دست هایش بوی غربت می دهد...
کد خبر:۶۴۸۵۴
یادی از شهيد امربه معروف غلام رضا زوبونی؛

دست هایش بوی غربت می دهد...

خوشا به حال شهیدان، خوشا به حال عارفان دلسوخته که با دامنی از گل توفیق از باغ عشق بازگشتند و پرچم سبز توحید را در چمن عشق به احتزاز در آوردند و با جواز شهادت در زیر سایه نخل بلند اجابت حق نشتند و به خواب خوش حیات بخش فرو رفتند...

شهيد «غلامرضا زوبوني» دانشجوي سال آخر رشته حسابداري در دانشگاه آزاد اسلامي تهران شمال و عضو شوراي بسيج اين دانشگاه (در مسئوليت معاونت طرح و برنامه و مالي) شب جمعه، 23فروردين ماه سال 86، در خيابان دريا، واقع در چهارراه سعادت آباد (جنب مسجد قدس) هنگام تعقيب سارقين مسلح، توسط يکي از آنان مورد اصابت گلوله قرار گرفت.
غلامرضا زوبوني، 26ساله که از بسيجيان فعال شهرک قدس (پايگاه شهيد حافظي) نيز بود هنگام انتقال به بيمارستان مدرس جان به جان آفرين تسليم کرد و به شهادت رسيد. پيکر پاک اين بسيجي مخلص روز يکشنبه 26فروردين ماه در ميان جمع کثير تشييع کنندگان تا بهشت زهراي تهران بدرقه شد و در جوار مزار پاک شهيد «عبدي» به خاک سپرده شد.

به گزارش گروه پاتوق شیشه ای «شبکه خبر دانشجو»، وبلاگ «شهید امر به معروف زوبونی» به مناسبت سالگرد اين شهيد غريب، گوشه اي از خاطراتش را منتشر کرده است:

خاطرات قبل از شهادت در هفته نامه يالثارات الحسين  

تو مسجد ((قدس)) مشغول وضو گرفتن بوديم که غلامرضا يکدفعه خندهاش گرفت.گفتم : چي شد؟ گفت: بابام امروز گيرداده بود که بايد زن بگيري.گفتم: خوش به حالت با اين بابات. کاش باباي من هم از ايشون ياد بگيره. يس امروز فردا شيريني افتاديم ديگه! در حالي که مسلح ياهايش را ميکشد گفت: نه بابا! خيلي اصرار کرد، حتي گفت اگه زن نگيري ديگه خونه راهت نميدم.گفتم:نگران نشي! اتاق من بزرگه، واسه هر دومون جا هست.آستينهايش را يايين کشيد و گفت: ازش چهل روز بهم وقت بده.فعلاٌ از بيخ گوشم گذشت.گفتم: مگه مي خواي چله بگيري ؟ يعني چي چهل روز وقت بده؟ گفت: بدو بدو!نماز شروع شد. ***

نماز ظهر و عصر را تو مسجد خرمشهر خونديم. داشتيم بچه هاي کاروان را سوار اتوبوس ها مي کرديم تا زود تر راه بيافتيم، يکدفعه يک پير مرد گوشه پيراهن غلامرضا را گرفت و کشيد. پول مي خواست، مي دانستم که غلامرضا دستش را رد نخواهد کرد.

فکرم درست بود. دستهايش را برد توي جيبش، اما جوري که بيرونشان آوردديدم که چيزي پيدا نکرد. رفتم کنارش و گفتم: «مسئول مالي حوزه بسيج» که نبايد جيبش خالي باشد. گفت: نه جيب حوزه که هميشه پر است. ببينم چيزي داري که بهم قرض بدهي؟ گفتم: پول خرد ندارم. گفت: اشکال نداره. دست کردم توي جيبم و يک اسکناس هزار توماني در آوردم، گرفتم طرفش و گفتم: بفرما. مي دانستم که همه را به آن پيرمرد خواهد داد.. همين کار را هم کرد. ***

دوربين را روشن کردم و رفتم سراغ بچه هاي شورا، به غلامرضا که رسيدم گفتم: برادر زوبوني! شما به عنوان «مسئول طرح و برنامه و مالي حوزه» حرفي داريد که به يادگاري به ما بگوييد؟ کمي از اين تعارف هاي مرسوم جلوي دوربين کرد و آخرش هم گفت: اين باره آخره که من مي آيم جنوب. پرسيدم چطور؟ گفت: حالا ديگه. ***

چهارشنبه شب بود که تو مسجد قدس آمد کنارم و يک اسکناس هزار توماني گذاشت تو جيب پيراهنم.گفتم بابت چيه؟ چرا اينقدر کم؟ خنديد و گفت: سفر جنوب، داخل مسجد جامع ازت گرفتم. ببخشيد که دير شد. گفتم نگهدار براي شيريني. گفت: شيريني چي؟ گفتم: مهلتت تمام شده يادته؟ فردا چهل روزه تمومه. فقط خنديد***

شب جمعه، مثل هميشه خودش را به دعاي کميل رساند. عجب حالي داشت با دعا. بهش حسوديم شد. تا حالا اين طوري توي حس نديده بودمش. بعد از دعا هم جعبه شيريني خيراتي را دست گرفت و همه را خودش پخش کرد. با هم از در مسجد آمديم بيرون که يکهو صداي جيغ و داد بلند شد. صدا از طرف دارو خانه بود. يکي دوتا صداي در هم و بر هم. داد مي زد: دزد، دزد. غلامرضا سقلمه اي زد پهلويم و گفت: اونجا هستن نامردا! بدو! فکر کنم بهشون برسيم. قبل از اينکه مسير انگشت غلامرضا را ببينم دو تا جوان را که کلاه پشمي را تا روي صورتشان کشيده بودند و مي دويدند طرف چهارراه قدس تشخيص دادم. فاصله مان زياد نبود. غلامرضا که دويد من هم از جا کنده شدم. با تمام توانم دويدم. توانستم خودم را برسانم جلوي راهشان. غلامرضا هم سرعتش را کم کرد تا از پشت سرشان در بيايد. توي دلم خوشحال بودم که اين قدر تيز و فرز خودمان را به آنها رسانده ايم.نفهميدم چطور شد که صداي بلندي ميخکوبم کرد. صداي گلوله بود؛ دوتا. وقتي ديدم يکي از دزدها دستش را برد به کمرش، دلم هري ريخت پايين. چشمم را به دنبال غلامرضا گرداندم. حس کردم که همه دنيا را با چشمهام دور زدم. غلامرضا نبود؛ چرا، چرا! بود، اما پخش زمين. دويدم طرفش. پشت سرم صداي گاز شديد موتوري را که دور مي شد، شنيدم. بالاي سرش که رسيدم، داد زدم: يا حسين(ع)!
روي پيشونيش دوتا سوراخ باز شده بود. چند ثانيه بعد، بقيه بچه ها هم رسيدند.

فقط فرياد يا حسين(ع) و يا زهرا(س) مي شنيدم. ***

مقام معظم رهبري :

شهادت ، مرگ انسان هاي زيرک وباهوش است که نمي گذارند اين جان ، مفت از دستشان برود و در مقابل چيزي عايدشان نشود. /انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار