جرمم اين است كه شيعه شده ام
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبكه خبر دانشجو»، شيعه آنلاين نوشت:
«فاطمه. هـ» دختري 24 ساله است که چندين سال پيش از مذهب حنفي به مذهب حقه ي شيعه گرويده و نام مبارک فاطمه (س) را براي خود انتخاب کرد. حدود هفت سال است که او ميشناسم. از وي خواستم خاطره شيعه شدن خود را براي ما بازگو کند. با اينکه اين داستان را بارها برايم گفته، اما هر بار که آن را ميشنوم، انگار من قوت دل ميگيرم.
فاطمه خانم، چي شد که شيعه شديد؟
(لبخندي شيرين اما همراه با بغض، بغض از تنهايي زد و گفت:) بطور اتفاقي يکسري کتاب راجع به حضرت زهرا (س) از کتابخانهي محلمون گرفتم و با دقت آنها را مطالعه کردم. در حين مطالعه خيلي علاقمند شدم که راجع به امام حسين (ع) هم بدانم لذا از يکي از دوستانم که شيعه بود نوار روضهاي گرفتم و آن را گوش کردم. به قدري روي من تأثير گذاشت که ديگر کار هر روز من اين بود که نوار روضه گوش بدهم و گريه کنم. به خواندن کتاب درباره حضرت زهرا ادامه دادم. مادرم هميشه ميگفت پيش از متولد شدن تو، مستاجر يک پير زن شيعه بوديم، او هميشه برايم غذا ميآورد. حالا که کمي از دين و تأثير لقمه روي انسان چيزايي فهميدهام، پيش خودم ميگويم حتما تأثير لقمه آن پير زن شيعه بوده که جرقهاي براي پيدا کردن راه براي من شده است. خلاصه شروع به تحقيق کردم اما با مخالفت شديد خانواده مواجه شدم زيرا پدرم (البته از وقتي شيعه شدم به همه ميگويم پدرم علي (ع) است) يکي از بزرگان فرقه حنفيه است و با وهابيت هم بسيار در تماس بود. خلاصه مرا خيلي اذيت کردند و ميگفتند شيعيان دروغ ميگويند که دختر پيامبر کشته شده! اين يک دروغ بزرگ است! دختر پيامبر خودش فوت کرد و...
روزها گذشت و علاقهام به حضرت زهرا و روضههاي أباعبدالله بيشتر و بيشتر شد تا اينکه يک روز با اصرار، از خانوادهام خواستم به مشهد برويم. آنها امام رضا (ع) را در حد اينکه يکي از اولاد پيامبر است قبول دارند. نميدانم چه اتفاقي افتاد که پذيرفتند. بدون اينکه آنها بفهمند، با هماهنگي يکي از دوستانم آدرس يکي از علماي مشهد را گرفتم. پيش ايشان رفتم و بيشتر پرسشهايم راجع به تشيع و حضرت زهرا را از ايشان پرسيدم، ايشان هم با سعه صدر به تمام آنها پاسخ داده و گفتند دليل سؤالهايتان اين است که پيرو مذهب حنفي هستيد. همانجا بود که تصميمم را گرفتم، با ايشان به حرم امام رضا رفتم و شيعه شدم.
واکنش خانوادهات به اين تغيير مذهب چه بود؟
لبخند ديگري زد و گفت: در ابتدا مدت نسبتا زيادي موضوع را پنهان کردم، نمازهايم را در خفا و دور از چشمان آنها ميخواندم. کمکم به من شک کردند تا اينکه يک شب ماه رمضان که اون آقا (پدر سابق فاطمه) بهم گفت بيا نماز تراويح بخوانيم. من بکلي فراموش کرده بودم که اين نماز چطور خوانده ميشود لذا با چندين بهانه از زير آن در رفتم، شک آنها به يقين تبديل شد لذا شروع کردند به اذيت و آزار و کتک زدن من. از لحاظ اقتصادي هم مرا زيرا فشار قرار دادند، هيچ پولي به من نميدادند اما من به ياري خداوند توانسته بودم خواهر کوچکترم را هم با خود موافق کنم. او پنهاني براي من اخبار و تصميماتي که بين برادران و پدرم ميگذشت را برايم ميآورد. يک شب هراسان پيش من آمد و گفت آنها حکم اعدام تو را از شيوخ حنفي گرفتهاند، ميگويند مرتد شدهاي و قرار است خودشان يا تو را اعدام کنند، البته احتمال هم دارد که فردا عقد تو با يکي از وهابييون را بصورت غيابي بخوانند (فاطمه به اينجا که رسيد، آهي کشيد و ادامه داد..) بقيه ماجرا را هم ميدوني.
بله، من بارها اين داستان را شنيدهام اما ميخواهم يک بار ديگر آن را بيان کني.
آن شب مجبور شدم از ترس جانم خانه را ترک کنم و به خانهي دوستانم بروم. چندي بعد هم با پيشنهاد چند تن ازعلماء مجبور شدم شهر را ترک کنم. الان هم همانطور که ميداني از ترس اينکه مبادا خانوادهام مرا پيدا کنند، در اين شهر بطور پنهاني زندگي ميکنم. (به اينجا که رسيد، لبخندي زد که در پس آن ميشد تنهايي وغربتش را کاملا حس کرد، غربتي مانند پدرش علي بن أبيطالب) من حتي ميترسم که در يکي از حوزههاي علميه رسمي ثبت نام کنم زيرا با نفوذي که آن آقا (پدر سابقش دارد) به راحتي مرا پيدا ميکند چون من از ديد آنها باعث سرشکستگي يکي از رهبران سرشناس فرقه حنفي شدهام لذا الان بصورت غيررسمي، براي اينکه بيشتر با معارف اهل بيت (ع) آشنا شوم، با نوارهاي سازمان تبليغات درسهاي حوزوي را گوش ميدهم.
فاطمه بعد از پايان حرفش آهي کشيد شروع کرد به اشک ريختن. معلوم بودن علتش زندگي بسيار سختي است که در آن به سر ميبرد زيرا در گذشته در رفاه کامل زندگي ميکرد و از نظر مالي هيچ مشکلي نداشت اما الان در فقر کامل بسر ميبرد./انتهاي پيام/