عرفان حلقه يا عرفان کيهاني چگونه نحله اي است؟
کد خبر:۷۷۴۹۴
راه شناخت عرفان صحيح و كاذب

عرفان حلقه يا عرفان کيهاني چگونه نحله اي است؟

هر فرقه و گرايشي را بايد با ملاک هاي اصيل شيعي که عصاره اش عمل به شريعت و احکام دين اسلام و شريعت محمدي(ص) سنجيد و چنانچه آنها تخطي از اين امر داشتند غير شرعي و غير قانوني هستند.

بايسته هاي شناخت عرفان اصيل

براي شناخت عرفان ناب شيعي به دو چيز نيازمنديم: يکي شناخت ويژگي هاي اصلي عرفان شيعي و ديگري شناخت آسيب هايي که در نظام هاي مختلف عرفاني قديم و جديد وجود دارد و عرفان ناب شيعي چيزي است که مصون و منزه از اين آسيب ها است. در اينجا هر دو مطلب، مورد نظر بنده است، اما بيشتر بر روي آسيب ها تکيه مي کنم و از اين ره آورد، برخي ويژگي هاي عرفان اصيل شيعي نيز شناخته مي شود. در اين مرحله مي کوشم قدري درباره آسيب ها و جريان هاي انحرافي –که به عنوان معنويت يا عرفان از قديم وجود داشته و اکنون هم وجود دارد– بحث کنم تا کمکي باشد براي روشن تر شدن مفهوم درست معنويت اسلامي و شيعي. به عبارت ديگر، وقتي دانستيم عرفان شيعي چه صفات و ويژگي هايي را ندارد، خواهيم دانست که ويژگي هاي مقابل آن را دارد و با روشن شدن آسيب ها و صفات سلبي، ويژگي ها و صفات ايجابي عرفان شيعي معلوم مي شود.

اين لغزش ها و انحرافاتي که اشاره مي کنم و در مورد آنها بحث خواهم کرد، هم در بيرون از جهان اسلام اتفاق افتاده و هم در داخل حوزه فرهنگ اسلامي. يعني هم عرفان هايي داريم که از اساس باطل و کاذب اند که آنها را بايد شناسايي کنيم و هم سوءفهم ها و کج انديشي ها و انحرافاتي در بين گروه هايي از مسلمين در اين زمينه وجود دارد که بايد با آنها آشنا شويم تا از ابتلا به آنها مصون بمانيم. با توجه به اين که برخي از اين جريان هاي عرفاني، خيلي جاذبه دارند و افراد زيادي را هم به سوي خود جذب کرده و مي کنند، اين بحث اهميت خاصي دارد.

شبيه اين مطلب –يعني عرفان هاي کاذب و انحرافي– در بحث دين شناسي و آسيب هاي آن نيز وجود دارد. شما وقتي مي گوييد دين درست کدام است؟ شناخت صحيح از دين چيست؟ يک موقع اديان باطل را مي خواهيد بشناسيد، که از بنياد باطلند و يک موقع دين حقي داريم، ولي در داخل و درون دين حق ممکن است دچار خطاها و لغزش هايي در فهم درست از دين شده باشيم، که در اينجا احتياج به آسيب شناسي و تصحيح داريم.

منظور اين است که شما ممکن است موقعي کتابي پيدا کنيد که عنوان آن عرفان مسيحي يا عرفان بودايي يا عرفان هندي و مانند آنها باشد. در اين صورت چون خيال شما راحت است که اين عرفان به دين، فرهنگ و مکتب ديگري مربوط است، اين توجه باعث مي شود که تا حدودي از تأثيرپذيري از آن محفوظ بمانيد، هرچند ممکن است همان نيز خيلي ها را جذب کند و بفريبد. ولي گاهي ممکن است کتابي را تحت عنوان عرفان اسلامي يا عرفان شيعي برداريد که نفس اين عنوان موجب مي شود شما به آن کتاب اعتماد کنيد. ولي بايد توجه داشت که در اينجا هم تضميني نيست که همه آن چيزهايي که در کتاب نوشته شده است يا همه آن چيزي که کسي در زمينه عرفان اسلامي تدريس مي کند، درست و اسلامي خالص باشد و خيالمان راحت باشد که صحت آن تضمين شده است. اين طور نيست، بلکه ما در هر بحثي مدام نياز داريم به شناخت بهتر و کوشش براي به دست آوردن معيارهاي تشخيص درست از نادرست و تفکر اجتهادي.

رويکرد ما در مورد لغزش هايي که در ميان برخي عرفا و صوفيه رخ داده است، کاملا علمي و بر طبق معيارهاي منطقي و وحياني است. نه باکسي نزاعي داريم و نه مانند گروه هاي تکفيري کسي را –که به ظاهر مسلمان است– تکفيرمي کنيم، بلکه فقط در صدد نقادي علمي و تصحيح برداشت ها هستيم.

نکته ديگر اين است که برخي با ديدن خطاها و لغزش هايي در بين مدعيان عرفان، نتيجه گرفته اند که هر عرفاني از اساس باطل است و بر اين مبنا به نزاع با اصل عرفان برخاسته اند؛ درحالي که عرفان، عالي ترين موهبتي است که آدمي مي تواند به آن نايل گردد. عرفان يعني معرفت اللّه و قرب الي اللّه و عرفان، باطن و حقيقت دين است. اما کدام عرفان؟ عرفاني که از قرآن و سيره معصومين عليهم السلام سرچشمه گرفته باشد؛ پس نقد عرفان هاي موجود، به معناي نادرستي اصل عرفان نيست، هم چنانکه دفاع از اصل عرفان نيز به معناي تاييد همه فرقه هاي عرفاني موجود نيست. از اين جهت دو گروه با اين بحث مخالفند: نخست کساني که با اصل عرفان مخالفند و دوم کساني که به صورتي از عرفان دل بسته و هيچ نقد و اصلاحي را بر نمي تابند. بنابراين، طرح بحث حاضر، هم مخالفان عرفان و هم طرفداران متعصب برخي فرق و نحل عرفاني را آشفته مي کند.

انواع عرفان هاي کاذب يا ناقص

عرفان هايي که در دنيا مطرح هستند شکل هاي مختلفي داشته و از آسيب هاي مختلفي رنج مي برند. من فهرست برخي از اين آسيب ها را ذکر مي کنم و به بعضي از آنها با تفصيل بيشتري مي پردازم. البته اينها را نمي توان عرفان ناميد؛ زيرا عرفان، يعني معرفت اللّه؛ که اين عرفان ها فاقد اين ويژگي هستند، اما چون ديگران اينها را عرفان ناميده اند، ناچاريم اين تعبير را بکار گيريم، يعني در واقع آنها عرفان نم يا عرفان کاذب و ناقص هستند که شايسته نام زيباي عرفان نيستند.

عرفان بدون خدا

نخستين چيزي که در هر عرفان و معنويتي بايد از آن جستجو کرد، ديدگاه آن نحله عرفاني درباره خدا است. به اعتقاد ما گوهر عرفان، معرفت خدا و پرستش اوست. عرفاني که در آن خدا مطرح نباشد، کاذب و باطل است و يا تصويري که از خدا ارائه مي دهد، درست نباشد، آن مکتب يا معرفت و عرفان از مشکلي بنيادين رنج مي برد. مکتب هاي مدعي عرفان وجود دارند که در آنها از عرفان و معنويت سخن گفته مي شود ولي خدا در آنها مطرح نيست.

عرفان طبيعي (nature mystiism)

يکي از عرفان هاي بدون خدا، عرفان طبيعي است. در عرفان طبيعي شخص به نوعي عرفان و معنويت قايل است، ولي در آن به جاي خدا، به طبيعت، ابراز عشق و تعهد و دلبستگي مي کند، يعني آن غايت نهايي که به آن دلبستگي پيدا کرده، طبيعت است. با طبيعت راز و نياز مي کند و نيايش و ستايشش متوجه طبيعت بوده و آن روحي که خود را متعلق به آن مي داند و آن چيزي که مي کوشد خودش را در آن فاني کند، طبيعت است در اينجا دقيقا اصطلاحات عرفاني را به کار مي برد و مي خواهد احوال عرفاني پيدا کند، منتها آن احوال عرفاني او در ارتباط با طبيعت معنا مي يابد. وي از اتحاد با طبيعت، بازگشت به طبيعت و وحدت با طبيعت سخن مي گويد و خلاصه اين که در افکار و تعلقات خاطر او، طبيعت جاي خدا را مي گيرد.

اين گرايش ممکن است در فرهنگ ما خيلي رايج نباشد، ولي در دنياي معاصر مخصوصا در غرب مطرح است و امواجي از آن هم در جامعه ما ديده مي شود، که گاهي در بعضي از رمان ها، شعرها و فيلم ها اين گرايش را مي توان ديد.

براي بسياري روشن شده است، که نياز معنوي نيازي اصيل و حقيقي در انسان بوده و يک نياز کاذب و قابل اغماض نيست. در سرشت انسان است و نيازي را که در سرشت آدمي باشد، نمي شود در همه مواقع سرکوب کرد و از بين برد. بر همين اساس، اين نياز بايد پاسخ داده شود. حال يا شما پاسخ درست مي دهيد، يا پاسخ غلط. مهم اين است که چون نياز است، پاسخ مي طلبد. اگر فرد به پاسخ درست دسترسي نداشته باشد، با پاسخ غلط، خود را قانع مي کند؛ مانند تشنه اي که در بيابان است، اگر آب زلال و سالمي ديد مي آشامد؛ و اگر آب سالم نيافت، آب غير بهداشتي را مي نوشد. بالاخره بايد اين عطش پاسخ داده شود. بنابراين طبيعت گرا عرفان طبيعي با توجه کردن به طبيعت و وقف خود به طبيعت و پيوستن و پيوند دادن خود با طبيعت، کوشش مي کند آن نياز دروني اصيل خود نياز معنوي را پاسخ دهد.

عرفان هاي همه خدايي( pantheisti)

يک رشته و حوزه اي از عرفان ها هست که به آنها عرفان هاي وحدت گرا مي گويند. اين عرفان ها بين خدا و خلق، تفکيک نمي کنند، يعني نمي گويند خدا خالق اين عالم بوده و عالم مخلوق خداست، بلکه اعتقادشان اين است که اين عالم حقيقتي واحد است که آن حقيقت واحد، به يک اعتبار خدا و به اعتباري ديگر خلق است و آن دو يکي هستند و تمايز ندارند. گاهي به اين عرفان، مونيسم يگانه انگاري مي گويند.

عرفان طبيعي به خدا اعتقاد نداشت و نمي گفت خدايي هست و آن هم طبيعت است. او يا مي پنداشت خدايي نيست، يا اگر هم هست به آن کاري ندارد، اما عرفان پنتئيستي مي گويد: خدا همان عالم است و اين دو يکي هستند، هر چند در ظاهر به نظر مي رسد که عالم غير خداست، ولي شما اگر سلوکعرفاني داشته باشيد و تعمق کنيد، مي فهميد که همين عالم خداست برخي از عرفان هاي شرقي اين گونه اند. اين عرفان صورت هاي مختلف داشته و جاهاي مختلف، در تمدن هاي مختلف، به شکل هاي مختلف بروز کرده است.

يک شکل معروف آن را پنتئيسم مي گويند. پنتئيسم يعني همه خدايي، يعني همه چيز خداست و خدا هم همه چيز است و همه هم يکي است. همه چيز را يک حقيقتند، آن حقيقت هم خداست و آن همان عالم است.

اگر با تاريخ فلسفه غرب آشنا باشيد، مي دانيد که يکي از کساني که اين تفکر را داشته، اسپينوزا فيلسوف هلندي يهودي بود. پس اين جريان هم به صورت سنت و دين عام وجود دارد و هم به شکل يک گرايش عرفاني يا فلسفي شخصي.

بعضي از تفسيرهايي که از مفهوم وحدت وجود مي شود، چنين چيزي است. در اين تفکر تمايزي بين خدا و خلق وجود ندارد. به اين دليل هم وقتي برخي غربي ها در تصوف مطالعه کرده اند، بعضي از متصوفه ما را جزو پنتئيستها قرار داده اند. درست است که آنها در داوري هاي خود نسبت به متصوفه بعضي وقت ها درست داوري نکرده اند، ولي داوري هاي آنها در مورد بعضي از افراد متصوفه خيلي دور از حقيقت نيست.

شما ممکن است به شکل هايي از وحدت در اين عالم قايل باشيد، همه عرفا حتي عرفاي راستين نيز به شکلي از وحدت قايلند، اما گاهي اين اعتقاد به وحدت، تمايز خالق و مخلوق را انکار مي کند که اين، با اعتقاد صحيح اسلامي ناسازگار است و گاهي در عين اعتقاد به نوعي وحدت، به اين تمايز توجه دارد و مي گويد ما خالق داريم و مخلوق داريم، خدا داريم و عالم داريم. پس اين تمايز وجود دارد، ولي در عين اين تمايز، حقيقت واحد است و وحدتي اين دو را مي پوشاند. مادامي که شما به اين تمايز قايليد قول به وحدت اشکالي ندارد و با توحيد ناسازگار نيست.

ملاصدرا مي گويد وجود اصالت دارد، خداوند وجود است و ما نيز وجوديم، منتها بين آنها مرزي است. يعني خدا وجود مطلق است و ما وجود محدوديم، او باقي است و ما فاني هستيم، او غني مطلق است و ما فقير مطلق هستيم. يا ايهاالناس انتم الفقراء الي اللّه واللّه هو الغني الحميد، فاطر/15. در عين حال هم خدا و هم خلق، تحت پوشش وحدت وجود قرار مي گيرند، يعني عالم سر تا پايش يک حقيقت بوده و آن هم وجود است. اين اعتقاد به وحدت، پنتئيسم نيست؛ چون مرز بين خالق و مخلوق را باور دارد و مادامي که اين اعتقاد محفوظ است اعتقاد به وحدت ايرادي ندارد.

پس هر جا کلمه وحدت وجود را ديديدم، نبايد فکر کنيم که آن همان وحدت وجود مذموم است. کما اين که برخي اين گونه فکر کردند و خيلي از اولياي خدا را با اين تصور تکفير کردند. شما مي توانيد به نوعي قايل به تمايز خدا و خلق باشيد و درعين حال سخن از وحدت بگوييد. اين سخن در مورد عرفاي بيرون از اسلام هم صادق است. حتي ممکن است مراد کساني مثل اسپينوزا نيز همين باشد.

عرفان بدون توحيد

عرفان خداگرا که با عنوان theisti mystiism از آن ياد مي شود، مي تواند درست تفسير شود يا نادرست. از اين رو در هر عرفان خداگرا نيز خيالمان راحت نيست که ايا اعتقاد ما درست است يا نه؛ زيرا تصوري که از خدا داريم خيلي مهم است. مثلا مسيحيت که عرفانش عرفان خداگرا تئيستيک است؛ عرفاني الهي است، ولي تصوري که از خدا دارد، تصوري تثليثي است. بنابراين در عرفان مسيحي قدم هاي بزرگي به سوي حقيقت برداشته شده است ولي قدم هاي زياد ديگري بايد برداشته شود؛ زيرا تثليث، مصون از نوعي شرکنيست و قل هو اللّه احد، مي خواهد تثليث را نفي کند. پس فقط اعتقاد به خدا کافي نيست؛ مهم اين است که شما در مورد خدا چه تصوري داريد. اگر به خدايي قايل باشيد که هم خداست و هم مي تواند تجسد مادي پيدا کند و به صليب کشيده شود، اين شرک آميز خواهد بود.

اگر ما به خداي واحدي که قرآن کريم مي گويد، اعتقاد داشته باشيم، باز در علم کلام در باب توحيد بحث هايي داريم و اقسام توحيد را طرح مي کنيم: توحيد ذاتي، صفاتي، افعالي و عبادي که همه آنها در اين جا مهم است. شما در بين متکلمين مسلمان کساني را پيدا مي کنيد که در بحث صفات خدا دچار مشکل شده و نتوانسته اند صفات خدا را حل کنند. ايا خدايي که ما به او اعتقاد داريم عالم است يا نه، قادراست يا نه، اگر هست، اين صفات چگونه با وحدت خدا مي سازد. خدا نه تنها واحد است، احد هم است، بسيط است، اجزاء ندارد. مهم اين است که شما چگونه اين همه اوصاف را به خدا نسبت مي دهيد. برخي به دليل اين که نمي توانستند اين مسايل را حل کنند، به دليل دور بودن از تعاليم امامان عليهم السلام، مشکلات زيادي پيدا کردند. اين همه نزاع بين معتزله و اشاعره در بحث صفات، از همين جاست. يک عده قايل به قدماي سبعه شدند. يعني هر صفتي مانند ذات خدا از ازل بوده و قائم به ذات حق بوده اند و هفت قديم داريم. عده اي گفتند اگر اين طور باشد تعدد در واجب الوجود لازم مي ايد، و از اين رو صفات را انکار کردند قول به قيام حلولي صفات از سوي يک گروه و قول به نيابت ذات از صفات از سوي گروهي ديگر.

خوب، شما در کلام شيعي مي بينيد که به برکت آموزه هاي امامان، متکلمين شيعي اين مشکل را حل کردند، که وحدت ذات با کثرت صفات ناسازگاري ندارد. همه اين صفات به وجود واحد موجودند توحيد صفاتي. صفات هم عين همند و هم عين ذاتند، يعني مثلا صفت علم درست است که مفهومش غير از مفهوم قدرت است و مفهوم قدرت غير از مفهوم حيات است، اما در وجود خارجي، علم و حيات و قدرت خدا چيزهاي مختلف نيستند. همان حقيقت واحد است که همه اين صفات را دارد. خود اين صفات هم با ذات خدا مختلف نيستد. يعني اين جور نيست که در مورد خدا يک ذاتي باشد و صفاتي مانند علم، غير از ذات و زائد بر ذات باشند، بلکه همان ذات واحد بسيط از جميع جهات، هم قدرت است و هم علم است.

اي برتر از خيال و قياس و گمان و وهم

وز هر چه خوانده ايم و شنيديم و گفته ايم

مجلس تمام گشت به آخر رسيد عمر

ما هم چنان در اول وصف تو مانده ايم

ممکن است در توحيد عبادي عرفان دچار مشکل شويم. يعني بحث هاي کلامي را حل کرده باشيم، ولي در مقام پرستش خدا، در مقام سير و سلوکو دلبستگي و وقف وجود خود، دچار شرکشويم و در دل ما کسي ديگر به جاي خدا بنشيند. هم اکنون فرقه هايي از صوفيه هستند که در آنها پير، مرشد يا قطب، چنان جايگاهي را اشغال مي کند که خدا کنار مي رود، به گونه اي که او به جاي خدا واجب الاطاعه مي شود و گفته هاي قطب، فوق شريعت به حساب مي ايد و معتقدند: در مقام ذکر بايد تصوير و تمثال شيخ قطب را در ذهن داشته باشي و آن مراقبه با توجه به آن صورت باشد.

اگر کمي به کارکرد اين عرفان ها دقت کنيم، معلوم مي شود که چقدر سوءاستفاده ها و مشکلات و مفاسدي از اين جور جريانات پيش آمده و پيش مي ايد. اينها نشان مي دهد که ما، هم براي تصحيح فکر خود و هم براي تصحيح فکر ديگران، نيازمند به تفکر، تحليل و مطالعه هستيم؛ چرا که عنوان زيبا و مقدس عرفان گاهي دامي براي شکارافراد ساده لوح مي شود.

عرفان اسلامي و شيعي، عرفاني است که خدا در آن محور است. خدا نه فقط محور اين عالم است، بلکه محور توجه، پرستش و اطاعت هم است و اصالتا فقط خدا واجب الاطاعه است. اگر اطاعت از پيغمبر هم واجب است، ريشه اش دستور الهي است. هر مبلغي که مردم را به خدا دعوت کند موحد است، اما کسي که مردم را به خودش دعوت کند فرعون است. با اين اوصاف ماهيت دعوت پيامبر و ائمه عليهم السلام روشن مي شود؛ چرا که پيامبر و امام مي گويد. حرف مرا گوش کنيد و خدا را بپرستيد.

خوب اينجا مي بينيد که چقدر سوء برداشت از هر دو طرف هست. يک عده چون به بحث توحيد توجه فراواني کرده اند و فقط خدا را واجب الاطاعه دانسته اند، نسبت به پيامبر پيام آور وحي و امام و اولياي خدا که از طرف خدا حرف مي زنند بي توجه شده اند و حتي يکي از اشکالاتي که به شيعه مي کنند اين است شيعه که ائمه را اينقدر احترام مي گذارد، محبت مي ورزد و اطاعت آنها را لازم مي داند، شرکاست. در حالي که آنها توجه نکرده اند که اسلام مي گويد: بايد به نقش وساطت، آنها را نگاه کنيد؛ چون ما که خود ارتباط وحياني مستيقيم با خدا نداريم که تکاليفمان را اخذ کنيم، پس پيامبر يا امام اين کار ارتباطي و وساطتي را انجام مي دهد، پس وجود آنها ضروري بوده و ارتباط ما با آنها نيز ضروري است. اطاعت از آنها اطاعت از خدا و محبت به آنها محبت به خداوند است.

گاهي هم ممکن است که چنان در ولايت غرق شويم که توحيد را فراموش کنيم. گاهي ديدگاه عاميانه پيدا مي کنيم و امام يا ولي خدا را مخاطب غايي خود قرار مي دهيم، و نقش وساطت آنها را فراموش کنيم که اين نيز ضعف در معرفت است، زيرا بالاترين افتخار انبيا و اوليا اين است که عبد خدا هستند.

هم چنين ممکن است عرفاني، بدون خدا و بدون توحيد نباشد، ولي در عين حال خدا در محور قرار نداشته باشد و چيزهاي ديگري در محور قرار گيرند. همه اينها عرفان هاي غير خدا محورند و اين بزرگترين لغزش در يک جريان عرفاني است. پس در ارزيابي درستي يا نادرستي يک نحله و جريان معرفتي بايد نداي توحيدي قرآن را شنيد که مي فرمايد: قل اني نهيت ان اعبدالذين تدعون من دون اللّه لما جائني البينات من ربي و امرت ان اسلم لرب العالمين، غافر/66.

عرفان بدون دين deism

اينها گرايش هايي هستند که در آنها اعتقاد به خدا حتي خداي واحد هست و حتي ممکن است خدا محور گرايش در آن عرفان ها باشد علي الادع، ولي پايبندي به دين، وحي، و کتاب آسماني در اينها نيست. اينها را مي توان عرفان هاي دئيستي ناميد که اينها در واقع منکر نبوت هستند و عقل خود را در تشخيص مصالح و مفاسد کافي مي دانند.

براي توضيح بيشتر مي گويم که دئيست کسي است که به خدا اعتقاد دارد، ولي معتقد است که وقتي خداوند اين عالم را آفريد کارش تمام شده و کاري به اين عالم ندارد و سرنوشت تکويني و تشريعي عالم را قوانين طبيعت تعيين مي کند. يکي از دئيست هاي معروف ولتر Voltaire) است و مي توان نظريه تفويض معتزلي را نيز نوعي دئيسم در تکوين محسوب کرد.

اين تفکر در غرب خيلي رايج است و يکي از زمينه هايي که باعث پيدايش اين تفکر شده، اديان تحريف شده و انحرافي است. به عنوان مثال وقتي طرفداران عرفان بدون دين دئيسه ه به ادياني مثل مسيحيت، يهود و ... سر مي زنند، مي بينند تعاليم آنها منطقي نيست و حتي برخي از آنها خلاف عقل است، نتيجه مي گيرند که پس خدا اين حرف ها را نزده است. ولي چون به خدا اعتقاد دارند و از طرفي مي گويند اين سخنان نمي تواند سخن خدا باشد و خودمان بهتر مي فهميم، وقتي عقل خود را کنار چنين ديني مي گذاريم و مي بينيم که عقل بهتر از دين، واقعيات را درکمي کند، دليلي ندارد از انجيل تبعيت کنيم و آن را کنار مي گذاريم. اين تفکر مصاديقي داشته و دارد، به عنوان مثال شما فيلسوف و عارفي به نام افلوطين Plotinus داريد که در زماني زندگي مي کرد که مسيحيت رواج داشت. او باور ديني داشته، اما مسيحي نبود. خدا را باور داشته و سير و سلوکعرفاني کرده، ولي به شريعت و ديني وابسته نبود. البته دئيست ها عقايد يکساني ندارند، به گونه اي که امروزه بسياري از متفکران غربي مسيحيت را نمي پذيرند، ولي به خدا اعتقاد دارند، اما عدم پاي بندي به دين مشترکند معنويت و عرفان شيعي چنين عرفاني را نمي پذيرد و در نگاه قرآني، خدا همه کاره اين عالم است: الا له الخلق و الامر تبارک اللّه رب العالمين العراف54.

عرفان ديني نادرست

عرفان هايي نيز هست که به ديني معتقدند و پيامبري هم دارند، اما يا آن دين از اساس باطل و جعلي بوده و يا دچار تحريف، انحراف و يا نسخ شده است که اين نوع عرفان ها نيز معتبر نيستند.

عرفان بدون معاد

از ارکان دينداري و عرفان اصيل، اعتقاد به معاد بوده و دين و عرفان، بدون معاد بي معناست، افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الينا لاترجعون، المؤمنون115، اما شکل هاي مختلفي از عرفان نماهاي بدون اعتقاد به معاد هم يافت مي شود و مکتب هايي که قايل به تناسخ هستند و معتقدند که روح پس از مرگ وارد بدن موجود ديگري مي شود، از اين دسته اند. به پندار آنها، خود حيات اين جهاني تکرار مي شود و در چرخه هاي مختلفي که در تاريخ پيش مي ايد سير مي کند. متاسفانه يکي از فرقه هاي منحرف مدعي تصوف اسلامي در زمان ما نيز چنين چيزي عرفان بدون معاد را ترويج مي کند. اين عقيده برگرفته از برخي اديان شرقي مثل هندوئيسم است.

عرفان بدون ولايت

برخي گرايش هاي عرفاني در ميان مسلمانان، همه عناصر مثبت ياد شده را واجد هستند، ولي عرفان آنها، عرفان بدون ولايت معصوم است در حالي که يکي از عناصر کليدي عرفان شيعي، ولايت است و ولي لازم الاطاعه مطلق، حضرات معصومين عليهم السلام هستند. بسياري از فرقه هاي صوفيه، هم در شناخت مفهوم ولايت و هم در تعيين مصداق آن دچار خطا شده اند. عرفان بدون ولايت ولي معصوم هم ناقص بوده و موجب انواع انحرافات و کج انديشي هاي ديگر شده است.

عرفان بدون شريعت و فقه

وقتي به برخي فرقه هاي صوفيه نگاه مي کنيم، مي بينيم که اعتقاد به خدا، توحيد، نبوت و معاد در ميان آنها هست، اما برخي از اجزا و عناصر دين در آن ناديده گرفته شده يا مغفول واقع شده و يا تصور نادرستي از عناصر و اجزاء دين وجود دارد که آنها بايد تصحيح شود. گرايش هايي بوده که تمايل به عرفان بدون شريعت و فقه داشتند. در اينها شخص، متدين به دين اسلام هست، ولي يا به احکام شرع ملتزم نيست و يا مي گويد، اين احکام براي مردم عوام است، براي خواص نيست. اين عرفان نيز خطا و انحراف مسلم بوده و نوعي آسيب است که بايد تصحيح شود. عرفان بدون عقل

عرفاني است که يکي از تعاليم آن عدم اعتبار و حجيت عقل است. اين گرايش هاي عرفاني مي پندارند بين عرفان و عقل ناسازگاري وجود دارد، در حالي که عرفاي راستين گفته اند، عرفان فوق عقل است، نه اين که ضد عقل باشد عرفاي راستين و متشرع ارزش عقل را انکار نکرده اند، بلکه به محدوديت آن توجه داده اند. غرض آنها اين است که برتر از عقل راه ديگري هست که شهود و کشف بي واسطه حقايق است که از راه تهذيب نفس و عشق به خدا حاصل مي شود، نه اين که عقل، باطل و بي اعتبار باشد. عقل نه تنها معتبر است بلکه بسيار اهميت دارد و بدون عقل نمي توان در وادي معرفت، گام برداشت. اما برخي ها توهّم کرده اند که عقل از اساس باطل و مزاحم است و بايد آن را ناديده گرفت، ولي اين، توهّمي بيش نيست و خلاف تعاليم قرآني و روائي ماست که به عقل جايگاه رفيعي مي دهند.

در ادبيات ما بسيار آمده که راه عرفان، راه عشق است و راه عشق، از عقل جداست و ما بايد يکي از آنها را انتخاب کنيم. حقيقتي در اينجا وجود دارد، چون آنچه عرفاي راستين گفته اند، اين است که ما عقل داريم و عقل ما حقايق را درکمي کند، اما کافي ادراکعقل نيست و براي نجات و رستگاري نهايي تنها به عقل، نمي توان اکتفا کرد. عقل مرکبي است که تا جايي ما را جلو مي برد و بعد از آن ديگر کارايي ندارد. گفته اند عقل يکي از ابزارهاي معرفتي ماست، اما همه چيز عالم را نمي توان با اين ابزار شناخت. اگر بخواهيم به افق هاي ديگري برويم، به ابزار معرفتي ديگري نياز داريم که از راه تهذيب نفس و توجه به خداوند بوجود آمده باشد و آن عرفان است.

اما عده اي به غلط پنداشته اند که معني اين حرف آن است که در ساحت هاي معرفتي، عقل بي اعتبار است و بايد آن را کنار بگذاريم، ولي حق اين است که اگر عقل را از عرفان جدا کنيم، آن عرفان نيز بي اعتبار مي شود. آري، عرفان شيعي عقل را کافي نمي داند، اما آن را لازم و ضروري مي شمارد و در کنار آن وحي را لازم مي داند، زيرا اگر عقل کافي بود، خدا وحي را نمي فرستاد.

يک ويژگي برجسته عرفان شيعي

سه عنصر عقل، تهذيب نفس و وحي از ويژگي هاي عرفان ناب شيعي است که ملاصدرا از اين سه عنصر به عرفان، برهان و قرآن تعبير کرده است و ما به هر سه عنصر، به صورت هماهنگ نياز داريم؛ زيرا توجه به قرآن بدون برهان وحي بدون عقل به تفکر ظاهريه و مجسمه مي رسد و وحي بدون عقل نيز همان است که وهابيت مي گويد، عقل بدون وحي نيز کافي نيست. بزرگ ترين فلاسفه مثل ارسطو و افلاطون که قدرت عقلي فراواني داشتند، داراي خطاهاي عقلي هستند. مثلا ارسطو مي گويد، انسان ها دو دسته اند: يک دسته آزاد آفريده شده اند و يک دسته برده. آنها که آزادند يوناني هستند و برده ها همه غير يوناني مي باشند و لشکرکشي هاي که اسکندر به ساير نقاط جهان کرد به همين دليل بود و متأثر از افکار ارسطو بود؛ چرا که ارسطو معلم خصوصي او بود.

عرفان بدون عقل و وحي هم انسان را به گمراهي مي کشد که در بسياري از عرفان نماها عقل غايب است. تعقل بدون تهذيب هم کافي نيست؛ در حديث آمده است اگر کسي چهل روز قلب خود را خالص کند، حکمت هاي الهي از قلبش به زبانش جاري مي شود. بنابراين عقل، عرفان و وحي بايد با هم باشند تا به رستگاري منتهي شوند.

اينجا ممکن است اشکالي به ذهن انسان خطور کند که ايا معناي اين سخن در کنار هم بدون عقل، وحي و تهذيب نفس آن است که دين يا وحي ناقص است و در کنار آن ما به چيز ديگري بنام عقل نياز داريم؟ جواب آن، اين است که خود دين مي گويد بايد تعقل کنيد. به گونه اي که دين مي گويد، کساني که تعقل نمي کنند از هر جنبده اي در روي زمين بدترند.ان شرالدواب عنداللّه الصم البکم الذين لا يعقلون، النفال22. پس شما اگر به دين پايبند باشيد، خود دين شما را ملزم به بکارگيري عقل مي کند. پس هر جا ديديد اين سه عنصر با هم سازگارند و عقل شما چيزي را مي گويد که از متن وحياني مي فهيمد و دين چيزي را مي گويد که در عرفان مطرح است ، نشان دهنده اين است که شما با سخن صحيح و حقيقتي مواجه هستيد. اما اگر اين سه با هم ناسازگار باشند خطايي در آنجا مطرح هست بزرگ ترين چالش فکري ما اين است که از اين سه عنصر بنيادين هدايت، بدرستي استفاده نمي کنيم تا به فهم درست تري از واقع برسيم.

عرفان بدون زندگي

گرايش هايي در بين برخي مدعيان عرفان هست. که عرفان را ناسازگار با زندگي مي دانند. آنها عرفان انزوا، عرفان فردي محض، عرفان ترکمطلق دنيا و زندگي رياضت کشانه را ترويج مي کنند. اين گرايش به نوعي بي توجهي به مسئوليت هاي فردي و اجتماعي شخص مي انجامد و چنين کسي از کار و کوشش مولد و سودمند دست بر مي دارد و به عنصري بي خاصيت و حتي سربار جامعه تبديل مي شود. اين نيز يک انحراف و عدول از عرفان اصيل اسلامي است.

عرفان بدون اخلاق

در اين گرايش شخص در تنهايي خود به خيال خود با خداي خود ارتباطي دارد، ولي از سوي به رابطه اش با انسان هاي ديگر بي توجه است. گويي در اين عالم فقط او و خدا هست. البته تصوري هم که چنين عرفاني از خدا دارد، تصور نادرستي است. بنابراين شخص با انسان ها عبوس و بي مهر و تند خوست، اما در عرفان اصيل اسلامي بر اخلاق اجتماعي و خوش رفتاري با ديگر انسان ها و خدمت به آنها و احسان و ايثار تأکيد شده است.

عرفان بدون سياست

برخي ها عرفان را با زندگي اجتماعي و دخالت در سياست ناسازگار مي دانند که اين نيز خطاست و سيره پيامبر صلي اللّه عليه وآله و معصومين عليهم السلام خلاف آن است. پيروي از اين سيره بود که موجب شد، امام خميني قدس سره که خود از عارفان بالله و راستين بود، رهبري بزرگ ترين انقلاب را در قرن بيستم به عهده بگيرد و منشأ مهمترين تحولات سياسي معاصر گردد. او در عمل نشان داد که نه تنها عرفان ناسازگار با سياست درست نيست، بلکه سياست واقعي بايد در سايه عرفان باشد.

در پايان بايد متذکر شوم که فهرست آسيب ها و لغزش ها، منحصر به اين موارد نيست و آنچه گفتم مهمترين خطاها در اين زمينه بود. خلاصه سخن اين است که در اين بازار، متاع معيوب و فاسد، فراوان تر از متاع اصيل و ناب به دست مي ايد. سخن درباره شاخصه هاي عرفان شيعي بسيار است، ولي به جهت رعايت اختصار، به همين مقدار بسنده مي شود. براي شناخت بيشتر از عرفان ناب شيعي بايد به تفاسير قرآن کريم و ادعيه مأثوره از حضرات معصومين عليهم السلام به ويژه دعاهاي صحيفه سجاديه، دعاي کميل و ابوحمزه ثمالي و مناجات شعبانيه و دعاي سيد الشهدا عليه السلام در عرفه مراجعه و در آنها تأمل نمود. عرفان علوي که همان عرفان ناب شيعي است، چيزي متفاوت با همه عرفان هاي ديگر است که آنها را مي شناسيم. به عنوان مثال زباني که مولاي متقيان در دعاي کميل بکار مي گيرد زباني ديگر است و مضامين و حالاتي که در آن دعا ديده مي شود از سنخي ديگر است، اين دعا خودش بيانگر عرفان علوي عرفان ناب شيعي است.

گوهر جام جم از کان جهان دگر است

تو تمنا ز گل کوزه گران ميداري؟

با توجه به نکات بالا هر فرقه و گرايشي را بايد با ملاکهاي اصيل شيعي که عصاره اش عمل به شريعت و احکام دين اسلام و شريعت محمدي(ص) سنجيد و چنانچه آنها تخطي از اين امر داشتند غير شرعي و غير قانوني هستند و امروزه بازار اين گونه گرايشها و فرقه هاي منحرف داغ است و انسان بايد به شدت مراقب باشد با جستجويي که انجام داديم اين عرفان در بعضي زمينه ها دچار انحرافاتي مي باشد و از محدوده شرعي فراتر رفته و جعلياتي دارد، در نهايت تشخيص و تطبيق آموزه هاي عرفان حلقه با دستورات شرعي و محرمات و محللات براي افراد در خيلي از موارد آسان و واضح است به عنوان مثال اگر در گرايشي رابطه با نامحرم با هر دليلي و به هر اندازه اي بدون مشکل جلوه نمايد آن فرقه انحرافي است و قابل توجيه نمي باشد.به طور کلي انسان در راه رسيدن به خدا بايد به متخصصان ديني و آنان که عمر خود را در راه شناخت دين صرف کرده اند رجوع و اعتماد کند و دستورات شرع را کاملا اجرا نمايد در اين زمينه مراجع تقليد بزرگوار از جمله بهترين و مطمئن ترين افراد براي رجوع مي باشند،جهت آشنايي بيشتر مي توانيد به لينک هاي زير مراجعه نماييد:

منبع: پايگاه حوزه.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار