با من آن کس شد مخالف، بنده وقفش مي کنم!
من حقيقت را به لب مي آورم راحت شوي
لاجرم ممنون ز ما بعدش از اين بابت شوي
گر که آقازاده لندن نشين جِر مي زند
بيخودي و بي جهت بر سيم آخِر مي زند
حق به جانب باشد او زيرا که آقازاده است
عاشق علم است و لندن را يکي دلداده است
الغرض اين را بگويم تا بداني اي پسر
چونکه مي خواهم به يک معنا کنم شق القمر!
مجلسي ها بيش و کم از من حمايت مي کنند
بر چنين شق القمر شخصاً نظارت مي کنند
مال ملت را حراجش مي کنم بي حرف پيش
کلهم در اصفهان يا رودهن يا توي کيش
وقف دانشگاه من آري يکي کاري نکوست
بيخودي حولش ولي اي گل پسرجان گفت وگوست
آنچه مي خواهي بگو عيبي ندارد بهر ما
پس نگو حرفي که افتي عاقبت در قهر ما
زور بازويم بُود بسيار و گردن هم کلفت
هر چه غير از اين بگوئي باشد همچون حرف مفت
حرف آخر را بگويم تا حساب آيد به دست
تا بداني دست هر کس غير من آلوده هست!
با من آن کس شد مخالف، بنده وقفش مي کنم!
بعدش آويزان از آن بالاي سقفش مي کنم
عده اي را هم دهم يک مدرکي پرطمطراق
چرب و شيرين لقمه اي از بهر فرزندان چاق
آخرش ديگر صدائي در نمي آيد ز کس
حبسشان در سينه گردد آخرش حتي نفس
من حقيقت را به لب مي آورم راحت شوي
لاجرم ممنون ز ما بعدش از اين بابت شوي
* شعر علي ميرزائي
/انتهاي پيام/