امروز را درياب!
کد خبر:۷۹۸۳۳
راه غلبه بر نگرانيها و نا اميديها -3

امروز را درياب!

در تمام مراحل حيات در آهنيني بر روي گذشته، يعني آن ديروزي كه ديگر وجود ندارد محكم ببنديد و همين طور يك پرده فولادين جلوي آينده، فردايي كه هنوز به وجود نيامده است بكشيد، آن وقت با اطمينان خاطر امروز را بگذرانيد.

گروه معارف «شبکه خبر دانشجو»، امروز را غنيمت شمار! گذشته، گذشت و آينده، نيامده.

سعديا دي رفت و فردا همچنان معلوم نيست

در ميان اين و آن فرصت شمار امروز را

يك دانشجوي دانشكده پزشكي در بيمارستان «مونتريل ژنرال» در بهار سال 1871 نگران بود، نمي دانست چه كند؟ عاقبتش به كجا خواهد انجاميد؟ به چه نحو زندگانيش را اداره خواهد كرد؟

اما همان روز كتابي به دستش افتاد كه حدود 40 كلمه و يا به تعبير دقيقتر 37 كلمه آن اثر عميقي در زندگاني آينده او گذاشت و او را يكي از بزرگترين پزشكان عصر خود كرد و مدرسة پزشكي «ج.ه.» را كه معروفيت جهاني دارد تأسيس نمود دانشگاه «آكسفورد» او را پروفسور طب با امتياز تاج شناخت كه اين از بزرگترين افتخارات پزشكي در امپراطوري انگلستان است، و پادشاه انگلستان او را به لقب خاص «شواليه» مفتخر ساخت. و شرح زندگيش را پس از مرگش در دو كتاب در 1466 صفحه منتشر كردند.

اين شخص «ويليام آسلر» نام داشت و آن 37 كلمه معجز آسا كه زندگيش را عوض كرد از نويسنده شهير انگليسي «توماس كارلايل» از اين قرار بود:

«كار و وظيفه اساسي ما اين نيست كه ببينيم در فواصل دور، در پشت ابر و تاريكي ابهام، چه چيز هايي پنهان است بلکه بايد وقت خود را صرف کارهايي كنيم كه در دسترس ما قرار گرفته اند»

چهل و دو سال بعد در باغ بزرگ دانشگاه «يال» همين دانشجوي موفق، خطاب به دانشجويان دانشكده مزبور گفت: «درباره شخصي چون من كه كرسي استادي در چهار دانشگاه را دارد و كتاب مقبول العامه اي را نوشته است خيال مي شود «ساختمان مغزي خاصي دارد، در صورتي كه دوستان صميمي او به خوبي مي دانند كه مغزش كاملا طبيعي و معمولي است».

خواهيد پرسيد: پس راز موفقيت او چه بوده است؟ بهتر است از زبان خودش بشنويد كه چگونه حساب ديروز را از امروز و امروز را از فردا جدا مي كرد:

«چند ماه پيش در مسافرت، با يك كشتي اقيانوس پيما بر روي اقيانوس اطلس مشاهده نمودم كه فرمانده كشتي مي تواند روي عرشه كشتي بايستد و با فشار يك دكمه، كشتي با آن عظمت را به اتاقك ها و قسمت هاي كوچك و مجزا تقسيم كند كه تمام آنها غير قابل نفوذ باشند»

«آسلر» پس از نقل اين مطلب به دانشجويان گفت:

«شما از آن كشتي اقيانوس پيما سازماني عجيب تر هستيد و براي مسافرت طولاني تري ساخته شده ايد، من از شما مي خواهم ماشين حيات را طوري تحت فرمان خود در آوريد كه بتوانيد ديروز را از امروز جدا سازيد و فردا را بي جهت دركار امروز دخالت ندهيد تا بتوانيد در اين مسافرت دور و دراز با اطمينان خاطر پيش برويد» و اين است دستوري كه حتماً بايد به خاطر بسپاريد و روي آن تمرين كنيد.

«در تمام مراحل حيات در آهنيني بر روي گذشته، يعني آن ديروزي كه ديگر وجود ندارد محكم ببنديد و همين طور يك پرده فولادين جلوي آينده، فردايي كه هنوز به وجود نيامده است بكشيد، آن وقت با اطمينان خاطر امروز را بگذرانيد»

غم گذشته را احمقان مي خوردند، و آينده را هنوز وجود ندارد. آينده همين امروز است و روز رستگاري نيز امروز.

اگر بار مشكلات آينده را بر غم و اندوه گذشته افزون سازيد نيرومندترين افراد را از پا در خواهد آورد،‌ با تشويش براي آينده بي جهت نيروي خود را تلف نكنيد وگرفتاري عصبي براي خود پيش نياوريد».

پس «دري بروي اين دو هيولاي عظيم يعني گذشته و آينده ببنديد، امروز را از ديروز و فردا جدا كنيد».

پيشوايان بزرگ اسلام قرن ها پيش، اين دستورات جالب را در عبارات كوتاهي براي ما بيان داشته اند:

يك جا از قول علي (ع) مي خوانيم: «گذشته گذشت، و آينده روشن نيست بايد در اين ميان امروز را غنيمت دانست».

و درجاي ديگر از امام صادق (ع) رسيده است كه: «روزها بر سه قسمند: روزي كه گذشته و ديگر به دست نمي آيد، و روزي كه در آن هستيم كه بايست مغتنم شمرد و فردائي كه تنها آرزوي آمدنش را داريم»[1]

اكنون خواهيد پرسيد: بنابراين نبايد هيچ قدمي براي آينده برداشت؟ پاسخ آن اين است كه هرگز چنين منظوري در ميان نيست بلكه بهترين وسيله براي تهيه مقدمات آينده همان تمركز هوش و توجه به كار امروز است كه آن را به نحو شايسته بايد انجام داد چه اينكه اين خود يگانه راهي است كه آينده ما را تأمين مي سازد.

و تفاوت بسيار است بين نقشة آينده كشيدن و در تشويش و نگراني براي آينده بودن.

سال ها پيش يك فيلسوف فقير گذرش به مردمي كه زندگي خود را به زحمت اداره مي كردند افتاد، آنها را روي تپه اي دور خود جمع كرد و يك سخنراني كمتر از 30 كلمه اي براي آنها كرد كه در دنيا بي نظير است او گفت:

«اي مردم در تشويش فردا مباشيد، براي اينكه فردا نيز به نوبة خود مدتي از وقت شما را مي گيرد براي امروز، مشكلات و دردسرهاي خودش كافي است»!

در جنگ جهاني دوم جواني در ميدان جنگ اروپا گرفتار ناراحتي خيالي گرديد و اگر دكتري به داد او نمي رسيد او هم امروز وجود نداشت تا داستانش را براي شما تعريف كند.

او در استان «مري لند» زندگي مي كند. داستانش را از زبان خودش بشنويد:

«وظيفه من بسيار سنگين و دشوار بود مي بايست اسامي سربازان و افسراني را كه در ميدان جنگ كشته و يا مفقود شده بودند بنويسم، فهرستي از نام و نشان كليه بيماراني كه در بيمارستان ها بستري بودند تهيه كنم و اجسادي را كه در ميدان جنگ به جا مانده بود به دقت وارسي كرده و آنچه را همراه دارند براي زن و فرزند و يا نزديك ترين اقوامشان بفرستم. پيوسته نگران بودم، مبادا اشتباهي رخ دهد! تشويش داشتم آيا آن قدر زنده خواهم ماند كه يكبار فرزند يگانه ام ـ كه در نبود من متولد شده و 16 ماهه است ـ ببينم و او را در آغوش بگيرم؟

به قدري از جاده سلامت دور شده بودم كه تا سر حد جنون فاصله اي نداشتم، به دست هايم دقيق مي شدم جز پوست و استخوان چيزي نبود، مي ترسيدم در بازگشت به كشور خود موجودي عليل و از كار افتاده باشم، و روي اين فكر مانند كودكان گريه مي كردم، در تنهايي اشك مي ريختم كم كم از خود نااميد شدم و يقين حاصل كردم كه ديگر مرا بشر عادي و تندرست نبايد خواند.

اين نگراني مرا به بهداري ارتش كشاند. دكتر معالج پس از آزمايش متوجه شد كه بيماري من، روحي است، لذا به عوض دارو و آمپول با قيافه اي خندان و لحني مؤثر گفت:

«لاتد» من از تو مي خواهم از اين به بعد زندگانيت را چون ساعت هاي شني قديمي تصور كني، مي داني كه در محفظة فوقاني آن هزاران شن كوچك وجود دارد كه به تدريج يكي پس از ديگري از سوراخ تنگ ميانه اش عبور كرده و به پائين مي افتد و هر چه بكوشيم و به خود ناراحتي راه دهيم در يك لحظه بيشتر از همان يك دانه شن پايين نخواهد افتاد، مگر آن كه ساعت را خراب و يا سوراخ را گشادتر كنيم، من و شما و ديگران مانند آن ساعت شني هستيم كه بايد از صبح تا شب صدها كار انجام دهيم، اما اگر هر كدام را به تدريج همانند آن ساعت شني انجام ندهيم لطمة شديد و غير قابل جبران به ساختمان روحي و جسمي خويش وارد ساخته ايم» از آن روز به بعد اين دستور مفيد: «هر دفعه يك ذره شن!» را به كار بستم، بيماري از من رخت بر بست و هم در يك شركت بازرگاني كه كار مي كنم اين دستور را به كار مي بندم.

شركت نياز به تغييراتي داشت كه بايد اختلالات خود را كه از ناحيه جنگ برايش پيش آمده بود جبران كند و من هم بايد كارهاي مختلفي انجام دهم، اما من به جاي ناراحتي، به ياد مي آورم كه هر دفعه يك ذره شن و هر موقع يك كار!»

در نتيجه وضع اسفبار زندگي امروز نصف بيشتر تختخواب بيمارستان ها را بيماران روحي اشغال كرده اند و آنها مي توانند با قيافه اي از تختخواب به زير آيند و خوشحال در خيابان ها قدم بزنند ولي به اين شرط كه اين گفته را به كار بندند: «در تشويش فردا مباشيد» و يا روش «اسلر» را به كار گيرند كه: «ديروز را در امروز و امروز را در كار فردا دخالت ندهند» ما در حال حاضر در ميان دو ابديت قرار گرفته ايم: گذشته وسيعي كه هميشه درعقب سر ما بوده و هست و آينده اي كه تا ابدالدهر وجود خواهد داشت. و ما محال است كه بتوانيم با تشويش و نگراني حتي براي يك ثانيه در يكي از اين دو زندگي كنيم پس چرا راضي به آن يگانه زماني نشويم كه مي توانيم در آن زيست كنيم؟

بانو «شيلدز» پيش از آنكه دريابد تا غروب چگونه زندگي كند به قدري نااميد شده بود كه قصد انتحار داشت او اينطور تعريف مي كرد:

«در سال 1937 شوهرم را از دست دادم، غم و اندون به من هجوم آورد و فقر و نداري حمله ور شد. با كمك ارباب سابق خود كار فروش كتاب در مدارس روستايي را شروع كردم، همان شغل سابق، در اين راه حتي كرايه اتومبيل هم كه براي رفت و آمد و فروش كتاب مي پرداختم عايدم نمي شد.

در بهار سال 1938 وضع فقيرانه مدارس استان «ميسوري» و بدي جاده ها و تنهايي، به قدري به من فشار آورد كه تصميم به خودكشي گرفتم، هيچ روزنه اميدي ديده نمي شد و براي ادامه حيات وسيله اي نبود، ديگر از همه چيز وحشت داشتم مي ترسيدم از بستر خواب بيرون آيم مي ترسيدم كرايه اتومبيل پيدا نكنم، اجارة خانه ام عقب بيافتد، رو به ضعف مي رفتم و قادر به پيدا كردن دكتر و دوا نبودم.

يگانه چيزي كه مرا از مبادرت به انتحار باز مي داشت علاقه اي بود كه خواهرم به من داشت و نگران بودم كه پول كفن و دفن از چه راه تهيه مي گردد.

در همين اوقات مقاله اي جلب توجهم كرد كه يك جمله آن را هنوز به خاطر و همراه دارم و آن موجب نجات من شد، آن جمله اين بود: «هر روز براي انسان عاقل آغاز حيات نويني است».

اين جمله را بريدم و روي شيشه اتومبيل چسباندم تا پيش نظرم باشد، و دريافتم كه زندگي كردن براي يك روز آن قدرها دشوار نيست، آموختم كه گذشته را فراموش كنم و براي آينده هم نگران نشوم، هر روز به خودم بگويم: امروز زندگاني نويني آغاز مي شود و امروز با حرارت و شوق فراوان به خوشي زندگاني مي كنم و در كار خود موفق هستم، از آينده باكي ندارم، مي دانم كه «هر روز براي انسان عاقل آغاز حيات نويني است».

زيان آورترين تمايلات بشر ناراضي بودن از حال و چشم داشت به آينده مجهول است.

«ا.ل» مي گويد: «چقدر عجيب است! بچه مي گويد وقتي بزرگ شدم، پسر جوان آرزوي بلوغ و پس از آن از ازدواج صحبت مي كند و بعد كم كم طالب گوشه گيري مي شود و سپس به عقب برگشته با حسرت به راهي كه پيموده است مي نگرد، متوجه مي شود باد سرد زمستاني بر آرزوهايش وزيده است، چه عمر، بي حاصل گذشت.

«ما چقدر دير متوجه مي شويم كه زندگاني و حيات يعني همان دقايق و ساعاتي كه هر روز تند گذشتن آن را خواستار بوده ايم»

«ادوارد.ا» در اثر گرفتاري هاي بي شمار نزديك بود خود را از پا درآورد.

او در خانواده فقيري به دنيا آمد، اولين پول را از راه فروش روزنامه بدست آورد، بعد در يك مغازه عطاري مشغول كار شد و پس از آنكه هفت نفر نان خور پيدا كرد در كتابخانه اي مشغول كار گرديد، درآمدش مختصر بود ولي مي ترسيد آن را رها سازد هشت سال با اين وضع ساخت عاقبت جرأت كرد و با 55 دلار مشغول كاري شد كه يكسال 20 هزار دلار به او نفع بخشيد، اما بد اقبالي آغاز شد، مبلغ هنگفتي براي يكي از دوستانش ضمانت كرد و او ورشكست شد. به تعقيب آن، بانكي هم كه پول هايش در آن بود و حساب جاري داشت ورشكست نمود، تنها 16 هزار دلار قرض برايش باقي ماند، اعصابش تحمل اين همه ناكامي را نداشت، خواب و خوراك از او سلب گرديد و نقش بر زمين گرديد، او را در رختخوابي خواباندند بيماري شدت كرد، بدن، پر از جوش شده بود. يك روز پزشك معالج اظهار داشت بيش از دو هفته از عمر وي باقي نمانده است، اين خبر او را سخت تكان داد و اميدش را بريد، تن به تقدير داد و آماده مرگ شد، چون كودكي بي حال آرام به خواب رفت و پس از كمي، نيروي رفته را بازيافت، اشتهايش به غذا خوب شد، رو به چاقي نهاد، هفته بعد با كمك عصا به راه افتاد و يك ماه بعد سركار رفت و هفته اي 30 دلار دستمزد مي گرفت و كارش فروش قطعات چوبي بود كه عقب چرخ هاي اتومبيل براي مانع از حركت قرار مي دهند. او مي گويد: «من ديگر درس خود را فرا گرفته بودم و بي جهت براي آنچه بر من گذشته بود ناراحت و متأسف نمي شدم و براي آينده نيز تشويشي نداشتم» ادوارد خيلي سريع ترقي كرد و در مدت چند سال مدير عامل شركت كالاي «الوانز» گرديد و هنگامي كه در سال 1945 وفات يافت يكي از مشهورترين بازرگانان امريكا بود. و اگر با هواپيما به «گريلند» مسافرت كنيد در فرودگاه «ايوانز» فرود خواهيد آمد كه به نام او خوانده شده است.

او اگر نتيجة خطرناك آن نگراني ها را نديده بود يقيناً به آن مقام نمي رسيد.

پانصد سال قبل از تولد مسيح (ع) يك فيلسوف يوناني به نام «هراكليوس» به شاگردانش مي گفت: «شما نمي توانيد دوبار بر يك آب رودخانه قدم گذاريد زيرا آب رودخانه مثل زندگاني كسي كه در آن قدم مي گذارد هر لحظه در گذر و يگانه چيزي كه محقق و مسلم است، همين امروز است. چرا زيبائي هاي امروز را با تصور مشكلات آينده اي كه در ترديد و ابهام و تغييرات بلاانقطاع پوشيده شده و هيچ كس به درستي از آن اطلاع ندارد، زشت و بدنما كنيم».

رومي هاي قديم نيز در اين باره دو دستور داشتند و مي گفتند: «از امروز متمتع شو و امروز را از دست مده!».

«جان روسكين» نيز در روي قطعه سنگ صافي كلمه «امروز» را حك كرده و روي ميز تحريرش قرار داده بود. توجه به اين نكته لازم است كه ايمان به خداوند در اين موارد نقش مهمي دارد زيرا در پرتو ايمان انسان مأيوس نمي گردد و نيز مي داند او براي زندگي دائمي در اين جهان خلق نشده تا وحشت و نگراني هاي آينده او را از پاي در آورند.

دستورات اسلامي نيز در اين زمينه بسيار پر ارج است، علي (ع) مي فرمايد: «تشويش روزي كه نيامده است بر امروز ميافزاي».[2]

و در جاي ديگر از امير مؤمنان (ع) رسيده است: «قلبت را از اندوه گذشته آكنده مساز! كه تو را از آمادگي براي آينده باز مي دارد»[3]

و در مورد سوم از آن حضرت رسيده است: «نگراني هاي سال را بر نگراني امروزت اضافه مكن! براي امروز مشكلات خودش كافي است»[4]

بنابراين نخستين دستور اين است: «درهاي آهنين را بر روي گذشته و آينده محكم ببنديد و ديروز و فردا را در امروز مداخله ندهيد».

اكنون خوب است سؤالات زير را از خود بكنيد و به دقت پاسخ آن را بنويسيد.

1 – آيا آرامش امروز را با تصور مشكلات آينده بر هم نمي زنم؟

2 – آيا گاه گاهي با تأسف بر گذشته زندگاني را بر خود تلخ و ناگوار نمي سازم؟

3 – آيا هنگام برخاستن از خواب به فكرم كه امروز را مغتنم شمارم و حداكثر استفاده را از اين 24 ساعت ببرم؟

4 – آيا اگر در زندگي حساب هر روز را جداگانه نگاه دارم بهرة بيشتري خواهم برد؟

5 – چه وقت شروع به اين كار خواهم كرد؟ آينده؟ فردا؟ يا امروز؟

پي نوشت ها:

[1] .قال الصادق (ع): «الايام ثلاثة: فيوم مضي لايدرك و يوم الناس فيه فينبغي ان يفتنموه و غذ انما في ايديهم امله».

[2] . قال علي (ع): لا تحمل هم يومك الذي لم يأت علي يومك الذي اتاك.

[3] . قال علي (ع): «لا تشعر قلبك الهم علي ما فات فيشغلك عن الاستعداد بماهوات».

[4] . قال (ع): «فلا تحمل هم سنتك علي هم يومك كفاك كل يوم بما فيه».

برگرفته شده از كتاب راه غلبه بر نگرانيها و نا اميديها/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار