مرا ببخش بانو
کد خبر:۷۴۴۲۶
دل نوشته اي براي مادرم زهرا(س)؛

مرا ببخش بانو

مرا ببخش بانو! مي خواهم از ميلاد ت بگويم و از روح الله که زاد روزش به ياس وجودت آميخته شد و شيره جانت شير ميدان ولايتش کرد، اما مگر مي شود چشمانم را ببندم برآنانکه قلبت را خراشيده و روحت را آزرده اند و روح الله را به مسلخ برده اند و فرزندت علي را حرمت شکسته اند؟

طاهره ناطقي؛ وضو مي گيرم و دست به قلم مي برم براي نوشتن از وجود مبارک تو بانو! اما انقباض دمادم قلم، واژگانم را در فرود بر کاغذ احساسم مردد مي کنند؛ هنگ کرده ام، ذهنم روي اولين جمله ماسيده است: "ستاره بريزيد آمد ماه عالمين..."

زير لب دعا مي خوانم و خدا را به وجود خودت قسم مي دهم که ياري ام کند براي نوشتن ، اما ...

دلم مي شکند از اين همه ناتواني در ترجمان احساساتي که در قلبم غليان کرده اند.

دلم مي گيرد از اين همه انفعال واژه ها و اشکهايم را به کمک مي گيرم تا خدا رقتي به قلم و شهامتي به واژه ها و حرارتي به کلماتم بدهد و هديه ام را به تو تقديم کنم؛ مادر!

نفسم بند آمده انگار، نگاهم را در تاريکي شب به آسمان گرفته قلبم گره مي زنم و به ستاره اي خيره مي شوم که چشمک مي زند. در يادمان ذهنم راه باريکي روشن مي شود که انتهايش مدينه است.

حرم رسول الله را به خاطر مي آورم و تو را که در بين ستونهاي حنانه و توبه و  روضه رضوان مي بوييدم وبا اشکهاي دلتنگي جستجويت مي کردم. مزار محمد امين را در صفحه دلم مي گشايم و مزار تو را، که پشت پرده هاي ضخيم ترديد وهابيان از چشمهاي کم سوي من پنهان شده بود، اما مي انديشيدم عشق او و تو که ام ابيهايت مي خواند پس ازمرگ نيز تو را کنارش نگه مي دارد.

مي خواهم از تولدت بنويسم، از روزي که مادرت براي نگارش داستان نفس گير زايش همراه مي طلبيد اما کينه زنان بني مخزوم از هم داستاني خديجه با رسول الله (ص)، حجيم تر از احساس همدردي بود و خدا دل شکسته خديجه را با دست نوازش بانوان بهشت روشن کرد و آسيه و مريم و ساره و کلثوم را ويراستاران دل نوشته اش نمود.

مرا ببخش بانو! مي خواهم از تولدت بگويم اما عمر کوتاه تو کوره راه هاي ذهنم را به هم گره زده است آنچنان که از واژه واژه تولد تو قطره قطره خون شهادت مي چکد و رويش تلخ غربت علي و مظلوميت حسنين و ناله زينبين فضاي خيالم را از اندوهي جاودانه انباشته مي کند و سيلاب اشک هم کوير دلم را طراوت نمي دهد.

ببخش بانو! مي خواهم از ميلادت بگويم اما قلبم قطعه پاک و نابي ندارد که احساساتم را صاف و صيقل خورده نثارت کنم. قلبم زخم برداشته از" آن"ها که شهيد خواندن تو عرق شرم روي پيشاني بلند نفاقشان مي نشاند اما نام تو را لفافه جشن خروج بر ولايت مي کنند و پشت پرده قطور کينه هاي جملي، با دشمن علي در سقيفه بني فتنه شور مي کنند و بر بازوي ولايتمداري تو تازيانه مي زنند.

مرا ببخش بانو! مي خواهم از ميلاد ت بگويم و از روح الله که زاد روزش به ياس وجودت آميخته شد و شيره جانت شير ميدان ولايتش کرد، اما مگر مي شود چشمانم را ببندم برآنانکه قلبت را خراشيده و روحت را آزرده اند و روح الله را به مسلخ برده اند و فرزندت علي را حرمت شکسته اند؟

مرا ببخش بانو! مي خواهم از تولدت بنويسم و نوري که هنگام تولد تو مشرق و مغرب زمين راروشني بخشيد و خانه هاي تاريک مکه را درخشان کرد اما تاريکي امروز جهان را که هديه وجدان سياه ستمکاران عالم به زمين است مي ترساندم و در سياهي دهشتناک اندوه بارقه اي از اميد را مي کاوم که نجات بخش آدمها از هبوط در سياهچاله هاي کشنده روزگار باشد.

مرا ببخش بانو! مي خواهم از تولدت بنويسم و از آب کوثر که حوريان بهشت تو را به آن غسل دادند اما به آنان مي انديشم که در آبهاي اقيانوس غسل شهادت کردند و براي آزادي اي ميگريم که در درياي بيکرانه سبعيت حراميان، تشنه جان سپرد.

مراببخش بانو! مي خواهم از ميلاد ت بگويم و از جامه هاي سفيد و معطر بهشتي که تو را درآن پيچيدند، اما کودکان غزه را مي بينم که زير هجوم جاني بالفطره به خون خود شستشو مي شوند و در کفن هاي معطر به مظلوميت پيچيده مي شوند و در خاک مرگ آرام مي گيرند.

به گورهايي مي انديشم که روز به روز در تعداد فزوني مي گيرند و در مقياس کوچکتر مي شوند... 

و به دگرگوني الگوي شهادت مي انديشم؛ روزي مردان ميدان جهاد به خون مي آغشتند و امروز کودکاني مفسر «احلي من العسل» مي شوند.

روزگاري جوانان برومند شناگران شط خون بودند و امروز شهداي چند روزه، کبوتر آسمان مي شوند.

مي خواهم از ميلادت بنويسم بانو، اما زمانه به هم مخلوط شده است روزي که تو متولد مي شوي کسي در فلسطين در خونش مي غلطد و در عراق مادري چادر مرگ بر سر مي کشد و در افغانستان پدري  زير چرخهاي حقوق بشر تکه تکه مي شود و در هر جاي اين ماتمکده کسي جان مي دهد، کودکي يتيم مي شود، زني تکه اي از جانش را در خاک مي کند، مردي با حاصل عمرش وداع مي کند و گوري جان مي گيرد...

مي خواهم از تولدت بگويم بانو اما، در غزه شمع تولد نوزادي را روي  سنگ کوچک مزارش روشن مي کنند...

چگونه از تولدت بگويم بانو! که قلبم جريحه دار هجران فرزندت مهدي (عج) است.

کي مي آيد مولا تا بهار را در آغوش بگيريم بانو؟

مرا ببخش! مي خواهم از تولدت بگويم و لبخند بزنم اما سيلي روزگار روي گونه هاي استخواني احساسم سنگيني مي کند...

مي خواهم از تولدت بگويم بانو! اما واژگانم غم آلودند... 

مي خواستم از تولدت بنويسم، اما ذهنم روي همين جمله ماسيده است : ستاره بريزيد...

مرا ببخش بانو!

/انتهای پیام/

پربازدیدترین آخرین اخبار