مدرنيته
کد خبر:۷۰۱۶۲

مدرنيته

مدرنيته در معناي دقيق خود نام دوراني در تاريخ تمدن غرب است كه از اواخر قرن چهاردهم و اوايل قرن پانزدهم آغاز گرديده و با فراز و نشيب ها و تحولاتي تا امروز نيز تداوم يافته است.

گروه انديشه‌ ـ يكي از اصطلاحاتي كه در سال هاي اخير در قلمرو مباحث علوم انساني و آثار سياسي ـ ‌اجتماعي و يا نوشته هاي مطبوعاتي و نيز در گفتگوها و مباحثه هاي رسانه اي بسيار به كار مي رود و درباره ي آن بحث درمي گيرد، اصطلاح «مدرنيته»Modernity  است كه معادل عربي آن كلمه ي «تجدد» است. با رجوع به تاريخ سياسي ـ اجتماعي كشورمان مشخص مي شود كه از زمان گسترش نفوذ استعماري غرب در ايران و به ويژه پس از مقطع مشروطه، اصطلاح «تجدد»(كه به عنوان معادل «مدرنيته» به كار مي رود) به طور گسترده وارد ادبيات مطبوعاتي و سياسي رايج مي گردد. اصل واژه ي مدرنيته از غرب آمده است و درك معناي آن به ويژه براي فهم تاريخ پانصد ـ ششصد ساله ي اخير تمدن غربي ضروري است. زيرا در تقسيم بندي هايي كه درباره ي ادوار تاريخ غرب صورت گرفته، دوراني كه از حدود قرن پانزدهم آغاز گرديده و تا امروز تداوم يافته است را «دوران مدرن» يا «عصر جديد» و يا «دوره ي مدرنيته» ناميده اند.

مدرنيته به چه معناست؟ و به چه دوره اي از تاريخ و با كدامين ويژگي ها اطلاق مي گردد؟

واژه ي «مدرن» و «مدرنيته» از لفظ لاتيني Modernus گرفته شده كه خود مشتق از قيد Modo است.Modo  به معناي اين اواخر، اخيراً، «به تازگي» مي باشد. در سال 1460 ميلادي واژه ي Moderne در زبان فرانسه به كار رفته است، هر چند كه سابقه ي كاربرد آن به دوره هاي قبل تر نيز مي رسيده است. در قرن هجدهم واژه ي «مدرنيست» و در قرن نوزدهم واژه ي «مدرنيته» نيز باب گرديد.

در سال 1863 ميلادي «شارل بودلر» شاعر و منتقد ادبي فرانسوي مقاله اي نوشت تحت عنوان «نقاش شهر مدرن» و معنايي نسبتاً دقيق از اين اصطلاح به كار برد كه تدريجاً رواج يافت. در همين دوران دو مورخ معروف اروپايي يعني «ياكوب بوركهارت» سوئيسي و «ژان ميشله» فرانسوي كه نقش مهمي در تدوين مفهوم تاريخ تمدن و ادوار آن در غرب داشته اند، اين اصطلاح را به كار برده و وارد بحث هاي آكادميك و تخصصي كردند. «فردريش هگل» فيلسوف پر آوازه ي آلماني اين دوران نيز در «فلسفه ي تاريخ» خود از اين اصطلاح براي بيان دوره ي اخير تمدن غرب بهره گرفت و بر رونق و رواج آن افزود.

مدرنيته در معناي دقيق خود نام دوراني در تاريخ تمدن غرب است كه از اواخر قرن چهاردهم و اوايل قرن پانزدهم آغاز گرديده و با فراز و نشيب ها و تحولاتي تا امروز نيز تداوم يافته است. اگرچه امروزه بنابه اعتقاد بسياري از فيلسوفان و جامعه شناسان و انديشمندان سياسي غرب، عصر مدرنيته رو به انحطاط نهاده و در سراشيبي سقوط قرار گرفته است.

عصر جديد يا دوران مدرن و مدرنيته در غرب با پايان قرون وسطي و يا شكل گيري رنسانس آغاز مي گردد. در واقع با انقراض قرون وسطي در غرب(كه از اواخر قرن چهاردهم شكل مي گيرد) دوران تازه اي در تاريخ تمدن غربي آغاز مي گردد كه آن را مدرنيته يا دوران مدرن ناميده اند. روح و جوهر اصلي اين دوران اين است كه بشر غربي به طور تمام عيار(و اگر چه نه در همه ي موارد به طور صريح) حضور و هدايت قدسي يا به عبارت ديگر اصالت تفكر وحياني و محوريت آن را رها كرده و اعتقاد به اصالت و محوريت بشر(اومانيسم) جانشين اعتقاد به اصالت و محوريت خداوند مي گردد. بدين طريق در دوره ي مدرن و با ظهور مدرنيته، اومانيسم(يعني اعتقاد به دائرمداري نفساني بشر) به عنوان روح و جوهر اصلي اين دوره ي تاريخي مطرح مي گردد و همه ي ايدئولوژي ها و مكاتب سياسي و اخلاقي  و رويكردهاي جامعه شناختي و حتي ادبي و هنري(از ليبراليسم و سوسياليسم گرفته تا آرايي چون فمينيسم و حقوق بشر و اخلاقيات نسبي انگارانه و...) در غرب در ذيل آن مطرح مي گردد. در غرب مدرن و با تأكيد بر اومانيسم، تفسيري نفساني و خودبنياد(و نه خدا بنياد) از بشر ارائه مي گردد و اين بشر خودبنياد(كه فقط باوجه ناسوتي و نفساني و غريزه و بيولوژيك وجودش و به عنوان موجودي قائم به خود و نه بنده ي خدا تعريف گرديده است) محوريت و اصالت مي يابد و دائر مدار امور فرض مي گردد؛يعني اومانيسم.

اگرچه اومانيسم ويژگي اصلي و روح و جوهر مدرنيته(به عنوان يك رويكرد و يك عالم و افق هستي شناختي و تاريخي ـ فرهنگي) است، اما در برگيرنده ي همه ي ويژگي هاي آن نمي باشد.

بدون ترديد براي شناخت ماهيت استكبار و نظام جهاني سلطه و باطن حقيقي سياست در غرب و فهم جوهر فلسفه ها، انديشه ها و دكترين هاي سياسي غربي بايد به درك حقيقت مدرنيته نائل آمد.

ويژگي هاي مدرنيته

برخي ويژگي هاي مهم مدرنيته يا تمدن مدرن و يا به عبارت دقيق تر «غرب مدرن» را مي توان اين گونه برشمرد:

1ـ سكولاريسم

2ـ تكيه و تأكيد بر عقل تكنيكي نفسانيت مدار(صورتي از آنچه كه مولوي در مثنوي تحت عنوان «عقل جزوي» به مذمت آن مي پردازد)؛ يعني عقلي منقطع از وحي كه تابع و بلكه تجسم اهواء بشري است(عقل اومانيستي) و به طور ماهوي با مفهوم عقل مطروحه در روايات ديني «و تعقل» قرآني تفاوت و تقابل دارد.

3ـ سيطره ي نسبي انگاري در قلمروهاي معرفت شناسي و اخلاق

4ـ اعتقاد به حق قانون گذاري توسط بشر و نفي قانون الهي(شريعت) و اعتقاد به اصالت حق حاكميت توسط بشر(همان بشر نفسانيت محور اومانيست) در مقابل حق حاكميت الهي كه در قالب مفهوم غربي و مدرن «دموكراسي» ظاهر مي گردد و البته به طور مبنايي با انديشه ي مردم سالاري ديني تفاوت دارد.

5ـ سرمايه سالاري كه وجه اقتصادي تمدن مدرن را تشكيل مي دهد و در پيوند تنگاتنگ با تفسير اومانيستي از بشر و اصالت دادن به اهواء او قرار دارد.

6ـ نيهيليسم يا نيست انگاري كه در معناي دقيق اصطلاحي خود مترادف نيست انگاشتن حضور و هدايت الهي و نفي اصالت و حقانيت آن مي باشد و از توابع و لوازم و نتايج آن يأس انگاري و پوچي اخلاقي و فلسفي است.

مدرنيته موجب رواج انواع شكاكيت اخلاقي و ظاهربيني، سطحي گرايي و ترويج آراي ماترياليستي و شيوع انواع صور ابتذال و انحطاط در روابط ما بين آدميان به ويژه روابط زن و مرد و غلبه ي از خودبيگانگي و شئ شدگي و روابط كالايي ـ بازاري مابين آدميان گرديده است. در دوران مدرن به موازات اصالت يافتن توجه به هواي نفس، بدترين شكل هاي پول پرستي، طمع ورزي و حرص و آز گسترش يافته و در جوامع غربي همه گير مي گردد.

مدرنيته، ذاتاً غيرديني و بلكه دين ستيز است زيرا در باطن آن، افكار خُدا مداري و اثبات بشرمداري نفساني(اومانيسم) نهفته است. تفكر مدرن يا كاملاً و صراحتاً منكر وجود وحي و هدايت قدسي و الهي مي گردد. (مثلاً در ايدئولوژي هاي الحادي مدرن و صور مختلف ماترياليسم و در آراء فيلسوفاني چون ژان پل سارتر، برترند راسل، كارل پوپر و...) و يا اينكه اگر صورت آشكار و صريح الحادي نداشته باشد، با اهميت ندادن به تفكر وحياني و آموزه هاي الهي و اصالت دادن به عقل منقطع از وحي و خود بنياد اومانيستي به نفي و انكار تعاليم آسماني و اعراض از دين مي پردازد(مثل بسياري از انديشه هاي مدرنيستي به ظاهر ديني نظير «پروتستانتيزم مسيحي» و يا آراي فيلسوفان سكولاريستي چون كانت و هگل و آراي ليبرال هايي چون «لاك»). اساساً در ذات مدرنيته، اعراض از حق و دين و وحي الهي و شرايع آسماني نهفته است. مدرنيته در واقع يك عهد يا عالم و دوره ي تاريخي است كه در هيأت يك تفكر(تفكر مدرن) ظاهر گرديده است. و بر پايه ي اين تفكر است كه تمدن غرب مدرن بنا گرديده است. دموكراسي به عنوان مادر ايدئولوژي ها و رويكردهايي چون سوسياليسم، ليبراليسم، ناسيوناليسم، فاشيسم، سوسيال ـ دموكراسي، نئوليبراليسم، فمينيسم، انديشه ي سبزها و طرفداران محيط زيست، محافظه كاري، صهيونيسم و انواع و اقسام ايسم هاي ديگر ذيل تفكر مدرن پديد آمده و همگي صور مختلف و شئون گوناگون مدرنيته مي باشند.

واقعيت اين است كه تمدن غرب مدرن در سير بسط و تطور تاريخي خود مدت هاست كه شكوفايي و رونق خود را از دست داده و گرفتار انحطاط گرديده است. اين نكته اي است كه بسياري از متفكران غربي نظير اسوالد اشپينگلر، ارنست يونگر، رنه گنون، مارتين هيدگر، ميشل فوكو و بسياري ديگر بدان اذعان كرده اند.

انحطاط يك تمدن يك پروسه ي پرفراز و نشيبي است كه در پايان خود به زوال و انقراض آن تمدن مي انجامد. بررسي سير تطور تمدن مدرن در غرب و ادواري كه از سر گذرانده و چگونگي رسيدن آن به دوران انحطاط و سيري كه مابين انحطاط تا انقراض و زوال وجود دارد، موضوع جالبي در حوزه ي فلسفه ي سياسي و تأملات نظري در تاريخ است.

پاورقي:

برخي منابع قابل استفاده براي مطالعه ي بيشتر در موضوع غرب مدرن و مدرنيته:

ـ داوري، رضا، فلسفه در بحران اميركبير، 1373

ـ زرشناس، شهريار، مباني نظري غرب مدرن، كتاب صبح،1382

نويسنده: شهريار زرشناس

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار