افسانه بي طرفي
کد خبر:۶۶۶۰۴
گزارشي از افتتاحيه کرسي هاي آزاد انديشي(بخش اول)

افسانه بي طرفي

 آيا دعوي بي‌طرفي چيزي جز افسانه‌اي است که برخي از ما بني‌آدم براي فروختن يا قبولاندن برخي از آمال و اميال و آرا‌ئمان به برخي ديگر از بني‌آدم ساخته و پرداخته‌ايم؟ آيا روشن نيست که مدعيان بي‌طرفي با اين ادعا به نحوي خودآگاه يا ناخودآگاه بر کرسي حضرت حق ـ جلّ جلاله و عزّه و عظمته ـ تکيه مي‌زنند؟

 سخنراني دکتر سعيد زيبا کلام

روز يکشنبه 22 فروردين ماه 1389 در تالار شيخ مرتضي انصاري دانشکده ي حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران برنامه اي تحت عنوان افتتاحيه ي کرسي هاي آزاد انديشي برگزار شد. در اين جلسه، 4 نفر از اساتيد برجسته ي کشور به نقد و تحليل اين موضوع مطرح شده پرداختند، که عبارتند از: 1ـ دکتر سعيد زيباکلام، استاد فلسفه 2ـ دکتر ابراهيم فياض، استاد انسان شناسي 3ـ دکتر صادق زيباکلام، استاد علوم سياسي 4ـ دکتر حسن عباسي، استاد علوم استراتژيک. در نوشته ي پيش رو گزارشي از سخنراني اين عزيزان را به اطلاع مي رسانم.

 1ـ دکتر سعيد زيباکلام

 ايشان دو مقاله ي پژوهشيِ خود را در اين زمينه ارائه کردند، که به قول خودشان بسيار غير سياسي بود و ارتباط بسياري هم به کرسي هاي آزاد انديشي مطرح شده تا کنون داشت.

 مقاله ي اول با عنوان عقل و استدلال و عقلانيت: « هنگامي که ما مي گوئيم: من با اين استدلال شما قانع يا متقاعد شدم، و يا من با اين استدلال شما ترغيب شدم، آيا مراد اينست که استدلال شما، يعني دلايلي که شما اقامه کرده ايد داراي مميزاتي است که هر کس آن ها را بخواند يا بشنود قانع يا ترغيب مي شود؟ به عبارتي ديگر آيا ما بايد از قانع کنندگي يا ترغيب کنندگي استدلال ها و ميزان آن پرسش کنيم؟

 در اين صورت آيا تا کنون در مناقشات فلسفي و يا مباحثات و مناظرات نظري در کل خانواده ي علوم اجتماعي(علوم سياسي، اقتصاد و جامعه شناسي) مشاهده کرده ايد که استدلالي توانسته باشد که:

 اولاً همه ي مباحثين و مناظرينِ موضوع مناقشه را قانع يا ترغيب کرده باشد؟

 ثانياً يک ميزان قانع و ترغيب کرده باشد؟

  گمان کنم پاسخ منفي به هر دو سؤال براي همگان روشن باشد. اما آنچه که مهم است تا مورد تأمل قرار بگيرد اينست که چرا در طول تاريخ  طولاني نظريه پردازي ها و اخذ مواضع فلسفي و در طول تاريخ نه چندان طولاني علوم اجتماعي هيچ موضوعي را نمي توان يافت که براي آن استدلال يا استدلال هايي شده باشد و آن استدلال يا استدلال ها تمام مخاطبان را قانع يا ترغيب کرده باشد. نه تنها از اقناع و ترغيب شدگيِ فراگير هيچ سراغي در هيچ موضوعي و موضعي نمي توان يافت، که قابل تأمل تر، اگر کاوش تاريخي خود را قدري صبورانه تر صورت ببخشيم به نحو شگفت انگيزي در مي يابيم که هيچ استدلال معين و خاصي را نمي شود در دو خانواده ي بزرگ علوم اجتماعي و فلسفه يافت که با تعدادي کم و اکثراً زياد از انواع استدلال هاي مخالف و معارض مواجه نشده باشد.

 يک پاسخ ممکن و شايد هم مطرح شده اينست: براي آنکه آن استدلال هاي ناکام همه ي مميزات تمام عيار استدلالي که بتواند همه ي مباحثين و مناظرين را قانع و ترغيب کند نداشته است. روشن است که اين سخن مي تواند به برداشتي همانگويانه تن بدهد. يعني چه؟ يعني اگر در پاسخ اين سؤال که کدام استدلال واجد همه ي مميزات تمام عيار استدلال است، گفته مي شود: استدلالي که بتواند همه ي مباحثين و مناظرين را قانع يا ترغيب کند. و اگر در پاسخ يک سؤال که کدام استدلال مي تواند همه ي مباحثين و مناظرين را قانع يا ترغيب کند، گفته مي شود: استدلالي که واجد همه ي مميزات تمام عيار استدلال باشد. اگر جواب چنين چيزي باشد واضح است که درباره ي چيستيِ استدلال و اقناع و ترغيب کنندگي آن هيچ سخني نماند.

 با اين وضع چه کنيم؟ اگر بخواهيم پاسخ ممکن بالا را از برداشت همانگويانه نجات بدهيم بايد چه کار کنيم؟ يک پاسخ ممکن و شايد هم مطرح شده ـ اما من نديدم ـ اينست که مبادرت به تعيين مميزات تمام عيار آن استدلالي بکنيم که بتواند همه را قانع يا ترغيب کند. روشن است که در اينجا به گونه اي دست به گريبانِ مُثُلِ استدلال شده ايم. و حال آنکه متأسفانه کماکان در آن غار معروف(غار مُثُل افلاطوني) گرفتار و در بنديم. و دربند غار بودن هم يعني هر که از ظن خود شد حکيم مُثل شناس. و هرکه از ظن خود شد حکيم مُثل شناس، يعني همين اقيانوسِ مواجِ بي قرارِ بيکرانِ بلاضابطه يِ فرجام ناپذيرِ ظنيات و حدسيات پايان ناپذيرِ بي سامان و موقتيِ قشون حکيمان. و ظنون حکيمان هم يعني همان موجوداتي که در تحليل نهايي مولود و محصول تعلقات و تمنيات تو بر تو و ذو سطوحِ حکيماني است که حکمت را مي خواهند خود با تعقل و  استدلال هاي خود بسازند؛ و يا اگر قدري تواضع به خرج دهند، مي خواهند خود با تعقل و استدلال هاي خود بيابند؛ و اين به نوبه ي خود يعني به تعداد فيلسوفاني که درباره ي مُثلِ استدلال به تأمل و نظريه پردازي نشسته اند با مُثل هاي استدلال مواجه مي شوند؛ مُثل هايي که در خوشبينانه ترين حالت تنها از شباهت خانوادگي ويتگنشتايني برخوردار هستند. و اين تازه آغاز ماجراست؛ زيرا هر يک از مُثل هاي استدلال با فوجي از امواج ضد استدلال هاي ساير حکيمان مُثل شناس مواجه است. حاصل جمع يا فرجامِ نهايي استدلال ها و ضد استدلال ها درباره ي مُثل استدلال مي شود بخشي از همان اقيانوسِ مواجِ بي قرارِ فرجام ناپذير؛ يعني همين وضع موجود فلسفه.

 اگر قدري سر خود را از لاک آرام بخش و بافته هاي قبيله ي خود بيرون ببريم و موضوعي را چند صباحي مورد پژوهش جدي قرار بدهيم، به تدريج متوجه خواهيم شد که اين کاخ هاي مولود تعقل و استدلالات فيلسوفان بر چه نوع بنياني بر افراشته شده اند.

 البته يک امکان ديگري هم وجود دارد و آن اينکه حکيم ما موضع خودش را درباره ي مُثل استدلال؛ يعني همان استدلالِ به طور آفاقي يا به طورِ عيني را معتبر و درست اعلام کند. و از آن ديگران را نا معتبر و دچار ظنون حاصل از آن غارِ جفاکارِ ساترِ حقايق. و البته براي اعتبار موضع خود و بي اعتباري يا کذب مواضع ديگران هم استدلال کند؛ آري، استدال.

 و عجالتاً اين شيوه ي کار نامطلوب را مصادره ي به مطلوب مي کنم و تحليل و واکاوي نامطلوبيتِ آن را به فرصتي ديگر محول مي کنم؛ اين که شما با استدلال تلقي خود را از استدلال به کرسي بنشانيد.     

 اما اين شيوه ي کار و اين نوع موضع گيري داراي دو معضله ي جديد است؛ نخست: اينکه اين منهاج، راه و شيوه بر روي ساير حکيمانِ حکمت ساز يا حکمت باف باز است؛ و نه تنها باز است که ساير حکمت سازان و حکمت بافان هم دقيقاً مبادرت به همين شيوه ي کار کرده اند و روشن است که مفتوح بودنِ اين باب بر روي ساير حکما چه تبعاتي دارد. خب همه همين کار را مي کنند.

 ثانياً: اينک که حکيم ما مميزات تمام عيار آن استدلالي را تعيين کرده که بتواند همه را قانع يا ترغيب کند، از خود سؤال کنيم: آيا الگوي استدلال معتبر وي توانسته پس از به کار گيري همه را قانع يا ترغيب کند؟ روشن است که اين سؤال متفاوت از سؤال فلسفه شناسانه يا متافلسفي اي است که در بحث مُثل هاي استدلال رقيب در بالا به تحليل آن پرداختيم. پاسخ اين سؤالِ اخير نيز روشن است!

 تحليل خود را با اين سؤال آغاز کرديم: هنگامي که ما مي گوييم ما با اين استدلال شما قانع يا متقاعد شديم يا شدم، آيا مراد اينست که استدلال شما داراي مميزاتي است که هر کس آن ها را بخواند يا بشنود، قانع يا ترغيب مي شود؟ به عبارت ديگر آيا ما بايد از قانع کنندگي يا ترغيب کنندگي استدلال ها و ميزان آن پرسش کنيم؟ سپس اين سؤال مهم را مورد کاوش قرار داديم که چرا هيچ موضوعي را نمي توان در فلسفه و علوم اجتماعي يافت که براي آن استدلال يا استدلال هايي شده باشد و آن استدلال ها تمام مخاطبان خود را قانع يا ترغيب کرده باشد. کاوشِ تحليليِ ما نشان داد که هر نوع تلاش متافلسفي جهت تعيين مُثل، الگو يا پارادايم استدلال به نحوي که توان قانع‌کنندگي يا ترغيب‌کنندگيِ فراگير داشته باشد با معضلات متعددي مواجه مي‌شود. اينک:

 1ـ آيا به نظر نمي‌رسد که طرح سؤال از قانع کنندگي يا ترغيب کنندگي استدلال‌ها، به منزله ي قابليت‌ها و مميزاتي جهانشمول و عيني و قابل‌مفهوم‌سازي، بي‌فايده و محتوم به شکست بوده است؟

 2ـ آيا، درنتيجه، به نظر نمي‌رسد که اساساً بحث و کاوش مفهوم‌سازانه(مقصودم مفهوم سازي است؛ همان کاري که مارکس مي کند، دورکيم مي کند، وبر مي کند، در فلسفه خيلي ها مي کنند، در اقتصاد آدام اسميت کرده و ... . همين که يک واژه اي را باردارش مي کنيم، پُرَش مي کنيم، مفهوم سازي اش مي کنيم.) درباره ي مقوله ي استدلال، به منزله ي مفهومي جهانشمول و عيني، نه فقط بي‌فايده، که بنياناً نابجا بوده و از ابتدا غلط تصور شده است؟   

 3ـ آيا به نظر نمي‌رسد که، به عوض پرسش از قابليت يا فاعليت‌هاي جهانشمول و عيني استدلال‌ها، بايد از چگونگي و ميزان قانع شدگي يا ترغيب‌شدگي انسان‌ها پرسش کرد؟

 4ـ آيا به نظر نمي‌رسد که با توجه به گستردگي، پيچيدگي، و تنوع بيکران انسان‌ها، تعيين چگونگي و ميزان قانع شدگي يا ترغيب‌شدگيِ انسان‌ها امري بي‌نهايت دشوار، عملاً تعميم‌ناپذير، و نهايتاً بي‌فايده و بي‌ثمر خواهد بود؟

 5ـ آيا با توجه به مراتب فوق به نظر نمي‌رسد که به عوض مفهوم‌سازي درباره ي استدلال، ثمربخش‌تر است که انسان‌ها صرفاً با هم تعامل کنند ـ همان کاري که همه ي صنوف مردمِ همه ي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، مِن جمله فيلسوفان، بي‌توجه به توصيه‌ها و تحکّم‌هاي فيلسوفان همواره بدان پرداخته‌اند؛ تعاملي فراگير و ذوابعاد، شامل گفتگو، و البته هر فرد به نحو اجتناب‌ناپذيري موافق موازين و هنجارهاي فرهنگي‌ـ ‌اجتماعي و حالات قلبي خويش؟ و اين، يعني:

 الف ـ تعامل ميان انسان‌ها را در چارچوبِ گفتگويِ قاعده‌مندِ استدلاليِ اقناعي و ترغيبي يا برد و باختي محصور نکنيم.                

 ب ـ در سطحي ژرف‌تر، تعامل ميان انسان‌ها را در چارچوب گفتگوي قاعده‌مند محصور نکنيم.

 ج ـ و باز هم بنياني‌تر، تعامل ميان انسان‌ها را در چارچوب گفتگو محصور نکنيم.

 انسان‌ها آن چنان موجودات پيچيده، ذوابعاد، گريزپا، غني، حصرشکن، و کثيرالاهدافي هستند که نمي‌توان براي تعامل آن ها حد و حصري، و قواعدي لازم‌الاتباع تقنين و الزام کرد. کافي است قدري به آن ها با دقت بيشتري بنگريم!

 و سخن آخر اينکه، امکان دارد به نظر برخي چنين آيد که: مگر خود اين بحث‌هايي که در اين نوشتار آمده، استدلال نيست؟ و اگر چه نويسنده ي آن ها از واژه ي استدلال استفاده نکرده، ليکن در عمل، خود مبادرت به استدلال کرده، براي برخي نظرات يا مواضع اقامه ي دليل کرده و عليه برخي ديگر نيز دلايلي ارائه کرده است.

 به نظر من، چنين اعتراض يا انتقادي کاملاً مسموع و شايد حتي، با تلقي‌اي از استدلال، مقبول هم باشد. اما پيش از هر چيز بايد تکليف چيستي مفهوم استدلال را روشن کرد، کاري که من در اين نوشتار سعي کرده‌ام نشان بدهم که شدني نيست. با اين وصف و بدون اينکه خود و منتقد فرضي‌ام را گرفتار تکرار بحث هاي فوق کنم، و بدون اينکه تلاش کنم اجزاء تلقيِ منتقد فرضي‌ام از استدلال و اقامه ي دليل را ترسيم کنم، بايد تصريح کنم: اينکه فردي اين بحث و تحليل را استدلالي بداند و يا فردي هم پيدا شود که اين بحث و گفتگو را استدلالي نداند ـ که کاملاً امکان‌پذير است ـ هيچ تفاوتي نمي‌کند. من فقط به منتقدِ فرضيِ اولي‌ام گوشزد مي‌کنم که به منتقدِ فرضيِ دومي توجه کند که اين بحث و تحليل را ابداً استدلالي يا حاوي استدلال نمي داند. و به منتقدِ فرضيِ دوم هم موضعِ منتقدِ فرضيِ اول را گوشزد مي‌کنم.

 اما عاقبت‌الامر، من خود بر چه موضعم؟ اولاً: باور ندارم که آنچه در اين نوشتار آمده مطلبي را اثبات کرده، و در نتيجه، همه ي خوانندگان اقناع و يا اسکات مي‌شوند. اضافه‌کنم که بنياناً بر اين عقيده نيستم که مطلبي که به واسطه ي استدلال اثبات شده باشد همه و يا حتي برخي از خوانندگان يا شنوندگان خود را قانع يا ساکت کند! ابداً!

  ثانياً: باور ندارم که همه ي خوانندگان قانع يا ترغيب مي‌شوند، بلکه با توجه به سيطره ي فرهنگ به شدت يوناني‌ـ ‌مدرنيستي معاصر ـ بويژه در دانشگاه ها و هم نيز حوزه ها ـ بسيار بعيد است بيش از انگشت‌شماري قانع يا ترغيب شوند.

 ثالثاً: به نظرم چندان و بلکه ابداً مهم نيست که اين نوشتار را برخي استدلالي و برخي کاملاً غيراستدلالي بدانند و بنامند.

  و از اين تکان‌دهنده‌تر و البته قابل‌انتظارتر، رابعاً: چندان و بلکه ابداً مهم نيست که خود اين نوشتار را استدلالي مي‌دانم يا غيراستدلالي. اين که استدلالي بداننديا بدانم، يا غيراستدلالي، به خودي خود مهم و تعيين‌کننده نيست. آنچه اما تعيين‌کننده است آن مبنايي است که اين ارزيابي حاصل و تابع آن است، ارزيابي‌اي که، به تبع، مقبوليت اين نوشتار را رقم مي‌زند؛ آن هايي که اين نوشتار را غير استدلالي مي دانند مقبولش مي دانند و بالعکس.

  و بالاخره، خامساً: مرا هيچ دخل و تصرفي درباره ي آن مبنا متصور نيست.»      

 ***

 مقاله ي دوم تحت عنوان افسانه ي بي‌طرفي: «1ـ چه کسي مي‌تواند بگويد من بي‌طرفم در حالي که مي‌فهمد بي‌طرفي مفهوماً چه دلالت ارزش‌شناختي اي دارد؟ يعني مي‌فهمد که هيچ يک از نظام‌هاي ارزشيِ اخلاقي و اخلاقِ سياسي را که توسط فيلسوفان يا متکلّمان معاصر يا قرون گذشته صورت‌بندي و تقنين و تجويز شده‌است نمي‌تواند مصادره يا پيش فرض‌کند. و اين يعني، نه تنها هيچ يک از آن نظام‌هاي بسته‌بندي‌شده را به‌طور يک‌جا، که هيچ يک از اجزاء و مقوّمات آن ها را هم، نمي‌تواند گزينش‌کند و يا التقاطاً مورد تأليف و ترکيب قرار دهد، خواه آن نظام‌ها و آحاد آموزه‌هاي‌شان منشأ الهي داشته باشند، خواه منشأ انساني ـ همان مجموعه ي متغير و متکثّر و بي‌قرارِ آمال و اميال و هوسات انساني‌.

 2ـ چه کسي مي‌تواند بگويد من بي‌طرفم در حاليکه مي‌فهمد بي‌طرفي مفهوماً چه دلالت معرفت‌شناختي اي دارد؟ يعني مي‌فهمد که نه تنها هيچ يک از نظريه‌هاي متعددِ رقيبِ معرفت‌شناختي را نبايد مصادره و مفروض‌کند که هيچ يک از موازين مقرر و تجويزشده ي آن ها را هم نبايد مصادره يا مسلّم فرض‌کند، خواه آن نظريه‌هاي متعددِ رقيب، معاصر باشند، يا متعلق به قرون وسطي و يا به عصر يونان باستان. خواه آن موازين مدرن و معاصر باشند، خواه متعلق به اعصار و قرون دور و دورتر؛ که واضح است اين کار بلافاصله بي‌طرفي او را مخدوش و بل منتفي مي‌کند. 

 3ـ چه کسي مي‌تواند بگويد من بي‌طرفم در حالي که مي‌فهمد بي‌طرفي مفهوماً چه دلالت هستي‌شناختي دارد؟ يعني مي‌فهمد که هيچ موضع و مطلبي را نبايد از مکاتب و مشارب يا نظريه‌هاي مابعدالطبيعي حال و گذشته درباره ي چگونگيِ منشأ اين عالم، چگونگيِ وجود اين عالم، چيستيِ اثاثيه ي اين عالم، چگونگيِ نسبت اثاثيه ي اين عالم به يكديگر، و چيستي و چگونگيِ فرجام اين عالم اخذ و اختيارکند؛ خواه اين اخذ و اختيار به ‌طور رسمي و علني و اعلام‌شده صورت‌گيرد، خواه به ‌واسطه ي حلولِ لطيفِ مواريثِ فرهنگِ اجتماعي و تاريخي. خواه آن اخذ و اختيارِ رسمي و علني از نظام‌هاي مابعدالطبيعي الهي صورت گيرد، خواه از نظام‌هاي غيرالهيِ قديم و جديد. خواه آن مواريثِ فرهنگِ اجتماعي و تاريخي عميقاً ريشه در آموزش‌هاي انبياء داشته باشد، خواه مواريثي باشد که عالماً و عامداً مورد دين‌زدايي قرار گرفته باشند.

 4ـ چه کسي مي‌تواند بگويد من بي‌طرفم در حاليکه مي‌فهمد بي‌طرفي مفهوماً چه دلالتي درباره ي نظريه‌هاي علمي اعم از طبيعي يا اجتماعي دارد؟ يعني، مي‌فهمد که اخذ و اختيار هر نظريه يا مکتبي از اين دو دسته از علوم، در واقع وي را بنياناً و به نحو مرصوصي مرهون و مربوبِ سه حوزه ي ارزش‌شناسي، معرفت‌شناسي، و هستي‌شناسي کرده‌است و اين يعني، از موضع بي‌طرفي خارج شده است.

  5ـ چه کسي مي‌تواند بگويد من بي‌طرفم در حالي که مي‌فهمد بي‌طرفي مفهوماً چه دلالتي در باره ي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها دارد؟ يعني مي‌فهمد که هيچ جزيي يا بخشي از هيچ فرهنگ و تمدني را نبايد تلويحاً و يا به تصريح مصادره‌کند. مي‌فهمد که نسبت به تمام فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي گذشته و حال بايد بلاموضع باشد که به محض اخذ هر جزيي از آن ها، به هر بهانه‌اي، دست‌کم بي‌طرفي زايل مي شود. و به هر بهانه‌اي هم يعني: به هر علتي و يا به‌واسطه ي هر دليلي، موجه باشد يا ناموجه، توجيه‌پذير باشد يا نباشد؛ زيرا هم علت و دليل بودنشان و هم موجه‌بودن يا توجيه‌پذيربودنشان جملگي بازمي‌گردد به همان سه حوزه ي ارزش‌شناسي، معرفت‌شناسي، و هستي‌شناسي.

 اينک از خود سؤال‌کنيم: چه کسي مي‌تواند بگويد من بي‌طرفم؟ به نظر مي‌رسد اينک بايسته‌تر است اين سؤال را مطرح‌کنيم: آيا کسي مي‌تواند بگويد من بي‌طرفم؟ اينک به نظر مي‌رسد اين سؤال فوق‌العاده جالب‌تر، مهم‌تر، بنياني‌تر، و سرنوشت‌سازتر است: آيا دعويِ بي‌طرفي چيزي جز افسانه‌اي است که برخي از ما بني‌آدم براي فروختن يا قبولاندن برخي از آمال و اميال و آرا‌ئمان به برخي ديگر از بني‌آدم ساخته و پرداخته‌ايم؟

 آيا روشن نيست که مدعيانِ بي‌طرفي با اين ادعا به نحوي خودآگاه يا ناخودآگاه بر کرسي حضرت حق ـ جلّ جلاله و عزّه و عظمته ـ تکيه مي‌زنند؟(اينجا انحصاري است.) آيا دعوي بي‌طرفي به نحوي همان موضع و دعوي آفاقيت(همان که بعضاً به نحو بسيار لغزنده و لغزاننده‌اي عينيت خوانده مي‌شود) نيست؟ و بالاخره، آيا دعوي بي‌طرفي قلب تپنده ي نگرشِ خارجِ ديني(همان برون ديني) نيست؟

تهيه و تنيظم محمد گنجي

پربازدیدترین آخرین اخبار