آفت جواني، جو زدگي است
کد خبر:۷۴۵۸۸
آيت الله مجتبي تهراني:

آفت جواني، جو زدگي است

آيت الله مجتبي تهراني در جلسه چهاردهم بحث غيرت مومن گفت: بايد طوري جوان را تربيت کرد که جو زده نشود، بايد شعور به او داد تا تحت تأثير هر جوي قرار نگيرد، به او بفهمان که گاهي اين جوها ساختگي­اند.

مروري بر مباحث جلسه گذشته

بحث ما راجع به تربيت به معناي روش رفتاري و گفتاري دادن به غير بود. درباره­ي روش دادن گفتيم محيط­هايي که انسان در آنها ساخته مي­شود و روش مي­گيرد، ابتدا محيط خانوادگي است. لذا بحث را در اين محيط مطرح کرديم و گفتيم فرزند از پدر و مادر - هم در بعد ديداري­، شنيداري­، گفتاري و کرداري - روش مي­گيرد و بالاخره جلسه گذشته بحث ما به اينجا رسيد که تربيت از ظاهر شروع مي­شود و بعد به باطن رخنه مي­کند.

اولين عامل موثر در تربيت، رابطه شخصي است

چند مطلب را مي­خواهم در باب تربيت و عواملي که در آن مدخليت دارند عرض بکنم که قبلا هم به آن­ها اشاره شده بود، ولي من الآن مي­خواهم يک مقدار بيشتر توضيح بدهم. اولين عامل که در تربيت مؤثر است، عامل رابطه شخص با شخص است. اينکه محيط خانوادگي را مطرح کردم، به دليل اين بود که در اين محيط رابطه اشخاص تنگاتنگ است؛ محدود به گاهي اوقات نيست. شبانه­روزي است و تقريباً در همه حالات است. اين رابطه است که هم به انسان روش مي­دهد و هم باعث مي­شود که طرف مقابل روش بگيرد. رابطه­ي تنگاتنگ ميان اشخاص اين اقتضا را دارد. به خصوص که فرزند هم سريع مي­گيرد و هم عميق.

رابطه تنگاتنگ مخصوص خانواده نيست

لذا اگر ما بحث را دائرمدار رابطه تنگاتنگ خصوص رابطه پدر و مادر با فرزند قرار بدهيم و آن را فقط متمرکز در اين کنيم، درست نيست. اين رابطه تنگاتنگ، هرچند که معمولاً در روابط خانوادگي هست، اما گاهي اوقات دايره­اش يک مقدار وسيع­تر مي­شود. مسئله به طور غالب، خويشاوندي است - نزديکان مثل خواهر، برادر و ...- ولي ممکن است نسبت به کساني که از نظر نَسَب با انسان رابطه­اي ندارند نيز مطرح باشد. يعني اين نوع رابطه­ي موثر در تربيت، درباره تمام کساني است که انسان در زندگي با آن­ها آميخته باشد و يک نوع آميختگي داشته باشد. اين­ها هم از نظر تربيت، همين حکم را دارند.

لذا گفتيم اصلا انبياء بعثتشان براي روش دادن و آموختن روش اخلاقي به بشر بوده است؛ چه در بعد انساني و چه در بُعد الهي­شان. پيغمبر اکرم وقتي به رسالت مبعوث شد فرمود: « بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاقِ[2]» من براي تمام کردن مکارم اخلاق مبعوث شدم.

انسان اول نسبت به نزديکان مسئوليت تربيتي دارد

خداوند خطاب به پيغمبر مي­گويد: «وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ[3]» و اقوام نزديکت را انذار بده!

اول خويشاوندانت را انذار بده. البته خويشاوندان نزديک، آنها مقدم­اند. ماده عشيره از نظر لغت «عشرت» است، معاشرت از عشرت است. يعني معاشرت نوعي ارتباط زياد و آميختگي با يکديگر است. لذا عشيره که گفته مي­شود، از همين باب است و مسئله خانواده را مطرح مي­فرمايد. لغت عشيره را هم که به کار مي­گيرد، معنايش آن است که از نظر خانوادگي آن­هايي را که با تو رابطه تنگاتنگ دارند را انذار بده! حتي قيد أقربين را هم مي­گذارد، که اشاره به نزديکان دارد.

دايره تربيتي مومن: خانواده، نزديکان و همسايه­ها

لذا در باب تربيت آنچه را که مي­توان به عنوان عامل ابتدايي معرفي کرد، مسئله رابطه تنگاتنگ است که اين عامل موجب مي­شود که شخص به ديگري روش بدهد و شخص ديگر از او روش بگيرد. در يک روايتي از امام صادق (عليه السلام) دارد که حضرت فرمودند: « لَا يَزَالُ الْمُؤْمِنُ يُورِثُ أَهْلَ بَيْتِهِ الْعِلْمَ وَ الْأَدَبَ الصَّالِحَ حَتَّى يُدْخِلَهُمُ الْجَنَّةَ [جَمِيعاً][4]»

مؤمن هميشه اينگونه است که براي خانواده­ و اهل بيتش، علم و ادب صالح و شايسته، به ميراث مي­گذارد تا اينکه آنها را به بهشت مي­برد.[5] «حَتَّى لَا يَفْقِدَ فِيهَا مِنْهُمْ صَغِيراً وَ لَا كَبِيراً وَ لَا خَادِماً وَ لَا جَاراً»

به طوري که وقتي در  بهشت رفت، هيچ کدام از اين­ها را مفقود نمي­بيند. همه آن­هايي  که تربيتشان کرده است، هستند؛ کوچکشان هست، بزرگشان هست. بعد مي­گويد «وَ لا خادِماً» اين را اضافه مي­گويد، حتي خدمتکاري را که رابطه تنگاتنگ و روزانه با او داشت و در متن زندگي او بود نيز همراه او هست. «وَ لا جاراً» حتي همسايه­هاي او هم، بواسطه تربيت او و ارثي که براي آنها گذاشته است، در بهشت هستند.

همسايگي در گذشته با روابط نزديک همراه بود

من حالا يک نکته­اي را اينجا به آن اشاره کنم. سابق بر اين، مسئله همسايگي، يک مسئله مهمي بوده است. چون رابطه­ها خيلي تنگاتنگ بود. ما هم در اسلام بسيار نسبت به همسايه سفارش داريم. مثل الآن نبود که همسايه، همسايه­اش را نمي­شناسد که اصلاً کيست! ما عجب مسلماني هستيم! در آن موقع اين روايت­ها صادر شده است. در آن موقع، همسايگي معنا داشته؛ از نظر بعد معنوي، اخلاقي، انساني. فکر نکنيد، اين حرف ها تَعبُّد است. انسانيت اقتضا دارد که رابطه ها اينگونه باشد. يک رابطه تنگاتنگ ميان همسايه­ها بوده است. هر روز اين­ها با هم برخورد داشتند؛ برخورد روزانه. بعد رفت و آمد داشتند و ... اين­ها همه گوياي اين مسئله است که اين رابطه تنگاتنگ، نقش سازندگي دارد.

قبلاً هم گفتم: غالباً اين رابطه در خانواده هست! تعبير به غالب مي­کردم که در رابطه ميان پدر و مادر با فرزند، آنچه که در روش دادن و روش گرفتن، نقش دارد، مسئله رابطه تنگاتنگ است که هم نقش سازندگي دارد، هم تخريبي و غالباً در خانواده هست.

گناهکاران، خود، خانواده، دوستان و همسايگان خود را به جهنم مي­برند.

بقيه روايت را مي­خوانم «وَ لَا يَزَالُ الْعَبْدُ الْعَاصِي يُورِثُ أَهْلَ بَيْتِهِ الْأَدَبَ السَّيِّئَ[6]»

بنده گناهکار هميشه روش زشت، به ميراث مي­گذارد. در قسمت اول روايت «مؤمن» آمده بود، اينجا در مقابل مي­فرمايد: «عاصي». يعني آن کسي که مهار شرع سرش نمي­شود و افسار گسيخته است. من همه اين­ها را قبلاً معنا کردم، دوباره توضيح نمي­دهم. «حَتَّي يُدخِلَهُم النّارَ جَميعاً» اينقدر اين روش بد مي­دهد و آن­ها هم ياد مي­گيرند، که همه آن­ها را به جهنم مي­برد. «حَتَّي لا يَفقِدَ فيها مِنهُم صَغيراً و لا کَبيراً و لا خادِماً و لا جاراً» تا آنجا که هيچ يک از خانواده و عيال و همسايگانش را مفقود نمي­يابد. آنقدر روي خانواده­اش، خدمتکارش و همسايه­اش اثر سوء و زشت مي­گذارد که هم­شان وارد جهنم مي­شوند. در تربيت آنچه که هسته مرکزي است، رابطه تنگاتنگ است.

در تربيت نسبت خانوادگي موضوعيت ندارد

لذا ما آمديم گفتيم اولين محيط، محيط خانوادگي است. اما چون آنکه نقش اساسي دارد مسئله رابطه است  و نَسب مدخليت ندارد، بايدد انست که اين بحث در محيط­هاي بعدي - آموزشي، شغلي، رفاقتي- هم همين­ عواملي را که مي­گويم محوريت پيدا مي­کند.

عامل دوم در تربيت: محبت

عامل دوم، عامل محبت است. اصلاً بحث ما پيرامون غيرت بود که از محبت ناشي مي­شود، و از اينجا شروع  کرديم که رابطه پدر و مادر با فرزند، رابطه تنگاتنگ همراه با چاشني محبت است؛ آنهم محبت قوي. کمي جلوتر برويم. سوال اساسي اينجاست که خودِ اين محبت - که از شئون قلب و دل است- با چه چيزي حاصل مي­شود؟ با احسان. لذا ما در بحث تربيت يک عامل را به عنوان عامل احسان مطرح مي­کنيم که در باب روش گرفتن نقش اساسي دارد. در پذيرش روش ها نقش دارد. يعني اگر مربي به مربايش احسان بکند، پذيرش­ او قوي مي­شود.

احسان جلب محبت مي­کند

لذا يکي از مسائلي که در باب تربيت مطرح است - حتي نسبت به رابطه پدر و مادر و فرزند هم همين است- آن چيزي که جلب محبت مي­کند و نقش سازنده دارد، احسان است. يعني عامل احسان از عواملي است که در باب تربيت نقش اساسي دارد. چون قلوب را جذب مي­کند. ما روايات متعدده­اي هم در اين باب داريم که من به بعضي از آن­ها اشاره مي­کنم. اين روايت از پيغمبر اکرم است که حضرت فرمودند: «جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلَى حُبِّ مَنْ أَحْسَنَ إِلَيْهَا[7]» دل­ها بر حب کسي که به او محبت بکند، آميخته است.

علي (عليه السلام) که تعبيرات زيادي دارند «بِالإحسَانِ تُملَكُ القُلُوبُ[8]» با نيکي دلها بدست مي­آيند.

«كَم مِن إنسَانٍ اِستَعبَدَهُ إحسَانٌ[9]» چه بسيارند انسانهايي که بنده­ي نيکي شده­اند.

«سَبَبُ المَحَبَّةِ أَلإِحسان[10]» سبب محبت نيکوکاري ا­ست.

اصلاً يک جايي دارد به اينکه مي­فرمايد: «أَلإِحسانُ مَحَبَّةٌ[11]» احسان همان محبت است.

در اينجا حضرت هوهويت (اين هماني) درست مي­کند. مسئله اين است که عامل «رابطه تنگاتنگ» و «احساني» هستند که در باب روش دادن و روش گرفتن - که اسم آن را ما تربيت گذاشتيم- نقش اساسي دارند.

عامل سوم: پذيرش برتري مربي

عواملي ديگري هم داريم که چون الآن بحث درباره آنها نيست، فقط يک اشاره­اي مي­کنم و رد مي­شوم. اين را بايد در محيط دوم - يعني محيط آموزشي- مطرح کرد و مسئله تربيت آنجا خيلي هم اساسي مطرح است. در محيط آموزشي آنچه لازمه تربيت است، پذيرش تفوُّقِ غير از نظر دروني است. اين يعني اينکه مربا بپذيرد که مربي­اش از او بهتر مي­فهمد. حالا در روابط گوناگون مطرح است؛ جنبه علمي- تجربي و ... وقتي معلم به شاگرد مطلبي را مي­گويد، يا وقتي شاگرد هيکل معلمش مي­بيند که چطور حرف مي­زند و ... وقتي از او تاثير مي­پذيرد که تفوق و برتري او را پذيرفته باشد و قبول کند که او بالاتر و بهتر از خودش است.

تفاوت ميان پذيرش و سلطه

البته پذيرش مطرح است نه سلطه. يک وقت اشتباه نکنيد! اين دو، دو مورد جداي از هم است. يک سلطه بر ابدان داريم و يک سلطه بر قلوب. من دومي را دارم مي­گويم که از عواملي است که در تربيت نقش اساسي پيدا مي­کند. اين خودش يک بحثي است، من گفتم چون اينجا جاي بحث نبود فقط اشاره کردم.

در محيط آموزشي مربي مافوق است و مربا هم اين را پذيرفته­است. تربيت هم ناخودآگاه صورت مي­گيرد و شاگرد روش معلمش را ياد مي­گيرد. لذا من در باب تربيت گفتم که از عناوين قصديه نيست. البته جهات ديگر هم هست ولي من سه عامل تقريبا اساسي را عرض کردم.

سقف سني براي تربيت وجود دارد؟

اينجا يک مطلب مطرح است که من آن را تحت يک سؤال مطرح مي­کنم. آيا تربيت ابوين(پدر و مادر) نسبت به فرزند از نظر سني سقف دارد يا ندارد؟ من مقدمتاً يک مطلبي را عرض کنم بعد مي­روم سراغ روايات. ما اين را در باب تربيت گفتيم که انسان از نظر روحي داراي ابعاد مختلفي است؛ حيواني، انساني و الهي. گفتيم بُعد حيواني - شهوت، غضب و وهم- خودش فعليت دارد و روبه تکامل هم مي­رود. هيچ احتياجي به اين ندارد که انسان بخواهد ساخته و پرداخته­اش بکند. خواه ناخواه هست. وقتي گرسنه­ات مي­شود، غذا را مي­خوري. ما در باب تربيت داشتيم که در تربيت اين بعد حيواني بايد يک لجام عقل و شرع به او بزني و محدودش کني. چون خواسته­هاي او نامحدود است و سقف ندارد. اين را بايد محدودش بکني که در منطقه عقل عملي و بعد معنوي کار بکند. لذا گفتيم بايد به دهان اين حيوان، مهار عقل و شرع بزني، تا آن دو بعد - انساني و الهي - که جنبه استعدادي داشت، شکوفا بشود و به فعليت برسد.

بيست و يک سالگي، سن کمال قواي نفساني است.

بحث اين است که انسان از نظر روند رشد در اين نشئه که پيش مي­آيد و جلو مي­رود، به طور غالب از نظر سني وقتي به حدود بيست-بيست و يک سال که مي­رسد، از نظر قواي حيواني ديگر کامل شده است. کاملِ کامل است و هيچ کم و کسري ندارد؛ چه شهوت او، چه غضبش و چه وهم او. در اين سنين، فوران شهوت و فوران غضب است. مي­­گويند: جوان ماجراجوست. اين براي غضب او است.

بايد انسانيت و الهيت، همراه با قواي حيواني رشد کند

اين را اول من گفتم، چون مسئله تربيت در ارتباط با همين بعد حيواني است که پاياپاي آن بايد دو بعد ديگر را پيش ببريم. بدون اينکه کسي به ما بگويد خود ما به اينجا مي­رسيم که ما بايد گام به گام با اين بُعد حيواني پيش بياييم. چون وقتي که به اين مرز مي­رسد، از نظر حيواني، خوب جا مي­افتد و بايد آن دو مورد ديگر را هم خوب جا بيندازيم. يعني بعد انساني و الهي­ را که جنبه استعدادي داشت، اين را هم بايد به فعليت برسانيم. بايد وقتي به اين سني رسيد که از نظر قواي حيواني، شهوت و غضبش، کاملاً به فعليت رسيده است، از اين طرف انسانيت او هم بايد دوشادوش آن کامل بشود. افسارگسيخته نباشد. از نظر بعد معنوي هم همينطور است.

بايد تا پيش از بيست و يک سالگي اساس انسانيت و معنويت در فرد شکل بگيرد.

لذا اگر ما اين تعبير را بکنيم و بگوييم وقتي انسان به اين سن رسيد، همانگونه که اسکلت حيواني دارد، بايد يک اسکلت انساني پيدا کند. بايد يک اسکلت انساني و معنويِ الهي هم داشته باشد. چون همه اين­ها در رابطه با يکديگر بودند و از يکديگر بيگانه نبودند.

سنين خردسالي، زمان بازي است

اصلاً تربيت و روش دادن­ها و روش گرفتن­ها، براي اين بود که يک نفر، انسان بشود. يعني عقل عملي او به فعليت برسد. اين همان تعبيري است که مي­گويم بايد اسکلت انساني­اش درست بشود و شاکله پيدا کند. بايد در درون خودش و در بعد معنوي­اش هم همين طور، شکل پيدا کند.

حالا من دو روايت بخوانم. روايت از امام صادق (عليه السلام) «دَعْ ابْنَكَ يَلْعَبْ سَبْعَ سِنِينَ[12]» بچه­ات را رهايش کن تا هفت­سالگي، بازي کند. ما هم همينطور هستيم که از هفت­سال به بعد او را به مدرسه مي­بريم. يعني اين مقتضاي سني­ اوست که در آيه هم دارد « اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ[13]» همانا زندگي دنيا فقط بازي و سرگرمي و زينت و فخرفروشي و ... است.

آيه شريفه هم اول از لعب شروع مي­کند که ظاهراً همين است. اين مسائل وجودي است و تمام معارف ما هم سو با آن­هاست. چرا؟ چون دستورات خالق ماست. آن که سازنده من است، خودش خوب بلد بوده است که راه را به من نشان دهد.

هفت سال دوم، زمان تربيت و يادگيري است

«وَ يُؤَدَّبْ سَبْعاً» از آن سن به بعد، ديگر قوه تمييز پيدا مي­کند. يادش بده! به او روش بده! تا اينجا او از نظر ديداري، شنيداري­ و رفتاري­ از شما ياد مي­گيرد و هيچ احتياجي نيست که تو بخواهي او را ادب کني. يادگيري­اش خواه ناخواه و خودکار است. مي­گويد از هفت سال به بالا آرام­آرام قوه تمييز او به کار مي­افتد و مي­تواني به او بفهماني. «وَ يُؤَدَّب سَبعاً» تا به چهارده سال برسد، مي­تواني به او بگويي: ـ باباجان ـ اين کار به اين دليل درست است! پسرم اين کار غلط است! دخترم ...! امثال اين حرف­ها.

هفت سال سوم، بايد او را زير سايه خود بگيري

« وَ الْزَمْهُ نَفْسَكَ سَبْعَ سِنِينَ» نگذاريد تنها جايي برود! زيرِ سايه خودت نگه­اش دار! رهايش کني هرجا برود نمي­تواني جلويش رابگيري!!! بعد دارد «فَإِنْ أَفْلَحَ وَ إِلَّا فَإِنَّهُ مَنْ لَا خَيْرَ فِيهِ» بيست و يک سال که رسيد اگر تربيت شده باشد، که هيچ وگرنه درست نمي­شود.

بعد از بيست و يک سالگي هم احتمال خطر هست ولي کمتر

بعضي­ها از من سؤال مي­کنند که اين بحث­هايي که راجع به بچه مي­کني، تا چند سالگي است؟ براي تا سن بيست و يک سال است. اين مسلم است. چون بچه به اين مرز سني که برسد، به طور غالب شهوت، غضب و و همش تکامل پيدا مي­کند و به حد اعلي­يشان مي­رسند. بايد بيايي و پاياپاي آنها، در بعد انساني­ و معنوي­، اسکلت آن را هم تا آن موقع بسازي. آسيب­پذيري او با اين کار کمتر مي­شود. نمي­گويم غير ممکن مي­شود؛ ولي کمتر مي­شود. چون به درونش يک اسکلت داده­اي. تقريباً محکم کاري را کردي و شاکله وجودي به او دادي.

روايتي ديگر

روايت دوم از امام صادق (صلوات الله عليه) است که: «الْوَلَدُ سَيِّدٌ سَبْعَ سِنِينَ[14]‏»، بچه، هفت سال، آقاست.

از پيغمبر اکرم است، که حضرت فرمود: «أَوْلَادُنَا أَكْبَادُنَا، صُغَرَاؤُهُمْ أُمَرَاؤُنَا[15]» فرزندان ما جگرگوشه­هاي ما هستند، کوچکانشان سروران ماهستند. واقعاً هم همينطور است که آنها فرمانده­اند؛ البته نه اينکه هر فرماني بدهند ما بايد گوش دهيم؛ ولي نوعاً چون بچه در اين سن و سال هنوز تکامل پيدا نکرده که عقل عملي­اش شکوفا شده باشد او فرمانده است.

«وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِينَ»، در هفت سال اول آقاست. از هفت تا چهارده، زير پوشش توست و محکوم به حکم­هاي توست. با توجه به روايت قبل که در اين­باره فرمود «يُؤَدَّب» مي­فهميم که آنجاست که مي­تواني، به او امر و نهي کني و او را تربيت کني. دقت کنيد چقدر زيباست. من اين دو روايت را کنار هم گذاشتم.

اگر تا بيست و يک سالگي فرزند متخلق شد، کار تمام است و الا...

«وَ وَزِيرٌ سَبْعَ سِنِينَ» در هفت سال سوم - از چهارده تا بيست و يک سالگي- بازوي تو مي­شود، به تو، کمک مي­کند و همراه تو است. وزير هميشه همراه است. بعد دارد «فَإِنْ رَضِيتَ خَلَائِقَهُ لِإِحْدَى وَ عِشْرِينَ[16]» تا اينکه تا بيست و يک سالگي از خلق و خوهايش راضي شوي.

خلائق، يعني خلق و روش و چيزهاي دروني او. که بيست و يک سال، زمان کامل شدن قواي اوست. مسئله اين است، و همه هم ريشه­اش، ريشه­هاي دقيق علمي-خلقتي دارد. مي­گويي سقف آن تا چه موقع است؟ تا بيست و يک سال است.

چون در آن موقع تمام قواي او به تکامل­ مي­رسد. تفاوت اينجاست که قواي حيواني خودش به تکامل مي­رسد، و بُعد انساني و الهي را تو بايد به تکامل برساني.

بايد والدين مسائل انساني و الهي را در فرزند شکوفا کنند.

شهوت خودش مي­رسد. غضب خودش تکامل پيدا مي­کند. اما مسائل انساني­اش را تو بايد آبياري کني. مسائل الهي، معنوي­اش را تو وظيفه داري که به فعليت برساني. اين وظيفه توست که اينها را که خودش تکامل پيدا کرده، گام به گام بيايي تا به اين سن و مهارش کني. اينجاست که آدم وقتي ديد ساخته شده و اسکلتش ساخته شده است، تا حدودي احساس ايمني مي­کند. روکاري­هايش اشکال ندارد، محکم­کاري را تو کرده باش. عمده اين است.

آفت جواني، جو زدگي است

آفات ­آن - خصوصاً اين سني را که اينجا در روايت مطرح مي­فرمايند و من راجع به بُعد غضبش مطرح کردم- اين است که او ماجراجوست. حواست را جمع کن! چه در بعد خشم او و چه شهوت او که يک وقت فريب نخورد. مراقبت بايد باشد. نه اينکه ديگر حالا رهايش کني و بروي! باز هم مراقبت مي­خواهد.

جوان سرشار از احساسات است

چون من در جلسات قبل مسئله جوّ را گفتم که جو حاکم و شعارها ممکن است احساسات او را تحت تاثير قرار دهد. بچه اينگونه است که احساساتي است. لذا ايمني کامل ندارد. يک وقت اشتباه نکنيد که تمام شده است و دست را روي هم بگذاريد! خير! جوهاي کاذب هم فراوان است. کساني که مثلا اهداف شيطاني دارند، با امکاناتي که در دست داشتند، او را فريب ندهند. اين جوان به طور طبيعي که نمي­فهمد که اين جو ساختگي است. عوامل پشت پرده را که نمي­فهمد. متوجه نمي­شود که جو را ساخته­اند. يک وقت مي­بيني که اين هم رفت بين آنها.

بايد به جوان ياد داد که جوزده نشود

بايد طوري جوان را تربيت کرد که جو زده نشود. بايد شعور به او داد تا تحت تأثير هر جوي قرار نگيرد. خيال نکند اين جوها همه­اش صادق و طبيعي است، خودجوش است. نه! به او بفهمان که گاهي اين جوها ساختگي­اند. به او بفهمان که اگر اين طرف و آن طرف کردند، بعد امثال تو را به داخل جمعيت نکشانند! جوزده نشو! شعارزده نشو! مراقب باش!

بالاخره بايد از اين­ها مراقبت بکنيم. مي­خواهم بگويم اينگونه نيست که جوان بعد از اين سن ايمني کامل پيدا بکند. اتفاقاً يک نوع خطراتي آنجا دارد که حالا من به يکي از آن اشاره کردم. مسئله اين است که جوزده نشود؛ چون در معرض خطر است. به او بفهمان! به او شعور بده! او را به اينجا برسان و از او مراقبت هم بکن.

اللهم صل علي محمد و آل محمد


[1]  وسائل الشيعه، ج 20، ص 154

[2]  بحار الانوار، ج 67، ص 372

[3]  سوره مبارکه شعراء، آيه شريفه 214

[4]  مستدرك‏الوسائل،ج 12، ص 201    

[5]  من بخش اول آن را به مناسبتي در جلسات گذشته مطرح کردم، که جنبه ميراثي است. فعلاً بخش دوم روايت مورد نظر است.

[6]  همان

[7]  بحارالأنوار، ج 74، ص 142

[8] غررالحکم، ص 385

[9] همان

[10] غررالحکم، ص 386

[11] . همان

[12] . بحارالأنوار، ج 101، ص 95

[13] . سوره مبارکه حديد، ايه شريفه 20

[14] . وسائل‏الشيعة، ج 21، ص 476

[15] . بحارالأنوار، ج 101، ص 97

[16] . بحارالأنوار     101     95

منبع: پايگاه آيت الله مجتبي تهراني.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار