سکانسي از فيلمنامه دستگيري مهدي هاشمي
بي زبون باشي، گروه پاتوق شيشه اي ـ
سكانس آغازين- پلان شونصدم!- روز - خارجي - جلو در ورودي منزل محل زندگي نقش اول فيلم
يك آقا با قيافه اي اخمو به همراه يك پسر جوان حدوداً بيست ساله رسيده اند جلوي در خانه اي اشرافي در شمال شهر تهران. هر دو نفر لباس مأموران نيروي انتظامي را بر تن دارند.
تق تق تق . . . تق تق تق . . .
صداي يك عدد آقازاده از پشت در: چيه مگه سر آوردي؟ كيه؟ چيكار داري؟
پسر جوان: تشريف بياوريد دم در تا عرض كنم.
صداي يك عدد آقازاده از پشت در: خب از همين جا عرض كن!
پسرجوان: آخه نميتونم از اينجا! اگه بخوام بلند بلند بگم آبروتون ميره.
صداي يك عدد آقازاده از پشت در: اگه از اونجا داد بزني آبروي من ميره. آبروي تو نميره كه داري جوش ميزني!
پسرجوان: به هر حال ما هم مسئوليت هائي داريم، معذوريت هائي داريم . . .
صداي يك عدد آقازاده از پشت در: چيه داري پز مياي؟ حالا هِي بگو اينو داريم، اونو داريم! خب ما هم خيلي چيزا داريم و صداش رو هم در نمياريم! بين خودمون بمونه، يه بنگاه اقتصادي زود بازده داريم كه توي همه كشور و چندتا مملكت خارجكي شعبه داره. پول هم به مقدار كافي داريم. قدرت هم بله . . . نفوذ هم اي . . . همچين بگي نگي. زمين و ملك و املاك هم داريم. از همه اينا مهمتر باغ پسته داريم!
پسرجوان: خوش به حالتون! اتفاقاً منم يه چند سالي ميشه كه پسته نخوردم . . .
آقاي اخمو كه حوصله اش سر رفته، يك نگاهي به فرم چپكي مي اندازد به پسرك جوان و اصطلاحاً چشم غرّه اش ميرود و او هم حساب كار دستش مي آيد و دوباره شروع مي كند به تلاش جهت راضي كردن آقازاده!
پسرجوان: آقا بيا بيرون بهت ميگم!
صداي يك عدد آقازاده از پشت در: جناب برادر! شايد مشكل داشته باشم. شايد نتونم با اين وضع بيام بيرون!
پسرجوان: با كدوم وضع؟ . . . آها خب سريع وضعِت رو درست كن بعد بيا بيرون!
صداي يك عدد آقازاده از پشت در: خب من اگه ميخواستم از خونه بيام بيرون كه نميرفتم تو خونه!
پسرجوان كه ديگر دارد گيج ميزند ميگويد: آخه من حكم بازداشت شما را دارم! نميتونم از پشت در بازداشتتون كنم!
صداي يك عدد آقازاده از پشت در: حالا تو سعي خودت رو بكن! حكما و قدما هميشه گفتن كه خواستن توانستن است!
پسرجوان:خوب تو تلاش كن و بيا بيرون تا مشكلمون حل بشه. نميتوني يه تكوني به خودت بدي؟
صداي يك عدد آقازاده از پشت در: من ميتونم، خيلي هم دلم ميخواد كه بيام خدمتت ولي چه كنم كه يه سري مشكلات وجود داره!
پسرجوان: يعني چي؟
صداي يك عدد آقازاده از پشت در: يعني همين! تو اصلاً اينترنت ميدوني چيه؟
پسرجوان: نه فقط تو ميدوني!
صداي يك عدد آقازاده از پشت در: خب حالا كه ميدوني بالاي سرت را نگاه كن! يه بلندگوي كوچك نميبيني؟
پسرجوان: آره ميبينم.
صداي يك عدد آقازاده از پشت در: صداي من از لندن و با كمك همان "اينترنت" كه ميدوني چيه،داره منتقل ميشه دم در خانه ام و تو هم از همين طريق مفتخر شدي به مكالمه با من! يعني اين يك سيستم اينترنتي است. اينترنت هم همان است كه داخلش سايت درست مي كنند و اسمش را كلمه و جمهوريت و جماران و قلم و . . . ميگذارند و . . . كجا رفتي؟چرا صدات در نمياد ديگه؟ آهاي . . . الو . . . الو . . .
دوربين به طرف مرد اخمو و پسرجوان ميگردد و ميخواهد آنها را نشان دهد؛ اما خيلي وقت است كه اين دونفر بنده خدا، قيد دستگيري آقازاده را زده اند و رفته اند.
خدا خيرشان بدهد كه دست كم تلاش خودشان را كردند. البته خيال آقازاده راحت باشد كه اين دو نفر توان پرداخت هزينه بليت هواپيما را ندارند كه بيايند لندن براي دستگيري اش. خطوط پروازي لندن هم معمولاً از روي دوبي و ديگر شيخ نشين ها عبور مي كنند؛ نه از روي آسمان ايران و به همين دليل هم احتمال دستگيري او به روش دستگيري ريگي، خود به خود منتفي است. /انتهاي پيام/