بازگشت به قرآن
کد خبر:۶۷۶۷۵
گزارشي از افتتاحيه کرسي هاي آزاد انديشي(بخش دوم)

بازگشت به قرآن

ما بايد بازگرديم و قرآن و حرف هاي ائمه را بررسي کنيم و عرفان آن ها را استخراج کنيم و يک نوع بازبيني با توجه به تمام فلاسفه و فلسفه هاي دنيا انجام دهيم؛ نه تنها فلسفه غربي، حتي فلسفه شرقي؛ اين ها را بايد بخوانيم و با عرفان ائمه تطبيق بدهيم و بررسي کنيم، آن موقع چارچوب معرفتي ما بدست مي آيد.

گروه انديشه؛ «بسم الله الرحمن الرحيم. در اين کرسي ظاهراً هر کس از موضع خودش صحبت مي کند. من هم با توجه به مردم شناسي حرف هاي خودم را سعي مي کنم بگويم، خصوصاً مردم شناسي تاريخي و جغرافيايي ايران. بحث من با عنوان موانع معرفتي و ساختاري توليد دانش در ايران مطرح مي شود. خب آقاي زيبا کلام با توجه به تخصص خودشان ـ فلسفه ي علم ـ يک بحث روش شناختي و معرفت شناختي را مطرح کرده اند.

من از ايران شروع مي کنم که ايران چه ساختاري از نظر جغرافيايي دارد. ما در ايران يک آب و هوا و جغرافياي آرام داريم. ايران يک کشوري است که همه نوع آب و هوا در خودش دارد ولي آب و هوايش وحشي نيست. يک هواي آرام دارد، نه اقيانوس در اطرافش هست که بخواهد از آب و هواي اقيانوسي ـ مثل آمريکا ـ بهره مند شود، و چارچوب هاي اقيانوسي در تصميماتش باشد؛ نه رودخانه ها و کوه هاي بسيار وحشي دارد که هميشه مشکلات خاص خودش را داشته باشد. يک آب و هواي آرامي دارد و به همين دليل مردمي آرام دارد و از نظر ما مردم شناسان، ايراني ها مردم آرامي هستند؛ به همين دليل مردمي هستند که غالباً در جاهايي سکني مي گزينند که يک زندگي آرام در آن وجود دارد، مثل کوهپايه ها. حتي در کوير هم اگر نگاه کنيد در کوهپايه ها هستند؛ مثل يزد، يا شهرهاي حول و حوش کوه هاي کويري که با نيم ساعت طي مسيرِ ماشيني مي توانيم به يک آب و هواي ييلاقي برسيم. به همين دليل ايراني ها مردمي کوچ نشين هستند که ييلاق و قشلاقِ زياد دارند. و هميشه اين حالت را دارند.

پس ايراني ها مردم متمدني ـ به معناي غربي آن ـ نيستند، مردمي عشاير و کوچ نشين هستند، به همين دليل شهرهاي ما ثبات شهري به اين معناي خاص ندارند. مثلاً مردم ما تا تعطيل مي شوند، رهسپار روستاهايشان مي شوند. اين مسئله چندين نسل است که ادامه دارد و به همين دليل ما متمدن شهرنشيين بدان معنا نيستيم.

اما ايران چون متمدن بوده، يک تمدن خاصي را براي خودش در تاريخ بنيان گذاشته، که به اين تمدن مي گوئيم: تمدن زرتشت اصل؛ يعني مثلاً از اول که هخامنشيان، ساسانيان و تمدن اسلامي و بعدش صفويه بوده است، ايرانيان در اين دولت ها و تمدن ها توليد کننده ي تمدن بوده اند، و اين تمدن هميشه در حال حرکت بوده است. ما تمدن راه ها و جاده ها بوده ايم؛ چه به غلط ـ در انديشه ي غرب محور ـ جاده ي ابريشم را مطرح کرده اند، و چه يک نوع ايرانيش که جاده ي تمدن اسلامي را نام مي برند که از آسياي ميانه شروع مي شود و تا شمال آفريقا مي رود.

