امام علي(ع) و خدعه در برابر خدعه؟!
امام علي(ع) در قبال نيرنگ ها، رفتاري ماهرانه را از خود نشان داده که در عين حال از خدعه نيز عاري بوده است. دونمونه گويا وجود دارد:
نمونه اول: امام(ع) در مقابل خدعه هاي معاويه
حضرت در واکنش به نيرنگ هاي معاويه مي توانست سه گزينه را در پيش گيرد:
گزينه اول: به خدعه زني و نيرنگ بازي دست آلايد و در مقابل نيرنگ ورزي هاي معاويه نيرنگ هاي بزرگ سياسي را که بخش مهمي از آن نه در ميادين نبرد بلکه در عرصه اجتماع است، ترتيب دهد.
تاريخ پرفراز و نشيب حکومت علي(ع) و نيز سخناني از آن حضرت به وضوح نشان مي دهد که وي خطاها و دورويي هاي معاويه را همچون او پاسخ نگفته است و دامن حکومت خود را به نيرنگ حتي به عنوان مقابله به مثل دربرابر نيرنگ هاي معاويه نيالوده است.
پرسش اين است که آيا مگر در مقابل مکر راهي به غير از پاسخ دادن به آن مي توان جست؟ مگر مصلحتي آن سوي حفظ حکومت حضرت نيز مي توان يافت که امام (ع) را از دست زدن به مکر در برابر مکر بازداشته باشد؟ اين پرسش هنگامي جدي تر مي شود که بدانيم تجربه نشان داده است که گاه نيرنگ بازان سياسي با تغيير شرايط، حکومت هاي مبتني بر صداقت را به پايان رسانده اند.
در پاسخ مي توان اين حقيقت را يادآور شد که قاعده کلي و اصل اولي در قبال مکر، وا نهادن وفاداري است. در يک نبرد پاياپاي ميان نيرنگ بازان و صداقت پيشگان سلاح مکر را بايد با رفتارهاي هم جنس آن پاسخ گفت و خطر مکر وشيطنت را با همان سلاح از کار انداخت. امام علي(ع) نيز به اين اصل اشاره کرده است:
الوفاء لاهل الغدر غدر عنداللّه والغدر باهل الغدر وفاء عنداللّه، نزد خداوند وفا کردن به اهل غدر، غدر، و نيرنگ در برابر اهل غدر وفا است.
اما در حقيقت اين اصل مربوط به شرايط عادي و معمولي است. امام علي با شرايطي بسيار حساس رو به رو بود که ايجاب مي کرد که براي مقابله با مکر به مکر روي نياورد و در مقابل پيمان شکني پيمان نشکند. در دوره اي که امام(ع)در آن مي زيست اسلام بال هاي خود را بر بخش مهمي از جهان گسترده بود و آن چنان که تاريخ بعدا ثابت نمودگفتارهاي به ظاهر عادي صحابه در آن روز به روندهاي انکار نشدني در تاريخ اسلام بدل شدند و به واقع صحابه بي آن که بدانند در معرفي الگوبرداري تاريخ اسلام قرار داشتند.
در اين شرايط، ظهور معاويه و جريان هاي پيش از او مکرورزي را به پديده اي رايج و فراگير بدل ساخته بود. امام علي(ع) در چنين وضعيتي پيش از آن که تلاش هاي خود را متمرکز بر مصالحي زودگذر نمايد به طراحي يک الگوي تاريخ ساز از حکومت خويش دست زد. در واقع اگر چه فرصت هاي مساعد براي پيروزي ظاهري و زودگذر را به معاويه سپرد ولي فرهنگ سياسي آن دوران را که دست يازيدن به هر وسيله را در نيل به هدف هاي شيطاني روامي دانست و مي رفت تا به عنوان فرهنگ رايج و مقبول در دل تاريخ اسلام جاي گيرد، دچار چالشي سخت نمود و راه را بر آن بست.
معرفي شخصيت خويش به تاريخ، تصحيح راه نادرستي که مي رفت هر وسيله را در نيل به هدف براي هميشه تجويزکند و متمايز ساختن راه حق از راه باطل، اهداف امام(ع) را تشکيل مي دادند.
در عين حال ماهيت رفتار سياسي امام(ع) را نبايد صرفا در دستگاه يک بينش تاريخ ساز توجيه نماييم بلکه مي توان بااستفاده از يک چارچوب عقلاني تصميم گيري که مصالح زودگذر را نيز در تعامل با تصميم سازان جامعه مورد توجه قرار مي دهد، به تحليل کشيد. از جمله آن که حضرت در دهه چهارم تاکيد خود را بر خاموش ساختن بحران هايي قرارداده بود که کم کم جامعه را دچار مشکلاتي غير قابل بازگشت مي ساخت. دليل ديگر بر مهارت امام علي(ع) به درک موقعيت هاي مهم باز مي گردد. اين مهارت از آن جا قابل رديابي است که حضرت نخستين کسي است که به پيامبر(ص)ايمان آورد و همپاي با تحول دولت در اسلام بخش اصلي عمر خود را در کوران حوادث گذراند. در واقع او بيش از هرکسي نبض جامعه را در دست داشت و مي دانست که تاکيد بر يک نگرش خاص در سياست از جمله مکر ورزي مي تواند شکاف هاي مهمي را در دهه هاي بعد بر جاي گذارد. در واقع رواج نيرنگ بازي تماميت سياسي جامعه را به چالش و تهديد مي کشاند. در هر صورت، امام(ع) به ارايه نقشي الگوساز براي تاريخ مي انديشيده است. سخن زير به وضوح، موضع حضرت را در نفي مقابله به مثل در برابر معاويه آشکار مي سازد و بيان مي دارد که چگونه امام(ع) به تاريخ مي انديشيده است:
ما لمعاوية قاتله اللّه لقد ارادني علي امر عظيم اراد ان افعل کما يفعل فاکون قد هتکت ذمتي و نقضت عهدي فيتخذها علي حجة فتکون علي شيئا الي يوم القيامة کلما ذکرت، معاويه چه مي خواهد! خدا او را بکشد، او براي من وضعيت بزرگي را پي گرفته است. مي خواهد من نيز همانند او رفتارکنم، يعني آن چه را بر ذمه گرفته ام بشکنم و پيمانم را نقض نمايم آنگاه آن را دليلي بر ضد من قرار دهد و تا روز قيامت هر وقت که از من ياد شد ننگي برايم به شمار آيد.
امام(ع) سپس فرمود: او انجام دهد آن چه را مي خواهد اما ما پيمان هاي خويش را نقض نمي کنيم... . از سخن امام(ع) بر مي آيد که براي معاويه فروافتادن حضرت در وادي نقض عهد و رفتارهايي از اين دست خود، يک هدف بوده است تا هاله هاي عصمت و جاذبه هاي صداقت و پاکي و دينداري را که محصول چند دهه رفتار سياسي وديني بود از جامعه و به ويژه از پيروان حضرت بزدايد، مزيتي که معاويه با آن بيگانه بود. بدينسان يکي از مکرهاي معاويه فرو افکندن امام(ع) در وادي مکر بود.
گزينه دوم: حضرت علي(ع) مي توانست در مقابل نيرنگ ورزيهاي معاويه رفتاري ظاهر گرايانه را تعقيب نمايد و با تاکيدبر شيوه هاي کليشه اي ثابت و چون و چرا ناپذير، پاسخ گويي به خدعه هاي معاويه را در چارچوب رفتاري منطقي وعقل گرايانه دنبال نکند. امام(ع) اين گزينه را نيز انتخاب نکرد. اين گزينه را در واقع خوارج در پيش گرفتند که توضيح آن خواهد آمد.
گزينه سوم: رفتاري دو سويه را در پيش گيرد: از يک سوي پاي بندي خود را به اخلاق از دست ندهد و از خدعه ورزي هاي انتقام گيرانه در قبال نيرنگ بازي هاي معاويه پرهيز کند و از سوي ديگر در دام هاي خدعه معاويه دچارنشود. در واقع رفتاري اخلاقي عقلاني را دنبال نمايد که يک جنبه آن التزام و پاي بندي به ارزش ها را تشکيل دهد وجنبه ديگر آن انعطاف پذيري، هشياري، و تدبير و مديريت سياسي. تاريخ گوياي آن است که حضرت اين راه سوم رابرگزيده است.
اداره جامعه با وجود رويکردهاي متفاوت، که برخي به عثمان و پاره اي به قاتلان او گرايش داشتند و نيزپاي بندي گروه هاي بسياري به خليفه دوم و افکاري که بر جاي گذاشته بود از مهارت هاي سياسي امام بود که تحسين تاريخ نويسان را برانگيخته است.
امام(ع) خود به اين موضوع که نمي توانند او را بفريبند، اشاره کرده است:
به خدا سوگند من مانند کفتار خوابيده نيستم که صياد زماني را براي فريبش کمين کرده است و آهسته آهسته چوب برزمين مي زند تا او را بگيرد.
نمونه دوم: امام (ع) و شوراي تعيين خليفه
يکي از مواردي که نشان مي دهد امام(ع) به رغم به کارگيري مکر عليه او از اين سلاح بهره نگرفته است، جريان تعيين خليفه سوم است که در آن دو ابزار مکر و زور همزمان به کار گرفته شد. جريان از اين قرار بود که شش نفر به عنوان اعضاي شورايي که بايد از ميان آن ها خليفه تعيين گردد، برگزيده شدند، از جمله اين اعضا امام علي(ع) و عثمان بودند. مديريت شورا که بر عهده عبدالرحمن بن عوف قرار داشت، اختياراتي ويژه را براي به قتل رساندن برخي ازاعضا در صورت سرپيچي دارا بود.() از طرف ديگر چينش اعضا و نحوه راي گيري آن ها به گونه اي بود که عملا تنهامي توانست به عثمان ختم شود. اين نحوه چينش اعضا خود رفتار سياسي دو رويه اي را تشکيل مي داد که از يک سوتعيين خليفه را بر عهده شورايي مرکب از بزرگان جامعه مي گذارد و از سوي ديگر با طراحي ويژه، ماهيت انتخاب گري را از اين گروه سلب مي کرد. در واقع اين شورا نيرنگي بود که از يک طرف علايق سياسي کساني را که به خلافت عثمان چشم دوخته بودند تامين مي کرد و از طرف ديگر مسؤوليت اين انتخاب را در انظار عمومي بر دوش يک تصميم جمعي و شورايي مي نهاد.
دو سخن از امام علي(ع) در دست است که بر خدعه بودن جريان شورا اشاره دارد: نخست، سخني است که قبل ازتشکيل شورا بيان داشته است و ديگري گفتاري است که پس از پايان نشست شورا ارايه کرده است.
سخن امام(ع) قبل از تشکيل شورا: هنگامي که امام(ع) از جلسه اي که براي اعلام آغاز به کار شورا تشکيل داده بودند، برمي گشت در بين راه به ابن عباس فرمود: «سوگند به خداوند که خلافت از ما گذشت.» ابن عباس گفت: «چگونه؟» امام فرمود: «آيا نشنيدي که گفت: در طرفي قرار گيريد که عبدالرحمن قرار دارد؟» بعد امام(ع) توضيح داد که چگونه قرارگرفتن در کنار عبدالرحمن به معناي به خلافت رسيدن عثمان است. سخن امام(ع) بعد از تشکيل نشست شورا: امام(ع) بعد از آن که جريان گفتگوهاي شورا به تعيين عثمان ختم گرديد و از آن حضرت خواسته شد که با عثمان بيعت کند، فرمود:
خدعة و ايما خدعة، يک خدعه، و چه خدعه اي! بدينسان مکر ورزي يا همان طعمه ساختن وسيله ها در قربانگاه اهداف مهم ترين عرصه تصميم گيري در جامعه مسلمانان را در نور ديد. موفقيت سلاح مکر در اين جريان سبب شد تا از آن پس اين سلاح به شيوه اي کارامد و روز مره براي تعقيب اهداف سياسي بدل شود و سرتاسر عرصه سياست جامعه را به تسخير در آورد.
موضعگيري امام علي(ع): در جلسه شورا به حضرت اين پيشنهاد داده شده بود که دنباله روي از شيخين را بپذيرد تا با اوبيعت شود. چه بسا تصور کنيم اين پيشنهاد فرصتي مغتنم براي امام(ع) بوده است. اگر امام(ع) آن را مي پذيرفت،مي توانست به قدرت دست يابد و آنگاه بي اعتنا به روش شيخين، راه خويش را در پيش گيرد. تاريخ از تن در ندادن امام(ع) به اين پيشنهاد سخن مي گويد:
آنگاه که عبدالرحمن مدير شورا به او گفت: با تو بعيت مي کنم بر پايه کتاب خدا، سنت پيامبر خدا(ص) و سيره شيخين، پاسخ داد: نه، تنها براساس کتاب خدا و سنت رسولش(ص).() در توجيه رفتار امام(ع) مي توان گفت: اگر سيره شيخين را به ظاهر مي پذيرفت اين کار خود مکري در درون داشت وپيدا است بهره گيري از سلاح مکر براي رويارويي با مکر، گاه به نقض غرض مي انجامد. اگر به راستي مکر راه نفوذ را به درون فرهنگ سياسي جامعه در پيش گرفته باشد نبايد و نمي توان اين راه را با استفاده از همين سلاح سد نمود. امام علي(ع) با شرايط ي از اين دست روبه رو بود. به سخن ديگر مکر هميشه پادزهر مکر نيست. در آن شرايط، امام(ع) اگربه مکر روي مي آورد راه نفوذ آن را در جامعه هموارتر مي نمود و به تبديل شدن آن به يک فرهنگ مدد مي رسانيد و اين خواستي بود براي کساني که از رفتارهاي اخلاقي و الهي بر آمده از جريان بعثت به ستوه آمده بودند و جايي را براي خويش در يک جامعه حقيقت مدار نمي يافتند. در عين حال امام(ع) در اين واکنش خود مهارت به خرج داد که توضيح آن را پي مي گيريم. در قبال شورا دو گزينه فرا روي امام(ع) وجود داشت:
اول: شرکت نجستن در شورا: پس از پيامبر(ص) و با کنار گذاشته شدن امام علي(ع) روندي بر سياست و قضاوت سايه گسترد که هر چه به جلو مي رفت گرايش و توجه به امام(ع) را افزايشي بيشتر مي داد. اين توجه ميان دو گروه به چشم مي خورد: گروهي که شيعه امام(ع) بودند و از دوران پس از پيامبر(ص) به فردي جز امام(ع) نمي انديشيدند و گروه دوم را کساني تشکيل مي دادند که اگر چه در سطح شيعه امام(ع) به شمار نمي رفتند اما از آن جا که روند سياست و تعامل سازنده امام(ع) را با حوادث از نزديک تجربه، و جايگاه تعيين کننده حضرت را در مسايل مهم حکومت و قضاوت لمس کرده بودند، به او گرايش يافتند.
در اواخر خلافت خليفه دوم روند توجه به امام(ع) تا آن جا افزايش يافت که بسياري از مردم انگشت اشاره به سوي حضرت داشتند و چنين گمان مي بردند که خلافت به سوي او خواهد رفت. در شرايط ي اين چنين تصميم به تشکيل شوراي خلافت گرفته شد. اين شورا براي عبور از علايق و خواست مطرح در جامعه با دشواري روبه رو بود. به طول انجاميدن کار شورا در خلال چند روز را مي توان تاييدي بر وجود احساس اين دشواري گرفت. بهره گيري از شمشيربراي کنترل شورا در مسير ديکته شده و تشکيل جلسات مشورتي آن ها در پناه استفاده از زور که در فرمان شورا آمده بود دليل ديگري براين مدعا است که شورا در پي گيري اهدافي متفاوت با علايق مطرح نزد بخش مهمي از جامعه بادشواري رو به رو بوده است. با توجه به اين وضعيت بايد ديد چرا امام(ع) گزينه عدم شرکت در شورا را برنگزيد با آن که اگر از حضور در جلسات شورا سرباز مي زد، مشروعيت و کارامدي آن را مي توانست زير سؤال بکشد و از طرف ديگر، گروه هايي را که به خلافت او مي انديشيدند به نيرويي ذخيره و آماده براي خويش بدل نمايد.
در پاسخ بايد گفت: اگر امام(ع) خود را از شورا دور نگه مي داشت مکري که بر او روا داشته بودند مخفي مي ماند و درآن صورت شورا موفق تر و راحت تر به هدف خود دست مي يافت، اما دريغ ورزيدن خلافت از او به رغم حضور آن حضرت در متن شورا موضوع پربازتاب و مهمي بود که به تهييج افکار مي انجاميد. ابعاد مکر آلود رفتار در پيش گرفته شده، با حضور امام در روند شورا بود که آشکار گرديد و اين آشکارا خود زمينه اي فراهم آورد تا چند سال بعد، روندتهييج افکار به نفع حضرت شتابي گيرد.
دوم: شرکت جستن در جلسات با مواضعي پرسش انگيزانه:
امام(ع) اين گزينه را انتخاب کرد. وي در جلسات به گونه اي شرکت و موضع گيري نمود که بازتاب آن در سطح جامعه، اعتراض حضرت را به روند شورا نشان مي داد و پشت پرده هاي شورا را آشکار مي ساخت. سلسله گفتگوهاي چند جانبه اي که بعد از اتمام جلسه رخ داده است و نيزاعتراضاتي که افرادي به تصميم شورا از خود نشان دادند از مواضع نيرنگ ستيز امام(ع) در درون جلسات تاثيرمي پذيرفت، به ويژه آن که امام(ع) بعد از اتمام شورا تا مدتي مواضع اعتراض آميز خود را به روند شورا در رفتارهاي خود منعکس مي ساخت.
دليل سوم: نيالودن دامن سياست
پاي بندي به پيمان، تداوم دهنده حيات جامعه است. از ديدگاه امام(ع) عهدمداري ضمانت هاي لازم را براي تداوم ميان جامعه پديد مي آورد، بنابراين فارغ از ماهيت طرف مخاصمه بايد به عهدها و قراردادها پاي بند ماند. امام علي(ع) در يک تشبيه گويا اشاره دارد که حتي مشرکان نيز در مناسبات و روابط اجتماعي خود بر وفاي به عهد پاي بندبودند. اين تشبيه از آن جهت اهميت دارد که مشرکين جاهليت به نحو تعجب برانگيزي هر آن چه را براي از هم پاشاندن يک جامعه به تنهايي کفايت مي کرد به صورت کامل در محيط خود گرد آورده بودند، فقري فلاکت بار، جهلي شعله خيز، سرزميني انسان ستيز و جنايت هايي وحشت آور همچون زنده به گور کردن دختران، تنها بخشي ازواقعيت هاي دوران جاهليت است، با اين حال آن چه آنان را اجتماع و ارتباط مي بخشيد عهدمداري بود، وفاي به عهدآخرين خاکريز تداوم حيات اجتماعي مشرکان بوده است. بدينسان امام علي(ع) با اين تشبيه به بيان فلسفه عهدمداري مي پردازد:
فانه ليس من فرائض اللّه شي ء الناس اشد عليه اجتماعا مع تفرق اهوائهم و تشتت آرائهم من تعظيم الوفاء بالعهود. و قد لزم ذلک المشرکون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من عواقب الغدر فلا تغدرن بذمتک ولا تخيسن بعهدک، ولا تختلن عدوک، چيزي از واجبات خداوند چون بزرگ شمردن وفاي به عهد نيست که مردم را به رغم متفاوت بودن تمايلات و مختلف بودن انديشه ها گرد هم آورد. مشرکان نيز قبل از مسلمانان وفاي به عهد را ميان خود لازم مي شمردند، بدان جهت که نتايج نيرنگ را هلاکت بار مي ديدند. پس به آن چه برعهده گرفته اي خيانت مکن و پيمان خود را مشکن و به دشمنت خدعه منما.
دليل چهارم: عدم زد و بند سياسي
ويژگي اصلي زد و بند سياسي، تقسيم امتيازات به نفع طرف هاي قدرتمند است. در يک زد و بند، طرفين مي پذيرند تااز علايق خود اندکي دست شويند و در عوض در حاشيه امني که از تبديل دشمنان به دوستان ايجاد خواهد شد، بهره جويند.
ورود در بازار معاملات سياسي به معناي پذيرش طرف هاي مقابل، معامله آمادگي براي سهيم کردن آن ها درقدرت و دادن امتياز و موقعيت به آنان است.
ناگفته پيدا است امتيازاتي که در اين معامله ها به يکديگر واگذار مي شود گاه خواسته هايي نامشروع و ضد اخلاقي هستند و تضييع حقوق را در پي مي آورند.
در زير مواردي را مرور مي کنيم که امام(ع) در برابر پيشنهاد زد و بند از طرف سياست پيشگان آن دوران پاسخ منفي مي دهد:
الف) پيشنهاد معاويه براي معامله سياسي با امام(ع): معاويه بهترين گزينه را براي خود، وارد کردن حضرت علي(ع) به جرگه زد و بند سياسي مي ديد. مي پنداشت اگر حضرت را در بازي سياسي خود سهيم سازد خواهد توانست دست کم بخشي از قدرت خويش را با فراغت بال حفظ کند و از آن، راهي به سوي قدرت و موقعيت بهتر بازگشايد. از اين روي تلاشي گسترده را در اين راه به کار گرفت. او گفت:
اگر حکومت مرا به شام تنفيذ کند با او بيعت مي کنم. پيشنهاد معامله با امام(ع) به صورت زير در بسياري از کتاب هاي تاريخي نقل شده است:
معاويه به جريربن عبداللّه فرستاده حضرت به سوي او براي گرفتن بيعت گفت:
علي بن ابي طالب شام را در طول حيات خود به من واگذارد آنگاه که مرگ او فرا رسيد بر عهده من بيعت کردن با فردديگري را قرار ندهد، من تسليم او خواهم شد و به خلافت او گردن مي نهم.
جرير از او خواست که پيشنهاد، کتبي و از طريق نامه به امام(ع) منتقل شود که معاويه پذيرفت، ولي امام(ع) در پاسخ به نکاتي اشاره کرد که بخشي از آن در زير مي آيد:
زماني که در مدينه بودم مغيرة بن شعبه به من گوشزد نمود که معاويه را بر امارت بگمارم و من امتناع کردم. خداوند مرانبيند که گمراه کنندگان را بازو و مددکار بگيرم.
ب) پيشنهاد طلحه و زبير براي معامله سياسي با امام(ع): طلحه و زبير در ابتدا بيعت با امام(ع) را به صورت يک معامله سياسي مطرح کردند که امام نپذيرفت. آن ها به امام(ع) گفتند:
«نبايعک علي انا شرکائک من هذا الامر، با تو بيعت مي کنيم به شرط آن که شريکهاي تو در امر خلافت باشيم.
امام(ع) پاسخ دادند: لا، ولکنکما شريکان في القوة و الاستعانة و عونان علي العجز و الاود،() نه، شما تنها در نيرو و کمک شريک باشيد و بر ناتواني و کژي ياري نماييد.
دليل پنجم: امام (ع) به فساد اخلاقي افتادن حاکم را حتي براي اصلاح جامعه روا نمي ديد عمق رويکرد امام(ع) به اخلاق را آن جا مي توان به نظاره نشست که در موارد بسيار که پاي اصلاح جامعه به ميان بوده است پاره اي از شيوه ها را به اين دليل که براي حاکم فساد اخلاقي ايجاد مي کند وا مي نهاده است. در يک موردفرموده است:
و اني لعالم بما يصلحکم و يقيم اودکم ولکني لا اري اصلاحکم بافساد نفسي، من بدانچه شما را اصلاح مي کند و کژي شما را راست مي نمايد، آگاهي دارم، ولي اصلاح شما را با فاسد کردن نفس خويش روا نمي بينم. همين مضمون با تفاوتي اندک در کتاب الغارات نقل شده است. بررسي سخن امام(ع) را با طرح پرسشي پيرامون نسبت ميان دين و حکومت آغاز مي کنيم. آيا دين، حکومت را بخشي از قلمرو خود مي داند و يا آن را عرصه اي خارج از قلمرو وظايف و کارکرد خويش معرفي مي کند؟ اگر انديشه دوم رابپذيريم و بر هويت فردي و نه حکومتي براي دين تاکيد ورزيم مي توان به راحتي اين تفسير را نمود که امام(ع) به عنوان يک دينمدار که بنابر موقعيت اجتماعي و فعل و انفعال هاي سياسي به حکومت رسيده است، خود را بر سر دو راهي مصالح ديني فردي از يک طرف و مصالح حکومتي از طرف ديگر مي بيند و چون پاي بند به دين است و راه دين (طبق فرض) به افق فرديت ختم مي گردد، مصلحت فردي ديني خود را بر مصالح عمومي و حکومتي که بنابر مفروض، ازقلمرو دين خارج است ترجيح مي دهد و به اصلاح ديگران بر پايه معيارهاي سياسي به قيمت افساد خويش برپايه معيارهاي ديني تن در نمي دهد اگر اصل فردي بودن دين را به عنوان يک انديشه نپذيريم که حق همين است و اثبات آن، جاي خود را مي خواهد و معتقد شويم دين متضمن مسايل ناظر به اجتماع و حکومت است اين تفسير بي اعتبارمي شود.
اما اگر انديشه اصلاح عمومي را در قالب حکومت، بخشي از ماهيت دين بدانيم با يک پرسش و ابهام جدي روبه رومي شويم که چرا علي(ع) ميان اصلاح عمومي و اصلاح فردي تضاد برقرار مي سازد؟ اين طرح دوگانگي ميان دواصلاح سؤال برانگيز است اگر به واقع اصلاح جامعه مدنظر دين قرار گرفته نبايد از دست زدن حاکم به اعمالي درجهت اصلاح مردم جلوگيري به عمل آورد تا در نتيجه اين دست زدن، فساد و بي تقوايي دامنگير حاکم شود. ثبوتا و درعالم واقع، اصلاح فرد و جامعه نبايد با يکديگر ناسازگار باشند.
آن چه اين پرسش را جدي تر مي کند اين است که تقابل ميان اصلاح فرد و جامعه را در کلام امام علي(ع) مشاهده مي کنيم نه در کلام يک غير معصوم. بيان امام(ع) آيينه تمام نماي دين است. اگر تقابلي را ميان دو چيز در کلام حضرت مشاهده کنيم بايد آن را بيانگر تقابل و تضادي که دين به آن دچار شده است، بدانيم و دين به عنوان يک حقيقت متضمن دو امر متناقض نيست.
پاسخ اين پرسش به جنبه هاي رواني تصميم گيري در حاکمان باز مي گردد که بيان آن را با سنخ شناسي احکام به دوگونه آغاز مي کنيم: 1 آموزه هايي از دين که بعد فطري و انساني روشني دارند، مانند دوري جستن از نيرنگ و دروغ و ...
2آموزه هايي از دين که صرفا ديني هستند يا بعد فطري آن ها پررنگ نيست. بي گمان گاه براي دست يابي به هدف وسيله اي انتخاب مي شود که بر پايه بي توجهي به يکي از اين آموزه ها و ناديده انگاشتن آن شکل مي گيرد. حال اگرفرض کنيم هدفي که در پي دست يابي به آن هستيم يک هدف مهم و اجتماعي است در اين صورت مي توان گفت:
بايدميان وسيله اي که با ناديده انگاشتن آموزه فطري ديني شکل مي گيرد و وسيله اي که بدون تقيد به آموزه صرفا ديني شکل گرفته، تفاوت نهاد. درباره وسيله از نوع دوم چه بسا شرع آنگاه که پاي يک هدف مهم اجتماعي به ميان آيد ازباب اهم و مهم، ديگر تقيد به آموزه صرفا ديني خود را لازم نشمرد در حالي که نسبت به وسيله اي که با خاموش کردن نداي فطرت انجام مي پذيرد چنين حکمي ندارد، زيرا چنين مواجهه اي با نداي فطرت براي نفس انسان زيانبار است.به سخن ديگر، آموزه هاي فطري ديني هر چند که ممکن است در مواردي بتوان با رويگرداني از آن وسيله اي را براي دست يابي به يک هدف اجتماعي تدارک ديد ولي اين رويگرداني از يک امر فطري و انساني فضاي ذهني حاکم رامخدوش خواهد ساخت و او را روياروي صميميت دروني و فطرتش قرار خواهد داد. اين دلزدگي علاوه بر ردپاي چرکيني که در ذهن حاکم بر جاي مي گذارد، تصميمات بعدي حاکم را نيز تحت تاثير قرار خواهد داد که مسلما دود آن به چشم جامعه خواهد رفت. در چنين اصلاحي همزمان با اصلاح جامعه، حاکم در روندي غيراخلاقي قرار خواهدگرفت و از آن جا که ميان مردم و رفتارهاي حاکمان رابطه و تاثير متقابل وجود دارد، جامعه نيز به سرانجامي نامطلوب دچار خواهد شد.
