از «فروش بهشت» تا «خريد البسه اسرائيلي»
*محمدرضا كردلو - گروه اندیشه؛
سکانس اول: «پوشش»، پيشينه اي دارد دور و دراز كه به دو آشنا مي رسد مصداق «كل شي يرجع الي اصله» به دو آشنا پدرمان آدم و چون هميشه پاي يك زن درميان است مادرمان حوا.
اين دو آشنا همان دو آشنايي هستند كه ما را براي ماموريت به زمين فرستادند وگرنه ما ملك بوديم فردوس برين جايمان بود، البته اينجا به واكاوي حادثه آن روز نمي پردازيم كه آيا پدرمان گول خورد يا مادرمان وسوسه شد و چون هر دو از آشنايان ما هستند ما نمي توانيم در مقام قضاوت برآييم و بايد دادگاه صالحه بدوي به اتهام ايشان كه مبادرت به فروش بهشت آن هم نه از مجاري قانوني است رسيدگي شود.
شرح ما قع در تاريخ 1/1/1 آدميزادي يا به روايتي در صبح روز ازل متهم رديف اول معروف به آدم به دعوت هاي زنانه متهم رديف دوم معروف به حوا و هر دو به وسوسه هاي شخص ثالث يعني شيطان پاسخ مثبت داده است.(البته به استناد ماده بند مصوبه فلان دانشجويان حقوق دانشگاه هاي سراسر کشور، شيطان از جرايم ذکر شده مبرا مي باشد.)
داشتم مي گفتم پاسخ مثبت داده و به مثال سه تفنگدار به سمت ميوه ممنوعه حركت كرده و از آن ميوه كذايي ميل كردند و البته به جزاي اين خبط عورت هايشان آشكار گرديد پس از برگ و بار درختان براي خودشان پوششي محيا كردند و اينگونه شد كه پوشش داراي ارزش بس گرانبها گشت.
شايد اگر آن روز آن اتقاق نمي افتاد آن دو قدر پوشش را نمي دانستند و شايد... . و اينگونه شد كه برق هاي سينما رفت و ما آمديم روي زمين؛ پدرمان روضه رضوان به دو گندم بفروخت و امروز ما فرزندان خلف او چه معامله ها كه نمي كنيم.
سكانس دوم: يادش به خير زماني كه آن قديمترها كه خانم جان و آقاجان نيز هم نصيحتشان به دخترها، «حجب» بود و به پسرها «حيا» و امروز نيستند تا دختران با حجاب و پسران با حياي خود را ببينند و نيستند ببينند كه عفت از سر و كول جوانان جامعه بالا مي رود و حيف نيستند ببينند نه تنها از فرهنگ اسلامي كه از فرهنگ ايراني مان هم چيزي نمانده و دو صد حيف نيستند تا ببينند آن تمدن رضاخاني که با جبر مي خواست وارد اين ملک شود امروز با اختيار نه تنها پذيرفته مي شود بلکه به بلاد ديگر نيز صادر مي شود...
جات خالي آقا جان تا ببيني چه امرهايي كه به معروف و چه نهي هايي كه از منكر نمي شود و ديگر بار جاي تو خالي است تا ببيني ديپلماسي با جنس مخالف چقدر فعال شده است، تو بودي خانم جان كه مي گفتي بلقيس ملكه سبا خورشيد پرست بود اما حجاب داشت!
امروز پسران ما چشم ها به دور! به خودي خود يه مايكل جكسونند و امروز ديگر نياز نيست اسرائيل به خود فشار بياورد و البسه كوتاه و نازك به ايران بفرستد؛ امروز ما خودمان در داخل طراحاني بس حرفه اي در امر توليد اين نوع البسه بدن نما داريم و در اين امر هم مثال گندم به خود كفايي رسيده ايم.
حرف آخر؛ سلام، مي خواهم حرف آخرم را آخر حرفهايم بگويم. دوست دارم ايراني بودنت را ياد آور شوم دوست دارم مسلمان بودنت را يادآور شوم دوست دارم پاك بودنت را... دوست دارم بداني كه عالم از تو ياد مي گرفت و امروز تو خود، خود را فراموش كرده اي، چرا تو كه نان پختن را بلدي بايد گرسنه بماني!
من سر بسته گفتم اما تو با ذهن باز بينديش.
*محمدرضا کردلو - دانشجوي رياضي دانشگاه تربيت معلم
/انتهای پیام/