينها انجام مى‌دهند، به انسان‌هاى متعارف و سالم شبيه نيست، اينها از نظر روانى مريضند؛ ولى آنها ديوانه عالم ديگرى هستند، روان آنها با عالم مادّه و كثيف هم سنخ نيست؛ آنها توجه به ملأاعلى دارند، آنها زندان شدگان در اين بدن‌هاى لاغرند، اگر اين ديوانگى است، صد رحمت بر آن!

دشمن جان من است   عقل من و هوش من

كاش گشوده نبود        چشم من و گوش من

اعمال و رفتار اين عاشقان در منطق دنياپرستان به هيچ وجه قابل توجيه نيست، آنها كشش درك اين عاشقان را ندارند و از اين روى آنها را ديوانه مى‌پندارند، در شب كه همه به خواب ناز فرو رفته‌اند، شب زنده‌دارى و عبادت و راز و نياز در منطق بيخردان، بى‌خردى است، مى‌گويند مگر انسان عاقل هم با خود چنين مى‌كند، در حالى كه اگر چشم بصيرت داشتند، مى‌ديدند خودشان هزارها بار بدتر براى امور دنيوى خود تلاش مى‌كنند و تا پاى جان و هلاكت به دنبال مال و جاه و منال هستند.

يكى از خادمان حرم مطهر اميرالمؤمنين(ع) نقل كره بود كه طبق معمول ساعتى قبل از طلوع فجر براى روشن كردن چراغ‌هاى حرم مطهر بدان جا رفتم، ناگهان از طرف پائين پاى حضرت امير صداى گريه‌اى شنيدم و شگفت زده شدم كه معمولاً اين وقت شب زوّار به حرم مشرف نمى‌شوند، وقتى آهسته آهسته پيش رفتم، ديدم مرحوم شيخ انصارى است كه صورتش را بر ضريح مقدس گذاشته و مانند مادر جوان مرده مى‌گريد و با زبان دزفولى با سوز و گداز مى‌گويد «آقاى من، مولايم، اى ابالحسن، يا اميرالمؤمنين، اين مسئوليتى كه اينك به دوشم آمده، بس خطير است و مهم، از تو مى‌خواهم مرا از لغزش و اشتباه و عدم عمل به وظيفه مصون دارى و در طوفان‌هاى حوادث ناگوار همواره راهنمايم باشى و الاّ از زير بار مسئوليت رهبرى و مرجعيت فرار خوهم كرد و آن را نخواهم پذيرفت».(1)

آرى مثل شيخ انصاري‌ها مزّه خوف را چشيدند و به مقصد رسيدند.(2)

1. مقدمه مكاسب كلانتر، جلد 1، صفحه 123، به نقل از سيماى فرزانگان، جلد 3، صفحه 137.

2. اخلاق اسلامى در نهج البلاغه ج2./انتهاي پيام/ 

پربازدیدترین آخرین اخبار