تهدیدنامه آقازاده لندن نشین به «حسودان مزاحم»!
ميم.الف - گروه پاتوق شيشه اي؛ از ما كه آقازاده و مقيم لندن هستيم و مشغول تحصيل علم دوكتورا(دكترا)، به عموم رعاياي پاپتي و حرف گوش كن و سر به راهمان در اقصي نقاط مملكت محروسه ايران، بالاخص محدوده باغ فخيمه پسته.
اين مدتي كه داشتيم دود چراغ مي خورديم و علم تحصيل مي كرديم (و هنوز هم داريم ادامه اش مي دهيم) تا شما را سرفراز كنيم و افتخارات چندين باره بيافرينيم برايتان، اتفاقات و حوادث گوناگوني به تعداد بيشمار و در فرم ناغافل افتاده است و محض خاطر آنكه هوا برتان ندارد كه مملكت بي صاحب مانده است(خداي ناكرده)، اين تلگرام را به سويتان روانه مي كنيم تا هم مفتخر و شاد شويد و هم حساب كار دستتان بيايد و خاطرنشان شويد كه چوب و فلك را هنوز هم زير بالشتك خودمان آماده داريم و در صورت نياز جهت سياست(تنبيه) شما به كارش خواهيم انداخت و استفاده بهينه خواهيم نمود از آن.
حال در كمال صحت و سلامت و ضمن از خودگذشتگي بي حد و مقدار، موارد خاصه اي كه مد نظر مباركمان است، جوهرافشان مي كنيم روي كاغذ تا نوكران و مواجب بگيرانمان را صدا كنيم و تكليف نمائيم برايشان كه مكتوباتمان تلگرام شود برايتان و آويزه گوش و چراغ راه فرداها و پس فرداهاي شما رعيت ها شود. اما متن تلگرام...
يكم:
مي خواهيم افشاگري كنيم! التماس و اصرار و پافشاري هم نكنيد كه نظرمان بر نمي گردد. هر چي حيا كرديم و حرف نزديم، هر مقدار از خودگذشتگي فرموده، دم نزديم و هر اندازه مال و اموال آلِمان(منظورمان آل و طايفه مان است نه مملكت آلمان) را توي مترو تهران خرج كرديم و هيچي نگفتيم، گويا روي حضرات زياد شده است و هر روز يكي ديگر از خدمات ما به ملت را جرم تلقي كرده و برايش حكم صادر مي كنند، فلذا از اين لحظه مي خواهيم افشاگري كنيم. مي خواهيم بگوئيم كه چرا قرارداد نفتي را ... و قراردادهاي غيرنفتي را هم ... و مقررات واردات را هم ... و باغ پسته و املاك و ويلا را هم ... از راه حلال و با ريختن عرق جبين خودمان و آلِمان(منظورمان آل و طايفه مان است نه مملكت آلمان) به دست آورده ايم. حيف كه ديگر خيلي ريا مي شود، وگرنه پينه هاي دستمان را هم نشانتان مي داديم تا ملتفت الامر شويد و احساس گناه كنيد و برويد كنار جماعت آزادي خواه و مزبله(سطل آشغال) آتش بزنيد.
دويُم:
مملكت ما را فساد برداشته است. مقصرش هم كسي نيست جز همين دولت محمود! خيلي آدم نافرمي است. وقتي تهديدش مي كنيم كم نمي آورد. بد و بيراه هم كه نثارش مي كنيم خنده تحويلمان مي دهد. تازه پيشنهاد همكاري با ما را دست كم مي گيرد و دست مي اندازد. خب اين آدم يك مشكلي دارد لابد. اينطوري نيست كه خيل اين همه آدم كه ما داريم و برايمان در همه جا كار چاق مي كنند ايراد داشته باشند و هيمن يك نفر كه چُپُقمان را تا سر بر ميگردانيم چاق مي كند، ايراد نداشته باشد!
سِيُم:
ما در ايران آزادي نداريم. حتي توي ميدان آزادي نمي توانيم آزادانه آتش بازي كنيم. خود ما يك بار خواستيم كاملاً قانوني و اما بدون مجوز! مسالمت آميز ولي با كوكتل مولوتوف و آتش بازي! و مودبانه اما با كلي ناسزا توي خيابان آزادي اعمال متمدنانه و دموكراسي خواهانه بكنيم كه مأموران خفقان فراري مان دادند.
چارم:
ما كه اين همه وقت است داريم جانفشاني مي كنيم توي ديار غربتِ لندن و نان خشك مي خوريم جهت رفاه حال و آسايش رعايايمان، تا كي بايد بنشينيم و ببينيم كه مشتي حسود مزاحم براي بنگاه دائم البازده مان كه هم دانشگاه است و هم آزاد، خط و نشان بكشند؟! توي مملكت ايران فقط يك جا و يك نفر آزاد بود و هر جور كه مي خواست جولان مي داد، آن هم رئيس ازلي و ابدي دانشگاه آزاد بود كه حسودان مزاحم زدند چار چرخ گاري اش را شكستند! خدا را خوش مي آيد آخر؟
پنجم:
آهاي ايها الرعيّتَنا! بدانيد و آگاه باشيد و قدري هم خموش باشيد كه ما بزودي با افتخار هر چه بيشتر برمي گرديم و دوباره همان آش را در همان كاسه كه نام نشانش را بهتر از ما مي دانيد، تناول خواهيم نمود؛ پس قدري هوشمند باشيد و بيخودكي و از سر بيكاري و بي عاري، سعي در خراب كردن ناجوانمردانه و غيرواقعي ما نكنيد كه اگر چوب و فلك را به كار بيندازيم . . . چه ها كه نخواهيم نمود و اصولا در جائي هستيم به شدت امن و امانم و كُلُهم دست فلك هم به ما رسيدن نتواند نمود.
ميخواستيم باز هم عنايت كنيم و حرف بزنيم برايتان اما خبردار شديم كه سردسته عمال حسودان مزاحم و غاصب رأي بالانشينان، محمود احمدي نژاد با تكيه بر آراي 25 ميليوني خود رفته به دانشگاه! آخر اين چه دانشگاهي است كه رأي كمي و بي كيفيت جنوب شهري ها و پاپتي ها و دهاتي ها و رعاياي ديروز ما را به يک آدم عدالت طلب، مجوز ورود او به داخل خود مي داند؟! اين دانشگاه هاي مملكت محروسه ايران چه زماني مي خواهند پيشرفت كنند؟ كي مي خواهند مانند كالج هاي كِمبريج و لندن و آكسفورد و ديگر ممالك متمدنه واقع شده در بريتانياي كبير، فقط جيب دانشجو و استاد و كوچك و بزرگ را دریابند.
خسته شديم و حالمان هم بدجوري گرفته شد. مي رويم قدري كنار رودخانه تايمز قدم بزنيم تا تمدد اعصاب كرده و با ديدن مناظر زيباي بلاد فرنگ، روحمان تازه شود.
اوائل پورچ(برج) مه از سنه 2010 سال فرنگي
مطابق با اواسط ارديبهشت سال 1388 خودمان
/انتهاي پيام/