مصيبت هاي زهرا(س) و خانواده شهدا
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبكه خبر دانشجو»، در آخرين بروز رساني وبلاگ دل نوشته ها آمده است:
مانده بودم بنويسم!؟ ايام شهادت کوثر رسول خدا است ، او که در مقام " فداها ابوها است" ، او که دختر رسول خدا ، همسر اميرچه المومنين و مادر يازده امام است، او که حلقه وصل نبوت و امامت است، مانده بودم در وصف حضرت زهرا چه بگويم،او که خود و فرزندان و پدر و همسرش نگهدار ما هستند و اين فرزندش سيد علي خامنه اي است که خون فاطمي و علوي در رگهايش مي جوشد و نايب امام زمان و جانان ماست. زهراي عزيزي که نام مبارکش رمز عمليات هاي رزمندگان اسلام بود و فرزندان خميني کبير در جبهه ها احساس مي کردند که فاطمه مادر آنها هم هست و محبت مادرانه به آن حضرت داشتند و در پشت پيراهن هاي خاکي شان مي نوشتند " مي روم تا انتقام سيلي زهرا بگيرم".
ديديم بهترين هديه اتفاقي است که براي خودم افتاد و ياد زهراي مرضيه سلام الله عليها را در من زنده کرد. همان را تقديم شما مي کنم:
چند وقت قبل ، خدا به ما افتخار حضور در منزل شهيد سرافرازي را به همراه تعدادي از دوستان داد. اين خانواده با عظمت در يکي از محلات جنوب تهران زندگي مي کنند و فرزند بزرگوارشان در عمليات والفجر مقدماتي در بيست و يکم بهمن ماه 1361 به درجه رفيع شهادت رسيده است. مادر و پدر شهيد با گرمي ما را پذيرفتند و از ما پذيرايي کردند. از آنها خواستيم خاطره اي از شهيدشان بگويند. آنها طفره مي رفتند و تعارف مي کردند که همه شما فرزندان ما هستيد. او رفت شما به جاي آنها ، يک فرزند در راه خدا دادم و خدا اين همه فرزند به ما داد.
ولي وقتي اصرار ما را مشاهده کردند ابتدا پدر شهيد از عظمت همسر خود گفت و اين خاطره را تعريف کرد : من شديداً به فرزندمان علاقه داشتم او شايد دربين بقيه فرزندانم استثنا بود. آنقدر اخلاق خوب و با صفايي داشت که دل مرا برده بود. هيچگاه به من کمترين بي احترامي نکرد، خيلي به اسلام علاقه داشت، هيچ وقت از من تقاضايي نکرد چون وضع مالي من خوب نبود، حتي يک بار ديدم که شلوارش را وصله زده و پوشيده است. اين در حالي بود که او به دبيرستان مي رفت و در اوج جواني بود. به او گفتم محمد باباجان شلوارت وصله دار است بيا برويم يک شلوار بخريم. او گفت مگر اميرالمومنين(ع) خودش کفشش را وصله نمي زد و لباس وصله دار نمي پوشيد؟ پدر ادامه داد وقتي فرزندم شهيد شد و من از همه جا بي خبر بعد از ظهر از سر کار برگشتم. همسرم برايم چاي آورد و گفت:
- حاجي وقتي مي خواهي ميوه بخري چه کار مي کني؟
- معلومه از فروشنده يک پاکت مي گيرم و سعي مي کنم ميوه هاي درشت و بدون لک و خلاصه بهترين ها را انتخاب کنم.
- خوب خدا هم بچه ما را پسنديد و از ما خريد و پيش خودش برد.
من اصلا نتوانستم عکس العملي نشان دهم. مانده بودم چه بگويم؟ گريه کنم ، حرفي بزنم، فقط مي دانم گفتم الحمد لله راضي هستيم به رضاي خدا. و سپس از او خواستم که شرح حادثه را بگويد. که خوب است از زبان خودش بشنويد.
اينجا بود كه مادر شهيد گفت:
صبح زود تلفن زنگ زد و پرسيد خانه فلاني است؟ گفتم بله بفرماييد. گفت مادر جان از تعاون سپاه زنگ مي زنم. محمد پسر شماست؟ گفتم بله! گفت به شما تبريک مي گويم. او شهيد شده است. تشکر نموده و به آرامي خداحافظي کردم. اين خبر را به هيچکس نگفتم. در فکر بودم که چگونه اين خبر را به پدرش بگويم. چون از جان او بيم داشتم و احتمال مي دادم از شنيدن خبر شهادت محمد سکته کند و بقيه ما جرا نيز همانطور بود که ايشان فرمودند.
. . . صحبت اين پدر و مادر با عظمت شهيد تمام شده بود. اما من در فکر فرو رفته بودم که خدايا چه کرده اي؟! چه مردان و زنان با عظمت و بزرگي آفريده اي؟! چه انسان هاي با معرفتي خلق کرده اي؟! بي نام و نشان در گوشه و کنار اين مملکت زندگي مي کنند و قدم در جاي پاي حضرت فاطمه مي گذارند و هيچ ادعايي نيز ندارند و بعد ياد حضرت زهرا سلام الله عليها افتادم که چه مصيبتهايي کشيد. مصيبتهايي که خودشان فرمودند اگر ذره اي از آنها به روزها مي خورد آنها را مانند شب تاريک مي کرد. اما ذره اي از آنها را به شوهرش اميرالمومنين نفرمود و هيچگاه در نزد همسرش سر به شکايت برنداشت. حتي هنگامي که سر مبارکش بر روي زانوي اميرالمومنين بود زهرا شروع به اشک ريختن کرد.
امير عليه السلام پرسيدند : زهرا جانم چرا گريه مي کني؟! فرمود براي مظلوميت و غريبي تو که بعد از من تنها مي شوي. بي دليل نبود که اميرالمومنين آن فاتح خيبر سردار سپاه رسول خدا در هنگام غسل دادن پيکر مطهر زهرا با آن که به فرزندان خردسالش گفته بود آهسته گريه کنند ناگهان دست از غسل کشيد و سر بر ديوار گذاشت و بلند بلند گريه کرد. اسماء از او پرسيد : يا علي دستور دادي بلند گريه نکنيم چرا خودتان اينطور ضجه مي زنيد؟! فرمودند : اسماء دستم به بازوي کبود شده و ورم کرده زهراي عزيزم خورد. او حتي اين مصيبت را از من هم پنهان کرده بود. /انتهاي پيام/