انسان محوري؛ روح مكاتب غربي
کد خبر:۶۷۶۱۳
يادداشت//

انسان محوري؛ روح مكاتب غربي

اصالت بخشيدن به انسان در منظومه ي فكري‌ ـ‌ فلسفي غرب، بيانگر نسبت بين انسان و هستي بر پايه ي اين تصور است كه بشر شأن مخلوقيت خود را آگاهانه يا ناآگاهانه كمتر مورد توجه قرار داده و خود را مالك الرقاب عالم و فرمانرواي طبيعت و دائرمدار فرض نمايد.

گروه انديشه ـ جان مايه  اصلي ليبراليسم، اومانيسم است. اومانيسم به معناي بشرانگاري و تلقي دائرمداري عالم براي انسان و ارتقاي انسان به مقام خدايي و غايت و مبدأ ارزش ها و مركز هستي بودن براي اوست. رابطه ي بين ليبراليسم و اومانيسم دو سويه است، يعني از يك طرف از عناصر اصلي ليبراليسم توجه به انسان و محور قرار دادن آن است و از سوي ديگر در دايره اي بزرگتر، اومانيسم روح غالب عصر مدرن و مهم ترين ويژگي قرن جديد است كه همه ي ايدئولوژي هاي مدرن نظير ليبراليسم، ماركسيسم، اشكال مختلف سوسياليسم، ناسيوناليسم و فاشيسم و غيره در ذيل آن و ملهم از آن پديد آمده اند. از اين رو به گزاف نيست اگر بگوييم اومانيسم فقط يك مكتب نيست بلكه روح حاكم بر تمام وجوه زندگي و تفكر فلسفي و علمي و سياسي و هنري و حتي ديني غرب مدرن است.

اصالت بخشيدن به انسان در منظومه ي فكري‌ ـ‌ فلسفي غرب، بيانگر نسبت بين انسان و هستي بر پايه ي اين تصور است كه بشر شأن مخلوقيت خود را آگاهانه يا ناآگاهانه كمتر مورد توجه قرار داده و خود را مالك الرقاب عالم و فرمانرواي طبيعت و دائرمدار فرض نمايد. در اين تلقي، آدمي حتي اگر به دين و آئين هاي معنوي معتقد باشد، آن را به گونه اي ذيل نفسانيت خود تعريف مي كند. بنابراين اگرچه روح اومانيسم شرك آلود و الحادي است اما بشرانگاري لزوماً به صورت الحادِ آشكار ظاهر نمي شود، بلكه اتفاقاً در تاريخ تفكر مدرن از بيكن و دكارت گرفته تا كانت و هگل و حتي قبل از آن ها، كشيشاني مثل اراسموس، مارتين لوتر، ژان كالون و بسياري ديگر، از ظاهري مذهبي برخوردار بوده و به خداوند و شريعت پايبند و معتقد بوده اند، اما در تفكر و روح خود، نسبت مابين بشر و طبيعت و مناسبات ميان انسان ها و نسبت دين و بشر و جايگاه فهم و درك آدمي و مبادي و مباني معرفت شناسانه و هستي شناسانه را به گونه اي خودبنيادانه و مبتني بر اصالت عقل و نفس بشري در مقابل اراده ي الهي تعريف و تبيين مي كرده اند.

محوريت بشر در اومانيسم، به معناي اصالت دادن به او در مقابل خداوند خالق و ربوبيت اوست. مارتين هايدگر فيلسوف يهودي آلمان زماني كه مي نويسد: «دوراني كه ما آن را مدرن مي خوانيم با اين حقيقت تعريف مي شود كه انسان، مركز و ملاك تمامي هستندگان است...» در واقع همين خود بنيادانگاري آدمي در ساحت اومانيسم را ترويج مي دهد. اما حاصل اين «مركز پنداشتن انسان» تقليل ساحت وجودي او به نفسانيت مداري و حيوانيت و تبديل انسان به موجوي از خودبيگانه، بي قرار، ستيزه جو و بي ريشه در زندگي غربي است.

ذكر مطالب فوق در خصوص اومانيسم از اين رو لازم است كه اومانيسم انديشه ي پايه اي بشر غربي است و ردپاي آن را در شكل گيري همه ي مكاتب فكري غرب مي توان ديد. اما در خصوص ليبراليسم تقسيماتي متصور است كه آشنايي با آن ها، ضمن نمايش تطور مفهومي آن از دوران پيدايش تاكنون، به تمايزها و نقطه ي تمركز هر يك و در نتيجه استفاده ي صحيح از آن ها در نگارش ها و بيانات و نقد محتواي ادبيات غربي كمك مي نمايد.

1ـ ليبراليسم كلاسيك؛ اين اصطلاح تنها براي ليبراليسم انگليسي كه خاستگاه آن است به كار مي رود. ليبراليسم، چه از لحاظ نظري و چه به عنوان يك برنامه ي سياسي، در انگلستان در فاصله ي انقلاب سال 1688م عليه جيمز دوم تا سال 1867 كه قوانين اصلاحات اجتماعي به تصويب رسيد، به اوج كمالي خود نزديك شد. ليبراليسم در انگلستان نخست صورت خواستاري آزادي و تسامح ديني، حكومت قانون و حقوق سياسي به خود گرفت و بيشتر اهداف سياسي را وجهه ي همت خود قرار داد تا اقتصادي. رساله ي دوم درباره ي حكومت اثر جان لاك و اعلاميه ي استقلال آمريكا بزرگترين يادگارهاي اين دوره از ليبراليسم هستند.

2ـ ليبراليسم اقتصادي؛ پس از مرحله ي اول كه دوره ي پيروزي هاي آزادي خواهي سياسي بود، دوره اي آغاز شد كه در آن نظريه ي آزادي خواهي اقتصادي به عنوان كامل كننده ي آزادي خواهي سياسي تكوين يافت. اقتصاددانان ليبرال انگليسي به پيشوايي آدام اسميت پرنفوذترين گروهي بودند كه نظريه ي ليبراليسم اقتصادي را شكل دادند. به عقيده ي آن ها، مكانيسم خودكار بازار اقتصادي كه قانون عرضه و تقاضا اداره كننده ي آن است، بهترين ضامن درستي و پيشرفت كار اقتصاد است و هيچ دستي، چه دست انحصارهاي خصوصي، چه دست دولت، نبايد در كار آن وارد شود. البته اين آزادي بي قيد و شرط طبعاً جيب سرمايه داران بزرگ را پر كرد و بر عكس اقشار متوسط به پايين را به روز سياه نشاند. اعتراض ها و جنبش هاي اجتماعي نشانه ي شكست بي توجهي به ذائقه ي سيري ناپذير انسان غربي بود.

3ـ ليبراليسم جديد؛ اما بازار آزاد اقتصاد و سودجويي بي اندازه ي افراد نه تنها چشمداشت هاي پيشروان جنبش آزادي خواهي را برنياورد، بلكه همراه با پيامدهاي انقلاب صنعتي، آثار شومي از حيث نابرابري هاي اجتماعي و اقتصادي به بار آورد كه مهمترين آن به وجود آمدن توده ي انبوه كارگران محروم و تهيدست در كارخانه هاي جديد بود. فشار نيروهاي جديد اجتماعي، ليبرال ها را واداشت كه در ليبراليسم افراطي بازنگري و حدودي از دخالت و نظارت دولت را براي فراهم كردن سود همگان بپذيرند.

فايده باوران در انگلستان و ياران سياسي آن ها يك جنبه ي اجتماعي نيز بر نظريه ي ليبرال افزودند. جرمي بنتام و جيمز ميل، پايه گذاران مكتب فايده باوري با اينكه اقتصاد آزاد و آرمان آن را مي پذيرفتند با روش هاي آن مخالف بودند. لذا بازار آزاد اقتصادي و سودجويي فردي را با مفاهيم حكومت قانوني و وظايف آن به هم پيوند زدند و شعار بيشترين خشنودي براي بيشترين كسان را برگزيدند. فايده باوري پايه اي فلسفي به ليبراليسم سياسي داد و آزادي خواهي سياسي و اقتصادي را به يك نظريه ي عمليِ سياسي ـ اجتماعي آراست. اما امروز بسياري از اقتصاددانان و نظريه پردازان غرب به فكر تأسيس نظريه اي ديگر براي سامان زندگي اجتماعي و به ويژه اقتصادي خود هستند. چرا كه ريشه ي بسياري از مشكلات اقتصاديِ اخير غرب را در نظريات اقتصاد ليبرالي جست وجو مي نمايند.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار