چرا مردم از مرگ مى ترسند؟
معارف «شبکه خبر دانشجو»، حضرت آيت الله مكارم شيرازي در اين باره مي فرمايد:
مرگ هميشه به صورت يك هيولاى وحشتناك در برابر چشم انسان ها مجسّم بوده است، فكر و انديشه آن، شربت شيرين زندگى را در كام بسيارى ناگوار ساخته.
نه تنها از نام مرگ مى ترسند كه از اسم گورستان نيز متنفرند، و با زرق و برق قبرها و مقبره ها سعى دارند ماهيّت اصلى آن را به دست فراموشى بسپارند.
در ادبيات مختلف جهان آثار اين وحشت كاملا نمايان است و هميشه با تعبيراتى همچون «هيولاى مرگ» «چنگال موت»، «سيلى اجل» و مانند آن از آن ياد مى كنند!
هنگامى كه مى خواهند نام مرده اى را ببرند براى اين كه مخاطب وحشت نكند با جمله اى از قبيل «دور از حالا» «زبانم لال»! «هفت كوه در ميان»! «هر چه خاك اوست عمر تو باشد»! سعى مى كنند ديوارى ميان شنونده و خاطره مرگ بكشند.
ولى بايد تحليل كرد ببينيم سرچشمه اين وحشت هميشگى انسان ها از مرگ چه بوده؟
چرا گروهى بر خلاف اين برداشت عمومى نه تنها از مرگ نمى ترسيدند بلكه بر چهره آن لبخند مى زدند و به استقبال مرگ افتخارآميز مى رفتند؟
در تاريخ مى خوانيم در حالى كه جمعى به دنبال آب حيات و اكسير جوانى مى گشتند، گروهى عاشقانه به جبهه هاى جهاد مى شتافتند و بر چهره مرگ لبخند مى زدند و گاه از طول زندگى شكوه مى كردند و در آرزوى روزى بودند كه به ديدار محبوب و لقاءِالله بپيوندند، و امروز هم در جبهه هاى مبارزه حق و باطل نيز همين امر را به وضوح مى بينيم كه چگونه جان بر كف به استقبال شهادت مى شتابند.
با دقّت و بررسى به اين جا مى رسيم كه عامل اصلى اين وحشت هميشگى دو چيز بيش نيست:
1ـ انسان هميشه از نيستى ها مى گريزد، از بيمارى مى گريزد كه نيستى سلامت است، از تاريكى وحشت دارد كه نيستى نور است.
از فقر مى هراسد كه نابودى غنا است.
حتّى گاهى از خانه خالى نيز وحشت مى كند و در يك بيابان خالى گرفتار ترس مى شود، چرا كه كسى آن جا نيست!
و عجب اين كه از خود مرده نيز وحشت دارد، و مثلا حاضر نيست در اطاقى كه مرده اى در آنجا باشد شب را به سر برد در حالى كه وقتى زنده بود از آن شخص ترسى نداشت!
اكنون ببينيم چرا انسان از عدم و نيستى مى ترسد و وحشت مى كند دليلش روشن است، هستى با هستى گره خورده است، و وجود با وجود آشناست، هرگز وجود با عدم آشنايى ندارد، پس بيگانگى ما از نيستى كاملا طبيعى است.
حال اگر مرگ را پايان همه چيز بدانيم و گمان كنيم با مردن همه چيز پايان مى گيرد حق داريم كه از آن بترسيم، و حتّى از اسم و خيال آن وحشت كنيم، چرا كه مرگ همه چيز را از ما مى گيرد.
امّا اگر مرگ را سرآغاز يك زندگى نوين، و حيات جاودان و دريچه اى به سوى يك جهان بزرگ بدانيم طبيعى است كه نه تنها از آن وحشتى نداشته باشيم، بلكه به كسانى كه پاك و سربلند به سوى آن گام برمى دارند تبريك گوييم.
2ـ گروهى را مى شناسيم كه مرگ را به معنى فنا و نيستى تفسير نمى كنند و هرگز منكر زندگى بعد از مرگ نيستند، امّا با اين حال از مرگ وحشت دارند.
چرا كه پرونده اعمال آنها آن قدر سياه و تاريك است كه از مجازات هاى دردناك بعد از مرگ وحشت دارند.
آنها حق دارند از مرگ بترسند، آنها به مجرمان خطرناكى مى مانند كه از آزاد شدن از زندان مى ترسند زيرا مى دانند هرگاه آنها را از زندان بيرون ببرند، به جوخه اعدام مى سپارند.
آنها محكم ميله هاى زندان را مى چسبند، نه اين كه از آزادى متنفر هستند، آنها از اين آزادى مى ترسند كه نتيجه اش مجازات اعدام است، همين گونه بدكارانى كه آزاد شدن روحشان را از قفس تنگ، مقدمه اى براى شكنجه هاى طاقت فرسا به خاطر اعمال زشت و ننگين و ظلم و ستم و تبهكارى مى دانند، از مرگ وحشت دارند.
امّا آنها كه نه مرگ را «فنا» مى بينند نه «پرونده تاريك و سياه» دارند، چرا از مرگ بترسند؟
بدون شك آنها زندگى را نيز با تمام وجودشان مى خواهند، امّا براى اين كه از آن بهره بيشتر براى زندگى نوينشان در جهان پس از مرگ بگيرند، از مرگى كه در راه هدف و افتخار و رضاى پروردگار باشد استقبال مى كنند.
آزاد شدن از يك قفس تنگ و كوچك، و پر گشودن در آسمان بيكران، بيرون رفتن از محيطى كه مركز نزاع ها، كشمكش ها، تنگ نظرى ها، بى عدالتى ها، كينه توزى ها و جنگ هاست، و گام نهادن به محيطى كه از همه اين آلودگى ها پاك است.و«علىوار»بگويند:«لابن ابى طالب انس بالموت من الطفل بثدى امه; به خدا سوگند فرزند ابوطالب علاقه اش به مرگ بيشتر است از كودك شيرخوار به پستان مادر(1)».
يا همچون آن شاعر پارسى زبان اين نوا را سر دهند:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى *** تا در آغوش بگيرم تنگ تنگ!
من ز او جانى ستانم جاودان *** او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ!
بى جهت نيست كه در تاريخ اسلام به افرادى برخورد مى كنيم كه همچون حسين(عليه السلام)و ياران فداكارش هر قدر لحظه شهادت آنها نزديك تر مى شد چهره آنها شاداب تر و برافروخته تر مى گشت، و از شوق ديدار يار در پوست نمى گنجيدند.
و باز به همين دليل است كه در تاريخ پرافتخار زندگى على(عليه السلام)مى خوانيم هنگامى كه ضربه شمشير آن جانى روزگار بر مغزش فرو نشست فرياد: «فزت و رب الكعبه» برآورد يعنى «به خداى كعبه پيروز و راحت شدم»!
بديهى است مفهوم اين سخن اين نيست كه انسان خود را به مخاطره بيفكند، و موهبت بزرگ زندگى را ناديده بگيرد، و از آن براى رسيدن به هدف هاى بزرگ استفاده نكند.
بلكه منظور اين است كه از زندگى بهره صحيح بگيرد، ولى هرگز از پايان آن وحشتى به خود راه ندهد مخصوصاً آن جا كه در راه هدفى بزرگ و عالى است.(2)
1. نهج البلاغه ، خطبه 5.
2-پنجاه درس اصول عقائد يراى جوانان،ص 327.
/انتهاي پيام/