نامه كذائي را دختر يونسي نوشته بود، نه فرزند باكري
کد خبر:۷۳۱۷۷
سایت «قطعه 26»؛

نامه كذائي را دختر يونسي نوشته بود، نه فرزند باكري

کاش باباي شما حميد باکري بود؛ نه فقط در شناسنامه که در مرامنامه.  شما تربيت يافته آقاي يونسي هستيد که وزير اطلاعات خاتمي بود. نه، من حميد باکري را به آقاي يونسي نمي فروشم و امام را نمي فروشم به موسسه تنظيم. من حزب الله را نمي فروشم به نوه روح الله. من وصيتنامه حميد باکري را به نامه دختر يونسي نمي فروشم.

به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبكه خبر دانشجو»، حسين قدياني در سايت قطعه 26 نوشته است:

خورشيد که به خون نشست، دلم شکست. آدينه هم گذشت و تو باز نيامدي. اشک من باز زودتر از قدوم تو جاري شد بر گونه روزگار. من اين روزها دارم “ظهور” را بخش مي کنم. ظهور دو بخش است: “ظ”، “هور”. غيبت هر چقدر هم طولاني، عاقبت که روزي تمام مي شود.

من چشم به پنجره دوخته ام اي حضرت آفتاب. گوش سپرده ام به صداي حنجره ات مرد اشراقي. سرم را گذاشته ام روي زمين و مي شنوم صداي آمدنت را. تو در راهي. مقصد تو دل ماست. قاصدک امروز خبر آورد برايم که نشسته اي بر بال ذوالجناح. گفت: ديده دستت ذوالفقار را. آنطور که قاصدک برايم خبر آورد تو قرار است با بيرق علمدار بيايي. مي داني کجا ديدم قاصدک را؟ روي مزار شهيد گمنام.

دير نيست زيارتت کنيم در بهشت زهرا. من پدر شهيدي مي شناسم که تو به خوابش رفته بودي و ماهي را مي شناسم که در بيداري نائب توست. واعظ در “بيت رهبري” از قول تو مي گفت: “ماه از ماست”. آري، ماه از خورشيد است. ماه هم بوي نور مي دهد. آهِ اصلي را ماه مي کشد در فراق خورشيد و دلتنگِ واقعي، پدر شهيد محسن شادفر است که تاب ندارد بشنود روضه علي اکبر را. خم مي کند کمر پدر را سوک فرزند. يتيمي بد دردي است.

دختر باکري بايد به جاي نامه نوشتن ناله کند از بي بصيرتي خويش. من هم فرزند شهيدم. دختر شهيد روستا نشين زابلي هم فرزند شهيد است. پسر شهيد علي اصغر رحمتي هم فرزند شهيد است. دختر شهيد ابراهيم شعباني هم فرزند شهيد است. ما همه فرزند شهيديم و ميميريم براي ماه، هزار بار. حضرت ماه، باباي ماست اما کاش باباي شما حميد باکري بود؛ نه فقط در شناسنامه که در مرامنامه.  شما تربيت يافته آقاي يونسي هستيد که وزير اطلاعات خاتمي بود. نه، من حميد باکري را به آقاي يونسي نمي فروشم و امام را نمي فروشم به موسسه تنظيم. من حزب الله را نمي فروشم به نوه روح الله. من وصيتنامه حميد باکري را به نامه دختر يونسي نمي فروشم.

من هم بلدم نامه بنويسم. من هم فرزند شهيدم. من نام هيچ بزرگراهي به نام پدرم نيست و خيال نمي کنم که از دماغ فيل پايين افتاده ام. همان کساني که باکري را خشونت طلب نام نهادند و او را سرباز وحشي قوم آتيلا خواندند، حالا مبلغ نامه دخترش شده اند. وصيت نامه باکري را کار نمي کنند اما نامه دخترش را در بوق مي کنند. دختر باکري بهتر است به جاي نامه نوشتن، وصيت نامه پدرش را بخواند. فرزند شهيد انقلاب بودن يک چيز است، دختر وزير اصلاحات شدن يک چيز ديگر.