 خب اينجا با اين ساختار که خدمت شما عرض کردم، تمدن ما يک تمدن جهاني مي تواند باشد، تمدني در مسير و در حرکت. يکي از انديشمندان در فلسفه ي سياسي اش مي گويد که ايرانيان مي توانند يک تمدن جهاني را بنيان بگذارند، به همين دلايلي که گفتم.

خب اين ساختار تاريخي و جغرافيايي که گفتم يک نوع معرفتي باز توليد مي کند که ما اسم آن را مي گذاريم عرفان؛ که در قبل از اسلام به نام پهلويون مطرح بودند، در بعد از اسلام تا صفويه به نام تصوف، و بعد از صفويه به نام عرفان. پس عرفان با اين سه مرحله وجود داشته، اما مبناهايش يکي است و آن ساختار تاريخي ـ جغرافيايي در آن دخالت دارد. که شايد آنچه من از بحث آقاي زيبا کلام متوجه شدم، اينست که ما بايد يک نوعي فضا را کلان تر کنيم تا بيشتر بحث هاي خودمان را از نظر ساختاري بفهميم، که در کجاي جهان واقع و با چه نوع معرفتي همراه هستيم.
اين عرفاني که ما از دوره ي صفويه داريم مطرح مي کنيم، بازتوليدي است از عرفان ابن عربي توسط ملاصدرا؛ چون ابن عربي عرفان استدلالي را در جهان اسلام شکل مي دهد، و بعدش ملاصدرا مي آيد و دين و فلسفه را تقليل مي دهد به عرفان و تصوف ابن عربي؛ يعني اين چيزي که در تاريخ ما مطرح  شده، به اين معنا که ملاصدرا آمده جمع دين و فلسفه و عرفان کرده، اين اشتباه است؛ اصلاً ملاصدرا چنين کاري نکرده است. او فلسفه و دين را تحليل برده به عرفان ابن عربي و به همين دليل بحث هاي فلسفي اش را بر اساس سفرهاي عرفاني به نام اسفار بنا کرده است، و اين ساختار سومي معرفتي ما از صفويه در ايران جديد شکل مي گيرد. از اينجاست که فلسفه ي ما به شدت عرفاني مي شود، و يک نوع ايرانيت بازتوليد مي شود در تاريخ ما و ايران جديد، که تا امروز هم ادامه دارد و ما بايد با يک نوع ديد نقادانه در اينباره در اين کرسي بحث کنيم.

مرحوم ملاصدرا به ذوق فلسفي نزديک مي شود تا به يک نوع عقل فلسفي، و اينجا عقل را عملاً با پشتوانه هايي که ما داشته ايم از بعد آمدن مغول ها و اقوام ترک آسياي ميانه ديگر نقل استدلالي ما بر باد مي رود که پاي استدلاليان چوبين بود. و ما عملاً دچار يک نوع بي فلسفي مي شويم؛ يعني ما ديگر فلسفه ي بعد از ملاصدرا نداريم و در يک بن بست فلسفي گير مي کنيم.

الآن حدود سيصد سال است که ما درجا زده ايم و اوج آن هم در مشروطه ظاهر مي شود که ما بشدت يک ملت بحران زده مي شويم تا امروز که نه فيلسوف بزرگي داريم، نه حکيم بزرگ، نه فقيه بزرگ و نه شاعر بزرگ. تقريباً هيچي نداريم و در اين صد سال اخير تنها مي توانيم توليد و بازتوليد کنيم ؛ از مشروطه تا امروز.

غرب گرايي به اين معنا هم از دوره ي صفويه ـ بخصوص دوره ي شاه عباس ـ شروع شده است، که باعث بوجود آمدن ملاصدرا هم شد. خود شاه عباس يکي از غرب زده هاي شديد بود، خصوصاً وقتي که مي خواست از فشاري که پرتغالي ها از سمت جنوب وارد مي کردند راحت شود، به دامن انگليسي ها پناه برد و از آن زمان به بعد برادران شرلي شدند برادران شاه عباس.

من با يک ديدگاه شديداً نقدي با تاريخ خودمان برخورد مي کنم و حالا شايد خيلي ها به مزاجشان خوش نيايد، اما مي خواهم با اين بحث به يک جايي برسم.

بعد از صفويه، اوج اين قصه در قاجاريه است و در قاجاريه بحث هايي که مطرح مي شود همان فلسفه ي ملاصدرا است ولاغير. قاجاريه تجلي فلسفه ي ملاصدراست، خيلي عظمت هم دارد اين دوره، در حالي که اين دوره با برش هايي که مستشرقين براي ما داده اند خوب بيان نشده است. مثلاً دوره ي هخامنشيان را مدتي خوب مطرحش کرده اند، ولي دوره ي ساسانيان را هيچ کس مطرح نکرده است. آثار باستاني اش در فارس در حال از بين رفتن است ولي آثار هخامنشي روز به روز در حال افزايش ارزش هستند، چون هخامنشي جزئي از تاريخ يهود هستند و يهودي ها هم خوب به آن آب و تاب داده اند، ولي ساسانيان با آن همه عظمتشان و آن همه کار عظيمي که کرده اند غالباً ديده نشده اند، در حالي که از نظر ملي هم دوره ي افتخاراتي است که حد ندارد، چون والرين جلوي پاي اسب شاپور اول زانو زده ـ در آن نقش هاي باستاني ـ يا آن امپراطور کشته شده زير پاي اسب شاپور است. اين ها در تنگه ي شاپور يا چشمه ي ساسان هست. حتي کاخ والرين که از شاهکارهاي معماري است و در آن مناطق قرار دارد هنوز از زير خاک بيرون نيامده است.

ما توسط مستشرقين برش هاي بسياري خورده ايم و برايمان تاريخ سازي شديدي شده است. قاجاريه هم يک دوره ي عظيمي است در ساختار خودش که متأسفانه با يک نوع بازتوليد غربي آن را ديده ايم. خب اين وضعيتي که ما داريم در دوره ي قاجاريه، در دوره ي پهلوي هم بر اساس فلسفه ي ملاصدرا عملاً سعي مي کردند بازتوليد فلسفي شود؛ البته در دوره ي اول ـ دوره ي محمدعلي فروغي ـ نه؛ اما در دوره ي دوم ـ سيد حسين نصر ـ بازتوليدِ حکومت پهلوي مي شود و سيد حسين نصر سعي مي کند در دانشکده ي ادبيات در قبل از انقلاب حکومت پهلوي را بازتوليدِ اسلامي ـ فلسفي ملاصدرا کند. يکسري آدم هاي بزرگي را هم از قم و تهران جمع مي کند، بزرگاني که جزو مشاهير هم هستند و سعي مي کند در آن انجمن حکمت و فلسفه با حضور عده اي مثل هانري کربن و مرحوم سيدجلال آشتياني، مرحوم علامه طباطبائي و... اين ساختار را انجام بدهد. البته مرحوم مطهري هم در ابتدا با وي هست، اما بعداً رهايش مي کند.

پس نکته ي  مهم اينست که فلسفه ي ملاصدرايي وجود داشته و هيچگاه انقطاع تاريخي هم نداشتيم، و هميشه آدم هايي بوده اند که بازتوليدش کنند، چه دوره ي قاجاريه و چه دوره ي پهلوي. ولي فلسفه ي ملاصدرا توانست با غرب گرايي جور دربيايد و علتش هم اينست که ما بعد از ملاصدرا علوم انساني اي نداشتيم که بتوانيم آنرا بنا کنيم و خيلي عجيب است ما همراه با رنسانس صفويه را شروع مي کنيم، اما علوم انساني ما بوجود نيامد و عملاً آن انقطاعي که هست و علوم انساني بوجود نمي آيد، به خاطر فلسفه ي ملاصدراست. علتش هم اينست که ايشان به دانش بشري خيلي انتزاعي نگريست، روان را که بحث مهمي در روان شناسي ابن سينا بود تقليل به نفس داد و اين را به شدت انتزاعي کرد.

در همان زمان هگل عکسِ اين مسئله عمل مي کرد و سعي مي کرد روح را از آسمان به زمين بياورد و بتواند بُعدهاي تجليات تاريخي اش را مطرح کند. يا کانت به نوعي ديگر سعي مي کرد که اين بحث را داشته باشد.

روان شناسي ـ که از بنيان هاي علوم انساني است ـ را ما بوسيله ي ملاصدرا از دست داديم؛ ماهيت هم که بُعد ساختاري و کثرت گراي اجتماعي بود و باز هم مرحوم ابن سينا خصوصاً در شفا خيلي به اين بحث ها پرداخته و مباني خيلي مهمي براي ايجاد يک علوم بوده است، اين را ملاصدرا تقليل مي دهد به اصالت وجود که باز هم بحث عرفاني و استدلالي متعلق به ابن عربي است و در اينجاست که ما کثرت گرايي را در بُعد فلسفي از دست مي دهيم و سعي مي کنيم هميشه وحدت گرايي کنيم، که خود اين هم در ساختارهايي که خود سيد حسين نصر و هانري کربن و... سعي مي کردند بنا کنند، نتواستند و در نتيجه ما علوم انساني اي که هم بُعد علوم اجتماعيش کثرت گرا باشد و در بُعد روان شناختي نفس گرا، از دست بدهيم و به همين دليل علوم انساني که روان شناسي و مردم شناسي و جامعه شناسي است، با دو ساختار کثرت گرايي و روان گرايي از دست داديم و يک فلسفه ي ترکيبي به نام ملاصدرا اين را از ما گرفت و انتزاعي است که به شدت ملاصدرا اين ها را در بحث هاي ما به جا گذاشت و ما حدود صد سال در جا زديم و مشکلاتي که براي ما پيدا شده و تا امروز هم ملاصدرا محيط بسته اي از نظر معرفت شناسي براي ما درست کرده است، ولي کساني توانسته اند در اين ايام اخير کمي به اين بحث هاي غربي بپردازند مثل علامه شعراني يا علامه حسن زاده آملي و شاگردانشان.       

اما آن هايي که صدرايي هستند، تقريباً در جا زدند. البته من به علامه ي طباطبائي اشاره کردم، آن بحث هاي اعتبارياتي که علامه داشته و بخصوص مربوط به دوره ي جوانيش، بحث هايي است که قابل بسط است و مي شود بر روي آن ها بحث کرد، اما بالاخره آن ديدگاه هاي صدرايي مرحوم علامه خيلي جاها باعث به بن بست رسيدن اين بحث ها شد و حرفش در حدّ همان فلسفه ي رئاليسم ماند؛ يعني آن بحثي که مورد نظر است در بحث هاي علامه، مربوط به دوره ي جواني ايشان است و قبل از عزيمت به قم. بعد که وارد حوزه ي قم مي شود و فلسفه ي صدرايي مي خواند و بر آن مسلط مي شود ديگر بازتوليد فکري ندارد، اگر هم چيزي دارد ـ مثلاً تفسير الميزان ـ همان بحث هايي است که در دوره ي جواني تا 40 سالگي مطرح کرده است. علامه تا 40 سالگي علامه است و پس از آن خبري نيست مگر بسط علوم گذشته.

حالا بايد چه کار بکنيم؟ به نظر من آنچه که مهم است اينست که بايد کاري کنيم، مثلاً هانري کربن پيشنهادش اينست که معرفت شناسي را از فلسفه ي اسلامي بگيريم ولي روش شناسي را از غرب. اين يک بحث ساده است. بايد تمام حوزه هاي فلسفه ي اسلامي را مطالعه ي ميان فرهنگي کنيم. با اين بحث هاي رسانه اي که در جهان هست ديگر نمي توانيم فلسفه هايمان را در پستو نگه داريم. بايد بحث را وسط بکشيم، ملاصدرا قدر و اهميتش شناخته بشود، که نشده است؛ چون هيچ وقت آن ها را نقدي نخوانده ايم، بلکه متني خوانده ايم. اين يک بحث مهم است. متني خواندن که در حوزه ي علميه است باعث شده که بحث هاي ملاصدرا اصلاً باز نشود. 9 سال طول مي کشد و اسفار مي خوانند، خيلي از کتاب هايش هست که نمي خوانند، المشاهد که براي سال هاي آخر عمر اوست غالباً نمي خوانند، مگر به صورت تنوعي يا تکميلي. اگر ما وارد فلسفه ي ميان فرهنگي بشويم ـ مثل کار آقاي زيبا کلام که چنين همتي است ـ جاي کار بسياري دارد، بخصوص در علوم اجتماعي چون بسيار متني خوانده مي شود.

اما در بُعد ساختاري چه موانعي داشتيم که نتوانسته ايم آن را بازتوليد کنيم؟ خب سيصد سال زمان کمي نيست. ملاصدرا و صفويه با رنسانس در اروپا شروع شده؛ ما مطالعه ي تطبيقي نداشته ايم. هنوز حتي در تاريخ هم مطالعه ي تطبيقي نکرده ايم که در ايران اين اتفاق افتاده است در اروپا چه شده. آيت الله العظمي بروجردي هنگامي که بحثش را مطرح مي کند مي گويد بحث هاي اخباري ها همان بحث هاي حسي جان لاک بوده. خب من هم مي گويم که بحث هاي اصولي مرحوم آيت الله بهبهاني ـ ضد اخباري ها ـ دوره اي بوده که دکارت و کانت پدا شده اند. من مايلم که يک دانشجوي طلبه که جامعه شناسي مي خواند در قم، بيايد و در رساله اي اين مسئله را مطرح کند که اين ساختارها چگونه بوده است، و مي شود اين ها را پيدا کرد. چون عده اي از دوستاني که در فرانسه هستند و طلبه هاي بسيار فاضلي هستند که در حال اخذ فوق دکتراي حقوق خود هستند، رفتند و آثار فرانسويان را از 300 ـ 400 سال پيش مطالعه و استخراج مي کنند که بسياري از کتب اسلامي ما مثل کتب محقق حلي، در آنجا ترجمه شده و وارد بحث هاي حقوقي آن ها شده و اينکه چگونه آن را بازتوليد کرده اند.

ما اين ها را نداريم و ضعيف تر از اين حرف ها هستيم. ما هنوز به دوره ي تقليد فعال نرسيده ايم، در تقليد محض هستيم. چون ما سه مرحله را در بُعد تمدن ها داريم: 1ـ تقليد محض ابتدائي 2ـ تقليد انتقادي و فعال 3ـ خلاقيت. ما هنوز در مرحله ي اول هستيم که ساختارهاي ما چه در حوزه و چه در دانشگاه ضد توليد دانش است، که مبناي نرم افزاريش فلسفه ي ملاصدراست و بسته شدن فلسفه ي ملاصدرا.

 تنها کسي که خوب توانسته در اين دوره کاري بکند شيخ مرتضي انصاري است، که متأسفانه ما هنوز ايشان را به عنوان فيلسوف بزرگ نديده ايم.    

هرچه تحولات بعد از اين در ايران داريم از شيخ انصاري است. ايشان يک فيلسوف اعتباري است که بحث هايش در اصول فقه و رسائلش مطرح شده و تنها کساني که بعدها بحث ها و اعتباريات ايشان را دنبال کردند مثل امام و علامه طباطبائي، توانستند بحث هاي جديد و تحولات جديد مثل انقلاب اسلامي ايجاد کنند؛ اين ها با توجه فلسفه ي مرحوم شيخ انصاري بوده است؛ هر دو رجوع به شيخ انصاري داده اند. مثلاً نقش ميرزا حسن آشتياني را نفهميده ايم در آن جريان تنباکو که چگونه مي شود و آن فتوا بيرون مي آيد.   

در کل ما اصلاً تاريخ ايران را نفهميده ايم؛ بايد از لحاظ مردم شناسي آن را مطالعه کرد. تنها مستشرقين يک سري بحث هاي ابتدائي را مطرح کرده اند و ما هم تقليد کرده ايم و خوانده ايم.

خب فلسفه ي ملاصدرا در اين سه قرن تبديل به ساختار شد؛ ساختار هاي آموزشي و پژوهشي ما را شکل داد و توي جامعه ي ما بود. بخصوص در دوره ي قاجاريه که ملاصدرا ساختاري مي شود و يک نوع ساختار بدون تکثرگرايي بوجود مي آيد وکم کم غربزدگي در شاهان ما ايجاد مي شود. ما اگر دوره ي شاه عباس را شروع غرب زدگي بدانيم، دوره ي ناصرالدين شاه اوج آن است و حدود 50 سالي که هست مقدمه ي بزرگي است و بايد مطالعه شود؛ حتي شخص خود ناصرالدين، آثار او از جمله اشعار، نقاشي ها، عکس هايي که از همسرانش انداخته و... . در حالي که ما هنوز در آن تقليد ابتدائي مانده ايم.

هنگامي که جلوتر مي آئيم سازمان دانشي بر پايه ي ملاصدرا دانشگاه را شکل مي دهد. اين سازمان دچار بستگي شده است. دانشگاه هاي ما بسيار اشرافي است و هميشه از بالا به پائين. اين اثرِ سوءِ پول نفت است که در دست طبقات بالاست و خرج مي شود. صبح تا عصر در دانشگاه ها جلسه ي اداري هست و شاخصه ها را با آئين نامه ها و قوانين تزريق و اعمال مي کنند. در دانشگاه ها آنقدر کارمندِ اداري هست که معلوم نيست چه بايد کرد. اين ها تمام بودجه را مي خورند و ديگر به بخش هاي پژوهشي و دانشگاه و اساتيد نمي رسد. دانشگاه سازماني چنين است و جلوگير است.

در حوزه ي ارتقاء اساتيد نگاه کنيد. هر روز يک مشکل ايجاد مي شود. اصلاً اگر کسي يک تز را بتواند اثبات کند مي شود فول پروفسور، اما اين مشکلات سازماني مي گويد که هر استاد بايد چندين مقاله در ISI بنويسد، چندين کتاب و ... . اين مسئله جلوگيري از رشد دانشگاه ها مي کند. جايي که سازمان بايد بيايد و رابط بين دانشگاه و جامعه و دولت باشد و بُعد ارتباطي ايجاد کند، شده است حاکم بر دانشگاه، و اساتيد هم در اين حلقه گير کرده اند.

يک بار در اين ساختار دانشگاهي ما عده اي امتحان دادند و قبول نشدند، بعضي رفتند در دانشگاه هامبورگ و قبول شدند و پس از طي مدارج علمي در همين دانشگاه تهران استاد شدند(!) خب ببينيد که اين سازمان چقدر عجيب است؟ اين بزرگ ترين مشکل است. دست زياد است و هيچ چيز نيست درونش. بزرگ ترين ضد دانش همين ساختار دانشگاهي است. بايد اين ساختار و سازمان خلاصه بشود تا مشکل ما حل بشود.

دومين نهادي که در اين ماجراست، حوزه ي علميه است. حوزه هم با فلسفه ي ملاصدرا کاملاً بسته است و باعث شد که از آن ساختار پويا و دانشي خودش دور بشود. فلسفه ي ملا صدرا در دوره ي مشروطه توسط همان مشروطه اي ها وارد اصول فقه شد و اصول فقه را بست. اين را مرحوم علامه ي طباطبائي خوب فهميد.
اين که اصول فقه براي اصول فقه ايجاد شد، وسيله جاي هدف نشست و خودش شد هدف. اين ها بزرگ ترين رکود علمي را بوجود آورد و ديگر فقه که مظهر عقلانيت ما بود و مرحوم شيخ انصاري آن بسط را ايجاد کرده بود، متأسفانه به بن بست رسيد.  ما نتوانستيم تحولات شيخ انصاري را تبديل به ساختارهاي فکري و علوم انساني بکنيم. و بعد بلافاصله انحرافي که توسط آخوند خراساني و علامه ي نائيني ايجاد مي شود، باعث بسته شدن فضاي فقه ما شد. در نتيجه فقه شيعه به آن عظمت، خوابيد و تقليل پيدا کرد.

ما از مشروطه به اين طرف فقيه نداشته ايم. آيت الله مطهري در کتاب تعليم و تربيت در اسلام مي گويد تا حالا هر چه داشته ايم مجتهد مقلدند، کساني که حاشيه بر حاشيه اضافه مي کنند.

با فلسفه ي ملاصدرا ما وارد يک فقه فردي و کوچکي شديم؛ نه آن فقه اجتماعي و فرهنگي. به همين علت امام و علامه براي بسط فقه و عقلانيت اسلامي در بُعد اجتماعي رفتند به طرف شيخ انصاري.

اکنون هم نه قرآن در حوزه هست، نه نهج البلاغه، فلسفه ي ملاصدرا جاي اين ها نشست و فقه رابطه اش با جامعه و فرهنگ قطع شد. و جدايي دين از جامعه و حکومت در دوره ي رضاشاه رخ داد و فقه سکولاريزه شد؛ يعني قم از مشروطه به اين سمت سکولاريزه شده است؛ چون دينِ فردي است و هرچه هم فلسفه ي ملاصدرا را بِچِلانيم چيزي از درونش درنمي آيد.

خب چه بايد بکنيم تا حوزه از اين وضع بيرون بيايد؟ من يک استراتژي در اين مورد دارم، آن هم اينست که به نظر بنده بايد بازگرديم و عرفان شيعي را بررسي کنيم، عرفان خود ائمه را. متأسفانه اينقدر که عرفان ابن عربي را دارند در قم بررسي مي کنند، هيچوقت عرفان ائمه بررسي نشده است.

در غرب اينگونه است. اگر هگل توانست علوم انساني جديد را بسازد و کانت فلسفه ي علوم تجربي جديد را ساخت و هرچه انديشمند بعد از اين هستند يا هگلي چپ و راستند و يا ناظر بر هگل، او خودش مي گويد که من از روي دو نفر اين را ساختم: 1ـ مولانا جلال الدين رومي 2ـ پيامبر اسلام(ص) من بازتوليد از فکر اين ها کردم.

خب ما بايد بازگرديم و قرآن و حرف هاي ائمه را بررسي کنيم و عرفان آن ها را استخراج کنيم و يک نوع بازبيني با توجه به تمام فلاسفه و فلسفه هاي دنيا انجام دهيم؛ نه تنها فلسفه ي غربي، حتي فلسفه ي شرقي؛ کاري که ابوريحان کرد. اين ها را بايد بخوانيم و با عرفان ائمه تطبيق بدهيم و بررسي کنيم. آن موقع چارچوب معرفتي ما بدست مي آيد. اگر اين چارچوب معرفتي را بدست آورديم مي توانيم به روش شناختي خود برسيم که در علم کلام تجلي پيدا مي کند، که الآن در قم تعطيل است؛ يعني عرفان ائمه نداريم و چارچوب معرفتي تعطيل است، روش شناختي هم که علم کلام است در قم تعطيل است. بعد بايد وارد اصول فقه بشويم که بحث هاي ما بسيار عوض خواهد شد؛ آنقدر که فقه ما تبيين مي شود و عقلانيت اجتماعي ما هم ترفيع پيدا مي کند.

 مارتين لوتري که جنبش پروتستان را به راه انداخت تمام متن هاي عهد قديم و جديد را خوانده بود و توانست پروتستانتيزم را به راه بياندازد. نکته ي مهم اينست که اگر اينگونه جلو برويم، عقلانيت اسلامي بازتوليد مي شود و حوزه و فقه، حکومتي و اجتماعي مي شود، به جاي نهي از منکر در ابعاد اجتماعي، امر به معروف خواهيم کرد؛ چون ما تماماً نهي از منکر مي کنيم در حالي که اول گفته اند امر به معروف. همه مي گويند نکنيد، اما چه بايد بکنيم کسي نمي تواند بگويد؛ چون حوزه و دانشگاه در اين ساختار گير هستند.

دين نبايد حزبي بشود. به قول دکتر حکيمي روحانيت صنف نيست. دين نبايد سازماني بشود که دين سازماني ترمز است. هميشه نهي از منکر مي کند که نفي است و امر به معروف که اثبات و عقلانيت است را ندارد... در نتيجه به عدم توليد مي رسد.

پس مشکل ما ساختارهاي سازماني در حوزه و دانشگاه است که هر دو دچار مشکل شده اند. بزرگ ترين مبنايش هم به نظر بنده فلسفه ي ملاصدرا است که ما بايد يک برگشتي داشته باشيم به تاريخ فلسفه ي ايراني از اول تا الآن.

والسلام عليکم

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار