انقلابيِ سرزمينِ شعر
به گزارش گروه پاتوق شيشه اي «شبكه خبر دانشجو»، اميد مهدي نژاد در آخرين پست وبلاگش اين چنين نوشته است:
نهنگ موج عشقم، در گِل ساحل نميگنجم
شنا بايد در اقيانوسم، اندر گِل نميگنجم
زباني آسماني دارم، امّا كس نميفهمد
حديث قدسم، اندر گوش هر غافل نميگنجم
اگر فهم سخن يا درك من ننمود ناداني
عجب نبْوَد كه در انديشة جاهل نميگنجم
بيابانگرد و صحراورز و دور از مردمم، آري
ميان شهر در غوغاي بي حاصل نميگنجم
نگارم گفت: بيرون كردم از دل مهر يغما را
بگو: من مرغ كيوان رفعتم،در دل نميگنجم.
كافي است بداني اين شعر فلكفرسا را يك كارگر عامي بيسواد ـ حيدر يغماي نيشابوري ـ سروده است، تا لااقل براي لحظاتي باور كني كه شاعري نه احاطه بر ادبيات قديم و جديد ميخواهد، نه اشراف آنچناني بر قواعد وزن و قافيه و بديع و بيان، نه آشنايي با مدرنيسم و پستمدرنيسم، نه خيال اولترافعّال، نه زبان مستقل و نه هيچ چيز ديگري از اين دست. جاني آزاده ميخواهد و طبعي وارسته، كه يغما داشت. و آن وقت ما را باش كه دربهدر به دنبال آنها لهله ميزنيم و اينها را بالكل بيخيال شدهايم.
*
دستم اندر كار روزي و دهانم پر سرود
اشك شوقم با عرقهاي جبين آيد فرود
اي خوش آن شاعر كه نان از دسترنج آرد به دست
وي خوش آن عاشق كه ورزد عشق با بود و نبود..
اجدادش از اهالي يزد بودند. پدر و مادرش، وقتي او خردسال بود، به نيشابور كوچيده و همانجا ساكن شده بودند. حيدر يغما، در سال 1302 به دنيا آمد و در اسفند 1366 در گذشت.در فقر زاده شد.در فقر زندگي كرد ودر فقر هم در گذشت. فقري، در ابتدا اجباري و در انتها اختياري. به قول جواد محقق نيشابوري: فقر خود را بر او تحميل نکرده بود. بلكه او بود كه خود را بر فقر تحميل كرده بود. خشتمال بود. البتّه اين اواخر عملگي و باغباني هم مي كرد...
مرا اكابر دوران سواد ياد نداد
گمانم آنكه فراتر ز من نداشت سواد
چو اوستاد ازل نام اهل دانش را ـ
نمود ثبت، مرا نام از قلم افتاد
به روي آتش سوزان مرا نشستن به
كه بهر پند نشينم به محضر استاد...
بيسواد بود، البتّه اين اواخر خواندن و نوشتن را نزد خود آموخته بود؛ با خطّي كه گاه خودش هم از خواندن آن عاجز بود. پاي درس هيچ استادي ننشسته بود و هيچ علم و فنّي را از راههاي مرسوم فرا نگرفته بود. گاهي در جلسات قرآن شركت ميكرد و گاهي هم به محافل ادبي سري ميزد. گاهي متهمّش ميكردند كه شعرهاي مهجور قدما را ميدزدد و پس و پيش ميكند و به اسم خودش به خلقالله قالب ميكند. گاهي هم ديگران شعرهايش را ميدزديدند و بدون پس و پيش كردن به اسم خودشان به خلقالله قالب ميكردند! و او چون نه كتابي ميخواند و نه روزنامه و مجلّهاي به دستش ميرسيد، هيچگاه متوجّه نميشد. گاهي به او ميگفتند كه شاعر نيست و او ميگفت:
خلق امروز به تكذيب بگيرند مرا
آن زمانم بشناسند كه يغمايي نيست
«شاعر انقلاب» هم بود، چرا كه هم براي انقلاب اسلامي شعر گفت و هم براي جنگ و شهدا. چه بسا اگر بازار كنگرهها در روزگار حياتش به داغيِ امروز بود، چندين فقره سكّه هم نصيبش شده بود.
آوانگارد هم بود، موهايش را شانه نميزد و البته بهجاي ژل از سرش گِل ميچكيد. با همان لباس مندرس خاكآلود كه لباس كارگرياش بود و همان كفشهاي پلاستيكي پارهپاره به جلسات ادبي ميرفت و شعر ميخواند. بعضي وقتها بيلش را هم با خودش ميبرد و همان دم در پارك ميكرد! و با همة اين كارها به سرتاپاي پرستيژ شاعران رسمي پوزخند ميزد. ميگفت:
كاخها از بازوي من سر به چرخ و، ميكنند ـ
زندگي در گوشة ويرانه فرزندان من
فقر و درويشي به ارثم از پدر آمد به دست
تا حياتم هست، هست اين تحفة ارزان من
خسته شد بازوي سنگاندازها و بر زمين ـ
سرنگون برگي نشد از شاخة ايمان من.
*
خودستا خواند يار زيبايم
خود ستودم كه خلق نستايم
خويشتن را ثنا نمودن به
خود ستودن ز بت ستودن به...
شعر يغما حديث عشق نبود، حديث نفس بود. به شهادت اينكه اكثر عاشقانههايش چندان چنگي به دل نميزند. و تازه، مگر نه اينكه حديث عشق هم از جهتي حديث نفس است، نفسي كه با عشق يگانه شده و به «جان» بدل شده و ديگر اساساً خود را در ميان نميبيند؟ هر چه هست شعر يغما حديث نفس است. نفسي گردنفراز و سركش، نه در برابر حقّ و حقيقت كه در برابر هر كه جز «او» و هر كه جز «خود». نه در برابر آسمان، كه در برابر زمين. و اگر هم سرود:
من براي نان به به يزدان هم نميآرم نياز
اين من و اين پينههاي دست من ـ برهان من ـ
آن يزدان را ميگفت كه ديگران به هواي ناني كه ميفرستد، ميپرستندش. كه هم خودش در جايي ديگر گفته است:
كافرم خواندند روز بحث كوتهفكرها
فرق دارد خالق اين قوم با يزدان من
يغما سخنگوي نفسي بود كه در برابر هيچ بنيبشري قد خم نميكند، آستانبوس هيچ درگاهي نميشود و در بين همطرازان و همقطاران هيچ كس را به رسميّت نميشناسد. اين كبر و گردنكشي اگر مذموم هم باشد، مذمومتر از خلق و خوي شاعراني نيست كه براي نام و نان به هر دامني چنگ ميزنند و شعرشان را به حراج ميگذارند. يغما، بر خلاف اغلب ما ـ مثلاً شاعران اين روزگار ـ شعر را نه در آينة كلمات شاعران ديگر، كه از بطن زندگي يافته بود و لذا شعرش اقتباسي نبود. كار يغما، اين نبود كه دستي به سر و گوش كلمات دستماليشدة شاعران ديگر بكشد و آنها را با يك هيئت تأليفي جديد، تحويل جماعت بدهد. او خودش كلمات را شكار ميكرد و به بند ميكشيد و در قفس شعر به نمايش ميگذاشت. همين است كه در شعرهاي شاخص يغما، كلمات جان دارند، داغند، انگار همين الآن از تنور روح شاعر بيرون آمدهاند، از شعر بيرون ميزنند و به سر و روي خواننده پرتاب ميشوند.
و بايد علي معلّم باشي تا در مينيبوس سمنان ـ دامغان، شعرهاي يغما را بخواني و از خود بيخود شوي و سرت را به شيشة مينيبوس بكوبي و تازه موقع پياده شدن ببيني كه شيشه غرق خون شده است.2 بايد مستعد سوختن باشي تا شعر نيما را بخواني و آتش بگيري.
اين وسط عبثترين كار، اين است كه بنشينيم و دربارة استقلال يا عدم استقلال زبان، يا قوت و ضعف خيال يغما بحث كنيم، يا اشعارش را به دنبال اغلاط وزني و بياني و... زير و رو كنيم، يا ببينيم كدام كلمات در شعرش «بسامد بالا»يي دارند و ردّپاي كدام شاعران سلف روي كدام ابياتش مانده است؛ تا فيالفور ذيل يكي از سبكها و مکتبها و فرقههاي ادبي دستهبندياش كنيم. كسي كه گفته است:
من يكي كارگر بيل به دستم، بر من ـ
نام شاعر مگذاريد و حرامم مكنيد
پيشاپيش به ريش همة نقدها و تحليلهايي كه بر شعرش كردهاند و خواهند كرد، خنديده است.
*
بسيارند كساني كه شعر سرودهاند، ولي كسي به آنها شاعر نميگويد. و اين شاعر نبودن براي آنها باري از تحقير به همراه دارد. يعني، اگر شعرشان با معيارهاي مقبول شاعري سنجيده شود، نمرة قابل قبولي نخواهد آورد، يعني، شعرشان چندان هم شعر نيست.
اما هستند كساني هم كه شاعر نبودن، نه مايه تحقير، كه ماية فخر آنهاست. كساني كه شأنشان اجلّ از آن است كه نامشان ذيل عنوان «شاعر» برده شود. بهراستي امام خميني(ره) كه ديوان اشعارش هم منتشر شده است، شاعر بود؟ يا شعر سرودن فضيلتي بر فضائل بي شمار امام علاوه ميكند؟ اين چنين نيست، بلكه شعر سرودن امام آبرويي به شعر و شاعري ميدهد. شعر سرودن امام يعني امام شعر را آن قدر قابل ميديده است كه سخنانش را در قالب آن بريزد و شاعري براي او آن قدر شأنيت داشته است كه بنشيند و با وزن و قافيه و... زورورزي كند و شعر بسرايد، اين ماييم كه بايد كلاهمان را به هوا بيندازيم كه امام هم شعر گفته است. اينها كساني هستند كه اگر به تفنّن يا از سر ذوق يا به هر دليل ديگري ـ و به هر حال به جز دلايل حرفهاي ـ شعري سرودهاند، بر سر شاعران منّت گذاشتهاند.
و ما ـ شاعران اين روزگار ـ هم بايد به خودمان بباليم كه روزي حيدر يغماي خشتمال نيشابوري، يكي از ما بوده است.
و حرف آخر را هم از يوسفعلي ميرشكاك بشنويم:
«يغماي خشتمال نيشابوري از آن گروه شاعراني است كه به جاي معماري كلمات و تلاش در جهت پيشبرد هندسة شعر خويش، با ستيزي راستين، معماري عواطف خود را اعلام ميدارد و بيباكانه در زبان رخنه ميكند. شاعر كلاسيك فراوان است، امّا ستيزهگر جرئتمند كم ظهور كرده است. و در اين ميان حيدر يغما از دل به دريا زنندگاني است كه هيچ رسميّتي براي شعر و زبان قائل نيست و اين كار را نه بهخاطر گريز از تعهدات شاعر نسبت به زبان انجام ميدهد، بلكه براي دورماندن از توقّف است كه مرتكب چنين رخنه و رسوخي ميشود...
