هفتمين مظهر صبر و صلابت
کد خبر:۷۸۷۵۶
امام موسي كاظم(ع)؛ مبارزه تا مرز شهادت

هفتمين مظهر صبر و صلابت

براي رفع شبهات فکري و اعتقادي، امام موسي كاظم(ع) ابتدا، در افراد مورد نظر آمادگي پذيرش را ايجاد مي‏کرد، آن گاه به راه حق هدايت مي‏نمود.

يکي از ابعاد درس آموز زندگي امام موسي بن جعفر عليه‏السلام ، مبارزات آن حضرت با فساد و انحراف در جامعه‏ي اسلامي است. ما در اين نوشتار تلاش خواهيم کرد شيوه مبارزه‏ي آن حضر ت را با بعضي از مفاسد زمان خود، به اختصار بيان کنيم.

آن گاه به مناسبت شهادت امام موسي بن جعفر عليه‏السلام در بخش پاياني مقاله بحثي مختصر در باب شهادت آن انسان برگزيده‏ي الهي خواهيم داشت.

فساد مالي و حکومت فقر

در اخبار، گزارش‏هاي عجيبي از ثروت‏هاي بادآورده و تراکم ثروت در دست معدود افراد مرتبط با دربار مي‏خوانيم. مي‏گويند: «محمد بن ابراهيم(1) در حالي که سبدي از جواهر به همراه داشت، نزد فضل بن يحيي آمد و گفت: و دارايي من کمتر از نيازم است و يک ميليون درهم مقروضم و شرم دارم کسي از اين مطلب آگاه شود، از تو مي‏خواهم که از بازرگاني اين مبلغ را قرض کني و اين سبد جواهر را به گرو به او بدهي، فضل سبد را گرفت و يک ميليون درهم به او داد. روز بعد هم به او گفت: من با خود فکر کردم که اين مبلغ براي تو کافي نيست، لذا نزد هارون رفتم و يک ميليون درهم از او گرفتم. يک ميليون هم از پدرم گرفتم، به اين ترتيب يک اشراف زاده در عرض چند ساعت به سه ميليون درهم دست مي‏يابد.»(2)

و شکاف طبقاتي را موجب مي‏شود.

امام کاظم عليه‏السلام در مقابل از شيوه‏هاي زير براي رفع نياز مادي و فقر مردم استفاده مي‏کرد.

1 ـ استفاده از کرامت

به نقل از اصول کافي: «روزي امام کاظم عليه‏السلام از مِني عبور مي‏کرد که بانويي را گريان ديد که چند کودک نيز در کنارش گريه مي‏کردند. امام نزد او رفت و علتش را پرسيد، او گفت: من چند کودک يتيم دارم و يک گاو هم داشتم که زندگي‏مان با شير آن تأمين مي‏شد و اکنون آن گاو مرده است، امام کاظم عليه‏السلام فرمود: آيا مي‏خواهي آن گاو را زنده کنم؟، آن بانو گفت: آري، اي بنده‏ي خدا!، امام به کناري رفت و دو رکعت نماز خواند. سپس دست به دعا برداشت و پس از دعا کنار جسد گاو آمد. فرياد کشيد يا چوبي به آن زد (يا با پاي خود به آن زد) بي‏درنگ گاو برخاست.

وقتي که آن بانو گاو را زنده ديد، صيحه زد و فرياد کشيد که سوگند به خداي کعبه اين مرد عيسي بن مريم است. مردم اجتماع کرده و اين رويداد عجيب را با دقت نظاره مي‏کردند.»(3)

2 ـ نوشتن توصيه‏نامه به کارگزاران

علامه مجلسي نقل کرده است که: «مردي از اهل ري گفت: يکي از حساب رسان يحيي بن خالد استاندار ما شد، شايع بود که شيعه است. من از قبل مقداري خراج بدهکار بودم که اگر او خراج از من مي‏گرفت، من فقير و بي‏چيز مي‏شدم. چاره آن ديدم که به حجّ رفته، مشکل خود را با امام موسي ابن جعفر عليه‏السلام در ميان گذارم. لذا به حج رفتم و حضرت را زيارت کردم. ايشان نامه‏اي به اين مضمون به والي نوشت:

بسم الله الرحمن الرحيم اعلم ان الله تحت عرشه ظلاّ لايسکنه الا من اسدي الي اخيه معروفا او نفّس عنه کُربه او ادخل علي قلبه سرورا و هذا اخوک والسلام؛ بدان که براي خدا در زير عرشش سايه‏ي رحمتي است که جاي نمي‏گيرد در آن، مگر کسي که نيکويي و احسان کند به برادر خود يا آسايش دهد او را از غمي يا داخل کند بر او سروري و اين برادر توست، والسلام.

وقتي از حج برگشتم، نزد والي رفتم و اجازه خواستم و گفتم: بگوييد، مردي از جانب امام صابر براي شما پيامي آورده است.، والي وقتي خبر را شنيد، پابرهنه آمد و در را باز کرد. مرا بوسيد و در برگرفت. بارها بين دو چشمم را بوسيد ... من کاغذ را به او دادم. او آن نامه شريف را بوسيد و چون بر محتوايش مطلع شد، هرچه از درهم و دينار و لباس داشت با من به طور تساوي قسمت کرد و آنچه را نتوانست بدهد، قيمتش را داد. هرچه به من مي‏داد، مي‏گفت: اي برادر! خوشحالت کردم؛ آنگاه دفتر ديوان را آورد و نام مرا از فهرست بدهکاران حذف کرد.»(4)

فساد فکري و اعتقادي

انحرافات فکري که در ميان مردم رواج داشت، از ريزترين موضوعات شرعي تا انحراف در اصل ولايت و رهبري را شامل مي‏شد. امام در مقابل هر يک شيوه‏اي خاص و مناسب را براي مبارزه برمي‏گزيد.

تبليغ صحيح، بهترين ابزاري بود که امام عليه‏السلام براي اصلاحات فرهنگي و اعتقادي از آن سود مي‏برد.

آن حضرت علاوه بر بيان معارف ديني از شيوه‏ها و ابزارهاي مؤثري در تبليغ و هدايت انسان‏ها استفاده مي‏کردند که ذيلاً مواردي مانند: حسن خلق، سعه‏ي صدر، کظم غيض، زمينه‏سازي براي قبول حق، دعوت عملي و بيدارسازي وجدان‏ها مورد بحث و بررسي قرار مي‏گيرند. اکنون با نگاهي گذرا به اين مباحث توشه‏اي از شيوه‏ي آن بزرگوار براي زندگي اخلاقي خويش برمي‏گيريم.

1 ـ حسن خلق:

«مردي از نواده‏هاي عمر بن خطاب، در مدينه با امام کاظم عليه‏السلام دشمني مي‏کرد و هر وقت به او مي‏رسيد، با کمال گستاخي به حضرت علي عليه‏السلام و خاندان رسالت عليهم‏السلام ناسزا مي‏گفت و بد زباني مي‏کرد. روزي بعضي از ياران به آن حضرت عرض کردند:به ما اجازه بده تا اين مرد تبهکار و بد زبان را بکشيم؛ امام کاظم عليه‏السلام فرمود:نه هرگز چنين اجازه‏اي نمي‏دهم مبادا دست به اين کار بزنيد، اين فکر را از سرتان بيرون کنيد، از آن‏ها پرسيد: آن مرد اکنون کجاست؟، گفتند: در مزرعه‏اي در اطراف مدينه به کشاورزي اشتغال دارد.، امام کاظم عليه‏السلام سوار بر الاغ خود شد و به همان مزرعه رفت و در همان حال، وارد کشت و زرع آن مرد شد. وي فرياد برکشيد، مزرعه‏ي ما را پامال نکن! حضرت همچنان سواره پيش رفت. تا به آن مرد رسيد و خسته نباشيد گفت و با روي شاد با او ملاقات کرد و احوالش را جويا شد و فرمود: چه مَبلغ خرج اين کشت و زرع کرده‏اي؟، او گفت: صد دينار.

امام کاظم عليه‏السلام فرمود: چقدر اميد داري که از آن به دست آوري؟، او گفت: علم غيب ندارم.، حضرت فرمود: من مي‏گويم چقدر اميد داري نصيب تو شود.، گفت: اميد دارم دويست دينار به من برسد.

امام کاظم عليه‏السلام کيسه‏اي در آورد که محتوي 300 دينار بود و فرمود: اين را بگير و کشت و زرع تو نيز به همين حال براي تو باشد و خدا آنچه را اميد داري، به تو برساند.، آن مرد چنان تحت تأثير قرار گرفت که عاجزانه عذرخواهي کرد. امام لبخند بر لب برگشت و مدّتي بعد که امام به مسجد آمد، آن مرد هم که در مسجد بود، با کمال خوشرويي به امام نگاه کرد و گفت: الله اعلم حيث يجعل رسالته؛ خدا آگاهتر است که رسالتش را در کجا قرار دهد.

دوستان حضرت وقتي چنين ديدند، شگفت‏زده علّت را پرسيدند: او گفت: همين است که اکنون گفتم، آن‏گاه براي امام دعا کرد و سؤالاتي از امام عليه‏السلام پرسيد و پاسخش را شنيد.

امام عليه‏السلام برخاست تا به خانه برود، در راه به دوستان که از اين دگرگوني در شگفت بودند، فرمود: کدام‏يک بهتر بود، آنچه شما مي‏خواستيد يا من انجام دادم ...،!»(5)

2 ـ زمينه‏سازي براي قبول حق.

براي رفع شبهات فکري و اعتقادي، حضرت ابتدا، در افراد مورد نظر آمادگي پذيرش را ايجاد مي‏کرد، آن گاه به راه حق هدايت مي‏نمود.

نمونه‏اي را با هم مي‏خوانيم. «مردي در مدينه اهل عبادت و پايبند به دين بود. گاه به زمامدار وقت به عنوان نهي از منکر با درشتي سخن مي‏گفت.

او که حسن بن عبدالله نام داشت با وجود صفات خوب، امام علي عليه‏السلام را خليفه چهارم مي‏دانست.

روزي حضرت در مسجد او را به سوي خود خواند و گفت: من شيوه‏ي عبادت و زهد و نهي از منکر و ... تو را دوست دارم ولي تو معرفت و شناخت نداري. برو، شناخت کسب کن. او از معرفت پرسيد. امام فرمود: برو و مسائل را به طور عميق بفهم و احاديث را بياموز.، پرسيد از که؟ فرمود: از فقهاي مدينه.، او رفت و احاديث را از فقهاي مدينه آموخت و به حضور امام کاظم عليه‏السلام آمد و آن‏ها را خواند.

امام فرمود: تمام اين‏ها بي‏اساس بود. معرفت بياموز.

حسن بن عبدالله که بر مبناي عقيده‏ي خود احاديث را آموخته بود، پيوسته در انتظار بود، تشنگي لازم را به دست آورده بود تا احاديث را از خود حضرت بياموزد. لذا روزي که حضرت را در راه مزرعه‏اش ديد، گفت: من نزد خدا از شما گله دارم. خودت به من معرفت بياموز و هدايت کن.

امام وقتي اين آمادگي را يافت، ماجراي حوادث بعد از رحلت پيامبر اکرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و حقانيت علي عليه‏السلام را توضيح داد. به اين ترتيب او به حقانيت علي عليه‏السلام ايمان آورد. سپس پرسيد: امام بعد از علي عليه‏السلام اکنون کيست؟

امام کاظم عليه‏السلام پرسيد: اگر بگويم مي‏پذيري؟، او گفت: آري،، امام فرمود:
اکنون آن امام، من هستم... .،»(6)

3 ـ دعوت عملي

اعمال حضرت خود بهترين دعوت براي مردم به شمار مي‏رفت و آنان را از درون منقلب مي‏کرد.

ابن شهرآشوب از کتاب انوار روايت مي‏کند که: «ايامي که حضرت امام موسي کاظم عليه‏السلام در حبس هارون بود، آن لعين کنيزي را در نهايت زيبايي و باکره به زندان فرستاد. شايد که حضرت به او تمايل نشان دهد و قدر او در نظر مردم کم شود و براي تضييع شخصيت وي بهانه‏اي به دست آورد. وقتي کنيز را به زندان حضرت آوردند، فرمود: من به اين‏ها احتياجي ندارم. اين‏ها در نظر شما ارزشمند است. در نزد من ارزش ندارد.، چون اين خبر را براي آن لعين آوردند، خشمگين شد و گفت: بگوييد که ما او را به رضاي تو حبس نکرده‏ايم، جاريه را نزد او بگذاريد.، وقتي جاريه را نزد آن جناب گذاشتند، آن لعين از مجلس خود برخاست. خادمي را فرستاد که خبر آن کنيز را بياورد. خادم برگشت و گفت: جاريه در سجده است و مي‏گويد: قدوس سبحانک.، هارون گفت: موسي بن جعفر او را جادو کرده است، وقتي جاريه را آوردند. اعضاي او مي‏لرزيد و به سوي آسمان نظر مي‏کرد.

هارون گفت: تو را چه شده؟؛ پاسخ داد: حالت غريبي مرا روي داد. وقتي نزد آن جناب رفتم، پيوسته مشغول نماز بود و متوجّه من نبود. از نماز که فارغ مي‏شد، مشغول ذکر خدا مي‏شد. به نزديک او رفتم و گفتم: چرا درخواست خدمتي نمي‏کنيد؟، فرمود: به تو احتياجي ندارم؛ گفتم: مرا به سوي تو فرستاده‏اند که خدمت کنم.، گفت: اين جماعت چکاره‏اند و به جانبي اشاره کرد. چون من نظر کردم باغ‏ها و بستان‏ها ديدم که انتهاي آن‏ها به نظر نمي‏آمد... در آن‏ها حوريان و غلاماني ديدم که هرگز مثل آن‏ها در حسن و بها نديده بودم... چون اين حال را ديدم، به سجده افتادم، هارون گفت: اي خبيثه! شايد در سجده به خواب رفته‏اي و اين‏ها را در خواب ديده‏اي، گفت: به خدا سوگند که اين‏ها را پيش از سجود ديدم.، از آن پس پيوسته نماز مي‏خواند. از او پرسيدند: چرا اين قدر نماز مي‏خواني؟ گفت: عبد صالح را ديدم که پيوسته نماز مي‏کرد، من پيروي از وي مي‏کنم.»(7)

4 ـ بيدار ساختن وجدان‏ها

مؤثرترين شيوه‏اي که حضرت به کار مي‏برد، بيدار کردن وجدان‏هاي خفته بود. به اين ترتيب منحرفان، خود از کرده‏ي خود پشيمان مي‏شدند.

علامه حلي در منهاج الکرامه مي‏نويسد: «روزي آن حضرت از در خانه بُشر در بغداد مي‏گذشت. صداي ساز، آواز غنا، ني و رقص از آن خانه شنيد. حضرت کنيزکي را ديد که از آن خانه بيرون آمد و در دستش خاکروبه بود. کنيز خاکروبه را بر در خانه ريخت.

حضرت از او پرسيد: اي کنيزک! صاحب اين خانه، آزاد است يا بنده!، گفت: آزاد است.، فرمود: راست گفتي! اگر بنده بود، از مولاي خود مي‏ترسيد.،

کنيزک وقتي برگشت، آقايش سر سفره‏ي شراب بود. پرسيد: چرا دير آمدي؟، کنيزک حکايت را باز گفت. بشر به يک باره از جاي برخاست و با پاي برهنه بيرون دويد. به آن حضرت رسيد و عذرخواست گريه و اظهار شرمندگي کرد و از کارش توبه کرد.»(8)

فساد سياسي و غصب حکومت

امام کاظم عليه‏السلام براي مبارزه با فساد سياسي حاکمان جور از راه‏هاي زير فعاليّت خود را انجام داد:

1 ـ اظهار انگيزه اصلي

مادر همه‏ي فسادها غصب جابرانه‏ي حکومت صالحان است که در پي آن هر نوع آسيبي به جامعه خواهد رسيد.

امام در اين جبهه علاوه بر حمايت از نهضت‏هايي که روي مي‏داد، (البته در مواقع مناسب) خود نيز در صدد بر پايي حکومتي الهي بود و اين انگيزه را در احتجاجات خود با خلفاي عباسي (مهدي و هارون) اظهار مي‏کرد.

«روزي هارون به امام کاظم عليه‏السلام گفت: مرزهاي فدک را معلوم کنيد تا به شما باز گردانم.، امام عليه‏السلام از جواب دادن خودداري کرد. هارون اصرار ورزيد. امام فرمود: من فدک را فقط با حدود واقعي‏اش مي‏خواهم... . اگر بگويم، مسلما نخواهي داد.، هارون سوگند ياد کرد که برگرداند. آنگاه امام فرمود:

حدّ اول آن «عدن» دوم «سمرقند» سوم «آفريقا» و چهارم «سواحل خزر و ارمنستان» است. ـ اين‏ها حدود حکومتي هارون بود ـ هارون که از شدت خشم به خود مي‏پيچيد، گفت: براي ما چيزي نماند!، امام فرمود: من که گفتم نمي‏دهي.،»(9) دارم.»(10)

2 ـ مبارزه با فريبکاري

بني عباس به طور اعم و هارون به طور اخص در صدد يافتن شعارهايي بودند که براساس آن حکومت خود را مشروع نشان دهند. يکي از آن‏ها انتساب خود به پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و سلب انتساب خاندان عترت عليهم‏السلام به رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بود.

هارون از سويي خود را پسر عم پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله معرفي مي‏کرد و از سويي فرزند رسول خدا بودن امام کاظم عليه‏السلام را زير سؤال مي‏برد.

او يک بار هنگام بحث به حضرت اعتراض کرد که شما خود را فرزند رسول الله صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏دانيد، حال آن که شما فرزند دخترش هستيد و فرزند دختر رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله را نمي‏توان فرزند او حساب کرد.

حضرت اين آيه را تلاوت کرد: «و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسي و هارون و کذلک نجزي المحسنين و زکريا و يحيي و عيسي...» و سپس فرمود: در اين آيه حضرت عيسي عليه‏السلام در شمار فرزندان نوح پيامبر عليه‏السلام آمده است با اين که براي او پدري نبود و فقط از ناحيه‏ي مادرش، مريم، به نوح عليه‏السلام نسبت داشت. ما نيز از طرف مادرمان فرزندان پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله هستيم.،(11)

در اين هنگام چهره‏ي هارون از خشم سرخ شده»(12) و امام کاظم عليه‏السلام بدين گونه او را خلع سلاح کرد.

3 ـ نفوذ در قدرت حاکمه

حضرت براي سامان دادن به فعاليّت‏هاي سياسي و يافتن حامياني از درون تشکيلات دولتي در صدد برآمد افرادي را در درون نظام حکومتي به کار گمارد.

از اين افراد مي‏توان به علي بن يقطين اشاره کرد که با حضور در دستگاه جور، اطلاعات داخلي را به امام عليه‏السلام مي‏رساند. از حضرت پشتيباني مي‏کرد و مراقب شيعيان بود.

خورشيد در حصار

هرچند امام عليه‏السلام در دوره‏ي خلفاي قبل از هارون نيز گاه زنداني مي‏شد ولي‏طولاني‏ترين و آخرين آن مربوط به دوره‏ي هارون الرشيد بود.

وي به دليل ترس از موقعيت معنوي امام عليه‏السلام و هراس از تزلزل قدرت خود همچنين براي محروم کردن نهضت‏هاي انقلابي از رهبري فکري دست به اين کار زد.
البتّه نقش کارگزاران او، مانند يحيي بن خالد که همواره اطلاعات غلط را از امام عليه‏السلام و يارانش در اختيار هارون قرار مي‏داد نبايد ناديده گرفت. او همچنين در تحريک نزديکان امام نقش داشت. در اين مورد به قطعه‏ي تاريخي زير توجه کنيد:

«روزي هارون از يحيي و ديگران پرسيد: آيا از آل ابي طالب کسي را مي‏شناسيد که او را بخواهم و از احوال موسي بن جعفر سؤال کنم. ايشان علي بن اسماعيل بن جعفر (به روايت ديگر محمد بن اسماعيل) را ـ که برادرزاده‏ي حضرت بود و امام به او هميشه لطف مي‏کرد ـ نشان دادند.(13)

روزي امام عليه‏السلام از او پرسيد: براي چه به سفر مي‏روي؟، پاسخ داد: قرض بسيار دارم، امام فرمود: قرض و خرج تو با من، او قبول نکرد و در آخر از حضرت توصيه‏اي خواست. حضرت فرمود:وصيت مي‏کنم که در خون من شريک نشوي و اولادم را يتيم نکني، سه مرتبه او وصيت خواست و حضرت همين را گفت. پس سيصد دينار طلا و چهار هزار درهم به او داد.، وقتي رفت. به حاضران فرمود: به خدا قسم او در مورد من بدگويي خواهد کرد.، وقتي به بغداد رسيد، يحيي بن خالد او را به خانه‏اش برد و توطئه‏اي چيد.

وقتي به مجلس هارون وارد شد، سلام کرد و گفت: هرگز نديده‏ام که دو خليفه در عصري باشند. تو در اين شهر و موسي بن جعفر در مدينه است و مردم از اطراف عالم خراج به او مي‏دهند و او اموال و اسلحه فراوان جمع کرده است. هارون دستور داد دويست هزار درهم به او دادند. او هنگامي که به خانه‏اش رفت، دردي در حلقش به وجود آمد و همان شب مرد. پول‏ها را همان طور که آورده بودند، برگرداندند. از آن سال (179 ه . ق) هارون براي استحکام خلافت اولادش قصد کرد امام را دستگير و زنداني کند».(14)

هارون فضل بن ربيع را فرستاد. ـ امام در کنار قبر رسول خدا مشغول نماز بود ـ حضرت را در اثناي نماز گرفتند و کشان کشان از مسجد بيرون آوردند. امام عليه‏السلام متوجّه قبر جدّش شد و گفت: يا رسول الله به تو شکايت مي‏کنم از آنچه از امّت بدکار تو به اهل بيت بزرگوارت مي‏رسد. هارون ناسزاي فراوان به امام گفت. امام را قيد و بند زدند و دو محمل آماده کردند يکي به سوي بغداد و ديگري را که امام هم در آن بود به سوي بصره فرستاد.

در روز هفتم ذي الحجه حضرت را به عيسي بن جعفر منصور (برادرزاده هارون) تحويل دادند. هارون بارها نامه نوشت که او را بکش ولي او جرأت نکرد و دوستانش هم مانع شدند. نامه‏اي به هارون نوشت که امام را تحويل گيرد يا آزاد کند. هارون حضرت را به فضل بن ربيع در بغداد تحويل داد. چون او نيز طبق خواست هارون حضرت را به قتل نرساند. او را به فضل بن يحيي برمکي داد. فضل اجازه نمي‏داد از جايي غذا بياورند، خودش هر روز غذا تهيه مي‏کرد. روز چهارم غذا را به زهر آلوده کرد.

امام سر به جانب آسمان بلند کرد و گفت: خدايا! تو مي‏داني که اگر پيش از اين روز چنين طعامي مي‏خوردم، هر آينه اعانت بر هلاک خود کرده بودم. امشب در خوردن اين طعام مجبور و معذورم. چون غذا را خورد، اثر زهر در بدن شريفش ظاهر شد. روز بعد پزشکي را آوردند و حضرت به اصرار او موضوع زهر دادن را بيان فرمود. البته به روايتي ديگر سندي بن شاهک حضرت را در 25 رجب 183 ه. ق به شهادت رساند.(15) و چون نقل دوم مشهورتر است در بخش گزارش شهادت به اين نقل خواهيم پرداخت.

طي الارض و خبر از شهادت

امام عليه‏السلام سه روز قبل از شهادتش از زندان با طي الارض خارج شد و به مدينه رفت و آن گاه که ودايع امامت را به فرزندش امام رضا عليه‏السلام سپرد، به زندان بازگشت. مسيّب (موکّل حضرت) مي‏گويد.حضرت به من فرمود اي مسيب! من در اين شب به مدينه‏ي جدم رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏روم تا عهد امامت را به پسرم علي بسپارم، همان طور که پدرم به من آن عهد را سپرد.، پرسيدم: مولاي من! چطور دستور مي‏دهيد، جلوي چشم مأموران قفل در را باز کنم، فرمود: اي مسيب! يقين تو درباره‏ي خدا و ما ضعيف است... من شنيدم که حضرت دعا خواند و ناگهان از محل نماز خود پنهان شد. من همچنان سرپا ايستاده در اين کار حيران بودم که ديدم حضرت به جاي خود برگشته و زنجيرها را دوباره به پايش مي‏بندد. من از مشاهده اين احوال به سجده افتادم.

حضرت فرمود: اي مسيب! سربردار. من در روز سوم از دنيا مي‏روم.، من با شنيدن اين خبر به گريه افتادم. حضرت فرمود: گريه نکن که علي، پسرم، امام و مولاي بعد از من است بر تو.، حضرت روز سوم مرا خواست و فرمود: به سوي خدا رهسپارم. هر وقت از تو آب خواستم و آشاميدم و ديدي که بدنم ورم کرد، رنگ من زرد، سرخ و سبز شد، هارون ستمگر را از مرگ من با خبر کن.

من در نهايت غم و اندوه بودم تا اين که حضرت آب خواست و همان حالات به وجود آمد.

حضرت فرمود:اي مسيب! اين پليد، سندي بن شاهک، گمان مي‏کند که او عهده‏دار غسل و دفن من است ولي چنين نيست. هرگز اين نخواهد شد زيرا که انبيا و اصيا را جز نبي و وصي غسل نمي‏دهد.(16)

مدينه چه خبر؟

«مسافر» خدمتکار خانه‏ي امام کاظم عليه‏السلام مي‏گويد: «وقتي امام کاظم عليه‏السلام را بردند، آن حضرت به فرزندش امام رضا عليه‏السلام فرمود: «هميشه تا وقتي که زنده‏ام، در خانه من بخواب تا خبر (وفات من) به تو برسد، ما هر شب، بستر حضرت رضا عليه‏السلام را در دالان خانه مي‏انداختيم و آن حضرت بعد از شام مي‏آمد و در آن جا مي‏خوابيد و صبح به خانه خود مي‏رفت. اين روش تا چهار سال ادامه يافت. در اين هنگام شبي از شب‏ها بستر حضرت رضا عليه‏السلام را طبق معمول انداختند ولي آن حضرت دير کرد و تا صبح نيامد. اهل خانه نگران و هراسان شدند و ما نيز از نيامدن آن حضرت سخت پريشان شديم، فرداي آن شب ديديم آن حضرت آمد و به امّ احمد (کنيز برگزيده و محرم راز امام) رو کرد و فرمود: آنچه پدرم به تو سپرده، نزد من بياور.، ام احمد فرياد کشيد؛ سيلي به صورتش زد؛ گريبانش را چاک زد و گفت: به خدا مولايم وفات يافت.، حضرت جلو آمد و گفت: آرام باش؛ سخن خود را آشکار نکن؛ به کسي نگو تا به حاکم مدينه خبر رسد.

حضرت به خانه خود رفت و شب بعد ديگر به خانه امام کاظم عليه‏السلام نيامد. پس از چند روز به وسيله‏ي نامه خبر شهادت امام عليه‏السلام رسيد. ما حساب کرديم. معلوم شد همان شب که حضرت به منزل نيامده امام عليه‏السلام شهيد شده است».(17) [و به اين ترتيب معلوم مي‏شود، حضرت هنگام شهادت پدر به بالين او رفته و به طور ناشناسي غسل، کفن، نماز و دفن پدر را انجام داده است.]

گزارش شهادت

در عيون المعجزات مي‏خوانيم: «وقتي سندي بن شاهک خرماي زهرآلود براي آن حضرت فرستاد، خود نيز به زندان آمد. وقتي رسيد که امام عليه‏السلام ده دانه خرما ميل کرده بود. گفت: باز ميل کنيد، فرمود: در آنچه خوردم، مطلب تو به عمل آمد و به زياده از آن نيازي نيست.» آنان که از انعکاس مظلوميت حضرت نزد مردم وحشت داشتند، چند روز قبل از شهادت بعضي از قضات را حاضر کردند و امام را نزد آن‏ها بردند و گفتند: «مردم مي‏گويند: موسي بن جعفر در شدّت و سختي است. شما گواه باشيد که چنين نيست.، حضرت بي‏درنگ پاسخ داد: اي مردم! گواه باشيد که سه روز است که ايشان زهر به من داده‏اند و به ظاهر صحيح مي‏نمايم ولي در اندرون من زهر جاي کرده است.