قرار نيست اگر ما به احترام شهيد حميد باکري سکوت مي کنيم امر بر عده اي مشتبه شود. سکوت ما ديگر مرزش شکست. اگر قرار بر سوء استفاده از خون شهيد و نام شهيد در جهت راه باطل و طاغوتي فتنه گران است، فاش مي گويم از اين پس هر نامه تان را با همين قلم جواب خواهم داد تا به دروغ مصادره نکنيد نام مقدس “فرزند شهيد” را. من هم فرزند شهيدم اما مرا يونسي تربيت نکرده که اينگونه جار بزنم شب پرستي را. من نور را مي پرستم و مثل خيل فرزندان شهدا دست بوس ماهم. نامه مرا همان رسانه هايي کار مي کنند که قبلش وصيت نامه پدرم را چاپ مي کنند. من زير سايه پدرم هستم و شما آمده ايد بيرون از سايه خون شهيد و آيه هاي کتاب جعلي شده ايد و همسايه سران فتنه.

همت اگر بود پوست تان را مي کند. باکري اگر بود بهتر تربيت مي کرد تربيت يافته يونسي را. اما من مربي ام خون پدرم، وصيت نامه بابا اکبر است. شما هم به جاي گوش دادن به اوامر يونسي، اقتدا کنيد به “بابا حميد”، براي تان بهتر است. اينقدر ارزان نفروشيد لباس خاکي پدر را به BBC. پس فردا نگوييد پدر ما جلوي اسلحه اش دشمن بود و جلوي اسلحه بسيجيان امروز، سينه مردم. من آمار جنگيدن پدر شما را با منافقيني که جملگي ايراني بودند دارم. پس لطفا آشوبگران عاشورا را مردم نخوانيد. عيبي ندارد از “محصولي” انتقاد کنيد اما خون شهدا محصولي جز “جمهوري اسلامي” ندارد. جمهوري اسلامي نباشد اولين کار دشمن پايين کشيدن نام پدر شما از بالاي کوي و برزن است. پدر شما اين افتخار را داشت که شهيد راه ولايت فقيه باشد، پس شما خودتان را براي سران فتنه هلاک نکنيد. نه، اين نامه را من مي گذارم به پاي تربيت يافته يونسي، نه دختر باکري. فرزند شهيد آنقدر زيرک و رند هست که اجاره ندهد گلويش را به فرياد دشمن. انتقاد از ضعفهاي دولت و حتي بخشهايي از بدنه حاکميت، حق مسلم خانواده هاي شهداست اما چوب حراج زدن بر محصول خون شهدا آنهم با عنوان “فرزند شهيد” از هيچ کس پذيرفته نيست. راستي، اگر خروش بر منافقين، خشونت طلبي است ما اين کار را از همت و باکري و متوسليان ياد گرفته ايم. اگر “بسيجي واقعي همت بود و باکري”، فرزند شهيد واقعي را من امروز در بهشت زهرا ديدم. من امروز ديدم فرزند شهيد محمد صادقي را که مي گفت: “اتفاقا فرزند شهيد واقعي من هستم که مثل پدرم بسيجي هستم و با باتوم کوبيدم بر سر آشوبگران عاشورا”. من امروز دو شهيد 18 ساله ديدم در بهشت زهرا. پدر شهيد محسن شادفر به من گفت: “جواب بده اين نامه ها را. خانواده شهدا ما هستيم که مثل مرد پاي خون فرزندانمان ايستاده ايم. دو سه خانواده شهيد به چه حقي از جانب همه ما حرف مي زنند؟ ما کجا به ايشان اين نمايندگي را داديم. تو را به خدا قسم، قلم دستت هست، بنويس اين حرفها را. ما همه مان عاشق خامنه اي هستيم و پسر 18 ساله ام اگر باز هم زنده شود، قرباني اش مي کنم در راه ولايت فقيه”.

***

سنگ نوشته دو شهيد 18 ساله، يکي شهيد 8 سال دفاع مقدس و ديگري شهيد 8 ماه دفاع مقدس؛

“بسم رب الشهداء و الصديقين. بسيجي شهيد محسن شادفر. فرزند محمد ابراهيم. ولادت: 1343? شهادت: 10/ 2/ 61 محل شهادت: عمليات بيت المقدس. فرزند عزيز خفته در خاک، اي همچو فرشته طاهر و پاک؛ سر در ره ميهنت نهادي، اي مايه افتخار و شادي. قطعه 26، رديف 59، شماره 44?.

“السلام عليک يا اباعبدالله. سلام بر تربت پاک پسرم. بسيجي شهيد حسين غلام کبيري. فرزند حسن. ولادت: 8/ 9/ 70 شهادت:25/ 3/ 88 من حسينم که شهيد ره جانان شده ام، من فدايي ره مکتب و قرآن شده ام؛ به دلم آرزوي کرببلا بود و ليک، آرزو بر دل و مهمان شهيدان شده ام. قطعه 55، 24 مکرر، شماره 3?. /انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار