مدرنيته در ايران
کد خبر:۷۱۴۷۸
مقاله از حميد پارسانيا//

مدرنيته در ايران

هنگامي که مدرنيته به ايران مي‏آيد، از ابتدا با دين‏ستيزيِ آشکار شروع مي‏شود. منورالفکران در ابتدا مي‏کوشيدند مسيري را بروند که در غرب طي شده، اما نتوانستند چنين کنند و رابطه‌ي دين و مدرنيته به سرعت خونين شد.

گروه انديشه ـ مفهوم مدرنيته، در دهه‏هاي پاياني قرن بيستم، بيش‏تر در مجموعه‌ي واژگاني که در حوزه‌ي انديشه‌ي سياسي ـ اجتماعي مطرح مي‏شد، کاربرد پيدا کرد و به واقعيتي اشاره داشت. اين که اين واقعيت(مصداق مدرنيته) از چه زماني شروع شد، محل بحث است؛ از قرن 18 يا 17 است يا قبل‏تر از آن؟ مفاهيمي که در حوزه‌ي نظريه‏هاي اجتماعي در طي قرن 19 و 20 به کار مي‏رفت، بيش‏تر مفاهيم درون فرهنگي و درون تمدني بود؛ مثلاً مارکس که مفاهيم بورژوازي، فئوداليزم کارگران و... را در ادبيات سياسي وارد کرد، ناظر به حوادثي بود که در درون جامعه‌ي غربي اتفاق مي‏افتاد و اين حوادث، مسايلِ آن جا بود. مارکس وبر هم تعابيري را که به کار مي‏برد، ناظر به مسايل درون خود جامعه‌ي غربي بود؛ اما در دهه‏هاي پاياني قرن بيستم، مفاهيمي که به کار برده مي‏شود، کليت تمدن غرب را مورد توجه قرار مي‏دهد و اين نشان مي‏دهد که تمدن غرب در معرض نظر قرار گرفته و به عنوان يک مسأله‌ي اجتماعي درآمده و بحران‏هاي فراگير تمدني، حضور خود را نشان مي‏دهد. بحث‏هاي پُست مدرن، چالش‏هايي که دنياي مدرن و تماميت غرب با آن درگير است را در معرض نظر قرار مي‏دهد. به هرحال مراد از واژه‌ي مدرنيته، معناي لفظي آن که جديد و نو باشد، نيست؛ بلکه بيش‏تر يک اصطلاح شده براي تماميت و کليت آن‏چه که به عنوان فرهنگ غرب از قرن 16 به بعد شناخته مي‏شود و بيش‏تر يک فرايند را مورد توجه قرار مي‏دهد؛ فرايندي که در لحظه لحظه‌ي آن، عاملان و کنشگران، سهيم هستند و تغييرات و تحولاتي را دارد؛ اما مجموعه‌ي اين تحولات، يک هويت واحدي را پديد آورده است. غرب در طول بيش از چهار قرن، در اين فضا زندگي کرده؛ اما جامعه‌ي ايراني از قرن 19، يعني از حدود دويست سال قبل است که با آن مواجه شده.

مدرنيته، شاخص‏ها و ابعاد مختلفي دارد. يکي از شاخص‏هاي مهم آن، مسأله‌ي منورالفکري است. واژه‌ي «اين‏لايترمنت» را در صدر مشروطه به منورالفکري ترجمه مي‏کردند، و اين يکي از ويژگي‏هايي است که در تحولات سيصد، چهارصد سال، سايه‏اش سنگيني مي‏کرده. وقتي منورالفکري افول مي‏کند، گويي که مدرنيته دارد غروب مي‏کند. منورالفکري در سده‏هاي نخستين، بيش‏تر با «راسنيناليزم» و نوعي عقل‏گرايي همراه هست؛ بعدها بُعد نظري اين عقل‏گرايي، در نزد کانت فرو مي‏ريزد و سعي مي‏شود بُعد عملي‏اش حفظ گردد. در ادامه هم در نزد نوکانتي‏ها، بُعد عملي آن اعتبار خود را از دست مي‏دهد و بيش‏تر در قرن 19، نوعي «آمپرسيسم» و حس‏گرايي است که مسلط مي‏شود؛ اما همان داعيه‏هاي منورالفکري را دارد.

مسايل و مشکلاتي در درون دنياي غرب در قرن 18 و 19 رخ مي‏دهد که جريان‏هاي فکري براي حل آن بسيج مي‏شود؛ مسأله «اينتلک‏تولتي» و روشن‏فکري با بار چپ، باز در دامن خود، همين منورالفکري را شکل مي‏دهد. بعد هم که جريان «ساينتيسم» و علم‏گرايي، با توجه به مباحثي که در طول قرن 20 در حوزه‌ي فلسفه‌ي علم مطرح مي‏شود، به بحران بزرگي گرفتار مي‏گردد و بحث‏هاي پُست مدرن به وجود مي‏آيد. در اين‏جا مثل اين‏که روشن‏فکري به افول مي‏رسد.

حال اگر بخواهيم مدرنيته در ايران را بررسي کنيم، به نظر مي‏رسد شيوه‌ي مقايسه‏اي، شيوه‌ي مناسبي باشد؛ يعني ببينيم مدرنيته در غرب، چه ويژگي‏هايي داشت و در جامعه‌ي ايران چه ويژگي‏هايي داشته است. مدرنيته در غرب سه خصوصيت داشت:

يکي اين‏که جهت پاسخ به نيازهاي فرهنگي و تمدني خودش به وجود آمد و حاصل تأملات متفکران و کنشگران جامعه‌ي غربي براي پاسخ‏گويي مسايل بود. ويژگي دوم، لايه‏ها و ابعاد مختلف مدرنيته است که در غرب، در طول زمان يکي پس از ديگري شکل گرفت. مرحله‌ي ابتدايي آن، لايه‏هاي عميق فرهنگي و معرفتي در حوزه‌ي فلسفه‌ي هنر بود؛ چون هنر و ادبيات با فلسفه و اين گونه امور، همه با ابعاد معرفتي سر و کار دارند. اين‏ها هم‏زمان از رنسانس يا قرن 17 ـ که گفته مي‏شود مدرنيته با دکارت به عنوان يک فيلسوف مدرن شروع شد ـ آغاز مي‏گردد. بعد از آن به تدريج ابعاد تکنولوژيک آن و صنعت شکل مي‏گيرد.

از انقلاب فرانسه که در 1789، (پايان قرن 18) رخ داد، به عنوان «انقلاب مدرنيته در عرصه‌ي سياست» ياد مي‏کنند؛ يعني سنگر سياست و قدرت، آخرين سنگري است که مدرنيته آن را فتح مي‏کند، و بعد هم در قرن 19، مدرنيته امکانات و استعدادهاي دروني خود را به فعليّت رسانده و چون نمي‏تواند به خاستگاه خويش محدود شود و ـ به تعبير هيتلر ـ به فضاهاي تنفسي جديد احتياج دارد، از خانه‌ي وجود خود، به بيرون پاي گذارده، به سوي کشورهاي غيرغربي مي‏آيد؛ از جمله جامعه‌ي ايراني در قرن 19، با يک مدرنيته‌ي فعليت يافته و کامل با ابعاد مختلف، مواجه مي‏شود. در اين مقطع استعمار است، با ظرفيت‏هايي که براي خود دارد. در قرن 20 ظرفيت‏هاي ديگري براي خود درست مي‏کند و اکنون هم مسأله‌ي جهاني شدن را کم و بيش مطرح مي‏کنند که باز در جهت رفع نيازهاي آن‏هاست. حال غربي‏ها گرفتار تنازعاتي هم هستند که محل بحث نيست.

شاخص سومي که بايد به آن بپردازيم، اين است که مدرنيته در غرب با دين‏ستيزيِ آشکار آغاز نمي‏شود؛ فقط در يک مقطع از قرن 19، که بحث اصلاحات و بازسازي ديني مطرح مي‏شود، ممکن است گفته شود، دين‏ستيزي بوده است.

در اين مجال، فقط شاخص اول را بيش‏تر توضيح مي‏دهيم. مدرنيته در غرب، براي پاسخ به نيازهاي بومي خود پديد آمد؛ يعني در قرون وسطي مهم‏ترين مسأله‏اي که وجود داشت، اين بود که کليسا بر اريکه‌ي اقتدار تکيه زده بود و رقيبان اين قدرت، قدرت‏هاي محلي، فئودال‏ها و پادشاهان بودند. مشکلات فرهنگي خود کليسا و مسايل معرفتي(نوع نگاه به جايگاه علم و عقل) کليسا را در معرض آسيب قرار داده بود. در قرن 13 و 14 متافيزيک و مباحث عميق وجودشناختي کم‏رنگ شده بود و مباحث تحليلي و منطقي جاي آن‏ها را مي‏گرفت.

به هر حال مشکلاتي وجود داشت و بايد دنياي غرب در برابر آن‏ها حرکت‏هايي راانجام مي‏داد. در صحنه‌ي عمل سياسي ـ اجتماعي که قدرت‏هاي محلي، مطالبات خود را در رقابت سياسي با کليسا تقاضا مي‏کردند، متفکران هم بايد براي نابساماني‏هاي موجود راهکاري را ارايه مي‏دادند که توليد کردن و انديشيدن در مورد آن‏ها بود. در واقع کليسا خود داعيه‌ي آسماني و معنويت داشت؛ اما عملاً دنيازده شده بود و بهشت را پيشاپيش براي سهيم‏شدن در دنياي دنياداران پيش‏فروش مي‏کرد.

اما کليسا رقيبي داشت که بعداً بورژوازي مبتني بر آن شکل گرفت. اين رقيب در سبقت به سوي دنيا، از کليسا دنيوي‏تر بود. اگر کليسا مي‏کوشيد صبغه‌‌ي ديني و رنگي از آسمان را حفظ کند، او اساساً اين فضا را در رقابت با کليسا کنار مي‏زد. در واقع دو جريان فکري در برابر حاکميت موجود که حاکميت کليسا بود، مي‏توانست شکل بگيرد: يکي جريان‏هايي که بازگشت به سوي معنويت راستين را طلب مي‏کرد، و ديگري جريان‏هاي دنيوي. حرکت‏هاي اصلاحي اگر زمينه‏ها و ابعاد معنوي داشت، از ناحيه‌ي قدرت‏هاي اجتماعي حمايت نمي‏شد و در ميان خود مصلحان که بعضاً از انديشمندان و متألّهان کليسا هم بودند، به صورت حرکت‏هاي فردي خفه مي‏شد.

اکنون شاخص سوم هم کمي به توضيح نياز دارد. هر جا که پروتستانتيسم به عنوان يک نهضت اصلاح ديني شکل گرفت، قدرت‏هاي محلي که مشکل اصلي‌شان رقابت با قدرت کليسا بود، از آن‏ها حمايت کردند. اگر حمايت شاه‏زادگان آلماني از لوتر نبود، امکان نداشت او بتواند در آلمان پروتستانيسم را مستقر کند و پيروز شود. پس از استقرار پروتستانيسم در انگلستان، اگر منافع و مطامع پادشاه انگلستان و رقابتي که با پاپ و کليساي کاتوليک داشت، نبود، امکان نداشت اين جنبش به نتيجه برسد؛ پس جريان اصلاحات، با يک رويکرد دنيوي و سکولار شروع شد و لايه‏هاي عميق معرفتي شکل گرفت؛ سپس فرهنگ را تسخير کرد و بعد ابعاد ديگر تمدني را شکل داد.

ويژگي جدي راسنيناليزمي که مدرنيته با آن شکل مي‏گيرد، بي‏اعتنايي به دانش شهودي و وحي و معرفت الهي است. با اين حرکت عقلانيت مفهومي محض شکل مي‏گيرد؛ سپس ـ چنان‏که اشاره شد ـ در مقاطع بعدي افول مي‏کند و فقط حس‏گرايي جاي آن مي‏نشيند.

ما در ايران چه وضعيتي را داشتيم؟ آيا مدرنيته، ويژگي اول را در ايران دارد؛ يعني براي پاسخ‏گويي به نيازهاي داخلي ايران به وجود آمد؟ بررسي وضعيت اجتماعي ايران در قرن 12 و 13 زمينه‏ساز پاسخ به سؤال فوق است.

گفتيم که در غرب کليسا بر حوزه‌ي اقتدار بود؛ اما در ايران، تشيع و روحانيان و دين در موضع ضعف قرار داشتند. اين‏جا ـ برخلاف غرب ـ قدرت در دست خان‏ها بود و شاه همواره خانِ خانان بود و روحانيان و علما در مقابل آن‏ها قرار داشتند؛ البته از صفويه به بعد، نوعي تعامل ميان پادشاه و علما واقع شد و نيروي مذهبي فرايندي را براي نزديک شدن به قدرت ـ هم در صحنه‌ي عمل و هم در صحنه‌ي انديشه و نظريه آغاز کرد؛ يعني در کتاب‏هاي فقهي بعد از صفويه، به تدريج اين مسأله بيش‏تر مورد بررسي قرار مي‏گيرد؛ اما رقابت‏ها هم‏چنان ميان اين دو به صورت جدي وجود داشت؛ پس ويژگي اول مدرنيته در ايران، درست عکس آن چيزي است که در اروپا وجود داشته.

بحث دوم در اين باره، عامل طرح مدرنيته در ايران است. با رجوع به تاريخ به دست مي‏آيد که علت اين مسأله، حضور دو همسايه‌ي جديدي است که ما ناگهان با آن‏ها آشنا مي‏شويم. آشنايي ما با مدرنيته، درست عکس آن چيزي است که در غرب اتفاق افتاد. آن‏جا با زمينه‏ها و مباني عميق فکري‏اش توليد شد؛ اما ايرانيان هنگام آشنايي ناگهاني با دو همسايه‌ي قوي در شمال و جنوب خود، مدرنيته را در چهره‌ي آن‏ها ديدند: دولت انگلستان در هندوستان و دولت روسيه تزاري در شمال. جنگ‏هاي سيزده ساله‌ي ايران و روس که برتري بالاي قدرت نظامي روسيه را به اثبات رساند، اولين صحنه‏هاي مواجهه‌ي جدّي ما با غرب جديد بود؛ يعني درست آخرين چيزي که در غرب جلوه‏گري کرد(قدرت و نفوذ سياسي)، در ايران ابتدا خود را نشان داد. سپس هنگامي که خواستيم عميق‏تر پيش برويم، جاسوس فرستاديم تا ببينيم آن‏جا چه مي‏گذرد، و بدين ترتيب فن‏آوري غرب را به عنوان باطن و روح غرب ديديم. نه تنها در صدر مشروطه، بلکه حتي امروز هم همين تصور است. در کتاب «نخستين رويارويي‏هاي ايرانيان با دو رويه ي تمدن بورژوازي غرب» نوشته‌ي آقاي حائري مي‏بينيم که وقتي ايشان دو رويّه را ذکر مي‏کند، يک شيوه را استعمار، و ديگري را تکنولوژي مي‏داند؛ حال آن‏که واقعاً استعمار، ظاهر غرب نيست، استعمار زاييده‌ي بيروني غرب است. تکنولوژي ظاهر غرب است و باطن غرب، انديشه‏هاي عميق‏تر، فلسفه‌ي انسان‏شناسي و هستي‏شناسي اوست؛ يعني هنوز هم که صد سال از مشروطه مي‏گذرد، باطن غرب از نظر کاوش‌گران اجتماعي و فرهنگي ما دور است و مورد توجه قرار نمي‏گيرد.

پس مدرنيته در ايران، درست عکس جرياني است که در غرب اتفاق افتاده؛ يعني ابتدا لايه‏هاي عميقش ظهور نمي‏کند؛ بلکه لايه‏هاي ظاهريش وارد مي‏شود و ناخودآگاه در يک حالت خواب آلودگي ماست که به فضاهاي معرفتي و علمي‏مان نفوذ مي‏کند. دانشگاه‏هاي اوليه‌ي ايران هم‏چون دارالفنون را ببينيد؛ نگاه ايرانيان به علوم غربي، يک نگاه فن‏آورانه است؛ حتي اخيراً هم که نظام علمي‏مان قصد تحرک دارد، احساس مي‏کند که مثلاً بايد بحث فن‏آوري در عنوان آموزش عالي بيايد؛ يعني نگاهش بيش‏تر به همين بُعد مسأله متمرکز است.

به هرحال غرب از چنين زاويه‏اي به ايران آمد. اگر بخواهيم روشن کنيم که کدام قسمت از علوم غربي در نظام علمي جديد ما ـ که با مرجعيت دانش غربي شکل گرفت ـ وارد شده، بايد به اين نکته توجه کنيم که ريشه‏هاي فلسفي غربي در ميان همان بخش‏هايي که مدرنيته را مي‏خواهد، به صورت عميق نيامده است.

 اکنون ـ به نظر من ـ فعال‏ترين بخش از نظام دانشگاهي ما که انديشه‌ي فلسفي را توزيع مي‏کند، دانش سياسي موجود است؛ يعني از افق، انديشه‏ها و روش‏هاي سياسي عمدتاً شروع مي‏کنند و در واقع صحنه‏گردان مسايل فلسفي غرب، کساني هستند که همين‏ها را در فضاي مطبوعات ما مطرح مي‏کنند.

ويژگي سوم مدرنيته، دين‏ستيزي است. به نظر بنده هويت مدرنيته در غرب، يک هويت کاملاً ضد ديني بود؛ اما بازسازي ديني و حذف لايه‏هاي عميق دين را آغاز کرد. در سده‏هاي مختلف، کلام جديد غرب و مسيحيان با جريان‏هاي معرفتي، ديانت را بازخواني کردند؛ حال اين که مسيرش چه بود، بايد به نحو تفصيلي بحث بشود؛ اما فقط در سده‌ي 19 بود که با حاکميت حس‏گرايي، کمي سکولاريسم عريان و دين‏ستيزي شمشير از رو بسته به وجود آمد؛ حتي در سده‌ي 20، ـ مخصوصاً دهه‏هاي آخر ـ اين مسأله کم‏رنگ مي‏شود.

هنگامي که مدرنيته به ايران مي‏آيد، از ابتدا با دين‏ستيزيِ آشکار شروع مي‏شود. منورالفکران در ابتدا مي‏کوشيدند مسيري را بروند که در غرب طي شده؛ مثلاً ملکم خان نوشتن تاريخ اسلام را شروع کرد يا آخوندزاده به ملکم‏خان مي‏گويد که مي‏خواهد مثل او، صريح و کفرآميز سخن نگويد؛ اما نتوانستند چنين کنند و رابطه‌ي دين و مدرنيته به سرعت خونين شد.

تحقق نيافتن اين مسأله، به ايران اختصاص دارد و در ديگر کشورهاي عربي اين‏گونه نيست. حضور تفکر معنوي، فلسفي و غناي مسايل اعتقادي تشيع، نقش عمده‏اي داشت که نخبگان فرهنگي ما به سوي نوعي سازش ظاهري بين مدرنيته و اسلام نيامدند. ما در ايران «الميزان» را داريم و اهل سنت «المنار» را؛ مقايسه‌ي بين اين دو کافي است که نشان دهد چرا تفکر مذهبي در اين‏جا نتوانست سازش ظاهري را با مدرنيته ايجاد کند؛ اما در ديگر کشورهاي اسلامي تا حدودي موفق بود./انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار