رسم هجرت
کد خبر:۷۵۶۵۶
دل نوشته ای برای دانشجویان اردوهای جهادی؛

رسم هجرت

اين مساله كه چرا بايد تعدادي دانشجو آن هم از تهران به دهات ما بيايند فكرم را مشغول مي كرد .پسر عمويم يكبار به تهران رفته بود درباره تهران زياد از او شنيده بودم ان طور كه ميگفت شايد ارزش كل روستاي ما به اندازه يكي از ساختمانهاي شمال تهران نباشد...

با سلام خدمت برادران عزيزم !

شبي كه شما برادران دانشجو روستاي ما را ترك كرديد سعي كردم همه چيز را فراموش كنم ، چراكه ياد آن روزها ذهنم را سخت مشغول ميكرد اما فكر كردم به همه ان چيزهايي كه در اين دو هفته اتفاق افتاد وبه خودم ، كه حالا انگار فرق كرده ام . 

 من فرزند روستايي در دل كويرم مثل شما حدود بيست سال پيش به دنيا آمدم ولي در روستايي دور افتاده ،روزي كه به روستاي ما آمديد ودر مدرسه ده ساكن شديد من به همراه مادرم به شهر رفته بودم مادرم از دوسال پيش سخت بيمار است طوفان شن محلي با بيماري ريوي او نمي سازد هر ماه بايد چند مرتبه براي معالجه به شهر برود پدرم كه جريان آمدن شما را از روحاني روستا شنيده بود ماجرا را برايم گفت يادم نيست شايد آن روز خيلي سرگرم بيماري مادرم بودم واين مسئاله برايم مهم نبود البته راستش را بخواهيد اصلا ديد خوبي نسبت به شما نداشتم .

 مرتبه اولي كه يكي از رفقاي شما را ديدم داشتم با پسر همسايه كه قلاب سنگ برادر كوچكم را شكسته بود جر وبحث مي كردم رفيقتان دنبال جايي مي گشت كه موبايل آنتن بدهد و سراغ ما آمد من زير لب سلامي كردم و گفتم نمي دانم اينجا آنتن مي دهد يا نه دست برادرم را كه با شلوار پاره روي خاكها داشت گريه مي كرد گرفتم و رفتم. از آن روز به بعد كمتر دور و برمدرسه ده پيدا مي شدم اين مساله كه چرا بايد تعدادي دانشجو آن هم از تهران به دهات ما بيايند فكرم را مشغول مي كرد .پسر عمويم يكبار به تهران رفته بود درباره تهران زياد از او شنيده بودم ان طور كه ميگفت شايد ارزش كل روستاي ما به اندازه يكي از ساختمانهاي شمال تهران نباشد او هميشه زلفهايش را نازك مي تراشيد وموهايش بلند بود.

تا چند روز با حسرت به شما نگاه مي كردم و همين مسئاله مرا به دوري از شما وا مي داشت ولي كنجكاوي ام همچنان ادامه داشت مي ديدم براي نماز جماعت به مسجد ده مي رويد از اين رو يك شب با پدرم به مسجد آمدم تا به حال مسجد ده اين قدر پر نشده بود آن هم پر از جواناني هم سن وسال خودم هر قدر برخوردهايم با دوستانتان بيشتر مي شد احساس نزديكي بيشتري مي كردم آنچه از شما مي ديدم با آنچه در ذهن داشتم خيلي متفاوت بود

پس از خشك سالي هاي سالهاي اخير پدرم كشاورزي را رها كرد وبا وجود كهولت سن به كار طاقت فرساي بنايي پرداخت سال گذشته مقداري از پولي كه به سختي جمع كرده بود به من داد تا براي كنكور كتاب بخرم پسر عمويم چندين برابر خرج كرد ولي قبول نشد من هم اميد زيادي به موفقيت نداشتم كه همين طور هم شد.

بگذريم شنيده بودم در برخي از روستاهاي اطراف به كار ساخت وساز مي پردازيد صبح ها كه قبل از طلوع آفتاب صداي بيدار باش و آماده شدنتان براي كار درسكوت روستا مي پيچيد را به ياد دارم ظهرها كه با لباس خاكي پشت وانت شعر مي خوانديد و شعار مي داديد و وارد روستا مي شديد برايم خيلي جالب بود. شب ها برادرم از داستان هايي كه در كلاس برايشان گفته بوديد حرف مي زد پدرم پس از برگشتن از مسجد مدام شما را دعا مي كرد و من بر بالين مادرم به زندگي خوم مي انديشيدم.

ديگر عصرها را براي بازي فوتبال با بچه هاي شما به مدرسه مي آمدم و در شور و نشاط اين جمع سهيم شده بودم شور و نشاطي كه در جمعي صميمي خستگي ها را از ياد من مي برد حال مدتي از رفتنتان مي گذرد پدرم به عنوان بنا براي ادامه يكي از كارهاي نيمه ساخته شما انتخاب شده من هم با علاقه همراه او مي روم و مدام يادتان هستم شايد اين بار خودم بتوانم مبلغي جمع كنم و دوباره براي كنكور آماده شوم ولي اين بار با نشاط فراوان نشاطي كه شايد كمتر در زندگي ام تا اين حد تجربه كردم.

شبي كه شما رفتيد اشك در چشمان برادرم حلقه كرده بود پدرم در گوشه اي از خانه كوچكمان نشسته بود و من نمي خواستم به هيچ چيز فكر كنم گلويم پر از بغض شده بود هيچ گاه تا اين حد به برادر كوچكم احساس نزديكي نكرده بودم او را در بغل گرفتم تا به جاي من هم در آغوشم گريه كند .

برادرم! خدا درد دل ما را مي داند

همان درد هايي كه نا گفته مي ماند.

نقل از فصلنامه تخصصي گروه جهادي مهاجر بسيج دانشجويي دانشگاه سمنان شماره سوم

/انتهای پیام/

پربازدیدترین آخرین اخبار