در آخر اين روز سرخي شديدي بر من غلبه خواهد کرد و فردا بدنم به شدت زرد مي‏شود. و سرانجام روز سوم رنگم به سفيدي مايل خواهد شد و به رحمت و خشنودي حق واصل خواهم شد، آري! چون روز سوم شد، روح مقدس امام عليه‏السلام به پيامبران و شهدا ملحق شد و به مصداق «و اما الذين ابيضت وجوههم ففي رحمه الله»؛(18) رو سفيد به سوي بهشت پرکشيد.»(19)

(مسيّب) مي‏گويد:چنانچه از امام عليه‏السلام شنيده بودم، سندي بن شاهک گمان مي‏کرد، امام را او غسل مي‏دهد. والله! دست خبيث او به بدن مطهر امام نرسيد، بلکه حضرت رضا عليه‏السلام بود که متکفل امور بود.، امام رضا عليه‏السلام وقتي از تکفين پدر فارغ شد، روي به مسيّب آورد و فرمود: اي مسيب! بايد که در امامت من شک نکني؛ دست از دامان متابعت من نکشي؛ به درستي که من پيشواي تو هستم. و حجت خدا بر تو بعد از پدرم هستم؛ آن گاه امام موسي عليه‏السلام را در مقبره‏ي قريش [در کاظمين فعلي] که اکنون مرقد مطهر آن حضرت است، دفن کردند.»(20)

بنال اي دل که زهرا نوحه‏گر شد     شب زنداني او را سحر شد

بيا در حبس بغداد و نظر کن     که موسي سوي جنّت رهسپر شد

ابن بابويه مي‏گويد: «وقتي سندي بن شاهک جنازه‏ي امام مظلوم را برداشت تا به مقابر قريش ببرد، چند نفر را اجير کرد که ندا دهند و با بي ادبي از پيکر پاک آن حضرت ياد کنند.

در اين هنگام سليمان بن جعفر، برادر هارون، ـ که قصري در کنار رودخانه داشت ـ متوجّه شد و از قصرش بيرون آمد و به غلامانش دستور داد افراد سندي بن شاهک را از آن محوطه دور کنند و خود عمامه از سر انداخت؛ گريبانش را چاک زد؛ پاي برهنه دنبال جنازه‏ي امام روانه شد و دستور داد بگويند: هر کس مي‏خواهد نظر کند به پاکيزه‏ي فرزند پاکيزه، به موسي بن جعفر عليهماالسلام نگاه کند، وقتي اين خبر به هارون رسيد، در ظاهر نامه‏اي به او نوشت و گفت: سندي بن شاهک بدون رضايت من آن کارها را کرده است. از تو خشنود شدم که مانعش شدي.»(21)

1 ـ ابراهيم معروف به امام، اولين خليفه‏ي عباسي بود که مردم با او بيعت کردند ولي قبل از اين که بر مسند حکومت تکيه زند، به دست امويان مسموم شد و به قتل رسيد.

2 ـ مناقب.

3 ـ اصول کافي، ج 1، ص 484 نمونه‏ي ديگر را در انوار البهيه، ص 197 و ص 198 بخوانيد.

4 ـ منتهي الامال، ج 2، ص 194.

5 ـ اعلام الوري، ص 296، ج 2، ص 193.

6 ـ اصول کافي، ج 1، ص 352.

7 ـ مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 322.

8 ـ منتهي الامال، ج 2، ص 195.

9 ـ بحار الانوار، ج 48، ص 144.

10 ـ همان، ج 48، ص 131.

11 ـ عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 18؛ بحارالانوار، ج 48، ص 128.

12 ـ بحارالانوار، ج 48، ص 128.

13 ـ رجال کشي، ج 2، ص 540.

14 ـ کتاب الغيبه، طوسي، ص 27.

15 ـ امالي، شيخ صدوق، ص 127 و الغيبه، طوسي، ص 29.

16 ـ عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 95.

17 ـ اصول کافي، ج 1، ص 381.

18 ـ آل عمران / 107.

19 ـ عيون المعجزات، ص 97.

20 ـ عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 95.

21 ـ همان، ج 1، ص 93/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار