فرزندي كه پدر را منحرف كرد!
کد خبر:۸۰۰۶۳
نگاهي گذرا به عاقبت زبير؛

فرزندي كه پدر را منحرف كرد!

اميرالمؤمنين(ع) درباره انحراف زبير، مى‏فرمايد: زبير هميشه از ما اهل بيت بود تا آنكه فرزندش عبداللَّه پا به جوانى گذاشت و پدر را از راه بدر برد.(1)

گروه معارف «شبکه خبر دانشجو»، زبير از چهره هاي معروف زمان پيامبر(ص) و اميرالمومنين(ع) بود، او تا قبل از ورود پسرش در عرصه هاي سياسي در ركاب امام زمان خود (علي(ع)) و پيرو ولايت بود، اما با القاي شبهات از سوي پسرش از مسير حق خروج و به جنگ با اميرالمومنين پرداخت.  

احتجاج امير المؤمنين عليه السّلام با زبير بن عوام

در روز نبرد جمل اميرالمؤمنين(ع) سوار بر استر رسول خدا(ص) از لشكر بيرون آمد و زبير بن عوام را صدا زد زبير در حالى كه سلاح كامل پوشيده بود نزد او آمد.

امير المؤمنين(ع) به زبير فرمود: «اى ابا عبد اللّه تو را فرا خواندم تا سخنى را كه رسول خدا به من و تو فرمود به تو ياد آورى كنم. آيا روزى را به ياد دارى كه رسول خدا تو را ديد كه در ميان بنى عوف بر گردن من مى‏زدى و از تو پرسيد: آيا على را دوست دارى زبير؟ و تو گفتى: آرى به خدا سوگند او را دوست دارم چه چيزى مرا از دوستى او باز دارد در حالى كه او برادر و پسر دايى من است. رسول خدا فرمود: اما تو به زودى ظالمانه عليه او خروج خواهى كرد.

زبير گفت: بله همين طور بود.

امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: بار ديگر به خدا سوگندت مى‏دهم روزى را به ياد دارى كه رسول خدا از نزد بنى عوف باز مى‏گشت و تو با او بودى و دست مرا به دست گرفته بود. به پيشواز او رفتى و بر او سلام كردى پيامبر به روى تو خنديد و تو نيز به او خنديدى و گفتى: اى رسول خدا پسر ابو طالب از نخوت خود دست بر نمى‏دارد. رسول خدا فرمود: زبير! على نخوت ندارد اما تو عليه او خروج مى‏كنى و ظالمانه با او مى‏جنگى.

زبير گفت: به خدا همين طور است. ولى من فراموش كرده بودم و اينك آن چه را روزگار از ياد من برده بود تو به يادم آوردى اگر پيشتر به من يادآورى كرده بودى عليه تو خروج نمى‏كردم. اما حالا كه حلقه‏هاى كمربند به هم رسيده‏اند [كنايه از جمع شدن دو سپاه و آغاز جنگ است‏] چگونه باز گردم به خدا اين ننگى است كه مانند ندارد.

امير المؤمنين فرمود: برگرد زبير! پيش از آن كه ننگ و آتش دوزخ براى تو جمع شوند.
زبير گفت: اينك، مى‏روم و از خداى تعالى طلب آمرزش مى‏كنم. و در حالى كه ابيات زير را مى‏خواند بازگشت:

اخترت عارا على نار مؤحجّجة             الى خلق بها قوم من الطّين‏

 «ننگ را بر آتشى كه براى مردم بر افروخته شده و ميانشان مردمى از خاك هستند ترجيح دادم».

نادى علىّ بامر لست اجهله             عار لعمرك فى الدنيا و فى الدين‏

«على نكته‏اى را گفت كه خود مى‏دانستم و قسم به جانم كه ننگ دنيا و دين بود».

فقلت: حسبك من عذل ابا حسن             فبعض هذا الذى قد قلت يكفينى‏

«گفتم ابو الحسن همين سرزنش تو كافى است و اندكى از آن چه گفتى مرا بسنده است».

وقتى زبير به سپاه بازگشت عايشه از او پرسيد: اى ابا عبد اللّه پشت سرت چه باقى گذاشتى؟

او گفت: به خدا سوگند، در ايام شرك و به روزگار اسلام در ميان جنگى نايستادم و در معركه‏اى حاضر نشدم جز آن كه در آن بصيرت و آگاهى داشتم اما امروز در كار خودم شك دارم تا حدّى كه ممكن است جاى پايم را نبينم.

پسرش عبد اللّه به او گفت: پدر جان با حالتى نزد ما برگشتى كه وقتى رفتى اين چنين نبودى؟

زبير جواب داد: بله به خدا قسم، على حديثى از رسول خدا را به يادم آورد كه روزگار از يادم برده بود و اينك به جنگ با او تا ابد نيازى ندارم. برگشتم كه از خدا طلب آمرزش كنم و از امروز شما را ترك مى‏كنم تا خدا آن چه بخواهد انجام دهد.

پسرش عبد اللّه گفت: مى‏بينم كه از سپاهيان بنى هاشم مى‏گريزى چون آنها را زير جوشنها ديدى كه به دستهايشان شمشيرهاى برّان است و جوانمردانى بزرگوار آنها را حمل مى‏كنند.

زبير در جواب گفت: واى بر تو، مرا به جنگ با او تحريك مى‏كنى ولى من سوگند خورده‏ام كه هرگز با او جنگ نكنم.

عبد اللّه گفت: كفاره قسمت را بده تا كه زنان قريش از تو سخن نگويند. تو ترسيده‏اى ولى تو كه ترسو نبود! زبير گفت: راست گفتى، مكحول غلامم را به كفاره اين سوگندم آزاد كردم.

سپس نيزه‏اش را بلند كرد و به سرعت به سوى سپاه امير المؤمنين تاخت.

امير المؤمنين عليه السّلام به سپاهيان دستور داد: براى او راه باز كنيد كه او در تنگنا افتاده است.

زبير مدتى در ميانه ميدان به چپ و راست تاخت و صفها را شكافت تا به وادى السّباع رسيد سپس به نزد اصحابش بازگشت و بار دوّم و سوم حمله برد و به پسرش گفت: واى بر تو ديدى چه كردم آيا اين نشانه ترس است؟

پسرش عبد اللّه گفت: هرگز، با آن چه تو كردى عذرت را مى‏پذيرم.

كشته شدن زبير

از آن پس زبير به سوى وادى السباع «2» بازگشت كه احنف بن قيس با گروهى از بين تميم در آن جا بودند. احنف خبر آمدن زبير را به بنى تميم داد و با صداى بلند گفت: اى بنى تميم اين زبير بن عوام است با او چه كنم؟ او به كشته شدن سزاوارتر است. و مردم گفتند: آرى به خدا سوگند. احنف بر اسبش سوار شد و همراه هزار سوار حركت كرد و عمرو بن جرموز كه به شجاعت و دلاورى مشهور بود به دنبال او روان شد. زبير متوجه شد كه عمرو بن جرموز به سوى او مى‏آيد و از او پرسيد: چه كار دارى؟

عمرو گفت: آمده‏ام تا از كار اين مردم بپرسم.

زبير گفت: آنها را رها كردم در حالى كه بر اسبهايشان سوار بودند و با شمشيرهايشان بر صورت يكديگر مى‏كوفتند. زبير و عمرو مدتى با هم رفتند و گفتگو كردند ولى از يكديگر احتياط مى‏كردند و دورى مى‏جستند تا اين كه وقت نماز فرا رسيد.

زبير گفت: اى مرد من مى‏خواهم نماز بخوانم.

او جواب داد: چه خوب گفتى. نماز بر همه مؤمنان در ساعتى معين واجب شده است من هم قصد داشتم همين را بگويم.

زبير گفت: آيا به من امان مى‏دهى تا به تو امان دهم؟

ابن جرموز گفت: آرى.

سپس از اسبهايشان پياده شدند و وضو ساختند و زبير به نماز ايستاد اما عمرو بن جرموز بر او حمله برد و او را كشت و سرش را جدا كرد و انگشترى و شمشيرش را برداشت و بر روى جنازه‏اش خاك ريخت و آنها را نزد احنف بن قيس برد. احنف به او گفت: به خدا نمى‏دانم كه كار خوبى كردى يا كار بد؟ ولى اين‏ها را نزد امير المؤمنين عليه السّلام ببر و او را از كارت آگاه كن. ابن جرموز نزد امير المؤمنين عليه السّلام رفت و به او خبر داد و در روايات بسيارى نقل شده كه سر بريده زبير را نبرد. حضرت فرمود: تو او را كشتى؟

گفت: آرى.

فرمود: به خدا قسم پسر صفيه ترسو و فرومايه نبود ولى اين بلايى سخت و مرگى بد براى او بود.  سپس فرمود، شمشيرش را به من بده. ابن جرموز شمشير را به وى داد امير المؤمنين آن را گرفت و تكان داد و فرمود: «از رسول خدا شنيدم كه مى‏فرمود: «كشنده پسر صفيه را به آتش دوزخ بشارت ده» و در روايت ديگر فرمود: «زبير و كشنده او را در آتش دوزخند».

ابن جرموز نااميدانه از نزد آن حضرت بيرون آمد و اين اشعار را با خود مى‏خواند:

اتيت عليا براس الزبير             ابغى به عنده الزلفه‏

«سر بريده زبير را نزد على بردم و اميدوار بودم نزد او تقرب يابم».

فبشر بالنار يوم الحساب             فبئس بشارة ذى التحفه‏

«امّا او به آتش روز جزا بشارت داد و اين بدترين بشارت براى تحفه آورنده است».

فقلت له ان قتل الزبير             لولا رضاك من الكفه‏

«گفتم كشتن زبير اگر خشنودى تو را به همراه نداشته باشد دردسرى بيش نبود».

فان ترض ذاك منك الرضا             و لا فدونك لى حلفة

«اگر اين كار تو را خشنود مى‏كند رضايت تو بس است و اگر نه پس سوگند مرا بستان».

و ربّ المحلّين و المحرمين             و رب الجماعه و الالفه‏

«قسم به پروردگار حلال‏ها و حرام‏ها و پروردگار جماعت و الفت».

لسيان عندى قتل الزبير             و ضرطه عنز بذى الجحفه

«كه كشتن زبير در نظر من با باد معده بزى در ذى الجحفه يكسان است».

بعدها ابن جرموز از ميان ياران امير المؤمنين عليه السّلام خارج شد و همراه اهل نهروان خروج كرد و با آنها كشته شد.(3)

1- « نهج البلاغه» حكمت 453

2- وادى السباع: ناحيه‏اى بين بصره و مكّه است كه تا بصره پنج ميل فاصله دارد و زبير بن عوام در آن جا كشته شد. معجم البلدان، 5، 343.

3- كتاب نبرد جمل

/انتهاي پيام/

 

پربازدیدترین آخرین اخبار