شاه اعلام شكست كرد
گروه انديشه ـ اشاره شد كه سرعت حركت انقلاب روزبه روز تندتر مي شد و رهبر انقلاب اسلامي در روستايي به نام نوفل لوشاتو در حومه ي پاريس استقرار يافته بود. فشار انقلاب موجب شده بود كه افراد مبارز از زندان ها آزاد گردند. در همين ايام آيت الله طالقاني به همراه عده اي ديگر در نهم آبان آزاد شدند و روزهاي بعد گروه گروه از مردم به ديدار ايشان مي رفتند در اين بين دولت شريف امامي در 13 آبان فاجعه ي ديگري مانند 17 شهريور به وجود آورد كه در آن روز حدود 60 دانش آموز و دانشجو به شهادت رسيدند؛ درست همان روزي كه امام خميني در اعتراض به ماجراي كاپيتولاسيون سال 43 به تركيه تبعيد شده بود.
سيزده آبان يكي از مهم ترين رويدادهاي سال 57 بود كه رژيم شاه را تا حدي به درماندگي رساند که مجموعه ي دربار به اين نتيجه رسيده بودند كه ديگر جريان انقلاب قابل مهار نمي باشد. بخصوص وقتي شبكه ي اول تلويزيون به پشتيباني از آزاديِ مصلحتي صحنه ي دانشگاه را در اخبار ساعت 8.30 شب نشان داد كه دانشجويان در محوطه ي دانشگاه نشسته بودند و به سخنان يكي از دانشجويان گوش مي دادند كه ناگهان مورد اصابت گلوله ي سربازان صف كشيده ي مسلح مستقر در بيرون دانشگاه قرار گرفتند وعده اي به خاك و خون كشيده شدند. پخش آن صحنه بسيار رعب آور و وحشت زا بود كه نوجوانان بدون سلاح را به زير رگبار گلوله بگيرند و آن چيزي نيست كه بتوان آن را نوشت، اما آن هايي كه ديدند شب را راحت سر بر بالين نگذاشتند و رژيم شاه نتوانست از عواقب وخيم اين كار مصون بماند. اين اقدام حقانيت امام خميني(ره) را ثابت كرد و ظلم و بيدادگري رژيم برملا شد و مردم را استوارتر از گذشته و مطمئن تر به سوي وحدت و يكپارچگي سوق داد.
فرماندار نظامي وقت تهران مجبور شد عبور و مرور را از 12 به 9 شب تقليل دهد. دولت شريف امامي كه در روز 10 آبان 57 مجدداً از مجلس رأي اعتماد گرفته بود، مجبور شد در روز 13 آبان استعفا بدهد و مردم هر روز پيروزي هاي خود را مي ديدند و انقلاب را شتابان به جلو مي بردند. همگان آثار فرو ريختن رژيم سلطنتي شاهنشاهي را به عين مشاهده مي كردند، بخصوص هنگامي كه شاه دولت ورشكسته ي شريف امامي را بركنار كرد، يعني دو ماه دوام نياورد و تاب مقاومت را از دست داد و به ناگزير جاي خود را به دولت نظامي داد و شاه در نطقي كاملاً از موضع ضعف و با صداي لرزان خطاب به ملت ايران اعتراف كرد كه «من پيام انقلاب شما ملت ايران را شنيدم» و در ادامه ي سخنانش گفت: «من به نام پادشاه شما كه سوگند خورده ام تماميت ارضي مملكت، وحدت ملي و مذهب شيعه ي اثني عشري را حفظ كنم بار ديگر در برابر ملت ايران سوگند خود را تكرار مي كنم و متعهد مي شوم كه خطاهاي گذشته و بي قانوني و ظلم و فساد ديگر تكرار نشده بلكه خطاها از هر جهت جبران نيز گردد. متعهد مي شوم كه پس از برقراري نظم و آرامش در اسرع وقت يك دولت ملي براي برقراري آزادي هاي اساسي و اجراي انتخابات آزاد تعيين شود تا قانون اساسي كه خوبي هاي انقلاب مشروطيت است به اجرا درآيد؛ من نيز پيام انقلاب شما ملت ايران را شنيدم.»
و با لحن حيله گرانه از علما و روحانيون و مردم مي خواهد كه روند انقلاب را متوقف كنند و در ادامه ي نطقش اظهار داشت: «من در اينجا از آيات عظام و علماي اعلام كه رهبران روحاني و مذهبي جامعه و پاسداران اسلام و بخصوص مذهب شيعه هستند تقاضا دارم تا با راهنمايي خود و دعوت مردم به آرامش و نظم براي حفظ تنها كشور شيعه ي جهان بكوشند. من از رهبران فكري جوانان مي خواهم تا با دعوت آنان به آرامش و نظم راه مبارزه ي اصولي براي برقراري يك دموكراسي واقعي را هموار كنند. من از شما پدران و مادران ايراني كه مانند من نگران آينده ي ايران و فرزندان خود هستيد مي خواهم كه با راهنمايي آنان مانع شويد تا از راه شور و احساسات در آشوب و اغتشاش شركت كنند و به خود و ميهن شان لطمه وارد نسازند. من از شما جوانان و نوجوانان كه آينده ي ايران متعلق به شماست مي خواهم تا ميهن مان را به خون و آتش نكشيد...»
پس از اين اظهارات مردم با شادماني احساس پيروزي مي كردند و آگاه بودند كه شاه به حيله ي ديگري متوسل شده چون كه فهميده بودند كه وي اين نطق را چاپلوسانه بيان مي دارد، مردم آن صحنه ي تلويزيوني كشتار جوانان را مي ديدند و در همان روز كه دم از دموكراسي مي زند دولت نظامي به نخست وزيري ارتشبد ازهاري معرفي مي كند. معلوم است كه قضاوت مردم چه خواهد بود و آن اينكه رژيم شاهنشاهي را در سراشيب سقوط مي ديدند. دولت نظامي ازهاري هيچ آمادگي و تواني براي مهار انقلاب نداشت و يك طبق توخالي به معنيِ واقعي كلمه بود و هيچ كار مفيدي براي حفظ رژيم نتوانست انجام دهد، بلكه به سقوط رژيم شاه نيز كمك كرد.
احمدمسعود انصاري كه از عناصر نزديك دربار شاه بود، در خاطرات خود مي نويسد: «قرعه ي فال به نام ارتشبد ازهاري زده شد كه نه سياست را مي شناخت و نه شرايط را و نه اساساً براي همچون روزهاي بحراني تربيت شده بود؛ زيرا ارتشيان در زمان شاه حق دخالت در هيچ امر سياسي را نداشتند و به طور كلي بشدت از سياست كنار گذاشته مي شدند. لذا دولت نظامي و طبعاً ارتشيان قادر به اداره ي مملكت در چنان شرايط بحراني نبودند و نشدند و حتي خود ارتشبد ازهاري نيز مرد آن ميدان نبود و بزودي معلوم شد كه دولت او نه يك دولت نظامي كه در حقيقت يك شوخي سياسي است.»
در اينجا براي آنكه ماهيت اين دولت و ذهنيت رئيس آن را روشن كنيم به نقل از يكي از دوستان دربار هم ماجرايي را شرح مي دهم كه همه چيز را روشن كند: «روزي كه قرار بود ازهاري به نخست وزيري منصوب شود و به همين علت هم به دربار احضار شده بود، در سرسراي كاخ سعدآباد با يكي از مقاماتِ دربار رودررو مي شود و به سابقه ي آشنايي قبلي پس از احوالپرسي مي گويد: فلاني ديدي چه خاكي بر سرم شد! و وقتي كه آن مقام درباري با تعجب از ارتشبد جويا مي شود كه ماجرا چيست؟ ازهاري با نگراني و آشفتگي جواب مي دهد كه: اعلي حضرت احضار فرموده اند كه فرمان نخست وزيري را به من بدهند! و مي بينيد كه وقتي رئيس ستاد بزرگ ارتشداران با اين ذهنيت كه پست نخست وزيري او يك نوع خاك بر سري است با مسأله برخورد مي كند، طبيعي است كه حاصل كار چنين دولتي چه خواهد شد! مزيد بر همه آنكه ارتشبد ازهاري به يك سكته ي ناقص هم دچار شد و اين سبب شد تا حتي اگر كور سوي اميدي در پيشاني اين دولت باشد يكسره از ميان برود و حوادث راه طبيعي خود را طي كند و به آن سرانجامي برسد كه نتيجه ي محتوم آن بود.»
از آن تاريخ به بعد با توجه به اوج گيري اعتصابات، مردم هيچ اعتنايي به دستورات رژيم نمي كردند و چشم اميد و عشق ديدار امام خميني(ره) را داشتند و در جستجوي راهي بودند كه به ديدار امام(ره) بروند تا در بازگشت پيام هاي مسرت بخشي را نويد دهند تا محافل مبارزه و انقلاب را گرمي بخشند.
نويسنده: سيدمهدي حسيني
/انتهاي پيام/