اردوگاه دروغ
چكاپ (Check up) و آزمايش پزشكي در جهان معاصر به امري رايج در حوزه سلامت و بهداشت تبديل شده است. آيا رجال و جريان هاي سياسي را هم مي توان با نسخه هايي چكاپ كرد و به آزمايشگاه برد تا به سلامت يا بيماري رفتار و گفتار آنها پي برد؟ يا نه، آن گونه كه قائلين به «نسبيت مطلق» مي گويند، امر تشخيص در اين حوزه محال است و «حق» به طور نسبي توزيع شده است؟ يا به عبارتي، موضع هرطيفي در جاي خود محترم است و راه به كنه حقانيت يا بطلان مواضع آنها نمي توان برد؟ يكي از بزنگاه هاي فتنه و جنگ نرم، همين گردنه است.
درست است كه شهر براي مدتي شلوغ شد و آنها كه قطعا كينه مردم و انقلاب و اسلام را در سينه داشتند از اين شلوغي كمال استفاده را بردند و عقده ها را گشودند. اما آيا شهر آن قدر شلوغ بود كه نتوان وفا و جفا، دوست و دشمن، خادم و خائن، و مؤمن و منافق يا در يك كلام، راستگو و دروغگو را بازشناخت؟ آيا امكان چكاپ و آزمايش صاحبان پرچم هاي سياسي وجود نداشت؟ يعني نمي توان سنجيد كه عيار رجال سياسي چند است؟ آيا نمي توان تست گرفت كه نبض رجال سياسي كي تند و كجا كند مي زند، در ضمير دلشان حب و بغض كيست، رگ غيرت آنها باز است يا دچار انسداد شده، و آيا خون از كانون عواطف- قلب- به مغز، اين كانون عقل و محاسبه مي رسد يا نمي رسد؟ آيا قابل آزمايش نيست كه حسگرهاي هر يك از رجال صاحب نام كار مي كند يا سلول هاي عصبي آنها از كار افتاده است؟ يا شماري از آنها دچار «حس معكوس» كه سردي را گرمي و گرمي را سردي، خدمت را خيانت و خيانت را خدمت، معروف را منكر و منكر را معروف مي نماياند، شده اند يا نشده اند؟ يا هاضمه عاطفي و فكري آنها كجا و در برابر چه جريان هايي «ترش» مي كند؟
پاسخي كه به اين پرسش ها در پي خواهد آمد، روايت رويكرد حاذقانه و طبيبانه نظام «امت- امامت» ماست در برابر ماجرايي كه سال گذشته رقم خورد و نه نسخه پيچي براي آينده. آنچه خواهيم نوشت روايت بصيرت امام و امت ماست در همين يك سالي كه گذشت. پاسخ پرسش اساسي ما اين است كه آري، امكان سنجش سياست پيشگان اتوكشيده و زيوربسته و خوش اطوار وجود داشت مقتداي ما با دقت تمام، مدعيان را زير نظر گرفت و عيار سلامت آنها را آشكار ساخت و شهادت بايد داد كه در مواجهه با نتيجه اين آزمون كم نگذاشت.
اميرمؤمنان علي عليه السلام پس از هلاكت سران جبهه جمل فرمود «ما زلت انتظربكم عواقب الغدر و اتوسّمكم بحليه المغتّرين... همواره منتظر پيامدهاي خيانت شما بودم و آثار فريب خوردگي را با فراست در سيماي شما مي ديدم، لباس دين شما را از من مي پوشاند و صدق نيتم، مرا بر باطن شما بصير و بينا مي كرد» (خطبه 4 نهج البلاغه).
چند سؤال و اما و اگر در اينجا وجود دارد كه بايد از شتاب قلم كاست و به آنها پرداخت. اول اينكه آيا آن روز در ميدان جمل امكان سنجش دو جبهه وجود نداشت كه كساني معترضانه و بي ادبانه و ديگراني مؤدبانه اما متحير- درست در بحبوحه جنگ يا حول و حوش آن- با دو ادبيات به چون و چرا با امام پرداختند كه «يا علي! تو خيال مي كني ما سپاه مقابل را كه مانند ما رو به قبله نماز مي خواند، گمراه مي دانيم؟ ما با آنها مواجه نمي شويم» و يا اينكه «اي اميرمؤمنان! ما را به سرحدات و مرزها بفرست تا اينجا در اين فتنه در خون مسلمين شريك نشويم»؟!پرسش دوم اينكه چرا جماعتي به مرور تاريخ و سرگذشت ها- چه صدر اسلام و چه دهه حضور حضرت امام خميني(ره)- آلرژي مطلق دارند و به سرعت ترش رويي مي كنند آن گونه كه همين روزها جنابان سران فتنه از مرور سرگذشت جناب طلحه و زبير برآشفتند و با ادبيات گوناگون گفتند «چرا گذشته را تداعي مي كنيد» و چرا فرمايش امام را يادآور مي شويد كه گفت «ميزان و ملاك، حال فعلي افراد است»؟
در معركه جمل كه نخستين فتنه از فتنه هاي سه گانه روزگار حكومت اميرمؤمنان(ع) بود تشخيص سخت بود اما محال نبود. آن روز هم امكان چكاپ رجال وجود داشت اگر بصيرت و صبر و علم به موضع و جايگاه حق وجود داشت. الا و لايحمل هذا العلم الا اهل البصر والصبرو العلم بموضع الحق. شما ماجراي غدير و همچنين برخاستن جناب زبير پس از رحلت پيامبر(ص) براي مخالفت با تصميم سازي اصحاب سقيفه (دور زدن ولايت علي عليه السلام )را فعلا بگذاريد كنار.(همان گونه كه فعلا كنار مي گذاريم حضور جناب نخست وزير مدعي خط امام را در جلسه چند نفري آقايان موسوي اردبيلي و هاشمي رفسنجاني و حاج سيداحمد خميني كه امام در آن جلسه فرمود تا آسيدعلي آقا خامنه اي را داريد نگران ولايت و رهبري نباشيد و باز فعلا به كناري مي نهيم سخنراني هاي متواتر همين جناب نخست وزير سابق در چند هفته پيش از انتخابات سال 88 را كه مكرر اعلام مي كرد ولايت فقيه جلوي كودتا و ديكتاتوري و انحراف را در كشور مي گيرد و من با اعتقاد به اينكه ولايت فقيه در اين 30 سال فرصت هاي بزرگ پيشرفت را در كشور فراهم آورده، وارد صحنه انتخابات شده ام و مي دانم شعار اطاعت از ولايت فقيه آسان اما عمل به آن بسيار سخت است).
جبهه جمل پر از تناقض بود و اگر كسي بصيرت داشت و سوابق رجال را جاي «حال» آنها و «حق» نمي گذاشت، متحير نمي شد. 2 تناقض بزرگ را در آن جبهه مي شد ديد. اول آن كه اگر ادعاي اصحاب جمل خونخواهي خليفه مقتول بود، «قاتلان» و «خونخواهان» يكجا با هم جمع شده و تحت لواي جمل ائتلاف كرده و جبهه تشكيل داده بودند. در آن سپاه هم مروان بن حكم- به تعبير اميرمومنان دست يهوديه- وزير ارشد خليفه سوم حضور داشت كه مي گفت به خونخواهي آمده و هم جناب طلحه و زبير كه به شهادت تاريخ سردسته شورشيان و قاتلان عثمان بودند. پس نه اين دو مي توانستند در خونخواهي كسي كه خود كشته اند صادق باشند و نه امثال مروان و عمروعاص، كه دست دوستي در دست متهمان اصلي قتل گذاشته بودند. تناقض بزرگ ديگري هم بود. اگر طلحه و زبير عليه عثمان شوريدند و با وجود ممانعت اميرمومنان او را از پاي درآوردند، ادعايشان اعتراض به اشرافيگري جماعتي نظير مروان و ديگران در بارگاه خليفه سوم بود. آنها پس از اين شورش با اصرار خود- و اكراه اميرمومنان- با آن حضرت براي «عدالت» بيعت كردند. اكنون چند ماه پس از آن واقعه چه شده بود كه مدعيان عدالت با متهمان اشرافيت و ريخت و پاش و غارت بيت المال در اردوگاه جمل يكجا جمع شده و برابر امام ايستاده بودند؟!
يا شما امروز بپرسيد مدعيان خط امام و نگران ارزش هاي انقلاب، چگونه توانستند با طيفي كه يك سر آن سلطنت طلب ها و جبهه ملي و نهضت آزادي و انجمن حجتيه و بهائيت و مفسدان سياسي- اقتصادي و سر ديگر آن ماركسيست هاي سابق و مجاهدين خلق و توده و فدائيان خلق و پژاك و كومله و تندر بودند جبهه سبز تشكيل دهند؟ يعني مروان ها به دين و عدالت گرويده و امويان دلشان با علويان صاف شده بود؟ يعني حمايت ها و نامه هاي جداگانه اي كه راس اردوگاه طاغوت -معاويه- به جناب طلحه و زبير نوشت و گفت «من با تو همراهم، اگر با علي بجنگي و پيروز شوي، با تو بيعت مي كنم»، يك رجل سياسي داراي قلب و مغز سالم را به خود نمي آورد؟ چرا جناب ابوموسي اشعري اين حقايق را نديد و مدعي شد «آوردگاه جمل، فتنه اي است كه بايد در آن به كناري نشست» و نگذاشت مردم كوفه يكصدا به اميرمومنان بپيوندند و چرا هم او در فتنه حكميت در صفين، وسط فتنه به بازي گرفته شد؟ آن حاشيه گزيني زاهدمآبانه و پرهيزنمايانه كجا و اين سقوط در وسط فتنه كجا؟!
پاسخ پرسش چندضلعي دوم را بايد در كلام اميرمومنان(ع) و كلمات امام خميني جست وجو كرد. دو طايفه از تاريخ مي گريزند. يكي آنها كه مي خواهند كودك وار يا لجوجانه خود تجربه كنند كه مثلا اتو و سماور مي سوزاند يا از سوراخي دوبار گزيده شدن يعني چه. و طايفه دوم كه ذكر و يادآوري و آگاهي و عبرت اندوزي را باعث بيداري توده ها و سد راه كلاهبرداري و راهزني خويش مي يابند. وگرنه آن كه- چه از موضع ايمان و چه از موضع عقل- به اميرمومنان اقتدا كند، از يادآوري تاريخ و سرگذشت ها متوحش نمي شود. «فرزندم! بي يقين من اگر به اندازه همه گذشتگان عمر نكرده ام اما در رفتار و اعمال آنها نگريستم و در اخبار آنها انديشيدم و در آثار آنان سيركردم تا اينكه مانند يكي از آنها شدم، بلكه از آن نظر كه آگاه از سرگذشت آنان شدم، گويي با همه آنها از اولين تا آخرين افراد آنان زيسته ام، پس صاف را از تيره و سود را از زيان شناختم» (نامه 31نهج البلاغه، وصيت حضرت به فرزند خود امام حسن، در بازگشت از جنگ صفين).
اگر قرار شد از سويي گذشته و تاريخ و قوانين دايمي حاكم بر آن را به دور افكنيم و از سوي ديگر به قول آن شيخ سردرگم، ميزان و ملاك قضاوت را حال فعلي اشخاص نگيريم، ديگر چه چيزي براي شناخت و قضاوت مي ماند؛ شبحي موهوم از اشخاصي كه در باغ سبز موهوم تري را براي آينده وعده مي دهند؟! اگر مي پرسيد حضرات چرا حتي از كلام حكيمانه امام خميني آزرده مي شوند، بايد پاسخ را در خود كلام كاملا استدلالي حضرت امام جست كه يكجا در وصيت نامه الهي- سياسي خويش و يكبار در آخرين سخنراني ها- كه اشاره به خيانت هاي آقاي منتظري دارد- فرمود «من در طول نهضت و انقلاب به واسطه سالوس و اسلام نمايي بعضي افراد، ذكري از آنها كرده و تمجيدي نموده ام كه بعد فهميدم از دغل بازي آنها غافل شدم. آن تمجيدها در حالي بود كه خود را به جمهوري اسلامي متعهد و وفادار مي نماياندند و نبايد از آن مسائل سواستفاده شود و ميزان در هر كس حال فعلي اوست» و «ميزان حال افراد است... من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بسته ام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي كنند تحت تاثير دروغ هاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش مي كنند، قرار نگيرند».
حضرت امام ملاك ها و شاخص هاي ممتازي را برافراشت كه كسي حتي اگر مسلمان هم نباشد و صرفا وطن دوست و صاحب وجدان باشد، به كارآمدي آن سنجه ها شهادت مي دهد. اگر امثال نخست وزير سابق، هم سنگ خط امام را به سينه مي زنند و هم لاف مي زنند كه عملكرد امام قابل نقد است ولي فعلا مصلحت نيست نقد كنيم!، بايد گفت اولا ادعاي ادامه يك راه در حالي كه به اصل آن راه ايراد داريد، متناقض و نفاق كامل است. همان اسلام منافقين است كه درباره قرآن مي گفتند «نؤمن ببعض و نكفر ببعض». و وقتي منافقين درباره وحي الهي توانستند چنين بگويند چرا نمي توانستند با اميرمومنان كه منصوب پيامبر(ص) به حكم الهي بود آن خيانت ها را بكنند و باز، چرا نتوان مقابل خط امام چنان شيوه معوجي را در پيش گرفت؟ ثانيا حتي اگر كسي مسلمان هم نباشد و با حس وجدان و وطندوستي به عرصه بنگرد، آيا به خود اجازه مي دهد با سلطنت طلباني كه نماد اعلاي استبداد و سركوب و خيانت و چپاول در اين كشورند، يا با تروريست هايي كه مردم و مسئولان كشور را در جنايت هاي متعدد به خاك و خون كشيدند-و قس علي هذا با انبوه گروهك هايي كه اسناد خيانت هاي آنها موجود است و خود اين حضرات بارها عليه خيانت آنها سخن گفته اند- دست دوستي بدهد؟ يا چنان مشي كند كه دشمنان تاريخي و پيشاني سياه ملت ايران (انگليس و آمريكا و صهيونيسم بين الملل) براي آن رفتارها احسنت و مرحبا نثار كنند و به وجد بيايند؟!
سران فتنه را به هر بيمارستان يا نزد هر روانپزشكي كه ببريد و هرگونه كه تست سلامت از آنها بگيريد، جواب آزمايشات انجام گرفته از بيماري و عفونت شديد در قلب و مغز آنان حكايت خواهد كرد. خداوند در سوره توبه مي فرمايد: «منافقين اولياي يكديگرند، امر به منكر مي كنند و از معروف باز مي دارند». چه، آنان دچار حس معكوس و وارونگي فهم شده اند و اين بدتر از بي حسي و بي وجداني است. آنها از جنس سنگ و حجاره بلكه «اشد قسوه »- قسي تر از سنگ- شده اند و خون نه به قلب و نه به مغزشان نمي رسد.
يادداشت روز؛ 19/03/89 - كيهان.
/انتهاي پيام/