با خدا معامله کنيد تا بي نياز شويد!
روايت شده كه زنى در زمان حضرت داود عليه السّلام با سه گرده نان و سه كيل جو از خانهاش بيرون آمد، در راه سائلى از وى كمك خواست و هر سه گرده نان را به او داد و با خود گفت: جو را آرد مىكنم و از آن نان مىپزم، مقدارى راه رفت و باد شديدى وزيد و جو و ظرفش را با خود برد.
زن از ماجرا اندوهگين گشت و نزد داود عليه السّلام رفت و قصّه را برايش شرح داد، داود او را نزد فرزندش سليمان عليه السّلام فرستاد، تا چارهاى بينديشد.
وقتى زن ماجرا را به عرض سليمان رساند، سايمان، هزار درهم به او داد، زن دوباره نزد داود عليه السّلام رفت و گفت: پسرت هزار درهم به من داد، گفت: نزد سليمان برو و درهمها را به او برگردان و بگو من درهم نخواستم بلكه علّت ماجرا را مىخواستم بدانم.
چون نزد سليمان بازگشت، آن حضرت گفت: من هزار درهم به تو دادم، و ديگر از من چيزى نطلب.
زن گفت: من درهم نخواستم، سليمان دوباره هزار درهم ديگر به او داد، زن بار ديگر نزد داود رفت و جريان را برايش تعريف كرد.
داود او را نزد سليمان فرستاد و گفت: درهم را به او بازگردان، و بگو من درهم نمىخواهم، بلكه از خدا بخواه تا باد را حاضر كند و از او سؤال كن كه آيا با اجازه حق جو را برد يا بدون آن؟
زن نزد سليمان رفت، و او ملك موكّل بر باد را احضار نمود و در باره جو از او سؤال كرد، باد گفت: من به اذن خدا جو را بردهام، زيرا چند روزى است كه تاجرى در دريا مانده و حيواناتش گرسنه ماندهاند و نذر كرده كه اگر كسى علوفه به او برساند، يك سوم از متاع و كالاى خود را به او بدهد، حالا من به امر خدا آن جو را پيش او بردم، تا به عهد و نذر خود وفا كند.
مدتى گذشت و سر و كله تاجر پيدا شد، حضرت سليمان ماجرا را از او سؤال نمود، او هم قصّه را باز گفت.
سليمان نيز آن زن را طلبيد و دستور داد كه تاجر يك سوم كالاهاى خود را به او بدهد، و مقدار نذر شده، سيصد و شصت هزار دينار شد، و زن با خوشحالى روزى خود را تحويل گرفت و به خانه برد، آنگاه داود به سليمان گفت: فرزندم، هر كسى معامله سودمند بخواهد، بايد با خداى كريم معامله كند.
لذا در روايت آمده، هر گاه تهيدست شديد، با دادن صدقه با خدا داد و ستد كنيد، تا بىنياز گرديد. «1»
1- ارشاد القلوب.
/انتهاي پيام/