بهترين راه پيكار با ناراحتي هاي رواني و نگرانيها
گروه معارف «شبکه خبر دانشجو»، راستي چرا مردم عصر ما با اين همه امكاناتي كه دارند، با اينكه:
1 – ساعات كار نسبت به گذشته بسيار كم شده است، و به عكس بر ساعات فراغت و تفريح افزوده گشته، در گذشته گاهي افراد در شبانه روز 14 تا 16 ساعت كار مي كردند، اما امروز حداكثر ساعت كار 8 ساعت حتي 6 ساعت و 5 ساعت نيز هست، و با ماشيني شدن زندگي باز ممكن است به كمتر از اين برسد.
2 – بارها از دوش بشر برداشته شده و بر دوش چرخهاي عظيم كارخانجات قرار گرفته، حتي در داخل منازل همه چيز به صورت برقي در آمده، و در كشورهاي صنعتي نه تنها لباس شوئي و ظرف شوئي و جاروب و وسائل ديگر، برقي شده بلكه حتي ماساژ اعضاي بدن نيز با وسائل برقي انجام مي گيرد.
3 – امكانات و ثروت در اينگونه كشورها نسبت به گذشته بسيار افزايش پيدا كرده، وسائل تغذيه، لباس، خانه هاي مدرن و مجهز، وسيلة نقليه و اتومبيلهائي كه در آن انسان هيچگونه گرما و سرما احساس نمي كند و حتي از درون آن مي تواند با منزل و مركز كار خود رابطة تلفني داشته باشد، كار را به قدري آسان كرده كه در هيچ زماني انسان چنين زندگي مرفّهي را حتي در خواب هم نمي ديد.
4 – انواع وسايل تفريحي مدرن و متنوع، گردش دور دنيا و استفاده از تمام مناظر طبيعي جهان و خلاصه هر تفريحي كه به فكر انسان يابد، امروز در دسترس او قرار گرفته و وسائلش براي او فراهم است.
با اين حال انسان عصر ما بايد در آرامش كامل فرو برود، و از سلامت كامل جسم و روح برخوردار گردد.
در حالي كه مي بينيم انسانها (مخصوصاً در كشور هاي پيشرفته) در يك حال اضطراب و نگراني فوق العاده به سر مي برند.
احساس مي كنند زندگي خشن شده و لطافت خود را به كي از دست داده است، آن روح و نشاطي كه در يك روستائي چند قرن پيش وجود داشت، هرگز در خانة مرفه ترين ثروتمندان امروز ديده نمي شود!.
سفره ها رنگينتر و غداها متنوعتر و اسباب تنوع از هميشه بيشتر اما احساس لذت كمتر شده است!.
بسياري از مردم در كشورهاي بزرگ صنعتي، صبح با «دارو» از خواب، بيدار مي شوند و با «دارو» به خواب مي روند، غالباً در جستجوي داروهاي مسكن اعصاب، مواد مخدر، كتابهائي كه گفتگو از مبارزه با نگرانيها مي كند هستند.
لبخندهاي مصنوعي آنها روشنگر تضاد درون و برون آنها است.
قيافه ها عصباني، و گفتگوهاي بي روح، همه نشاني از اين وضع ناراحت كننده است.
افزايش هولناك آمار بيماران رواني و توسعة روز افزون بيمارستان هاي روان و اعصاب، دليل زندة ديگري براي اين موضوع به شمار مي رود.
موضوعاتي كه انسان امروز از آن رنج مي برد
اگر بخواهيم اموري را كه انسان امروز از آن رنج مي برد، جستجو و احساس كنيم، شايد بتوان در ده موضوع زير خلاصه كرد.
احساس تنهايي
انسان امروز احساس مي كند در وسط جمعيت تنها است، خيانت هاي پي درپي و غير قابل انتظاري كه از دوستان و آشنايان نزديك و رفقاي صميمي و حتي همسر و فرزند خود مي بيند، چنان او را نسبت به همه چيز و همه كس بدبين ساخته كه احساس مي كند تك و تنها است، درست همانند «مسافري گم كرده راه» در ميان يك بيابان بي پايان، احساس تنهايي درد آلودي مي كند.
احساس نداشتن پناهگاه
انسان امروز نه فقط تنها است، فكر مي كند پناهگاهي هم ندارد كه در حوادث سخت زندگي به او پناه ببرد، از او كمك بخواهد، با او مشورت كند، درد دل نمايد، و خلاصه رنج و مشكلات را بوسيلة او بكاهد، احساس مي كند بار مشكلات همانند كوهي بزرگ فقط بر روي دوش شخص او گذارده شده و كسي نيست كه از سنگيني آن چيزي بكاهد.
احساس پوچي و بي هدف بودن زندگي
انسان امروز زندگي را توخالي و بي هدف و پوچ مي بيند، يك مشت تكرار مكررات، خواب وبيداري پشت سر هم، گرسنگي ها و غذا خوردن ها و ساير لذات جسمي كه از بس آنها را تكرار كرده، يك حال دل زدگي از آن پيدا كرده است، فكر مي كند چرا اين همه زحمت مي كشد، و براي چه زنده است و سرانجام زندگي به كجا مي رسد.
تصوير جانكاهي از دوران پيري
كمي كه از سن او گذشت در حال پيران از كار افتاده، دقيق مي شود، وضع رقت بار آنها را مشاهده مي كند، همان موجودات ضعيفي كه همانند افراد قاچاقي، محلي در اجتماع ندارند، و نيازمند به انواع كمكها هستند، اما كمتر كسي دلش به حال آنها مي سوزد.
فكر پيري، از دست دادن قوا، هجوم بيماري هاي مختلف، كناره گيري از مقام و مانند اينها او را نگران مي سازد. او مي بيند بسياري از رجال بزرگ دنيا تا زماني كه مصدر كار بودند، نيرومند بودند و اميدوار، اما همين كه از كار كنار رفتند به سرعت گرفتار بيماري هاي وحشتناك شدند، و مانند چراغي كه در برابر طوفان قرار گيرد پس از مدت كوتاهي مردند. ملاحظه اين موضوعات، فكر او را بيشتر نگران مي دارد.
تصوير وحشتناكي از چهرة مرگ
هيولاي مرگ با از دست رفتن دوستان و بستگان و خويشاوندان، دندان و چنگال خود را به او نشان مي دهد، مرگي كه آن را پايان همه چيز مي بيند، مرگي كه فرار از آن ممكن نيست، و شتري است كه در خانة همه كس مي خوابد كه با فرا رسيدنش بايد تمام محصول عمر خود را يكجا در پايش بريزد و با آن وداع كند.
او حق دارد از فكر مرگ نگران باشد، زيرا به چيزي بعد از آن كه به آن دل بندد ايمان ندارد.
احساس ناخشنودي و عدم اشباع كامل
فكر مي كند هميشه گمشده اي دارد و براي يافتن گمشده اش به هر دري مي زند، بسيار مي شود كه تصور مي كند گمشده اش در يك زندگاني مرفه است، خانه و آپارتمان زيبا، اتومبيل آخرين سيستم، وسايل مدرن و مرتب، و مانند اينها، اما هنگامي كه به آن مي رسد، باز مي بيند گمشدة او اينها نبودند، گويا هر چه پيشتر مي رود، گمشده اش نيز از او مي گريزد، همانند سايه اي كه پيش رو افتاده باشد كه هر قدر به طرفش بروند، او هم به جلو فرار مي كند، گاهي همين كه به آن رسيد، به اشتباه خود و دردسرهائي كه در آن است، پي مي برد، سرانجام از زندگي تكراري خسته مي شود، احساس ناخشنودي از زندگي، اعصاب او را فشار مي دهد، و به دنبال چاره مي فرستد، اما ظاهراً چاره اي نمي يابد.
بدبيني آزار دهنده
بدبيني يكي ديگر از عوامل نگراني در عصر ما است، انحطاط سطح اخلاق، و بي بند و باري و هرج و مرجي كه در روابط اجتماعي پيدا شده، آنچنان توليد بدبيني كرده كه انسان حتي نسبت به نزديكترين افراد خود، گاهي بدبين مي شود، خيانت زنان و شوهران به يكديگر كه تنها گوشه اي از آن به صفحه حوادث جرائد نشت مي كند، خيانت برادران و خواهران، و خيانت شريكهاي چندين ساله به يكديگر و امثال اينها، بذر بدبيني كشنده اي را در افكار او مي پاشند.
اين بدبيني گاهي به مسايل بالاتر نيز سرايت مي كند، و حتي نسبت به مسأله حيات و زندگي و دستگاه آفرينش، بدبين مي شود، خود را يك زنداني محكوم در اين دنيا مي بيند، خود را وصلة ناهمرنگ در آفرينش كه به زور بر او تحميل شده است. حس مي كند، و گاهي براي نجات از اين زندگي تحميلي، دست به خودكشي مي زند.
خودكشي افرادي مانند «هدايت» نويسندة معروف كه سمبلي است براي قشري از مردم محيط دليلي جز همين بدبيني ندارد.
آيا نابساماني هاي اجتماعي يا ضعف رواني، علت اصلي خودكشي و انتحار و امثال او است؟ يا مطالعة آثار آنها نشان مي دهد كه عامل اصلي همان بدبيني شديد، نسبت به همه چيز بوده است؟.
از همه مضحك تر اينكه پاره اي از فيلسوف مآبها دليل اينگونه خودكشي ها را تمام شدن «رسالت هنرمند» مي دانند، و مي گويند او يك هنرمند بود و مادامي كه مي توانست آثار بديع بيآفريند بايد زنده بماند، اما همين كه آخرين ابتكارات خود را به خرج داد، و چيز ديگري براي عرضه نداشت، و رسالت خود را پايان يافته ديد، وجود خويش را بيهوده مي انگارد، و به اين وجود بيهوده ازطريق انتحار پايان مي دهد.
ولي اين فلسفه بافي ها، مال كساني است كه نخواسته اند، پيوند بدبيني را كه از آثار او و امثال او نمايان است با مسأله خودكشي و انتحار اينگونه اشخاص بنگرند.
به هر حال بدبيني هاي رو به توسعه در اجتماع كنوني از مهمترين عوامل نگرانيها عصر ما است.
ترس از آينده
انسان عصر ما مخصوصاً در كشورهاي پيشرفته صنعتي با اينكه وضع زندگانيش از هر نظر تأمين است، و انواع بيمه هاي گوناگون به نگراني هاي مالي او خاتمه داده و حتي فكرش از نظر دوران بازنشستگي راحت شده است، ولي ناپايداري وضع اجتماعات، حادثه هاي جانكاهي كه در هر گوشة زندگي صنعتي كمين كرده، عدم امنيت جاني در بسياري از اين جوامع، خطر بروز جنگ هاي جهاني كه با بهانه اي ممكن است شعله ور گردد، مسائلي است كه او را نسبت به آينده نگران مي كند.
در جوامعي كه تأمين زندگي نيز در آن تضمين نشده نگراني ناشي از اين قسمت بر نگراني هاي ديگر افزوده مي شود.
نگراني از دست دادن پست و مقام و موقعيت هاي اجتماعي، كه مخصوصاً در عصر ما به سرعت، صورت مي گيرد، نيز او را نسبت به وضع آينده نگران مي سازد.
احساس گناه و شرمساري
هر قدر وجدان او ضعيف باشد باز در برابر گناهاني كه مرتكب شده، ظلم هايي كه كرده، بي وفايي ها، پيمان شكني ها، خيانت ها، دروغ ها و آلودگي هاي اخلاقي ديگر، احساس شرمندگي مي كند، احساس مي كند از درون جانش مي سوزد، همانند شخص مجرمي كه مأموران انتظامي در بدر به دنبال او مي گردند، احساس وحشت مي كند، و هر چند وجدان او قوي تر باشد، اين احساس در او قوي تر است.
دنبال راه چاره اي مي گردد، و در فكر پيدا كردن وسيله اي است كه او را از عذاب وجدان آسوده كند، و به ياري او بشتابد، و آثار گناه را از دل او بزدايد، اما چنين راه چاره اي پيدا نمي كند.
روي آوردن به زندگي تجملي
خلأ رواني و احساس پوچي زندگي، انسان عصر ما را به سوي تجمل پرستي كشانده، شايد در لابلاي اين تجملات و سرگرمي هاي ناشي از آن، گمشدة خود را بيابد و يا لااقل خود را سرگرم سازد، اما همين تجمل پرستي باري بر بارهاي او افزوده، چه بار بزرگي، و او را در يك مسابقة احمقانة پر دردسر و فزايندة درگير كرده، هر كجا مي رود، به هر خانه اي گام مي گذارد، در هر محفلي مي نشيند، چشمش به دنبال وسايل تجملي محيط است. آرزو مي كند آنچه را همه دارند او به تنهايي داشته باشد، تهيه اين وسايل تجملي با هزينة كمرشكنش، كار آساني نيست، بلا و مصيبت است، درد و رنج است، بدبختي و گرفتاري است، به تمام آنها نمي تواند برسد، و به قسمتي از آن نيز قانع نيست، و در هر حال، مشكل بزرگي است، كه او را رنج مي دهد.
اين بود قسمتي از عوامل نگراني هاي فزاينده در عصر ما، نگراني هايي كه افق زندگاني ما را تاريك مي كند. رونق و صفا را از آن مي گيرد، تلخي و ناكامي و ملالت بر آن مي پاشد.
برگرفته شده از كتاب راه غلبه بر نگرانيها و نا اميديها
/انتهاي پيام/