تقابل «آدم»ها و «آرمان»هاي انقلاب
مهدي عرفاتي - گروه انديشه؛ شايد آنزمان كه «فرانتس فانون» گفت: «انقلاب ها فرزندان خود را مي بلعند»، به فكرش هم خطور نمي كرد كه در روزگاري نه چندان دور، فرزندان "ناخلف" انقلابي مظلوم، انقلابشان را بر سر سفره سهم خواهي هاي نامشروع خود، قاچ قاچ مي كنند و بر سر بلعيدنش دعوا!
فرزندان روسياه انقلابي شرقي، خيلي زود فرضيه مستر فانون بيچاره را نقض کردند و تن اين انقلابي الجزايري را در گور لرزاندند! آنها به همه ثابت کردند که اگر زماني انقلابها ميتوانستند فرزندان خود را طوري ببلعند که نام آنها در محتواي انقلاب هضم شود، اکنون فرزندان پرمدعايي پا به عرصه گذاشته اند که قابليت دارند همچون آناکونداي قاتل، آنچنان به دور انقلاب چنبره بزنند تا ستون فقراتش را خرد کرده و انقلاب و همه مخلفاتش را يکجا قورت دهند!
کمي اطرافتان را نگاه کنيد، به وفور از اين دست آدمهاي سبک مغز ِشکم گنده پرادعا را مي بينيد. ژست هاي مسخرهشان و ادعاهاي مسخرهترشان هنوز در ميان بيقوله هاي اشرافيت خريدار دارد؛ «آدم»هايي که نان «آرمان»ها را خوردهاند و رندانه خود را جاي آرمانها قالب کردهاند! طوري ژست مي گيرند که انگار ستون انقلابند و طوري حرف مي زنند که انگار آخرِ سياستند. پاي آرمان ها که وسط مي آيد، «مصلحت»انديشند و پاي اغتشاش و آشوب، انقلابي عمل مي کنند.
اصلا آدمها، هيچ باکي ندارند که سر آرمان ها را بيخ تا بيخ به پاي منافعشان ببرند. در کيش آدم ها، آرمان ها وسيله اند و فقط زماني حق اهتزاز دارند که سبيلي از حضرات چرب شود و ناني به سفره طمعشان افزون گردد. آدم ها زياد ديده مي شوند، زياد مي روند، زياد ميآيند، زياد مي خورند، زياد مي برند، زياد ميپوشند و اصولا کم ميکوشند. آدم ها، آدم شکمند، آدم پولند، آدم پُستند و البته تا دلتان بخواهد پَستند.
اما آرمانها!
آرمانها را نبايد ديد، آرمان لمس کردني است. بايد دستت را به دستش بدهي و نبضش را حس کني تا فشار خونت با فشار خونش تنظيم شود. اما تصوير آرمان ها به مدد عملکرد «آدم»ها، کمي برفکي است، بايد به سالهاي دور برگردي، سال هاي سبز و سرخ، سالهاي عشق و شور. آرمان يعني قرار بر فرار ترجيح، يعني ايستادن با مشت، يعني مردن و ماندن. آرمان يعني قرار پسربچه 13ساله با خدا در زير تانک. يعني همت بي ادعا. آرمان يعني مرگ «من» و تولد «ما» براي رسيدن به «او»...
بخواهي و نخواهي، نبردي هميشگي به کهنگي تاريخِ شهادتِ هابيل، بين اين دو (آرمانها و آدم ها) درگرفته است و اينک نيز انقلاب مظلوم ما به نقطه آشکار تقابل آدمهايش با آرمانهايش رسيده است. امروز کساني در برابر آرمانهاي حياتي انقلاب ايستاده اند که زماني خود براي احياي آن رنج و مکافات ديده اند. فرزندان ناخلف انقلاب، امروز حقشان را از انقلاب طلب مي کنند، گو اينکه نمي دانند اگر حقي وجود داشته و مطالبه اي در کار باشد، حق انقلاب و آرمانهاست که بايد مطالبه شود. افسوس که سربازان ديروز انقلاب، امروز «سربار» انقلاب شده اند، حال آنکه قرار بود اينان بار انقلاب را بدوش بکشند.
اما خاصيت انقلاب ما اينست که معطل نمي ماند؛ اصولا انقلابي که آرمانهايش از منبع فيض، سرچشمه مي گيرد، جاري و سيال است. انقلاب با از دست دادن آدم هايش ضرر نمي کند و اين آدمها هستند که بدون انقلاب دچار خسران عظيم مي شوند. کمي به پشت سر نگاه کنيد!
عجب حكايت غريبي دارد انقلاب ما؛ هرچه از سنش مي گذرد انگار جوان تر مي شود؛ گوئي با ريزش پيرمردها - همان ها که ديگر تاب و طاقت همراهي و همپايي با انقلاب را ندارند- چابکتر و تند و تيزتر مي شود.
آري! انقلاب راه خود را مي رود و به مقصدش خواهد رسيد و بیشک آنان که طوق رسوايي و ننگ تقابل با آرمانها را بر پيشاني دارند، در ناکجاآباد تاريخ دفن خواهند شد./انتهاي پيام/