سه ديدار
کد خبر:۷۴۰۹۷
خاطره اي شنيدني از جواني امام روح الله؛

سه ديدار

جواني امام در دوره سخت و پر آشوبي بوده؛ دوره اي که يک سلسله پادشاهي عوض شده، يک ديکتاتوري سر کار آمده و يک جنگ بين المللي درگرفته...

گفتمان ناب؛ احسان رضايي و سيد بشير حسيني ـ گروه انديشه؛ تصاويري که ما معمولاً از امام ديده ايم و در ذهن داريم، تصاويري است که از زمان انقلاب و زير درخت سيب در نوفل لوشاتو شروع مي شود؛ يعني دهه ي هشتم عمر امام. اما تصاويري که از امام در اين نوشته مي بينيم تصاويري است از سه دهه ي اول عمر امام(دوره ي جواني) و قبل از ازدواج ايشان؛ دوره اي که تصاوير کمي از آن موجود است و اتفاقاً چيزهايي که توي اين تصويرها و خاطره ها هست، از خيلي نظرها دوست داشتني تر و جذاب ترند. جواني امام در دوره ي سخت و پر آشوبي بوده؛ دوره اي که يک سلسله ي پادشاهي عوض شده، يک ديکتاتوري سر کار آمده و يک جنگ بين المللي درگرفته. ديدن اينکه امام در چنين زمانه اي، آن همه شور و نشاط داشته و بر خلاف محيط بسته ي مدارس مذهبي در آن روزگار، آن قدر آدم پر جنب و جوش و در عين حال به روزي بوده، چيز هيجان انگيزي است.

***

ديدار اول؛ دوران پيش از طلبگي

ـ سيد مرتضي نگاه کرد، ديد روح الله به جاي شعر حافظ، دارد قصيده ي ملک الشعراء را مشق مي کند: «هان اي ايرانيان! ايران اندر بلاست/ مملکت داريوش، دستخوش نيکلاست.» روي کاغذ، خودش سرمشق نوشت: «الا يا ايها الساقي ادر کأساً وناولها» گفت: «بيا! روح الله از روي اين بنويس.» برادر کوچک تر گفت: «چشم.» دو صفحه که نوشت، دوباره صفحه ي جديد برداشت: «مرکز ملک کيان در دهن اژدهاست/ غيرت اسلام کو، جنبش ملي کجاست؟»

ـ «آن اوايل با برادرم، تمرين خط مي کردم. يک بار نيم صفحه را آقا مرتضي نوشتند، بقيه ي صفحه را من نوشتم. هيچ کس دو دست بودن خط را تشخيص نمي داد. يک بار بازي مي کرديم، دستم شکست، خطم تنزل کرد. وگرنه خطم خوب بود. نستعليق مي نوشتم. خط خوب، از آن عالَم است.» 

ـ 10 سالش نشده بود که به سيد مرتضي گفت: «لازم نيست ما برويم شمال و به ميرزا کوچک خان کمک بدهيم؟» سيد مرتضي عصباني شده بود. «اگر من ولي شرعي شما هستم، همين جا بمان و دَرسَت را بخوان!»

ـ «من از بچگي در جنگ بودم. خمين که بوديم، سنگر بندي مي کرديم. من هم تفنگ داشتم. تعليم تفنگ مي کرديم. ديگر دولت مرکزي قدرت نداشت و هرج و مرج بود. همه جا خان بود. زلقي ها بودند. رجبعلي ها بودند. ما سنگر مي گرفتيم، پاسباني مي کرديم که با آن ها مقابله بکنيم.»

ـ مسابقه مي دادند که کي مي تواند از جاي بلندتري بپرد. روح الله از روي پشت بام پريد و رکورد زد. عوضش پايش شکست.

***

ديدار دوم؛ دوران طلبگي

ـ «مي رفتم جلسات مجلس، مي رفتم براي تماشا. مدرس که مي آمد، همه از او حساب مي بردند.»

ـ تنها کسي که توي حجره اش راديو داشت، آقا روح الله بود. بقيه ي طلبه ها يواشکي مي آمدند توي حجره ي آقا روح الله، راديو گوش مي دادند. بيشتري ها مي گفتند راديو حرام است.

ـ «رضاخان که آمد، اول حمله اي که کرد به روحانيون  کرد. من در مدرسه ي فيضيه يک روز که براي درس رفتم ديدم فقط يک نفر است. گفتم چطور [کسي نيست]؟ گفت: همه شان فرار کرده اند. قبل از آفتاب مجبور مي شوند از مدرسه و حجره ها فرار کنند و آخر شب بر مي گشتند منزل. براي اينکه پليس مي آمد و مي گرفت و مي بردشان، يا لباسشان را مي کند يا حبسشان مي کرد. من فقط مي رفتم درس.»

ـ صبح به صبح مي آمد توي حياط مدرسه. مدرسه ي دارالشفاء. شروع مي کرد: «به به! بزرگان اساتيد! چشمم روشن! باز هم که عبا و لباده پوشيديد؟» کارش اين بود که لباس از تن طلبه ها بکند. هر دفعه يک سيد جوان مي آمد، مي گفت: «باز که آمدي اين جوان ها را اذيت کني!» دستش را مي گرفت، مي برد حجره ي خودش. چايي برايش درست مي کرد. نصيحتش مي کرد. افسر به اين سيد جوان کاري نداشت.

ـ هوا که سرد مي شد، ما توي حجره مي مانديم، نمي رفتيم سر کلاس. اما او سر هيچ درسي غايب نمي شد. زودتر از همه مي آمد، آخر از همه مي رفت. فقط يک بار دير آمد. روز خيلي سردي بود. هرچي پرسيديم چرا دير آمده، جواب نداد. بعداً رفيقش گفت که صبح وقتي مي آمده اند، سر راه پير زني را ديده که داشته لباس مي شسته. به رفيقش گفته: «تو برو که از درس عقب نمانيم» و خودش مانده براي کمک به پير زن. خيلي سرد بود آن روز.

ـ رفته بود پيش دهخدا. دهخدا خوشش امده بود از اين سيد جوان. کتاب چرند و پرندش را هديه داده بود به سيد. سيد جوان گفته بود کتاب را خوانده و بعد راجع به کتاب حرف زده بودند. دهخدا گفته بود چرند و پرند از کارهاي جدي عمر اوست که اگر جدي نبود، تبعيدش نمي کردند. سيد جوان گفته بود: «اما من اگر بخواهم کار جدي بکنم، چرند و پرند نمي نويسم.»

***

ديدار سوم؛ دوران تدريس

ـ قرار بود يکي از طرف حوزه بفرستند برود دربار، پيش شاه. مي خواستند حرف هايشان را بزنند. جلسه گذاشتند که حرف ها را يکي کنند. آخر جلسه گفتند حالا بگوييد کي را بفرستيم؛ آقاي بروجردي گفت: «اينکه معلوم است. فقط حاج آقا روح الله.» 

ـ براي درد چشمش به تهران آمده بود که کتاب را ديد. اسم کتاب بود «اسرار هزار ساله». منظورش از هزار سال، عمر اسلام بود. توي کتاب به اسلام و پيامبر اسلام(ص) توهين شده بود. از تهران که برگشت، يک ماه سر کلاس نرفت. نشست توي خانه  و جواب کتاب را نوشت؛ «کشف الاسرا». کار نوشتن که تمام شد، تازه يادش آمد که چشمش درد مي کرده.

ـ «ما چه کشيديم از اين متحجرها، خدا مي داند. من فلسفه مي گفتم. کوزه اي را که از آن وضو گرفته بودم، مي بردند آب مي کشيدند. مي گفتند اين نجس است؛ درس فلسفه مي دهد!»

ـ رفته بود عيادت يکي از اهالي مسجد. بيرون که آمد چشمش خورد به جعبه ي سياه گوشه ي حياط. پسر صاحب خانه را صد زد. پرسيد اين جعبه چيست؟ جوان اول هول کرده بود و جواب هاي سر بالا مي داد. آخرش خودش پرسيد: «اين دستگاه آپارات است؟» جوان گفت: «بله». گفت: «مي خواهم کارش را ببينم». ترس جوان ريخت. حلقه فيلمي گذاشت توي آپارات، يکي از فيلم هاي چارلي چاپلين بود. تصوير که روي ديوار سفيد افتاد، پرش داشت. آقا گفت: «سرعت دستگاه بيشتر شود، اين پرش ها کم مي شود». جوان ديگر نمي دانست بايد چي بگويد. پرسيد: «شما قبلاً آپارات ديده ايد؟» گفت: «نديده ام. در مجله خوانده ام.» /انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار