حق دوست را ضايع مكن
نخست مى فرمايد: «هيچ گاه به اعتماد رفاقت و يگانگى كه بين تو و برادرت است حق او را ضايع مكن زيرا آن كس كه حقش را ضايع كنى برادر تو نخواهد بود»; (وَلاَ تُضِيعَنَّ حَقَّ أَخِيكَ اتِّكَالاً عَلَى مَا بَيْنَكَ بَيْنَهُ، فَإِنَّهُ لَيْسَ لَكَ بِأَخ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ).
اشاره به اينكه هميشه برادران از يكديگر انتظار دارند كه به حقوقشان احترام گذارده شود. اگر خلاف آن را ببينند پايه هاى اخوت متزلزل مى گردد; ولى مع الاسف افرادى هستند كه بر خلاف اين فكر مى كنند و گمان دارند اگر حق برادر و دوستان و نزديكان را ناديده بگيرند مهم نيست و قابل گذشت است. در حالى كه اين اشتباه بزرگى است، زيرا اين گونه بى مهرى ها اگر فوراً اثر نگذارد تدريجاً همچون موريانه پايه هاى محكم اخوت را مى خورد و سست مى كند.
اين سخن به آن مى ماند كه شخصى طلبكاران زيادى دارد و تمام سعى او بر اين است كه ديگران را راضى كند و از مطالبات دوستانش غافل مى شود و معتقد است بى اعتنايى به حق آنان مانعى ندارد.
در دومين توصيه مى افزايد: «نبايد خاندان تو بدبخت ترين و ناراحت ترين افراد نسبت به تو باشند»; (وَلاَ يَكُنْ أَهْلُكَ أَشْقَى الْخَلْقِ بِكَ).
اشاره به اينكه نبايد با آنها چنان بد رفتارى كنى كه با تو مخالف شوند آن چنان كه تمناى مرگ تو و زوال نعمت تو را داشته باشند.
در تفسير اين جمله اين احتمال نيز وجود دارد كه نبايد همه توجّه خود را به دوستان و افراد مورد علاقه خويش داشته باشى و از خانواده ات غافل شوى و آنها در درد و رنج و بدبختى زندگى كنند.
كم نيستند كسانى كه بيشترين وقت خود را با دوستان و ياران مى گذرانند و عيش و نوش هايشان با آنهاست و كمك ها و محبّت هايشان متوجه آنان; ولى خانواده هاى آنها در محروميت شديد از نظر زندگى يا از نظر محبّت و صفا و صميميت زندگى مى كنند.
در حديثى از امام ابوالحسن على بن موسى الرضا(عليهما السلام) مى خوانيم: «يَنْبَغِي لِلرَّجُلِ أَنْ يُوَسِّعَ عَلَى عِيَالِهِ كَيْلاَ يَتَمَنَّوْا مَوْتَه; سزاوار است (هرگاه انسان نعمتى پيدا كرد) خانواده خود را در رفاه قرار دهد مبادا (تضييق بر آنان سبب شود كه) آرزوى مرگ او را كنند». سپس امام(عليه السلام) در ذيل روايت فرمود: «كسى بود كه امام(عليه السلام) نعمتى به او داد و او آن نعمت را از خانواده خود دريغ داشت خدا آن نعمت را از او گرفت و به ديگرى داد».(1)
در سومين توصيه مى افزايد: «به كسى كه به تو علاقه ندارد (و بى اعتنايى يا تحقير مى كند) اظهار علاقه مكن»; (وَلاَ تَرْغَبَنَّ فِيمَنْ زَهِدَ(2) عَنْكَ).
زيرا چنين علاقه اى باعث ذلت و خوارى انسان مى شود. درست است كه طبق دستورات گذشته انسان بايد با كسى كه از او قطع رابطه كرده پيوند برقرار سازد; ولى اين در جايى است كه طرف مقابل جواب مثبت دهد; اما اگر او بى اعتنايى و تحقير مى كند نبايد تن به ذلت داد و به سراغش رفت، بلكه بايد عطايش را به لقايش بخشيد. مطابق ضرب المثل معروف، انسان بايد براى كسى بميرد كه او برايش تب مى كند.
در چهارمين توصيه مى فرمايد: «و نبايد برادرت در قطع پيوندِ برادرى نيرومندتر از تو در برقرارى پيوند باشد و نه در بدى كردن قوى تر از تو در نيكى نمودن»; (وَلاَ يَكُونَنَّ أَخُوكَ أَقْوَى عَلَى قَطِيعَتِكَ مِنْكَ عَلَى صِلَتِهِ، وَلاَ تَكُونَنَّ عَلَى الاِْسَاءَةِ أَقْوَى مِنْكَ عَلَى الاِْحْسَانِ).
اشاره بر اينكه هرقدر او در قطع پيوند مى كوشد، تو بيش از وى اصرار بر پيوند داشته باش و هرچه او در بدى تلاش مى كند، تو بيشتر در نيكى تلاش كن.
البتّه اين در مورد كسانى است كه نيكى ها و محبّت ها در آنان تأثير مثبت مى گذارد، بنابراين منافاتى با جمله قبل ندارد.
در پنجمين توصيه مى فرمايد: «و هرگز نبايد ظلم و ستمِ كسى كه بر تو ستم روا مى دارد بر تو گران آيد، زيرا او در واقع سعى در زيان خود و سود تو دارد (بار گناه خود را سنگين مى كند و ثواب و پاداش تو را افزون مى سازد)»; (وَلاَ يَكْبُرَنَّ عَلَيْكَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَكَ، فَإِنَّهُ يَسْعَى فِي مَضَرَّتِهِ وَنَفْعِكَ).
اشاره به اينكه انسان نبايد در برابر ستم هايى كه به او مى شود زياد ناراحت و مأيوس گردد و اميد به زندگى را از دست دهد و بايد اين سخن مايه تسلى خاطر او باشد كه ظالم تيشه به ريشه خود مى زند و بار گناهان مظلوم را نيز بر دوش مى كشد. در واقع زيان ظلم نخست دامن او را مى گيرد و با دست خود بار مظلوم را سبك مى كند.
اين سخن شبيه روايتى است كه در باب غيبت وارد شده است كه يكى از بزرگان شنيد كسى درباره او غيبت كرده است هديه اى براى او فرستاد. او تعجب كرد. آن مرد بزرگ فرمود: شنيدم حسناتت را به نامه اعمالم منتقل كردى و سيئاتم را پذيرفتى من هم در برابر اين خدمت خواستم تشكرى كرده باشم.
اين سخن بدان معنا نيست كه انسان در مقابل ظالمان سكوت كند، زيرا مى دانيم شعار اسلام اين است: «(لا تَظْلِمُونَ وَلا تُظْلَمُونَ); نه ستم مى كنيد و نه بر شما ستم مى شود»(3) و مى دانيم امام على(عليه السلام) در وصيّت نامه خود كه در بستر شهادت بود به فرزندان خود تأكيد كرد: «كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَلِلْمَظْلُومِ عَوْناً; دشمن ظالم و كمك كار مظلوم باشيد».(4) بلكه منظور اين است، هنگامى كه ستمى بر انسان وارد مى شود و او توانى براى برطرف كردن ظلم ندارد گرفتار يأس و نااميدى و بدبينى نشود و زبان به نفرين و آه و ناله نگشايد. شاهد اين سخن حديث معروفى است كه از پيغمبر اكرم نقل شده زمانى كه شنيد گردنبند عايشه را سارقى برده است و عايشه پيوسته به سارق نفرين مى كند. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «لاتَمْسَحى عَنْهُ بِدُعائِكَ; عذاب او را با نفرين هاى خود از ميان نبر»(5) يعنى خويشتن دار باش و بدان او به خود ستم كرده و خداوند در برابر صبر و تحمل به تو پاداش خواهد داد.
در اينجا نكته باريكى است كه بايد به آن توجّه داشت و آن اينكه ظالم (مثلا سارق) هم خسارت مالى بر مظلوم وارد مى كند و هم او را گرفتار آزار روحى مى سازد و خدا به هر دو علت او را مجازات خواهد كرد; ولى اگر مظلوم با نفرين هاى مكرر تشفىِ قلب و آسودگى خاطر پيدا كند طبعا عذاب ظالم كمتر مى شود.
از آنچه گفتيم روشن مى شود آنچه بعضى از شارحان مانند ابن ابى الحديد تمايل بدان پيدا كرده اند كه خاموش نشستن در برابر ظلم ظالم قاعده اى كلى است، اشتباه بزرگى است; بلكه بايد گفت اين يك استثنا و مربوط به موارد خاص است و اصل كلى در اسلام نه ظلم كردن و نه تن به ظلم دادن است.
سرانجام امام(عليه السلام) در ششمين توصيه اين بخش از وصيّت نامه مى فرمايد: «و پاداش كسى كه تو را خوشحال مى كند اين نيست كه به او بدى كنى»; (وَلَيْسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّكَ أَنْ تَسُوءَهُ).
اين پندار برگرفته از قرآن مجيد است كه مى فرمايد: «(هَلْ جَزاءُ الاِْحْسانِ إِلاَّ الاِْحْسانُ); آيا جزاى نيكى جز نيكى است».(6)
بعضى از شارحان اين جمله را كلام مستقل ندانسته اند و گفته اند ادامه توصيه قبل است، زيرا امام(عليه السلام) مى فرمايد: ظالم، به خود زيان مى رساند و به تو سود مى دهد، بنابراين كسى كه به تو سود مى دهد نبايد او را (از طريق نفرين و ابراز ناراحتى هاى مكرر) ناراحت كنى.
1 . كافى، ج 4، ص 11، ح 3.
2 . واژه «زهد» خواه با «فى» متعدى شود يا با «عن» هر دو به معناى بى اعتنايى كردن است و زاهد را از اين جهت زاهد مى گويند كه نسبت به زرق و برق دنيا بى اعتناست.
3 . بقره، آيه 279.
4 . نهج البلاغه، نامه 47.
5 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 111.
6 . الرحمن، آيه 60.