در روزگار ما، شاعران درجست و جوي سبك و مكتب و زبان مستقل، از شعر دور افتادهاند واز شعور نيز؛ عقل آنان عقل شاعران نيست، عقل دلّالان و كاسبان است، و نوادري چون يغما كه نه سبك ميشناسند و نه مكتب و نه زبان مستقل ميفهمند، نه ايماژ و آبسترهسازي و نه روشنفكري و آوانگارد بارني، بشارت دهندگان اين اشارتند كه شعر جوششي است كه در جان جنونمندش بايد جست؛ و به راستي اگر اين جنون، چگونه يك خشتمال ميتوانست حضور خود را با چنين كبريايي اعلام كند:
تنم در وسعت دنياي پهناور نميگنجد
روان سركشم در قالب پيكر نميگنجد
مرا اسرار از اين گفت وگو بالاتر است، امّا
به گوش مردم از اين حرف بالاتر نميگنجد
مرا خواب آن زمان آيد كه در زير لحد باشم
سر پرشور اندر نرميِ بستر نميگنجد
توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درويشي
كه در خشخاش خورشيد بلند اختر نميگنجد
نشان قبر مگذاريد بعد از مرگ يغما را
شهاب طارم اسرار در مقبر نميگنجد.»3
1ـ اين قول و اشعار يغما را از كتاب «شاعر خشتمال» نوشتة جواد محقّق نيشابوري نقل ميکنم.
2ـ العهده علي الراوي، اعني يوسفعلي ميرشكاك.
3ـ ستيز با خويشتن و جهان، صفحات 63، 64 و 65.
گزيدهاي از اشعار حيدر يغما:
1
چنان از تنگناي سينه بگشايم در غم را
كه از آهي فرو ريزم در و ديوار عالم را
به ظالم ميدهد شمشير، كو بازوي پر قدرت؟
كه تا از بن بر اندازم سپهر نامنظّم را
هنر در خانههاي فقر و در صدر دبيرستان ـ
معلّم درس ثروت ميكند تلقين معلَّم را
نشان از آدمي نبود ز ايشان، گر چه از دانش
به روي اختران چرخ ميكوبند پرچم را
صداي ياوهگويان دغل تا در گلو ماند
اجل! كي بر دهانها ميزني آن مشت محكم را؟
2
آن روي ماه توست كه بر رخ گلاب زد؟
يا آفتاب بود كه بر صورت آب زد؟
از زلف تار توست اگر تار گشت شب
از روي ماه توست اگر آفتاب زد
گر ماه بر نيامده امشب شگفت نيست
چون ديد روي ماه تو خود را به خواب زد
چشمان مست توست كه مستي ز باده برد
از لعل توست كآب بقا را سراب زد
يغما! چه شد كه طبع تو از بعد قرنها
در ملك شاعري علم انقلاب زد؟
3
اگر تمام جهانم به قصد جان خيزد
پي جدالم اگر چرخ بي امان خيزد
من و رسالت سنگين و استواري پاي
پي شكستن پايم گر آسمان خيزد
ز عزم راسخ من ذرّهاي نخواهد كاست
اگر كه نان شبم از زبالهدان خيزد
اگر سپهر نلرزد ز بانگ من، چه شگفت؟
صداي ناي من از حلق مردمان خيزد
نگه مكن كه ز پا اوفتادهاي افتاد
ستمكشيده چو افتاد، بعد از آن خيزد
نشستهاي تو به اميد ديگران؟ يغما!
به پاي خويش ز جا خيز تا جهان خيزد.
4
دستِ در پردة طرّار تبهكاري چند
كاشت در مزرعة كشور ما خاري چند
اندر آنم كه بگيرم قلم و برگيرم
بياجازت ز كسي پرده ز اسراري چند
سخن اندر دهنم خشك شود، چون نتوان
شرح اين فاجعهها داد به اشعاري چند
نخلهايي كه از او چشم ثمر داشتهايم
شده از بهر جوانان وطن، داري چند
جاي شمشير سخن نيست در آنجا كه بود
تيغ آدمكشي اندر كف غدّاري چند
ديگرم نيست به سر ميل گلستان، زيرا
كشور از خون شهيدان شده گلزاري چند
آنچنان دشمن ما خانة ما ويران كرد
كه مرمّت نكند كوشش معماري چند
جرم ما چيست؟ خدا را، كه چنان جان داديم
بيگنه در كف گرگان وطنخواري چند.
5
سخني ساز كن از عرش برين بالاتر
كه بود مرتبة عشق از اين بالاتر
سخن عشق گر از تنگي دل بر خيزد
چو شهابي رود از ماه مهين بالاتر
سخن عشق گرت هست و سر گفتن نيز
قدري از عرشة منبر بنشين بالاتر
آيه بر خاك فرود آيد و احمد بر عرش
آدمي رفته ز قرآن مبين بالاتر
هر چه گفتند حقيقت، تو به انكار بكوش
تا يقيني به كف آري ز يقين بالاتر
تلخكامي تو مفهوم ندارد، يغما!
چه از اين طبع لطيف شكرين بالاتر؟
6
بار عمر اندر كنار كوي يار انداختم
از همان ساعت كه در اين دهر بار انداختم
غير خاك درگه معشوق جز پوچي نداشت
كولهبار عمر اندر هر ديار انداختم
گفتيام از جان و مال و دين و عرض و آبرو؟
تا شدم عاشق من آنها را كنار انداختم
مركب درويشي من خسته از جولان مباد
كه پياده اسب صدها تكسوار انداختم
نان رنج بازوان خويشتن را ميخورم
روزي راحت به خوان ريزهخوار انداختم
اينهمه از دولت عشق است، زيرا عقل را
زير پا كردم، عجب عقلي به كار انداختم؟
تا كي ام شاخ گلي بار آورد، اكنون كه من
در درون خاك تيره، بذر خار انداختم.
7
از شوق سخن بوسه زند بر دهن من
چون نام وطن ميگذرد بر سخن من
در گور نپاشد چو شهيدان تنم از هم
گر نام وطن نقش بود بر كفن من
من سر به كفم تا كف خصم بلرزد
شميشر از اين حربة بنياد كن من
تا نگذرد از كشتة من راه نيابد
بر ميهن من دشمن چون اهرمن من
چون تير كه با آنهمه تيزي ننشيند
بر پيكر من تا ندرد پيرهن من.
8
... آه، اي اوستاد دانشگاه!
خوانده از صفحهها سفيد وسياه!
تو كه دانش به سيم و زر دادي
دگرت چيست فخر استادي؟
در پي دفتر و مدادي چند
عالمآراست بي سوادي چند
دست بگشا ز روي هم، نه دهن
داد مردم بده، نه داد سخن
گو ز دانش چه ادّعا دارد
آنكه بر مزد اتّكا دارد؟
خوردن نان ز شانة دگران
فخر بيجاست، اي برادر جان!
بهجز از كردگار و پينة دست
جهل محض است هر چه دانش هست
بيل در دست داشتن دانش
دانه در خاك كاشتن دانش
گر به بال ملك سوار شوي
سوي كيوان ستارهوار شوي
شانه خالي كني اگر از كار
پيش مردان روزگاري خوار
صد هزار افتخار كشور جم
صد هزاران هزار نيش قلم
كار يك بيل كارگر نكند
به پشيزيست، كار اگر نكند
به خداوند، با همة هنرم
گر بريزند سيم و زر به سرم
ننگم آيد ز خواندن اشعار
باشم از كار مفتخر، از كار
عرق كار تا جبينم شست
چرك كفر از فروغ دينم شست
بعد مردن برهنهام سازيد
پيكرم را به دشت اندازيد
تا كه توبيخ گوركن نكشم
منّت از گور يا كفن نكشم
من كه پاك از نياز دنيايم
پاك نزد خداي يكتايم
گر نكوقدرم و اگر پستم
هر چه هستم، براي خود هستم
هر چهام بود، باختم به خدا
تا خدا را شناختم به خدا
آن خدا كه گنه خريدار است
از بناي جهنمش عار است