بر اين اساس امام(ع) براي اصلاح مردم کوفه وسايلي را پيش روي خود مي ديده، که با عبور از اصول معلم اخلاق فطري سامان مي گرفته است و مقصود حضرت عبور از برخي از آموزه هاي صرفا ديني نبوده است تا اشکالي که ذکرکرديم پيش آيد.
البته پاسخ ديگري نيز از پرسش ياد شده مي توان داد و آن اين که از واژه «اصلاح » معناي محدود و مسامحي آن، مرادشده است، به اين معنا که حضرت صلاح و مصلحت ظاهري را در بعد نظامي مدنظر داشته است. چهره بيروني وآرايش و انسجام مردم کوفه در برابر لشکر شام وضعيت درستي نداشت و به مشکل عدم تبعيت از امام(ع) و يک دست و يک راي نبودن در برابر شاميان دچار بود. اصلاح کوفه به معناي ساکت کردن و به زور و اجبار آن ها را مطيع کردن، منظور حضرت بوده است.
پيدا است صلاح و مصلحت هايي از اين دست لزوما همراه با اصلاح و بهروزي جامعه به معناي واقعي کلمه نيست و از آن جا که مصلحت به اين معنا ممکن است با فسادهاي واقعي مقارن و مقرون باشد، امام(ع) آن را بر مصلحت هاي فردي خود ترجيح نمي دهد. بدينسان مجالي براي طرح اشکال پيش گفته باقي نمي ماند، زيرا اشکال هنگامي اعتبار مي يابد که حضرت اصلاح به معناي دقيق و فراگير و همه جانبه را به منظور حفظ صلاحيت هاي فردي خود کنار نهد که چنين نکرده است.
آن چه تاييد مي کند که حضرت از اصلاح، معناي محدود و مسامحي آن را اراده کرده است تعابيري ديگر است که حضرت در کنار سخن پيش گفته به کار برده و در آن ها از شمشير و زور سخن به ميان آورده است مانند اين تعبير: «من مي دانم آن چه شما را اصلاح مي کند شمشير است.» يا اين تعبير که به امام گفته شد: «اهل عراق را جز شمشيراصلاح نمي کند.» حضرت فرمود: «اگر آن ها را جز فساد من اصلاح نکند پس آن ها را خداوند اصلاح نکند.» بدينسان حضرت مي خواهد به آنان اعلام کند که من توانايي لازم را براي منصرف کردن آن ها از پيمودن راهي که درجنگ در پيش گرفته، و به خواري تن داده اند دارم. بنابراين امام(ع) به هيچ وجه از واژه اصلاح، ايجاد دگرگوني هاي دروني، اساسي، نهادين و مبتني بر انتخاب گري آزادانه و خرد ورزي را اراده نکرده است.
با توجه به آن چه گذشت آشکار مي گردد امام(ع) از آن دسته از آرمان هايي که اصول اخلاقي را تشکيل مي داده اند درنمي گذشته است. به سخن ديگر امام علي(ع) براي نيل به هدف هاي اخلاقي مسيري غيراخلاقي را نمي پيمود بلکه درعمل به اخلاق پاي بندي نشان مي داد. امام (ع) خود به اين نکته اشاره نموده است:
اريتکم کرائم الاخلاق من نفسي،() من کرامت هاي اخلاقي را به شما نماياندم.
از اين جمله به دست مي آيد که کرامت هاي اخلاقي را حضرت در عمل به نمايش مي گذاشت و از وسيله هاي غيراخلاقي براي هدف هاي حتي اخلاقي بهره نمي گرفت.
منبع: پايگاه حوزه
/انتهاي پبام/