آخرین سفر
گروه انديشه ـ معاويه در شب نيمهي رجب سال شصتم هجري مرد و خلافت مسلمين همچون ميراثي قبيلهاي به فرزند ارشدش يزيد بن معاويه انتقال يافت . او «وليد بن عتبه بن ابي سفيان» را كه از جانب معاويه حاكم مدينه بود مأمور داشت تا براي او از حسين بن علي «عبدالله بن عمر» و «عبد الله بن زبير» بيعت بگيرد. نامهي وي به اين مضمون بود: «اما بعد، بدون هيچ گونه نرمش و گذشت، از حسين بن علي(ع)، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير بيعت بگير و اگر تابيعت نکردند، دست از آنان برمدار.(1) به روايتي وي در اين نامه متذکر شد: «اي ابومحمد(وليد بن عتبه)! نامهي مرا به آنان ابلاغ کن، پس هر کس بيعت نکرد، سرش را به همراه پاسخ نامه برايم ارسال کن.»
عمر بن خطاب و زبير دو تن از مشهورترين صحابهي رسول خدا بودند، اما سرپيچي فرزندان آنان از بيعت با يزيد نه از آن جهت بود كه آن دو داعيهدار حق و عدالت باشند؛ اگر اينچنين بود، ميبايست كه در وقايع بعد، آن دو را دركنار حسين بن علي بيابيم. اما عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير هيچ يك نگران عدالت و انحراف خلافت از مسير حقهي خويش نبودند؛ آن دو داعيهدار نفس خويش بودند، و امام نيز با آگاهي از اين حقيقت، حتي براي لحظهاي با آنان در يك جبههي واحد قرار نگرفت، حال آنكه عقل ظاهري اينچنين حكم ميكند كه امامحسين براي مبارزه با يزيد، مخالفين سياسي او را در خيمهي حمايت خويش گردآورد.
عبدالله بن زبير از بيعت سرباز زد و گفت كه با کسي بايد بيعت کرد که عامهي مسلمانان او را پذيرفته باشند و من آخرين نفري هستم که با او بيعت خواهم کرد.(2)
عبدالله بن زبير نيز شب شنبه، بيست و هفتم رجب، از مدينه گريخت و هر چند وليد مردي از بنياميه راهمراه با هشتاد سوار درتعقيب او گسيل داشت، اما عبدالله توانست كه از راههاي غيرمتعارف خود را به مكه برساند و از بيعت با يزيد سر باز زند.
اما امام حسين(عليه السلام) بنا به دعوت وليد، به خانه اش رفت و پس از گفت و گو با يکديگر، به وي چنين فرمود: «...ما خاندان نبوت و معدن رسالتيم... اما يزيد، فردي است فاسق، شرابخوار، خونريز، متجاهر به فسق و شخصي مانند من هرگز با فردي چون او بيعت نخواهد کرد، ولي شما امشب را به صبح برسانيد و ما نيز شب را به صبح خواهيم رسانيد. شما نيک بنگريد و ما هم تأملي در کار خود ميکنيم که کداميک از ما براي احراز مقام خلافت شايستهتريم؟»
مورخين دربارهي وليد بن عتبه گفتهاند كه او دوستدار عافيت و سلامت بود و از جنگ پرهيز داشت و بر مقام و منزلت امامحسين بيش از آن واقف بود كه بتواند با ايشان آنچنان رفتار كند كه يزيد بن معاويه ميخواست ، يزيد نيز ولايت مدينه را به جاي او به «عمرو بن سعيد بن عاص» سپرد.
روز شنبه بيستوهفتم رجب، فرداي آن شبي كه وليد امام حسين را به بيعت با يزيد فراخوانده بود، ايشان در كوچههاي مدينه با مروان بن حكم روبهرو شدند. مروان كيست؟ و چرا بايد به اين پرسش پاسخ دهيم كه مروان كيست؟ ارزش تاريخي اين ديدار درگرو شناخت مروان بن حكم و هويت سياسي اوست، و گرنه، چرا بايد ازاين واقعه سخني به ميان آيد؟ مروان بن حكم به «وزغ بن وزغ» مشهور است و اين شهرت به حديثي بازميگردد كه درجلد چهارم «مستدرك» از رسول خدا نقل شده است. حكم بن عاص، پدر مروان، كسي است كه رسول خدا دربارهي او فرموده است: «لعنك الله و لعن ما في صلبك.» به راستي آن مهربان، مظهر كامل رحمت عام و خاص خداوند، چه ديده بود از حكم بن عاص و مروان كه دربارهي آنان سخني اينچنين مي فرمود؟ چه كرده بود اين وزغ منفور زشت كه نبي رحمت، او را و فرزندش را از مدينه به طائف تبعيد نموده بود؟ مروان تا دوران حكومت خليفهي سوم درتبعيد بود، اما «عثمان بن عفان» او را بازگرداند و به مشاورت خاص خويش برگزيد... او درجنگ جمل ازآتشگردانان جنگ و جزو اسيران جنگي بود كه مورد عفو اميرمؤمنان قرار گرفت، اما پس از جنگ بصره، در شام به معاويه پيوست و بعد از آنكه معاويه بر مسلمين سلطنت يافت، از جانب معاويه به حكومت مدينه و مكه و طائف دست يافت و در اواخر عمر نيز آنچه علي دربارهاش پيشبيني كرده بود به وقوع پيوست و براي دوراني بسيار كوتاه به خلافت رسيد؛ آن همه كوتاه كه سگي بيني خود را بليسد. حال، اين مروان بن حكم است كه در برابر امام حسين دركوچههاي مدينه ايستاده و او را به سازش با يزيد پند ميدهد، و چگونه ميتوان پند اينچنين كسي را پذيرفت؟ امامحسين در جواب او فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون و علي الاسلام السلام... واي بر اسلام آنگاه كه امت به حكمروايي چون يزيد مبتلا شود! و به راستي از جدم رسولالله شنيدم كه ميفرمود خلافت بر آل ابيسفيان حرام است... پس آنگاه كه معاويه را ديديد كه بر منبر من تكيه زده است، شكمش را بدريد، اما وا اسفا كه چون اهل مدينه معاويه را بر منبر جدم ديدند و او را از خلافت بازنداشتند، خداوند آنان را به يزيد فاسق مبتلا كرد.»(3)
امام حسين(ع) که با درخواستهاي مکرر وليد و اصرار مروان بن حکم روبرو بود، در صورت باقي ماندن در مدينه، ميبايست يکي از دو گزينه را ميپذيرفت: يا با يزيد بيعت کند و يا مخالفت ورزد و سرانجام درگيري و کشته شدن در مدينه، بدون اين که به منظور اصلياش که افشاي حکومت غاصبانهي يزيد و ناحق بودن خلافت امويان بود، دست يابد. اما آن حضرت، تصميمي ديگر گرفت و آن عبارت بود از هجرت از مدينه؛ هجرتي بزرگ و سرنوشتساز که درتاريخ اسلام و نهضتهاي اسلامي و عدالتخواهي، منزلت بزرگ و بيمانندي پيدا کرد و شگفتي همگان را برانگيخت.
امام شب بيست و هفتم رجب چون عزم كرد كه از مدينه به جانب مكه خارج شود، همهي اهل بيت خويش را جز «محمد بن حنيفه» ـ برادرش ـ و «عبد الله بن جعفر بن ابي طالب» ـ شوي زينب كبري ـ باخود برداشت و پس از زيارت قبور، در تاريكي شب روي به راه نهاد در حالي كه اين مباركه را بر لب داشت: «فَخَرَجَ مِنهَا خَائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّني مِنَ القَومِ الظّالِمين»(4)... و اين آيه در شأن موسي است، آنگاه كه از مصر به جانب مَدين هجرت ميكرد.
و اينچنين بود كه آن هجرت عظيم در راه حق آغاز شد و قافله عشق روي به راه نهاد. آري آن قافله، قافلهي عشق است و اين راه، راهي فراخور هر مهاجر در همهي تاريخ. هجرت مقدمهي جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نيست كه راهي جز اين در پيش گيرند؛ مردان حق را سزاوار نيست كه سر و سامان اختيار كنند و دل به حيات دنيا خوش دارند، آنگاه كه حق در زمين مغفول است و جُهال و فُساق و قدارهبندها بر آن حكومت ميرانند. امام در جواب محمد حنيفه(ره) كه از سر خيرخواهي راه يمن را به او مينمود، فرمود: «اگر در سراسر اين جهان ملجأ و مأوايي نيابم، باز با يزيد بيعت نخواهم كرد.»(5)
پينوشتها:
1ـ معالم المدرستين(سيد مرتضي عسکري)، ج3، ص 55؛ ارزيابي انقلاب حسين(محمد مهدي شمسالدين، با ترجمهي مهدي پيشوايي)، ص 203
2ـ معالم المدرستين، ج3، ص 57
3ـ فتح خون، آويني، ص 5 و6
4ـ سورهي قصص، آيهي 21
5ـ فتح خون، آويني، ص 7
/انتهاي پيام/