نظر آيت الله مجتبي تهراني در مورد آزادي بيان
غير عقلايي بودنِ آزادي بيانِ مطلق
آيا کسي ميتواند بگويد «آزادي بيان به طورِ مطلق»؟ يعني فرضاً اگر ما کاري به دين هم نداشته باشيم و تمام احکام و قرآن و خدا را هم بگذاريم کنار، آيا شما يک نفر عاقل در عالَم سراغ داريد که بگويد «آزادي؛ هر چه به دهانت آمد را بگو»؟ يا مثلاً بگويد «هرکس را که در خيابان ديدي آزادي که هر چه خواستي به او بگويي؛ فحش بده؛ ناسزا بگو؛ آزادي بيان است»! آيا شما سراغ داريد که کسي تا حالا چنين حرفي زده باشد؟ بله، مگر ديوانه باشد که اين حرف را بزند. پس بالأخره «محدوديت» ميآيد؛ ولي بحث در اينجا است که تعيين حدود با کيست؟ يعني هر عاقلي ميگويد «آزادي بيان» مطلق نيست و بايد محدود شود؛ امّا چه کسي آن را محدود ميکند؟
محدوده آزادي بيان در جامعه اسلامي
ما چون بحثمان درباره يک جامعه اسلامي و سلامتي جامعه و اصلاح جامعه از ديدگاه اسلام است، ابتدا بايد ببينيم در جامعهاي که ديني به نام اسلام پذيرفته شده است ديدگاه اسلام درباره «انسان» چه ديدگاهي است تا بعد بفهميم که چرا امام(ره) اينطور به شدت وارد ميشود و ميگويد اصلاً کسي نميتواند چنين حرفي بزند که جايز است کاغذ را بفروشي در حالي که ميداني خريدار ميخواهد در بعضي از آن کاغذها ـ نه همه اشـ بر ضدّ اسلام و احکام اسلام بنويسد.
دو بُعدي بودنِ انسان از ديدگاه اسلام
اسلام ديدگاهش نسبت به انسان يک بُعدي نيست؛ دو بُعدي است. اسلام ميگويد تو هم جسم داري هم روح، آن هم روح انساني، نه روي حيواني؛ و اصلاً تمايز تو با حيوان در همين است. اسلام ميگويد همانگونه که وقتي از مادر متولد ميشوي جسم تو به حسب غالب سلامت است و هيچ ويروس و ميکروب و آلودگي ندارد و پيکرهات سالم است، روح تو هم سالم است. وقتي بچهاي متولد ميشود از نظر جسماني چند کار را بايد براي او انجام دهيد؛ اوّل اينکه از او محافظت کنيد که بيمار نشود؛ يعني پيشگيري کنيد از بيمار شدنش؛ دوم اينکه او را تقويت کنيد تا رشد پيدا کند؛ و سوم اينکه اگر هم بيمار شد مداوايش کنيد؛ اينها امور عُقلايي است. ديدگاه اسلام نسبت به روح تو هم همين است و بيش از اين نيست. يعني ميگويد همانطور که جسمت به سلامت در اين دنيا آمده، روحت نيز به سلامت آمده است.
سلامتي روح به توحيد است
امّا سلامتي روح چيست؟ قال رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم): «كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ يَعْنِي الْمَعْرِفَةَ بِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَالِقُه»،[1] هر بچهاي که از شکم مادر بيرون ميآيد موحّد است؛ يعني از نظر فطرتش مفطور به خداجويي و خدايابي و دين حق است. اين ديدگاه اسلام است. لذا ميفرمايد اين روح انسانيات را بايد تقويت کني؛ اين را هم بدان که فرق روح و جسم اين است که رشد جسم سقف دارد ولي روحت از نظر رشد سقف ندارد. يعني هر چه بالا بروي باز هم ميتواني بالاتر بروي؛ ميتواني از ملائکه هم بالاتر بروي؛ اصلاً ميتواني خداگونه شوي! ديدگاه اسلام راجع به روح اين است؛ پس برو روحت را تقويت کن.
ضرورت حفظ سلامتي روح
اسلام ميگويد همانطور که از جسمت مراقبت ميکني و پيشگيري ميکني تا بيمار نشوي از روحت هم مراقبت کن؛ اگر هم بيمار شدي دستور ميدهد که زود برو و از طريق توبه و... روحت را مداوا کن. در اينجا همانگونه که در باب جسم معمولاً اينطور است که بيماريها از راه تغذيه و تزريق وارد پيکره انسان ميشود و کارشناس جسم که طبيب است ميگويد «اين چيزها را بخوري، اين مرضها را ميآورد؛ اين چيزها را بخوري، جسم را تقويت ميکند؛ مراقبت کن که بيمار نشوي و...»، اسلام هم همين را ميگويد؛ اسلام ميگويد آن مفاهيمي که وارد ذهن تو ميشود تغذيه است. هر مفهومي که وارد شود، در ذهن و روحت جايگزين ميشود. پس مراقب باش که چه ميخواهي وارد ذهنت کني. مراقب باش که ويروس همراهش نباشد که سلامتي روحت را از بين ميبرد. هم پيشگيرياش را گفته که چگونه از ورود بيماريها به روحت جلوگيري کني، هم تقويتياش را گفته که چه مفاهيمي را در روحت وارد کن تا سلامتي روحت حفظ شود، و هم بيمارياش را گفته است که اگر بيمار شدي چگونه معالجه کن؛ بد حرفي زده است؟!
دو روايت درباره ضرورت حفظ سلامتي روح
حالا يکي دو تا روايت بخوانم. يک روايت از امام حسن(عليه السلام) است. حضرت ميفرمايد: «عَجَبٌ لِمَنْ يَتَفَكَّرُ فِي مَأْكُولِهِ كَيْفَ لَا يَتَفَكَّرُ فِي مَعْقُولِهِ فَيُجَنِّبُ بَطْنَهُ مَا يُؤْذِيهِ وَ يُودِعُ صَدْرَهُ مَا يُرْدِيهِ»؛[2] من در شگفتم از کسي که درباره غذايي که ميخواهد بخورد فکر ميکند که چه بخورم که مفيد باشد و مضرّ نباشد، ولي «لَا يَتَفَكَّرُ فِي مَعْقُولِهِ»؛ يعني براي جسمش فکر ميکند که چه چيزي را وارد معدهام کنم، امّا براي روحش فکر نميکند که چه مطلبي را دارم گوش ميکنم و در دل و روحم جايگزين ميکنم.
در همين زمينه روايت مفصّلتري از علي(عليه السلام) است که حضرت فرمودند: «ما لي أرى الناس إذا قرب إليهم الطعام ليلاً تكلّفوا إنارة المصابيح ليبصروا ما يدخلون بطونهم»[3] چيست که من مردم را اينگونه مي بينم که وقتي غذايي جلويشان ميگذارند، اگر شب باشد و چشمشان نبيند، خودشان را به زحمت مياندازند و بالأخره يک چراغ تهيه ميکنند براي اينکه ببينند که چه چيزي دارند وارد شکمشان ميکنند، امّا «ولايهتمون بغذاء النفس بأن ينيروا مصابيح ألبابهم بالعلم ليسلموا من لواحق الجهالة و الذنوب في اعتقاداتهم و أعمالهم»، يعني نميروند دنبال اينکه يک چراغي روشن کنند به سبب علم تا ببينند و روحشان از پيآمدهاي نادانيها و گناهها سالم بماند. چه شده است که نميخواهي اين سلامتي الهي که فطرت توحيدي و اسلامي است را براي روحت حفظ کني؟ چرا؟! نگاه کنيد که حضرت چه تشبيهي ميکند! فقهاي ما و امام خميني(رضوان الله تعالي عليه) هم که ميگويند اين کتاب گمراه کننده کاغذ فروشياش، طبعش، نشرش و نگهدارياش حرام است، حرفشان همين است که اين براي ارواح مضرّ است.
پاسخ به يک شبهه در باب آزادي بيان
حالا من مطلبي را بگويم؛ به قول ما طلبهها «إن قُلت»! اگر بگويي «من شبهه را در جامعه منتشر ميکنم، تو برو جوابش را بده»؛ بعد هم اين آيه را بخواني که «فَبَشِّرْ عِبَادِ، الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَه»،[4] اين حرف مثل اين است که کسي ايدز گرفته باشد و بگويد «من خونم را به مردم تزريق ميکنم، تو هم برو مردم را معالجه کن»! يا يک معتاد بگويد «من بين مردم هروئين پخش ميکنم و معتاد درست ميکنم، تو برو ضررهايش را به مردم بگو تامصرف نکنند يا اگر مبتلا شدند، مداوايشان کن»! اين منطق است يا مغالطه است؟! ميگويد «من شبهه را القاء ميکنم، تو برو از ذهن مردم بيرون بياور»؛ اين حرف، منطقي است؟!
اين جواب اوّل بود؛ ثانياً تو به من بگو که شبهه را در ذهن چه کسي وارد کردهاي، تا من بروم و از ذهنش بيرون آورم؛ من چه ميدانم که اين کتاب گمراهکننده تو به دست چه کساني افتاده است؟! من که نميدانم اين نشريه خبيث و کثيف و ضدّ اسلام تو ـ که امام(ره) ميفرمايد اضلال است و ضدّ قرآن استـ به دست چه کسي رسيده است، تا بروم جوابش را بدهم. آن آيه «الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَه» هم براي کسي است که صحيح را از سقيم و بلکه أصحّ را از صحيح تشخيص دهد و اين را بفهمد که اين حرفي که تو با لعاب شيريني داري به او ميدهي وسطش ويروس ايدز است و بيچارهاش ميکند.[5]
حقّ؛ معيار اسلام براي تعيين محدوده آزادي بيان
بنابراين آزادي بيان به طورِ مطلق را هيچ عاقلي نميپذيرد؛ اما در يک جامعه اسلامي چه کسي بايد آزادي را تحديد کند؟ «اسلام» بايد تحديد کند. ديدگاه اسلام اين است. حالا تو ميگويي اسلام زور گفته است؟! من از شما سؤال ميکنم که اگر در جامعهاي که بُعد جسماني مطرح است، بگويند «براي حفظ سلامتي مردم، پخش هروئين ممنوع است»، آيا اين زورگويي است؟! چطور اينجا نميگويي که اين زورگويي است؟! اسلام ميگويد حقّ بگو، حقّ بشنو و به حقّ عمل کن و تا پاي جان هم بايست؛ تشخيص حقّ و باطل هم کارشناس دارد. علي(عليه السلام) ميفرمايد: «اصبر علي مرارة الحقّ و إياک أن تنخدع لحلاوة الباطل»؛[6] در راه حقّ ايستادگي کن اگرچه تلخ است و بپرهيز از اينکه فريب باطل را بخوري اگرچه شيرين و موافق هواي نفس است.
ضرورت پايداري بر حقّ
روايت ديگر از امام حسين(عليه السلام) است که من اين روايت را به چند مضمون ديدهام؛ ابوحمزه ثمالي نقل ميکند که «قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام لَمَّا حَضَرَتْ أَبِي عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ عليهما السلام الْوَفَاةُ ضَمَّنِي إِلَى صَدْرِه»[7] امام باقر(عليه السلام) ميفرمايد هنگام وفات پدرم زينالعابدين(عليه السلام) که رسيد، مرا به سينه خود چسباند، «وَ قَالَ يَا بُنَيَّ أُوصِيكَ بِمَا أَوْصَانِي بِهِ أَبِي حِينَ حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ» فرمود اي پسرم، به تويک سفارشي ميکنم، همان سفارشي که پدرم حسين(عليه السلام) هنگام وفات به من کرد، «وَ بِمَا ذَكَرَ أَنَّ أَبَاهُ أَوْصَاهُ بِه»؛ معلوم ميشود که حسين(عليه السلام) هم اين وصيت را از علي(عليه السلام) نقل کرده است. يعني همان سفارشي که علي(عليه السلام) به امام حسين(عليه السلام) فرموده است را امام حسين(عليه السلام) به زينالعابدين(عليه السلام) فرمود؛ «يَا بُنَيَّ اصْبِرْ عَلَى الْحَقِّ وَ إِنْ كَانَ مُرّاً»، پاي حقّ بايست اگرچه تلخ باشد. شما آن صحنهاي را مجسّم کنيد که امام حسين لحظات قبل از شهادت، زينالعابدين رابه سينهاش چسبانده و اين سفارش را ميکند که پاي حقّ بايست...
[1]- الکافي، ج 2، ص 12؛ در روايت ديگري از امام صادق(ع) آمده است: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها مَا تِلْكَ الْفِطْرَةُ قَالَ هِيَ الْإِسْلَامُ فَطَرَهُمُ اللَّهُ حِينَ أَخَذَ مِيثَاقَهُمْ عَلَى التَّوْحِيدِ قَالَ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ وَ فِيهِ الْمُؤْمِنُ وَ الْكَافِرُ».
[2]- بحار الانوار، ج 1، ص 218
[3]- شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 20، ص 261
[4]- سوره زمر، آيه 17و 18
[5]- من همهاش حمل بر صحّت ميکنم و ميگويم إن شاء الله کساني که اين حرفها را در جامعه ميزنند، از روي بيسوادي و نفهمي باشد و خباثتي در کار نباشد؛ وگرنه منشاء غالباً منشاء اين حرفها «حبّ جاه» و عدم اعتقاد به قيامت است. چون اگر اعتقاد به قيامت داشته باشند، اينطور عمل نميکنند.
[6]- غرر الحکم و درر الکلم، ص 70
[7]- الکافي، ج 2، ص 91
منبع: پايگاه آيت الله مجتبي تهراني.
/انتهاي پيام/