آيا دين اجل و پايان دارد؟
آيا دين در تاريخ بشر دوره بخصوصى دارد كه اگر آن دوره بخصوص گذشت، دين هم حتماً و به حكم «جبر» بايد برود و جاى خود را به چيز ديگرى بدهد؟ يا اينطور نيست؟ براى هميشه در ميان مردم باقى خواهد بود، هر اندازه عليه دين نهضت و قيام بشود باز دين به شكل ديگر ظاهر مىشود.
اينكه عرض كردم «به شكل ديگر» مقصودم اين است كه بعد از مدّت موقّتى دوباره باز مىگردد، رفتنى نيست.
ويل دورانت كه شخصاً لا دين است، در كتاب درسهاى تاريخ ضمن بحث درباره «تاريخ و دين» با نوعى عصبانيّت مىگويد: «دين صد جان دارد، هر چيزى اگر يك بار ميرانده شود براى هميشه مىميرد مگر دين كه اگر صد نوبت ميرانده شود باز زنده مىشود».
اين را كه «دين مردنى نيست» مىخواهم بر پايه علمى براى شما بيان كنم كه طبق قانون طبيعت چه چيز در دنيا از ميان رفتنى است و چه چيز براى هميشه باقى خواهد ماند. البتّه نمىخواهم راجع به اشياء خارج از اجتماع بشر صحبتى كرده باشم، بحثم فعلًا راجع به پديدههاى اجتماعى است، راجع به آن چيزهايى است كه در زندگى اجتماعى ما هست؛ ببينيم طبق قانون خلقت چه چيزهايى براى هميشه باقى خواهد ماند و چه چيزهايى از ميان مىروند و زمان آنها را فرسوده و كهنه مىكند.
معيار جاودانگيها
پديدههاى اجتماعى در مدّتى كه باقى هستند حتماً بايد با خواستههاى بشر تطبيق كنند؛ به اين معنى كه يا خود آن پديدهها خواسته بشر باشند و يا تأمين كننده خواستههاى بشر بوده باشند؛ يعنى يا بايد بشر خود آنها را بخواهد، از عمق غريزه و فطرتش آنها را بخواهد، و يا بايد از امورى باشند كه و لو اينكه انسان از عمق غريزه آنها را نمىخواهد و خودشان مطلوب طبيعت بشر و هدف تمايلات بشر نيستند امّا وسيله مىباشند يعنى وسيله تأمين خواستههاى اوّليه بشر مىباشند و حاجتهاى او را بر مىآورند.
در ميان خواستههاى بشر باز دو جور خواسته داريم: خواستههاى طبيعى و خواستههاى غير طبيعى، يعنى اعتيادى. خواستههاى طبيعى آن چيزهايى است كه ناشى از ساختمان طبيعى بشر است، يك سلسله امور است كه هر بشرى به موجب آنكه بشر است خواهان آنهاست، و رمز آنها را هم هنوز كسى مدّعى نشده كه كشف
مجموعهآثاراستادشهيدمطهرى، ج3، ص: 385
كرده است. مثلًا بشر علاقمند به تحقيق و كاوش علمى است، همچنين به مظاهر جمال و زيبايى علاقه دارد، به تشكيل كانون خانوادگى و توليد نسل با همه زحمتها و مرارتهايش علاقمند است، به همدردى و خدمت به همنوع علاقمند است. اما چرا بشر علاقمند به تحقيق است؟ اين حسّ كاوش و حقيقت جويى چيست؟ چرا بشر علاقمند به جمال و زيبايى است؟ چرا وقتى مجلس جشنى مثل اين مجلس ترتيب داده مىشود هم هيئت مديره آن جشن و هم حضّار، از اينكه وضع سالن مرتّب و مزيّن باشد خوششان مىآيد و لذت مىبرند؟ چرا به تشكيل كانون خانوادگى علاقمند است؟ چرا در انسان حسّ همدردى و ترحّم نسبت به ديگران وجود دارد؟ اينها يك سلسله سؤالاتى است كه وجود دارد. ما خواه جواب اين «چرا» ها را بدهيم و خواه نتوانيم بدهيم چيزى كه براى ما قابل ترديد نيست اين است كه اين خواستهها طبيعى است.
غير از اين خواستههاى طبيعى احياناً يك سلسله خواستههاى ديگرى هم در ميان بسيارى از افراد بشر هست كه «اعتيادات» ناميده مىشوند. اعتيادات قابل ترك دادن و عوض كردن است. اكثريّت قريب به اتّفاق- شايد بيش از صدى 99 و يا هزارى 999- مردم عادت به چاى دارند، عدّه كثيرى به سيگار عادت دارند و از آنها كمتر به مشروب و ترياك عادت دارند، از آنها كمتر به هروئين عادت دارند. اينها كم كم به صورت خواسته در مىآيد و انسان به همان اندازه كه يك امر طبيعى را مىخواهد، اين امرى را هم كه طبيعت ثانوى او شده است، مىخواهد امّا اين خواستهها مصنوعى است لذا قابل ترك دادن است، قابل اين است كه اين فرد را به طورى كه به كلى آن كار را فراموش كند، ترك دهند؛ يا نسل آينده را طورى تربيت كنيم كه اساساً فكر اين چيزها را هم نكند.
حكما قاعدهاى دارند، مىگويند: «القسر لا يدوم» يعنى يك امر غير طبيعى دوام پيدا نمىكند، هر جريانى كه غير طبيعى باشد باقى نمىماند و تنها جريانى كه طبيعى باشد قابل دوام است. مفهوم مخالف اين سخن اين است كه جريانهاى طبيعى قابل دوام است، امكان بقاء دارد، ولى جريانهاى غير طبيعى امكان دوام ندارد.
عليهذا اگر دين بخواهد در اين دنيا باقى بماند بايد داراى يكى از اين دو خاصيّتى كه عرض كردم بوده باشد: يا بايد در نهاد بشر جاى داشته باشد، در ژرفناى فطرت جا داشته باشد، يعنى خود در درون بشر به صورت يك خواستهاى باشد، كه البتّه در آن صورت تا بشر در دنياست باقى خواهد بود؛ و يا لا اقل اگر خودش خواسته طبيعى بشر نيست، بايد وسيله باشد، بايد تأمين كننده خواسته يا خواستههاى ديگر بشر باشد، امّا اين هم به تنهايى كافى نيست، بايد آنچنان وسيله تأمين كنندهاى باشد كه چيز ديگرى هم نتواند جاى او را بگيرد، يعنى بايد چنين فرض كنيم كه بشر يك رشته احتياجات دارد كه آن احتياجات را فقط دين تأمين مىكند، چيز ديگرى غير از دين و مذهب قادر نيست آن احتياجات را تأمين كند؛ و الّا اگر چيزى در اين دنيا پيدا شد كه توانست مثل دين يا بهتر از دين آن حاجت و آن خواسته را كه دين تأمين مىكرده است تأمين كند، آنوقت دين از ميان مىرود، خصوصاً اگر بهتر از دين هم تأمين كند.
در پيشرفت تمدّن چقدر چيزهاست كه به چشم خودمان مىبينيم زود به زود عوض مىشود، يك چيزى مىآيد و فوراً جاى آن را مىگيرد.
چگونه است كه وقتى چراغ برق آمد چراغ موشى را بايد از سرويس خارج كرد؟ صنّار هم آن را نمىخرند؟ بشر چراغ موشى را براى چكار مىخواست؟ آن را براى حاجتى مىخواست. چراغ برق آمد، هم نورش از آن بهتر بود و هم دود نمىكرد، پس ديگر چراغ اوّلى را مىاندازد دور، بايد برود، چون خواستهاى را كه او تأمين مىكرد برق خيلى بهتر از آن تأمين مىكند.
اما اگر چيزى باشد كه در اجتماع بشر آنچنان مقام و موقعيّتى داشته باشد كه هيچ چيز ديگر قادر نباشد جاى آن را بگيرد، آن خواستهاى را كه او تأمين مىكند، هنرى كه او دارد، كارى كه او دارد، هيچ چيز ديگر نتواند كار او را انجام دهد، نتواند هنر او را داشته باشد، ناچار باقى مىماند.
شما در اين شركت نفت خودتان اگر در جايى كارگرى داشته باشيد و كارگرى بهتر از او پيدا كنيد، خيلى دلتان مىخواهد آن كارگر اوّل خودش استعفا داده كنار رود و آن كسى كه بهتر است بيايد جاى او را بگيرد، امّا اگر كارگر اوّلى هنر منحصر به فردى داشته باشد امكان ندارد بگذاريد برود، نازش را مىكشيد و نگهش مىداريد.
پس دين اگر بخواهد باقى باشد يا بايد خودش جزو خواستههاى بشر باشد، يا بايد تأمين كننده خواستههاى بشر باشد آن هم بدين شكل كه تأمين كننده منحصر به فرد باشد.
اتّفاقاً دين هر دو خاصيّت را دارد، يعنى هم جزو نهاد بشر است، جزو خواستههاى فطرى و عاطفى بشر است و هم از لحاظ تأمين حوائج و خواستههاى بشرى مقامى را دارد كه جانشين ندارد و اگر تحليل كنيم معلوم مىشود اصلًا امكان ندارد چيز ديگرى جايش را بگيرد.(1)
1- مجموعه آثار استاد مطهرى، ج3.
/انتهاي پيام/